از د_رد دندونهای روی گر...دنم لـ.بمو گز..یدم ....
اروم درب اتاق بغـ.ل رو باز کرد عقب عقب داخل رفتم ...
درب چوبی رو بست و همونطور که پشتشو مینداخت گفت : جواهر عمارت منی...
به سمتم میومد و من عقب عقب میرفتم ...
دستشو جلو اورد و کمرمو گرفت ...
خیلی راحت منو جلو کشیو ...
محـ.کم به سیـ...نه اش خوردم....میشد تمام ش* رو تو نگاهش حس کرد ...
دستشو تو گودی کمـ..رم میکشید و با لاله گوشم بازی میکرد ...
انقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم اون همه عشق رو حس کنم ...
پیراهنمو از رو شونه هام پایین انداخت و نگاه جذابی بهم کرد ...
دیگه نمیشد حریفش شد اخرین بو....سه رو به سرم زد و ههمونطور که رو..م بود دستشو کنار سرم ستون کرد به زمین و موهامو نوازش کرد ...
_ نمیدونم چرا انقدر دوستت دارم...یا من دیوانه شدم یا تو دیوانه ام کردی ...
با لبخند نگاهش کردم...با دلخوری کفت : مرجان همیشه نبودی ...
عادت گردم به گا...ز و چـ....نگ گرفتنهات ...
گفتم برام لباس اماده کنن ...امشب و فردا نیستم میرم شهر کارم طول میکشه شب میمونم...
رحمان تو عمارت هست گقتم جایی نره ...
یهو جا خوردم کجا میرفت ...
با دلهـ...ره گفتم : کجا میری ؟
_ چرا تر...سیدی ؟ برای کار میرم چاه ریزش کرده کلی کار دارم ...
از طرفی میخواستم با کسی ملاقات کنم تو شهر ...
_ نرو ...
متعجب نگاهم کرد ...
_ چی شده مرجان باز چرا انقدر پریشون شدی ؟
نمیتونستم بگم خودمو اروم کردم ...
_ دلتنگ میشم ...
_ میام فردا اخر شب عمارتم ...
نخواب تا بیام...
دستی به سرشونه م کشید ...
_ منتظرم بمون میام ...
_ قباد کافیه این همه املاک و ثر...وت داری دست از کار بکـ...ش ...
_ گنج قارون هم باشه تموم میشه ....
باید برای گندم خودم شخصا برم ...
نمیخوای که دوباره زمستون یه راهز...ن چشم رنگی بهم بز...نه ...
ریز خندید و لـ..بهاشو روی گوشم گزاشت ...
گرمای نفس هاش اتیشـ..م میزد ...
_ دلم میخواد بازم تگرار کنم اما حیف که فرصت ندارم ...
یه حموم برم و راهی بشم ...
از رو..م بلند شد و زیر پوشش رو تـ...نش کرد ...
داشت پیراهنشو میپوشید که بین دستهاش رفتم و بغـ..ل گرفتمش ...
اون برای من عزیزترین بود ...
حتی از پدر و مادرم عزیزتر ...
🍁🍁🍁