من ی زن ۲۶ ساله ام....
که تو ی خانواده ی متوسط زندگی کردم....از بچگی خیلی شر و شور بودم و بخاطر همین خانواده ی مادرم که مذهبی بودن همیشه منو سرزنش میکردن و تو ذوقم میزدن که دختر انقدر سر و صدا نکن و....😔از بچگی بلند پرواز بودم و خانواده ی خودمون و دوست نداشتم ....دوست داشتم تو ی خانواده ی باز زندگی کنم و لباس های جینگیلی بپوشم و خلاصه.....
البته من مادربزرگ پدری ام خیلی مهربون و با کلاس .در صورتی که مادربزرگام خواهرن و مادر پدرم دختر خاله پسر خاله....اما کلا متفاوت هستند.....که ما بهش میگفتیم عزیز جون ....اون خیلی هوام و داشت و حسابی به مامانم پول میداد که لباساو لوازمی که دووووست دارم بخرم....اما خداییش هم با هم سن و سال های خودم فرق داشتممم....😕😕😕
۱۰ساله ام بود که علاوه بر درس خیلی خوبم...شدم دختر خوب مامان....و خونه رو برق مینداختم...کلا وسواس گرفته بودم...خط اتوی لباس مدرسه ام هندونه قاچ میزد ...و ...
تابستونا هم ک عزیز خانم برنج و روغن میخرید و منم آشپزی میکردم....۱۴ سالم بود که داداشم تو آبان ماه تصادف کرد و فوت شد و....
خیلیییی از نظر روحی داغون شدم...مادرم که ی مرده ی متحرک بود و جور تمام زندگی و خواهر کوچیکم افتاد گردن من...😢عم و فشار و شوک روحی خودم ب کنارم...بمیرم برای دل مادرم ....افسردگی حاد اون ب کنار.....حرف و کوتاه کنم...میشستم کو جارو میکردم و درس میخوندم ...و فصایی ک اصلا دوستش نداشتم ...حالا خفقان آور شده بود...دختر بزرگ بودن خیلی بد
...
از خونه بدم میومد دیگه...از افسردگی و ترس خانواده ام ب شدت درس میخوندم و کم کم رو آوردم ب دوستای دبیرستان و...
دیگه وارد سن بلوغ شده بودم....
دوست داشتم موزیک خارجی گوش بدم...با هم کلاسی هام برم بیرون...اما شرایط خونه چی بود؟؟؟؟!!!!هفته ای سه روز اکنم ساعت ۵صبح بهشت زهرا.....
کم کم از خونه دور شدم ....میرفتم خونه هم کلاسی هام...که مامانم میومد دم خونه اشون فحش و میکشید به خانواده هاشون....
کم کم شد سن کنکور و کنکور دادم ....و شمال قبول شدم....
عزیز خانم هوای منو داشت و وقتی میدید دارم از خونه فراری میشم کم کم محبت اش رو زیااااد کرد بهترین ...مانتو و لباس ها رو برام میخرید ...سال کنکور ی مدرسه ی خیلی خوب منو ثبت نام کرد و کلی شهریه دادو .....