یکی از اشناهامون دختره خیلی مهربونیه و مذهبیه بعد یه خواستگار میاد براش که مادر پسره از اون زنایی هست که واسه مردم زن میگرده که به این و اون بگه برن خواستگاری
پسره از نظر روانی اوکی نبود پرخاشگر و خسیس پدره هم همینطور
بعد دختره راضی نمیشه ولی پدره راضی میشه و هر دو خانواده یه زمانی رو میزارن واسه اینکه دختره و پسره با هم اشنا بشن
تو این مدت زمان یه بار دختره به پسره گفته بیا بستنی بخوریم با هم بعد یهو پسره سر پول و خریدن بستنی عصبی میشه
بعد یه بار عصر پسره به دختره میگه میخوام ببینمت بیا فلان جا میخوام باهات حرف بزنم بعد که شب شد حدود ساعت ۱۲ اینا پسره به دختره میگه بیا خونمون با هم شام بخوریم بعد دختره اینقدر ترسیده بود قش کرد
سن دختره ۱۷ پسره ۲۲
بعد الان نوبت به من رسیده مامانم و خانواده پدرم میخون پسر عمومو بهم بچسبونن که پسره بی سواد و از کودکی ازش بدم میاد و کار درست حسابی نداره و هر چی که داره از پول باباشه بعد عمه هام و مامانم میخوان منو راضی کنن که بله رو بگم با اینکه من میدونم اگه بله گفتم قراره مثل خدمتکار و برده تو خونه بمونم من شخص درونگرایی هستم و به سختی با یکی دوست میشم و افراط فکری دارم و میترسم که افکرم با من بازی کنن و بله رو بگم
سنم ۱۷ سال
پسره بیست و خورده ایی سالشه