2777
2789
عنوان

خیانت

| مشاهده متن کامل بحث + 3391 بازدید | 124 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

رفت و آمد باهامون نداشت.به عمو و بچه هاشم اجازه نمیداد باهامون رفت و آمد کنند.عمو چهارتا بچه داشت دوتا دختر دوتا پسر همه بجز محمد ازدواج کرده بودند.ما به ندرت اونا رو میدیدیم اونا هم از ما خوششون نمیومد.مامانم بنده خدا خیلی سعی کرد نظر بابا رو عوض کنه ک از عمو پول نگیره اما موفق نشد و بابا از عمو پنج ملیون قرض گرفت و چهارتا لنگه النگو مامانم فروخت و داد به اون شخصی ک قرار بود جنس بیاره تا از سودش قسمتی از پول رو برگردونه و عوض اون پول به عمو سفته داد ک سر سه ماه پول رو تمام و کمال به عمو برمیگردونه.بابا هر شب زیر گوش من و مامان و مجتبی میخوند که صبر کنید سه ماه دیگه این موقعهمه چیز میخریم و پول عمو رو پس میدیم.همش بمن می گفت اگه این کار بگیره میفرستمت دانشگاه آزاد.به مجتبی میگفت برات مغازه می زنم ک دیگه کارگری بقیه رو نکنی و به مامان هم میگفت میبرمت سفر و برات طلا میخرم.ماها هم هرشب با این فکر و خیال قشنگ می خوابیدیم.یک ماهی گذشت و خبری از اون شخص نشد اما بابا همش میگفت برمیگرده نگران نباشید.گفته کارش طول کشیده و جنس خوب گیرش نیومده اما برمیگرده.دوماه شدوخبری نشد.بابا نگران بودشبها دیرتر میومد خونه و کلافه بود.به زمین زمان بد و بیراه میگفت.مرتب می رفت در خونه دوستش و سراغ پول و اون شخصی که هیچ وقت نفهمیدیم کیه رو می گرفت اما خبری نبود نه از اون مرد نه از پول.به چشم میدیدیم ک بابا داره پیر میشه از فکر و بی خوابی شبها تا صبح تو حیاط کوچیکمونراه می رفت و قدم میزد و فکر میگرد.میدونستم نگرانه که چطوری پول عمو را پس بده.میدونستم نگران آبروشه.مامان مدام بهش میگفت چقد بهت گفتم و گوش نکردی.تابلاخره اونشببعد از دو ماه و نیم دوستش اومد خونه ما.زدیک یازده شب بود ک زنگ خونه رو زدندمجتبی در را باز کرد و چند دقیقه بعد بابا رفت دم در خونه و ما فقط دیدیم بابا نشست رو زمین و سرش رو گرفت.برای ما که دوماه چشم ب راه بودیم سخت نبود ک بفهمیم چه بلایی سرمون اومده.اون شخص تموم پولهایی ک گرفته بود را برداشته بود و برای همیشه ناپدید شد.بابا و بقیه همه جارا دنبالش گشته بودند اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین هیچ جا پیدا نمیشد.بابا داغون بود و نگران عمو.....هر شب کابوس میدید.میترسیدم بلایی سرش بیاد.سکته کنه یا از دست بره..... ‌‌کاری از دستمون ب نمیومد شکایتم کردیم بی فایده بود.....بالاخره سه ماه شد.....مامان ب بابا گفتیه مدت برو شهرستان تا خورد خورد پول را جور کنیم و برگردونیم.......

ما بابا اصرار داشت خودش بره پیش عمو و همه چیز را بگه.چیزی برای فروختن نداشتیم بابا هر جای خونه رو نگاه می کرد.چیز با ارزشی برای فروش وجود نداشت.همه میدونستیم عمو زودتر از زمانی که بابا قرار گذاشتن هم سراغ پول رو می گیره.دقیقا همین اتفاق هم افتاد.عمو وزنعمو ک سال تا ماه مارو نمیگرفتند اون شب بی خبر اومدندخونمون.وقتی زنگ در خونه رو زدند مجتبی در رو باز کرد از دیدن عمو و زنعمو تو حیاط همه خشکشون زد.بابا دوید تو حیاط و برادر بزرگش رو دعوت کرد توخونه.مامان هم با زنعمو مشغول خوش و بش شد.من از هیچکدومشون خوشم نمیومد بخاطر همین برای استقبال ازشون از اتاق بیرون نیومدم.احساس میکردم نگاههای زنعمو بهم از بالا ب پایین و از روی ترحم هست.اومدند تو اتاق نشستند منم کنار مامان نشستم.ده دقیقه ک گذشت عمو رو ب بابا گفت: داداش راستش برای گرفتن پنج تومن اومدم اون روز که گرفتی گفتی زودتر هم برمیگردونی اما خبری نشدحالا زن داداشت پول رو میخواد میخوایم اگه بشه برای محمد یه کار و کاسبی راه بندازیم.کی میتونی برگردونی.بابا یکم من ومن کرد و گفت: بزودی. زنعمو یه تابی به گردنش داد و گفت:والا ما به این پول احتیاج داریم.این آقا مهدی با شما رودربایستی میکنه. بدون اینکه حواسم باشه خندم گرفت و زیر لب گفتم: خوبه رودربایستی میکنه.مامان زد تو پهلوم. باباگفت: چی بگم والا دارم سعی میکنم جورش کنم.راستش.....چطوری بگم.شرمنده داداش......فکر نکنم روی تاریخی که گفتم برگردونم.....شرمندم.از اینکه بابا اینطور معذب بودو احساس شرمندگی می کرد کلافه بودودلم میخواست از خونه پرتشون کنم بیرون.عمو گفت: چرا ؟؟؟ چیزی شده؟؟؟ زنعمو گفت: والا ما که روش حساب کردیم آقا مصطفی این جواب نشد....... مامان وقتی دید بابا جرات گفتن نداره گفت: آقا مهدی اون خدانشناسی که قرار بود با پول کار کنه و جنس بیاره نه فقط پول ما رو که پول چند نفر دیگه هم برداشت و رفت. الان یک ماه هست دست آقا مصطفی بنده اما هیچ اثری ازش نیس و آب شده رفته توی زمین.....همین حرف کافی بود تا عمو و زنعمو مثل انبار باروت منفجر بشن و با رگبار کلمات به سمت مامان و بابا حمله ور بشن...

عمو و زنعمو اجازه نمی دادند بابا حرفی بزنه مدام بهش سرکوفت میزدن.عمو گفت: عجب بی عقلی هستی پول بی زبون رو دادی دست کسی که حتی نمیشناسی تو کی میخوای عاقل بشی این وضع زندگیته این وضع زن و بچته....مامان پرید وسط حرفش و گفت:وضع ماخوبه آقا مهدی...ماراضیم زنعمو با عصبانیت گفت: بایدم راضی باشی مونس خانم شوهرت پول مردم رو به باد داده میخوای راضیم نباشی.من نمیدونم باید پول مارو سر وقت برگردونید.انقدر گفتند و داد و فریاد کردند تا بابا از کوره در رفت و دعوا شد.اونشب دعوای بدی بین بابا و عمو اتفاق افتاد.ک تهش عمو گفت اگه پولش رو سروقت بر نگردونیم سفته ها رو میذاره اجرا.بعد از رفتنشون من و مجتبی هر کدوم به یک گوشه خزیدیم و حرفی نزدیم.اما مامان بابت سرکوفت ها و حرفهایی ک شنیده بود خودش برای خودش اشک میریخت و گریه می کرد.بابا همش راه می رفت و به اون آدمی ک حتی نمی شناختیم نفرین می کرد.دلم می خواست بهش بگم پدر من پول بی زبون مردم رو چطوری دادی دست آدمی که حتی یکبار از نزدیک ندیدیش.چیزی برای فروش نداشتیم و کاریش نمیشد کرد.مامان یک پلاک داشت بازش کرد و داد به بابا و گفت برو بفروشش و یه بخشی از پول رو بده.بابا ک به پلاک نگاه کرد گفت:مونس من پلاک یادگار مادرت رو نمیفروشم.....بالاخره یه اتفاقی میفته مگه نگفت میندازه زندان بذار بندازه حداقل از شرمندگی شما نجات پیدا میکنم با این زندگی.....مامان عصبانی نگاش کرد و گفت: حرفای اونا رو تکرار نکن.مگه زندگی ما چه مشکلی داره؟؟ برای هر کسی ممکنه بیفته....بابا گفت: ولی من پلاک تورو نمیفروشم....اونشب به هر بدبختی بود صبح شد و من راهی مدرسه شدم.برعکس هر روزپریشون و بهم ریخته بودم چیکار میکردم.احساس میکردم خیلی چیزا با این اتفاق ممکنه تغیر کنه و بهم بریزه.تو خودم بودم و ب خودم لعنت میفرستادم که جز درس خوندن کار دیگه ای بلد نیستم که پدرم رو از این منجلاب بکشم بیرون.یک هفته ای گذشت و خبری از عمو نبود.بابا در به در وام بود که بتونه بخشی از پول رو برگردونه اما هیچی وام گرفتن دردسر خودش را داشت و بابا نه ضامن داشت نه سپرده.مامان سعی می کرد از این طرف و اون طرف کمک بگیره اما پول کمی نبود ک با این مبلغ ها حل بشه.ده روز گذشت تا عمو با پسر بزرگش اومد در خونمون و سراغ پولش رو گرفت. هر چی بابا می گفت هر کاری کرده به بن بست خورده و نتونسته پول رو جور کنه عمو و پسرش می گفتند پول رو میخوان.........

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز