مادر بزرگم داشت خاطرات قدیمی واسمون تعریف میکرد
بعد اومد واسمون تعرف کرد که چجوری عموهام تو کودکی بودن و چیکار میکردن و اینا
بعد گفت که من اولین بچمو نمیدونم کجاست و ایا زندس یا مرده
قبلنا اون از رودخونه اول صبح میومدن اب میبردن که مادر بزرگم رفته بود اونجا و هیچ کسی دور و برش نبود بچه رو گذاشت کنار پاش که احساس کنه که بچش پیششه بعد که مادربزرگم ظرفا رو پر کرد یه دقیقه نگاهش به ظرفا بود یهو دید که بچه غیب شد اصلا نیست
همه جا رو گشت سوال کرد اصلا پیداش نشد اونجا هم حیونی یا چیزی نبود چون مردم اونجا رفت و امد داشتن
و مادربزرگم بعد این اتفاق همیشه واسه بچش دعا میکرد هر جا که بودی زنده یا مرده انشالله همیشه سلامت باشید و ... و...🥲
و مادربزرگم خدا رحمتش کنه اومید وارم که تو اون دنیا خوشحال باشه