من اصلا اهل چت و اینا نبودم وبلاگ داشتم و برای این که وبلاگم پر بازدید شه می رفتم وبلاگای دیگه و نظر می گذاشتم تا این که رفتم یه وبلاگ و بحثمون شد صاحب وبلاگ یه پسری بود یک سال از من کوچیک تر ما با هم دوست بودیم به عنوان دو تا هم صحبت نه اون برداشتی داشت نه من خیلی هم بهم کمک کرد خیلی ادمی بود با انگیزه های بالا یاد اون افتادم وقتی می خواستم ازدواج کنم ازش خداحافظی کردم یک هم صحبت خوب بود توی زندگیم تا حالا پیش نیومده بود کسی باشه که پای درد و دلا بشینم ....شوهرم با این که خیلی دوستش دارم هیچ وقت پای درد و دلام و ناراحتی هام و مشکلاتم ننشسته .....یه وقتایی باز دل می خواد باهاش حرف بزنم ببینم چیکار می کنه به ارزوهاش رسیده یا نه اخه ارمان های بزرگی تو سرش بود ........حتی به شوهرمم در موردش گفتن چون فقط در حد یه هن صحبت بودیم ...