شب ها گاهی زیادی بلند اند حتما لازم نیست یلدا باشد ... گاهی افکارمان زمان را متوقف میکنند هر دقیقه هزار ثانیه میشود و ناخن های بلندی که دیواره های ذهنت را خراش میدهند. آنوقت دلت میخواد چشمانت را ببندی و صبح شود ؛مثل کودکی هایت که روی کول پدر از ماشین تا خانه را میخوابیدی از آن خواب های بعد مهمانی های خاله ات مزه آن خواب چند ثانیه ای روی کول پدر عجیب مزه میکرد زیر دندانت جوری که خودت را به خواب بزنی تا درآغوشت بکشد و بعدها کولت کند گاهی خواب ها حسرت میشوند حسرت هایی که روزی فکرش را هم نمیکردی بخوری مثل مریض منع قندی که به نان های خامه ای توی ظرف میزبان زل زده و دلش لک زده ..حسرت ها همیشه بزرگ نیستند گاهی حسرت یه نگاه ریز از مرد زندگیت .. کودکت ...حتی رفیقت میشود افکار شبانه بیخوابی .حسرت ها در زمان حل نمیشوند در دل جای میگیرند بزرگ میشوند بخودت که می آیی عقده های درونت مثل کوه تفتیده در حال سرازیریست آنوقت میانه دعوا به چشماهایش زل میزنی وومیگویی حیف که حال مرا نمیفهمی ....هیچکس پشت پیشانی دیگری نیس توی قلبش هم دوربین کار نگذاشته... همه بیصدا دل میشکنندو حسرت میسازند و دل بیچاره که جای محبت میشود انبار عقده ...و بیچاره تر چشم ها که جور عقده ای شدن دل را میشکند و تا صبح بیدارند .....