خيلي تنهام، نه دوستي دارم نه خانواده اي كه پشتيبانم باشن، شوهرم فقط به فكر خودشه، آدم خوبيه ولي.. اينجا تو استراليا تو شهر زيباي ملبورن زندگي مرفه و راحتي داريم من خودم ايرانو دوس ندارم واسه زندگي ولي اون ديوونم كرده ميگه من ميرم و توام نيومدي بمون ، خيلي خودخواهه ، خونمو ايران فروختم ازم گرفت پولشو و خودشم پولاشو گذاشت يه خونه خريديم اينجا، ميگه من بدون داداشام نميتوتم زندگي كنم، خيلي كلافم كرده ديگه خسته شدم، خيلي خسته شدم خانوادمم خوب نيستن، هميشه باهام بد بودن، دارم ميتركم دلم يه دوست ميخواد كه سرمو بزارم رو شونه هاش، دلم از تنهايي گرفته ، دلم ميخواد برم،. دور از همه، آدما فقط اذيتم ميكنن، چيكار كنم خدايا، ميشه يه ني ني بهم بدي با اون مشغول شم و از دنياي آدم بزرگا بيام بيرون، ديگه شوهرمو دوس ندارم، احساساتمو كشته...