من تو شهر غریبم پدرم چند روزیه اومد تو این شهر غذا خوری زده شوهرمم بنده خدا کلی بهش کمک کرده ولی بابام همه کاراش رو به مسخره گرفته شوهرم میگه بخاطر تو و بزرگیش چیزی نمیگم
الان پدرم هی زنگ میزنه ب فک و فامیلش بیایین اینجا و...اسرارم میکنه یعنی میگه بیان خونه ما اول اینکه فاصله شهرها خیلی دوره حدود ۸۰۰ تا راهه بیان چن روزی طلپن و خیلی هم پررررووو هستن مثلا میگن من سیر نشدم میرن سر یخچال و...
دوم اینکه بخدا دستمون خیلی تنگه نمیرسیم برا خودمون خرج کنیم من چجوری مهمون داری کنم شوهرم بفهمه دیوانه میشه یا دعوا میفته