خونه مادرشوهرم میشینم ده ساله.حالا حالام امیدی به مستقل شدن نیس .طفلی شوهرم صبح تا نصف شب کارمیکنه که فقط خرج روزانمون در بیاد خانوادش توقع دارن خرجشونم بدیم که میدیم . هنوز یه ماشین نتونستیم بخریم یه مسافرت بریم حسرتش به دلم مونده. هرچی میخوام بخرم مادرشوهرم میگه شوهرت نمیرسونه لازم نیس بخری لباسهای خواهرتو بگیر بپوش.حاملم میگه سونوی اضافی نرو شوهرت از کجا بیاره.دکتر نرو بهداشت برو مجانیه. از خانوادم دورم چندماه یکبار شوهرم باید به یکی رو بندازه ماشین بگیره با کلی منت که میزارن منو ببره پیش خانوادم اینا گوشه هایی از زندگیمه .فقط عاشق شوهرو بچمم واینا بهم نیرو میده تحمل کنم