باشوهرم دعوامون شده دقيقا ۲هفتس بهش میگم باغچه حیاط رو گیاهای هرزش رو بکن من دستم اگزما داره نمیتونم ک خودم برم تادیگ بهش گفتم چقدر شلی ی حرفی رو ده بار باید بزنم ورداشت بم گفت ناراحتی برو خیلی باهم خوبیم ولی هربار دعوامون میشه این حرف رو میزنه منم گفتم بخاطر بچهاس ک موندم اونم گفت بچها بزرگ شدن برو گفتم اک رفتنی باشه تو باید بری همه چیه این خونه حتی پیشش مال منه ازهمه طلاهام ازخودم گذشتم توهمه سختی ها من بودم ک کنارش بودم پدرومادرش اصلا یک درصد هم هواش رونداشتن بی کسوتنهاست واقعا امروز قلبم از حرفاش شکسته تایپک قبلیم رو بخونید می بینید ک من بخاطرش از پدرومادرم دور شدم نیومدم اینجا ک زجرم بده تو همه بی پولیاش دم نزدم کارگر بود کنارش بودم تشویقش کردم بکشه بالا خودش رو کارمند دولت بشه تاکم آوردیم دونه ب دونه طلاهامو فروختم واقعا خوبیه من از حد گذشته ولی اون برامون چیکارکرده ک این حرفم باید بزنه جا شرمندگیشه..خیلی فسو فس میکنه توکارا ی کاری میخااد انجام بده دوهفته طول میکشه اونم بادعوا منم اعصاب میخام دیگ تواین چندساله ی سختیایی کشیدم م بخامم بگم تا صب باید تایپک بزنم