بچه ها یکی از شاگردامو رسوندم خونشون دیروقت بود رسیدیم به یه کوچه بن بست که فقط از یه طرف. باز بود به ی کوچه باریک تر
بعد یه خونه قدیمی اخر کوچه بن بست بود
گفتم همینه خونتون؟(منظورم این بود ک بمونم!؟ )گفت نه باید برم اونطرف
کوچه هم تنگ بود ماشین نمیرفت خلاصه پیاده شد رفت
منم نگران شدم رفتم ببینم رسیده خونشون یا نه اخه بچس
دیدم منتظر مونده تا من برم نگو خونشون همون خونه قدیمی بوده😭خجالت میکشید من ببینم
اینم بگم من خبر نداشتم شاید وضعشون بده همیشه شهریه شو دیر پرداخت میکرد وگوشزد میکردم
هیچیم نمیگفت
از وقتی اومدم خونه دارم گریه میکنم که چرا انقد احمقم که نفهمیدم وضعیت خوبی ندارن
این دختر و مادرش اصلا به روی خودشون نیوردن وضع خوبی ندارن منم متوجه نشدم و فشار اوردم روشون
بخدا قسم که اصلا نمیدونستم😭😭😭
از دیشب که اومدم خونه و بهش فکر میکنم ک چجوری برا حفظ غرور کودکانش قایم شده بود تا من برم دلم میخواد بمیرم
اخه من چجور برخورد کردم که لازم دونسته اینکاروکنه😭😭😭😭یکی بیاد دلداری بده
از الان چیکارکنم!؟ برم بهش بگم خوشبحالتون چه خونه دلبازی دارین؟ از خودم خجالت میکشم که چندبار اسمشو واسه بدهیش میگفتم ( البته اون فقط میگفت باشه و خیلی زمان میگذشت من فکر میکردم فراموش میکنه)