2777

غزلبانو #

برای هشتگ "غزلبانو" 372 مورد یافت شد.

سپاس از شما 


مرور می کنم روزی را که با خبر شدم از رفتنت از این شهر 

تو رفته بودی مدت ها قبل ولی من 

تازه متوجه شده بودم 

دلگیر شدم از این بی خبری

شکستم از این بی ارزشی 

بغض کردم از این بی لطفی


بی خبرم کردی از رفتنت 

بی ارزشم کردی از نگفتنت

بی لطفی کردی از خداحافظی نکردنت


مرور می کنم آخرین جمله ات را 

در پاسخ به گله مندی ام

از بی خبری

بی ارزشی 

و بی لطفی 


در خود فرو ریختم وقتی پاسخم دادی :

"نیازی به گفتن نبود وقتی مطمئن شوی فاصله فاصله است

چه در یک قدمی چه در چند فرسنگی

وقتی برای هم نباشیم"



غزلبانو#  

این پنج کلمه قسمتی از یه چهار پاره س 

همیشه زمزمه میکنمش 

چه وقتی که آشوبم ، چه وقتی که آرومم

امروز از اون روزای آشوبمه


با احترام یه پاره ش رو تقدیم می کنم : 


باور نکن حرفِ منو ، حال دلم خوش نیست

جوری دلم آشوبه که می لرزه سرتاپام 

یک لحظه از یادم نمیره اتفاق عشق

هر جا رو می بینم تویی ، اما چرا تنهام 


غزلبانو#  

چالش‌شعر#


“تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق”
به پایت تا ابد می مانم ای عشق
چه حس مبهمی دادی به قلبم
که گاها شاد و گه گریانم ای عشق
اگر در من زمستان جان بگیرد
در آغوش تو تابستانم ای عشق
به دل دردی است بی پایان و بی وصف
دلیل درد را می دانم ای عشق
تو خود دردی ‌و درمانی برایم
چنین افتاده ای بر جانم ای عشق
کجایی تا ببینی از غم تو
شبیه خانه ای ویرانم ای عشق
هوای گریه در من جان گرفته
چه غمگین غرق در بارانم ای عشق
نفس ، بغض گلو را می شمارد
گمانم لحظه ی پایانم ای عشق
بخوان از واژه های درد ، من را
که پشت کوه غم پنهانم ای عشق
بیا آغوش را وا کن که یک بار
به لبها بوسه ای بنشانم ای عشق
شب است و محفل شعر تو برپاست
منم ناخوانده ات مهمانم ای عشق
“غزل بانو” شدم تا با غزل هام
بگویم سخت سرگردانم ای عشق

غزلبانو#  

او آرمیده بود، وَ من در برابرش

با حسرتی تمام، نگاهم به بسترش

دستان گرم من به نوازش نشسته بود

بر سردی سکوت غم­ انگیز پیکرش

چشمان خسته ­ام به تمنای چشم او

این قلب عاشقم به تمنای باورش

گاهی میان بسترش از درد می­ کشید

آهی که بود راوی درد مکررش

گاهی میان خلوت آغوش گرم من

چون کودکی که خفته به آغوش مادرش

بوسیدمش وَ زمزمه کردم غروب را

آن شعر از غروب غزل­ های دفترش

آرام و بی­ صدا ز برم کوچ کرد و رفت

با بال­ های زخمی و در خون شناورش

کوچید او ز حجم نفس ­گیر زندگی

تا انتهای مبهم دنیای دیگرش

در خانه­ ای که بغض غزل داد می­ کشید

من بودم و مرور نفس­ های آخرش

آه ای خدا، فغان ز "غزل­بانویی" که گفت:

 فریاد از عشقمان که چنین شد مقدرش


غزلبانو#  

وَ بعد از رفتنت اینگونه چشمان غزل تر شد

وَ این چشمان تر تا عمر دارد خیره بر در شد

بیا دیگر تحمل کردن این درد ممکن نیست

از آن وقتی که رفتی حال من هر روز بدتر شد

غزل­ها آن زمان، توصیف عشق و عاشقی اما

تمام شعرها بعد از سکوتت طور دیگر شد

تمام واژه­ ها این روزها معنای غم دارد

وَ این فصل از غزل غمگین ­ترین اشعار دفتر شد

من و این سرنوشت و بی تو بودن­ها و تنهایی

در این دنیای غم، تنها شدن بر من مقدر شد

"غزل­بانوی"تنها را ببین با غصه در شعرش

که بعد از رفتنت اینگونه چشمان غزل تر شد


غزلبانو#