وضعیتو که دیدم که اصلا صد درصد تلاششو نکرد که یه رشته ی خوب قبول بشه و یه آینده با هم داشته باشیم دیگه منم کم کم ناامید شدم ازش.
اختلاف فرهنگی و حتی زبان هم خیلی داشتیم.به خودم قبولوندم که باباجان این بچست هنوز به درد ازدواج و اینا نمیخوره .کم کم رفتارمو باهاش تغییر دادم و مدل دوستیمونو عوض کردم .
اونم هی میگف چرا اینطوری شدی؟چرا سرد شدی و فلان.خودشم میدونست قرار نیست به هم برسیم.گاهی اوقات هم میگف خودشم که میدونم خیلی اختلاف داریم ولی من دوست دارم و بهترین دوستمی .اونم بهترین دوست من بود.وقتی با بچه های دانشگاه به مشکل میخوردم با اون صحبت میکردم که چیکارکنم ،یا وقتی از تنهایی و دوری خانواده اذیت میشدم همیشه باهام صحبت میکرد و از اون حال بد نجاتم میداد.کلا سنگ صبور هم بودیم.مث دوتا دوست صمیمی هم جنس.مدل دوستیمونم عوض شده بود و من اینطوری خیلییی راحت تر بودم که دیگه حرف ازدواج نیست.