دیروز با خواهر شوهرم دعوام شد . ما بعد ۱۱ سال بچه دار شدیم . شوهرم پسر اول خانوادس. البته خودمون بچه نخواستیم. از روزی که دخترم بدنیا اومده این خواهرشوهر بزرگم پدر مارو در آورده.اول که گفت شما از پس بچه برنمیاین ،شما نمیتونین واکسن بچه رو بزنین، پاشین بیاین کرج خونه ما . دو ماه من از شوهرم دور بودم و زندگی سختی داشتم . بعدش بچه م شد ۶ ماهش و برای اولین بار مریض شد و اسهال شد دوباره خانم شروع کرد که عرضه نداشتی از بچه نگهداری کنی ، بچه مریض شده ، حالا خودش دو تا بچه داره ، ۱۲ ماه سال رو مریضن. منم زدم به سیم آخر و هر چی از دهن در اومد گفتم بهش ، گفتم تو روانی و مریضی و ...