2777
2789
عنوان

درد دل دارم....☺

| مشاهده متن کامل بحث + 545 بازدید | 59 پست

یکی منو بلایکه بیام دارم بپسرم شیرمیدم 

کالری‌چیست؟موجود 👻بیشعوریست‌که‌شبامیره‌توکمد‌لباسا👗👚روتنگ‌میکنه...    خدایا👐ازوزنم بکاه وبرشادیهایم‌بیفزا،برشادیهایم نیفزودی‌هم نیفزودی ولی‌وزنمو‌ یه‌کاریش بکن؛نوکرتم😘

خب😕

کاش ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ..ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ..ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﺩﺭ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ...!!!

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ظهر گفت ای وای مهتابی رو فراموش کردم .....شما تلفنت و برام سیو کن ...من دستم خیس ...من شب باهاتون تماس میگیرم و ...

بعد مدت ها یک نفر کلی باهام گفته بود و خندیده بود...اونم ن ی ادم معمولی....ی آدم شیک و ....که من عاشق ای تیپ آدم ها بودم...اشکم داره در میاد

بعد از ظهر ک رفتم فروشگاه حالم خوب بود...

انگار مجدد متولد شده بودم...

انگار ی چیزی ...ی قوتی ب پاهام داده بودن...

رفتم ی دست لباس شییییک از فروشگاهی ک کار میکردم خریدم...آکواریومی دقیقا روبروی فروشگاه بود...

همش ب گوشیم نگاه میکردم...س شب زنگ زد و ساعت ۱۰ شب اومد خونمون...مامانم بود.اما انقدررررر خوش مشرب و با کلاس حرف زد و که مامانمم ازش خوشش اومد☺برام ی جفت آلستار قرمز و ی بسته ی خیلیییییی بزرگ پاستیل خارجی خریده بود و ب مادرم گفت دخترتون خیلی خانم و منم چون کوچولوعه براش اینا رو خریدم😚😚😊😁😁😁😁😁وااااای در پوست خودم نمیگنجیدم 

خلاصه منو اون آقا با هم تلفنی حرف میزدیم و گهگاهیی با هم بیرون میرفتیم ....درجا عاشقش شده بودم...مدام بهم محبت میکرد و برام عروسک و لوازم های شیک میخرید ....چقدر خوش میگذشت...زندگی دوباره میخندید....دوباره حالم خوب بود....

یکی منو بلایکه بیام دارم بپسرم شیرمیدم 

چقدلایک مرسی عزیزان 😙😙😙😙😙😙

کالری‌چیست؟موجود 👻بیشعوریست‌که‌شبامیره‌توکمد‌لباسا👗👚روتنگ‌میکنه...    خدایا👐ازوزنم بکاه وبرشادیهایم‌بیفزا،برشادیهایم نیفزودی‌هم نیفزودی ولی‌وزنمو‌ یه‌کاریش بکن؛نوکرتم😘

اون آقا کلا از نظر مالی خیلی خوب بودن و همونطور ک گفتم ما متوسط بودیم....

بعد سه هفته کم کم جواب تلفنام و نمیداد😕😔منو میپیچوند و خلاصه داستان هایی ک کما بیش همه تجربه کردیم😤😢😢😢😢

که کم کم حالم بدترررررر شد ....انگار روزای فوت برادرم دوباره تکرار میشدن ....دوباره همه چی تیره و تاااار شد😭😭😭😭😭😭😭😭افسردگی گرفتم...جلوی چشمم میدیدم میاد و میره ...اما ....دریغ از ی جواب....

حالم بد بود ...با دوستای فروشگاه میرفتم بیرون...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز