گذشت و گذشت و دوستی ما تا همین الان ادامه داشت.خیلی روزا میشد که از هم بی خبر بودیم.خیلی روزا ناراحت میشدیم از هم ولی هیچ وقت دعوای شدید نداشتیم.
از حق نگذریم همیشه اون بود که مهربون تر بود.همیشه اون بود که قربون صدقه میرفت و میره.
من همیشه تمام سعیمو کردم که بهش بفهمونم ما در آینده قرار نیست با هم ازدواج کنیم همیشه به شوخی بهش گفتم که عروسیت منم دعوت کنیا.یا مثلا میگفتم دخترخالت خیلی کیس مناسبیه ها.با شوخی و خنده اینا رو همیشه بهش یاداوری میکردم.بعضی وقتا ناراحت میشد بعضی وقتا اونم همراهی میکرد.