من دیشب باشوهرم دعوامیکردیم خواهرش فهمید شوهرم یکهفته برای داداش بزرگه کارانجام میداد فقط موقع خواب میومدخونه وصبح میرف سرکار بعددوروز دنبال داداش دیگش بود .بعددوسه روز خودش کارداشته .بعددیشب باز داداش دیگش زنگ زده بیا شهرستان دیشب ساعت۱۲اومد گف میرم فردابرمبگردم .دعوامون افتاد گفتم همش ب دنبال ک و ن اون واینی فاتحه خوندم رو داداشت ..یعنی چی صبح میری آخرشب براخواب میای منم زندونی کردی نمیزاری جایی برم .بحثمون بالارفت.گفتم داداشت عرضه ندارن توهمش دنبالشونی داداشات دله ان .زنبازن وهزارحرف دیگه .بعدخواهرش اومده نون بگیره ازم دیده دعوامیکنم برگشته همه روهم شنیده ..گفتم خانوادت همه بدذاتن وهزارحرف دیگه...بعدعصرموقع اومدن شوهرم خواهرش اومد گف آشتی کردین گفتم چی گفت صداتونو شنیدم توبرداشتی گفتی خانوادت بدذاتن. حالا خداییش من برا خانوادش چیزی نگفتم اون میگه ن من شنیدم گفتی.... من برا داداشاش گفتم گفتم نه نگفتم گف چراگفتی هنوز داشت حرف میزدشوهرم اومد گف نفهمه من میدونم .بعدهم رف منم همینکه رف ب شوهرم گفتم خواهرت گوش وایساده وشنیده رفت توخودش ..بنظرتون فرداکه خواهرش اومد بهش چی بگم