#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت سی و سوم
بدون هیچ حرفی پاشدم لباسم تکوندم و راه افتادم سمت خونه اومد پشتم گفت ببخشید معذرت میخوام میدونم ناراحتتون کردم ولی بخدا من نیتم خیره .
هیچی نگفتم و دوییدم سمت خونه نفس نفس زنان رسیدم خونمون سلام دادم و رفتم تو اتاق در بستم همونجا نشستم زمین و دستهام گذاشتم رو سرم دلم خیلی گرفته بود از اینکه الان عباس با چه امیدی اومده اینجا و از هیچ چیزی خبر نداره الان چطور میشه چی میتونیم جوابش بدیم اصلا دوست ندارم بفهمه که قرار چه اتفاقی برام بیفته.
ناراحت بودم از اینکه چند وقت باعث شدم عباس بهم فکر کنم پیش خودش نقشه بکشه که چطور منو خوشبخت کنه.
صدا در اومد مامان گفت چیشدی دختر گفتم الان لباس عوض کنم میام .
پاشدم لباسهام عوض کردم و رفتم بیرون کل فکر و ذهنم بهم ریخته بود ،خاله تا منو دید گفت چرا بازم مشکی تنت کردی پاشد از ساکش برام یه روسری اورد و انداخت سرم گفت دیگه مشکی نپوش دخترم .
به مامان گفتم من میرم شام بزارم گفت باشه بزار .
تو اشپزخونه سرم گرم کار بود که شنیدم خاله داره راجب عباس حرف میزنه گوشام تیز کردم که متوجه بشم چی میگه.
خاله گفت من بعد بیست سال ازدواجم به زور خدا بهم یه پسر داد اونم بزرگ کردم و سرسامون دادم دو سال بعد عروسی علی پدرش فوت کرد و من تنها شدم.
چون تنها بودم علی زن و بچش اورد پیش من زندگی کنن چون خودش راننده بود و شب و روز تو جاده ها.
تقریبا عباس پنج سالش بود که خبر مرگ علی برام اوردم ،نمیدونی چه روزای بدی پشت سر گذاشتم ،سال علی نشده بود که زنش هم گذاشت رفت از پیش من و ازدواج کرد، حتی عباسم با خودش نبرد.
از اون روز تموم زندگی و دار و ندارم شد عباس ،با کلی بدبختی بزرگش کردم و الان برا خودش شده مرد .
دلم خیلی برا عباس سوخت که نه پدر نه مادر نه خواهر برادری داشته .
یهو خاله گفت راستش این پسر من الان خاطر خواه دختر شما شده ما تا اینجا اومدیم که شیرین از شما خواستگاری کنیم .
یهو صدای سرفه مامان شنیدم لیوان پر اب کردم و بردم براش انقدر سرفه کرده بود که نفسش بالا نمیومد فقطم از چشمهاش اشک میومد.
گفتم مامان خوبی چی شد یهو گفت خوبم یهو اب دهنم پرید تو گلوم خفم کرد .
تو برو به کارت برس ....