فقط خودتو فدای کسی نکن که ارزش نداره.من سر این ماجرا داشتم با سلامتیم معامله میکردم .اما برا کی؟؟کسی که سا ماه بعد جدایی از من ازدواج کرد.حتی به روی مبارک خودشم نیاورد چه بلایی سر منو زندگیم آورد .یه دختری بود شاداب .غم زندگی نداشتم .ذره ای بدی و نامهربانی تو دلم نبود.بعد اون انگار غم دنیا برا من شد .یه سال اشک چشام خشک نشد.سر ناهار و شام گریه میکردم و غذا میخوردم
هرجایی مناسبتی بود میرفتم به در و دیوار زل میزدم و زانوهامو بغل میکردم.روزایی شد که قلبم درد گرفت.مادر من از دنیا رفته روزی که دوستم زنگ زد و ماجرای نامزدیش رو گفت وقتی اسم نامزدش رو گفت چنان شوکه شده بوداز سرکارم مرخصی گرفتم با چشای گریون رانندگی میکردم چنان به اعصابم فشار اومده بود که هرچی خورده بودم بالا میاوردم .سه روز نتونستم لب به غذا بزنم و فقط لیمو شیرین بهم میدادن .مادر اون شب اومده بود خواب خواهرم و یه روسری مشکی با چشم گریون اورده بود که خواهرم نگرفته بود .خواهرم من تا پای مرگ رفتم ولی هیچی عایدم نشدو فقط حسرت و آه موند برام