2777
2789
عنوان

درد دل دارم....☺

545 بازدید | 59 پست

من ی زن ۲۶ ساله ام....

که تو ی خانواده ی متوسط زندگی کردم....از بچگی خیلی شر و شور بودم و بخاطر همین خانواده ی مادرم که مذهبی بودن همیشه منو سرزنش میکردن و تو ذوقم میزدن که دختر انقدر سر و صدا نکن و....😔از بچگی بلند پرواز بودم و خانواده ی خودمون و دوست نداشتم ....دوست داشتم تو ی خانواده ی باز زندگی کنم و لباس های جینگیلی بپوشم و خلاصه‌.....

البته من مادربزرگ پدری ام خیلی مهربون و با کلاس .در صورتی که مادربزرگام خواهرن و مادر پدرم دختر خاله پسر خاله....اما کلا متفاوت هستند.....که ما بهش میگفتیم عزیز جون ....اون خیلی هوام و داشت و حسابی به مامانم پول میداد که لباساو لوازمی که دووووست دارم بخرم....اما خداییش هم با هم سن و سال های خودم فرق داشتممم....😕😕😕

۱۰ساله ام بود که علاوه بر درس خیلی خوبم...شدم دختر خوب مامان....و خونه رو برق مینداختم‌‌...کلا وسواس گرفته بودم...خط اتوی لباس مدرسه ام هندونه قاچ میزد ...و ...

تابستونا هم ک عزیز خانم برنج و روغن میخرید و منم آشپزی میکردم....۱۴ سالم بود که داداشم تو آبان ماه تصادف کرد و فوت شد و....

خیلیییی از نظر روحی داغون شدم...مادرم که ی مرده ی متحرک بود و جور تمام زندگی و خواهر کوچیکم افتاد گردن من...😢عم و فشار و شوک روحی خودم ب کنارم...بمیرم برای دل مادرم ....افسردگی حاد اون ب کنار.....حرف و کوتاه کنم...میشستم کو جارو میکردم و درس میخوندم ...و فصایی ک اصلا دوستش نداشتم ...حالا خفقان آور شده بود...دختر بزرگ بودن خیلی بد

...

از خونه بدم میومد دیگه...از افسردگی و ترس خانواده ام ب شدت درس میخوندم و کم کم رو آوردم ب دوستای دبیرستان و...

دیگه وارد سن بلوغ شده بودم....

دوست داشتم موزیک خارجی گوش بدم...با هم کلاسی هام برم بیرون...اما شرایط خونه چی بود؟؟؟؟!!!!هفته ای سه روز اکنم ساعت ۵صبح بهشت زهرا.....

کم کم از خونه دور شدم ....میرفتم خونه هم کلاسی هام...که مامانم میومد دم خونه اشون فحش و میکشید به خانواده هاشون....

کم کم شد سن کنکور و کنکور دادم ....و شمال قبول شدم....

عزیز خانم هوای منو داشت و وقتی میدید دارم از خونه فراری میشم کم کم محبت اش رو زیااااد کرد بهترین ...مانتو و لباس ها رو برام میخرید ...سال کنکور ی مدرسه ی خیلی خوب منو ثبت نام کرد و کلی شهریه دادو .....


خب#  

کاش ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ..ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ..ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﺩﺭ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ...!!!

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

لایک

کاش ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ..ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ..ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﺩﺭ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ...!!!

طبق همیشه اومدن گفتن میخواید این دختر شر و شور و بفرستید دانشگاه ؟اونم شمال؟؟؟

نذاشتن برم و چند ماهی تو ی فروشگاه لباس کار کردم...🙃😕

اونجا با ی پسری آشنا شدم که کارش آکواریوم بود و ۱۴ سال از من بزرگتر بود...با دوستم رفتیم ک اون آکواریوم بزنه...وای ک چقدرررر خوشتیپ بود...چه بوی عطر محشری داشت....مدل مو و....اونم از من خوشش اومده بود...من فقط ۱۷ ساله ام بود...اینم بگم ک مادرم مدام میومد و منو میبرد و میاورد😕😕😕😕چقدر بهم بر میخورد....

تویی ک مادری نکرده بودی آخه ...این کارا چیه...

قرار شد یک ماه حقوقم ک ۱۰۰هزار تومن بود و بدم و بیاد برام آکواریوم بزنه...

کلی باهام شوخی کرد.....و گفتیم و خندیدیم....با کلی خواهش مادرم قبول کرد...

یک روز ک مادرم نبود و دوستم ک از خودم بزرگتر بود خونمون بود ...

هماهنگ کردم ...که بیاد و برام نصب کنه....بعداز ظهر اومد و برام آکواریوم و خودش نصب کرد....وای دوباره تمام ایده آل هام تکرار شد....خیلیییییی خوش تیپ بود....همیشه عینک آفتابی....

طبق همیشه اومدن گفتن میخواید این دختر شر و شور و بفرستید دانشگاه ؟اونم شمال؟؟؟ نذاشتن برم و چند ماه ...

متاسفانه پدر و مادرهای ما گاهی اشتباهات بزرگی میکنن ولی از عمد نیست عزیزم اونام اینطور تربیت شدن 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792