خواهرشوهر من من مثل خواهرم دیدمش از اول ازدواج هر مشکلی داشته مثل یه خاهر کنارش بودم و دوسش داشتم اونم حتی حرفایی که ب مامانش نمیتونه بزنه رو ب من میزنه و منم راز هاشو تو دلم دفن کردم
چند وقته پیش با یه پسر آشنا شده و گویا پسره ازش خوشش اومده و خواستگاری کرده
خواهر شوهرم میگ دوست نبودن باهم فقط پسره گفته چند ماه از طریق پیام در ارتباط باشن باشن تا همو بشناسن و اصلا حضوری قرار نزاشتن و خواهر شوهرم میگ پسره خیلی جنتلمنه و تو این چند ماه حتی بحثی راجب مسائل جنسی نکرده خلاصه الان الانبعد چند ماه پسره رسما با خانوادش حرف زده تا بیان خواستگاری
خواهر شوهرمم با مامان مامانو باباش حرف زده فعلا هم خانواده دختر راضین هم پسر و قرار شده یه تحقیق بکنن و بعد رسما بیان بیان خواستگاری
خواهر شوهرم خیلی استرس استرس داره همش میگ میگ میترسم نیان خواستگاری میگم بابا مگ مرض داره پسره چند ماه وقت بزاره بزاره دستمم نگیره و این رفتارا
میگ میترسم
گفتم پسره حرفی زده یا دو دله که تو استرس داری؟میگ ن اون خیلی قاطعانه گفته تصمیممو گرفتم
بنظرتون طبیعیه استرسش؟
شماهم اینجوری اینجوریشدید قبل خواستگاری؟