2777
2789

تیر ماه سال ۹۳  احساس ازادی بعد از کنکور بهم دست داد و زدم تو خط فضای مجازی.بچه بودم و جاهل 😁 تا قبل اونم همش سرم تو درس بود اصن تو جو دوستی با پسر و اینا نبودم.برا همین جو گیر شدم. اونجا با یه پسری دوست شدم از یه شهر دیگه.اونم همسن خودم.

بعد از یه مدت فاز عشق و عاشقی و اینا برداشتیم.

من قبول شدم و اون نشد.برا همین خیلی خورد تو حالش و گفت یه سال دیگه میشینم میخونم که مث تو قبول شم.ولی حرفی بیش نبود.نشست پشت کنکور ولی درست نمیخوند همش انلاین بود میخواست پیام بده‌. هر چیم بش میگفتم بشین بخون میگفت چشم و فایده نداشت.خانوادشم براشون انگار مهم نبود‌.

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

یادش بخیر 

اون موقعا چت خیلی خوش میگذشت

ی ساعت منتظر وایمیسادم دایل اپ وصل شه من بتونم نت گردی کنم 😖چقد با چیزای کوچیک دلخوش میشدیم

هوا یه جوریه که موقع خواب هی باید بچرخیم که ته نگیریم 😟😛😶

مثلا دو روز قبل کنکورش خونشونو ریختن به هم بنایی کنن و اینم خب مث کارگر کار میکرد.به حدی که شب کنکور کمر درد گرفته بود و خوابش نمیبرد.بگذریم از اینکه من چقد شب کنکورش نشستم دعا کردم و نماز خوندم و گریه کردم تا صب .جوری که هم اتاقیم تعجب کرده بود میگف عجب دوستی هستی که اینجوری داری دعا میکنی براش.

کنکور داد و باز گند زد.خب نخونده بود درست حسابی.دوباره گف فایده نداره.کنکور فنی حرفه ای هم داد و اونو قبول شد یه شهر کوچیک نزدیک شهر خودشون و اونو رفت.

وضعیتو که دیدم که اصلا صد درصد تلاششو نکرد که یه رشته ی خوب قبول بشه و یه آینده با هم داشته باشیم دیگه منم کم کم ناامید شدم ازش.

اختلاف فرهنگی و حتی زبان هم خیلی داشتیم.به خودم قبولوندم که باباجان این بچست هنوز‌ به درد ازدواج و اینا نمیخوره .کم کم رفتارمو باهاش تغییر دادم و مدل دوستیمونو عوض کردم .

اونم هی میگف چرا اینطوری شدی؟چرا سرد شدی و فلان.خودشم میدونست قرار نیست به هم برسیم.گاهی اوقات هم میگف خودشم که میدونم خیلی اختلاف داریم ولی من دوست دارم و بهترین دوستمی .اونم بهترین دوست من بود.وقتی با بچه های دانشگاه به مشکل میخوردم با اون صحبت میکردم که چیکار‌کنم ،یا وقتی از تنهایی و دوری خانواده اذیت میشدم همیشه باهام صحبت میکرد و از اون حال بد نجاتم میداد.کلا سنگ صبور هم بودیم‌‌.مث دوتا دوست صمیمی هم جنس‌‌.مدل دوستیمونم عوض شده بود و من اینطوری خیلییی راحت تر بودم که دیگه حرف ازدواج نیست.

2790
2778
2791
2779
2792