2777
2789

پروین

قسمت_چهل وچهار


و مرتضی هم که میدید من دوست دارم برای اونا وسایل بخرم هر چیزی که دوست داشتم رو میخرید.

کلاً بگم این سفر خیلی خیلی بهمون خوش گذشت مرتضی هیچ چیزی کم نذاشته بود تا آن روز تو خانواده ی ما هیچ کس با هواپیما به مشهد نرفته بود ولی مرتضی من و با هواپیما به مشهد برد.

موقع برگشت پدر و مادرم همراه با بچه ها و خواهر برادرام اومدن دنبالم،مادر مرتضی ناهار پخته بود و همه رو برد خونشون اون روز سر یه دونه گوسفند برام بریدن و ناهار مفصلی به همه ی فامیلمون که به پیشواز اومده بودن دادن..

اون روز تمام شد و من کادو ها و سوغاتی های خانواده ی خودم و خانواده ی مرتضی رو دادم.

پسرم و دخترم حسابی از کادوهاشون خوششون اومده بود ،پسرم می‌گفت مامان وقتی که تو نبودی آقا جون هر روز ما رو میبرد پارک و حسابی بهمون خوش میگذشت..

واقعا نمیدونستم این همه خوبی پدر و مادرم رو چطور باید جبران کنم دو روز بعد قرار شد که بریم به سمت تهران مادرم اصرار می‌کرد که بچه‌ها رو یکی دو ماه نگه داره ولی من قبول نکردم مرتضی هم گفت بهتره از همین اول با خودمون باشن تا ازمون جدا نشن..

رفتیم به سمت تهران بین راه حسابی مرتضی بهمون خدمت کرد..

رسیدیم تهران و زندگی ما شروع شد زندگی خیلی خیلی خوبی داشتیم ،مرتضی به شدت مرد خوبی بود از سرکار میومد حسابی بچه‌ها رو تحویل می‌گرفت و باهاشون بازی می کرد گاهی فکر می‌کردم شاید خود حشمت هم انقدر برای بچه ها حوصله نداشت ..

من خونه داری می کردم و غذا میپختم عصرها با بچه‌ها می‌رفتیم بیرون میگشتیم درسته شهر ما کوچیک نبود ولی هرچقدر هم باشه تهران در مقابل شهر ما بزرگ بود ،برای همین برای بچه ها به خصوص پسرم جذابیت داشت..

روزهای اول پسرم دلتنگ مادر و پدرم می شد ولی وقتی که رفتیم گشتیم همه جا رو بخوبی دید گفت مامان خوب شد که اومدیم تهران اینجا خیلی بزرگه من اینجا رو دوست دارم ..

وقتی از مرتضی پرسیدم که کارش چیه گفت کارم ساخت و ساز هستش ولی دلالی هم می کنم هر چیزی که گیرم بیاد میخرم یکمم خودم میزارم روش و به قیمت زیادتری میفروشم..

هر وقت ازش پول میخواستم بدون هیچ منتی بهم پول می‌داد حتی بعضی روزها من پول نمی خواستم ولی خودش موقع رفتن روی طاقچه می‌گذاشت و میرفت..

کم کم به زندگی تو اون خونه عادت کرده بودم تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که نزدیک معصومه بودم ولی نمیتونستم برم ببینمش.

تمام ماجرا رو برای مرتضی تعریف کرده بودم، مرتضی می گفت بذار من برم با شوهرش صحبت کنم شاید به حرف من گوش بکنه،

میگفتم نه کار رو از این بدتر نکن کاری نکن که محسن لجن بکنه مرتضی هم بیخیال شد..

پسرمو مدرسه ثبت نام کرده بودم و همه چیز خیلی خوب بود سه ماه از زندگیمون گذشته بود تو اون مدت دو بار رفته بودم و به خانواده ام سر زده بودم مادرم همیشه میگفت خدا رو شکر که تو اومدی و به من سر زدی معصومه که اصلا نمیاد..

یک روز تو خونه نشسته بودم آدرسمونو به محسن و معصومه داده بودم دیدم که در رو به شدت می زنن ..

با دلهره رفتم به سمت در محسن پشت در بود وقتی منو دید گفت پروین زود لباس بپوش بریم بیمارستان،گفتم چی شده هنوز که معصومه هفت ماهشه الان وقت به دنیا آمدن بچه نیست گفت نمیدونم دردش گرفت بردمش بیمارستان الانم تو بیمارستانه گریه میکنه و تو رو میخواد..

نمیدونم چطور لباس پوشیدم و بچه‌ها رو به همسایه امون نرگس خانم که تو اون مدت حسابی باهاش دوست شده بودم سپردم با محسن رفتیم به سمت بیمارستان..

تا رسیدم به بیمارستان با عجله رفتم به سمت پرستار و اسم معصومه رو گفتم گفت متاسفانه بچش مرده به دنیا آمد از صبح داشت درد می‌کشید و الان بچه مرده به دنیا آمد ..

نشستم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن پرستار گفت خانم چی شد حالا اتفاقیه که افتاده انشالله بچه ی بعدی،تو نباید اینطوری بری پیش معصومه خانم اون اینطوری تورو ببینه خودشو میبازه..

چند دقیقه بعد بود که یک پرستار وارد اتاق شد گفت چرا گریه میکنه همه ی بخش و گذاشته رو سرش گفتم بچش مرده برای همین..

گفت مگه بار اول که بچه مرده میبینیم اینهمه گریه زاری نداره دیگه،گفتم نمیدونم والا منم از صبح اومدم هیچ حرفی نمیزنه پرستار بهم اشاره داد تا خواهرم نفهمه گفت یواش وقتی من رفتم بیرون بیا بیرون پیش من..

من اشاره شو گرفتم و وقتی که رفت فوری یه چیزی رو بهانه کردم رفتم پیش پرستار..

گفتم بله گفت ببین وقتی دکتر میخواست بچه رو در بیاره تو چند جای بدنش جای کبودی بود من فکر می‌کنم خواهرت کتک خورده و بچش مرده حتما پیگیری کن...

از صبح هم شوهرش رفته و اینجا دو سه تا امضا میخوایم که نیستش ببین اگر شوهرش کتک میزنه طلاقش رو بگیر..

من شوهر اولم دست بزن داشت و فقط منو میزد طلاق گرفتم و الان خودمو خودم غلط میکنه مگه شهر هرته که خواهرتو کتک بزنه حتما پیگیری کن..

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
عزیزم لطفا ادامشو بزار مرسی💚

یه قسمت دیگه گذاشتم

از فردا روزی دو قسمت میزارم

چون از ی سایت باید کپی کنم

اون روزی دوتا قسمت میزاره 🤗🙏🙏

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یه قسمت دیگه گذاشتماز فردا روزی دو قسمت میزارمچون از ی سایت باید کپی کنماون روزی دوتا قسمت میزاره 🤗 ...

مرسی عزیزم خیلی زحمت کشیدی 

راستی من یه سر به تاپیکاتون زدم ،چون خیلی به آسترولوژی علاقه دارم ،هنوزم  اقای نمازی رو قبول دارین 

خیلی برام جالبه چون در حال تحقیق بودم بین استادا که شما رو دیدم تو سایت

مرسی عزیزم خیلی زحمت کشیدی راستی من یه سر به تاپیکاتون زدم ،چون خیلی به آسترولوژی علاقه دارم ،هنوزم ...

اره من کلا عاشق استرولوژی ام

البته ی سری چیزهای کوچیک گفتن پارسال اتفاق میوفته ک کاملا برعکسش اتفاق افتاد مثلا گفت فلان ماه جهش مالی داری اما من ضرر مالی داشتم متأسفانه 🙁🫤

اما ب واسطه چشم سوم و کف بینی چیزهایی ک بهم گفته بودن رو دقیقا گفت


اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل وپنج


منم سر دلم باز شد و همه ی حرفا رو بهش زدم پرستار گفت بفرما من یقین پیدا کردم که شوهرش کتک زده..

تمام بدنم میلرزید از تصور این که خواهرم زیر دست اون مردی که داره کتک میخوره..

خونم به جوش اومده بود ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم رفتم داخل اتاق گفتم معصومه راستشو بگو محسن کتکت زده و بچه افتاده ؟؟

معصومه وقتی این حرف رو شنید دوباره شروع کرد با صدای بلند گریه کردن،گفتم پس پرستار راس میگه که بدنت کبوده معصومه دستشو گذاشت رو صورتش و دوباره شروع کرد به گریه کردن دیگه من از این همه گریه کردن به ستوه آمده بودم ..

یه چیزی رو بهانه کردم و دوباره رفتم پیش پرستار گفتم من باید به آقاجونم خبر بدم که خواهرم کتک میخوره تا بیاد و از همین بیمارستان خواهرم رو ببره خونه شون اگه کمکم کنی من به آقاجونم زنگ میزنم..

گفت آره از همین‌جا تلفن بزن اون زمان آقاجونم اینا خودشون تلفن داشتن برای همین راحت بهشون زنگ زدم ،وقتی مادرم برداشت گفتم مامان بچه معصومه افتاده اگه میشه خودتون رو برسونید بیمارستان..

مادرم حسابی هول کرده بودفقط میگفت ای خدا چرا افتاد؟؟

من آرامش کردم و گفتم هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط بیا و بهش رسیدگی کن.

دوست نداشتم پشت تلفن بگم که چه اتفاقی افتاده چون تا اون لحظه مادرم و آقاجونم به ماهیت محسن پی نبرده بودند و اگر یه دفعه میگفتم ممکن بود که بلایی سرشون بیاد.

خلاصه آقاجونم و مادرم فوری خودشون رو رسوندن من آقاجونمو بردم حیاط بیمارستان و تمام ماجرا رو بهش توضیح دادم آقاجونم اونقدر عصبانی شده بود که چاقو میزدی خونش در نمیوومد ..

محسن وارد بیمارستان شد از دور آقاجونمو دید و آمد به سمت ما آقاجونم حتی مهلت نداد سلام بکنه چندتا سیلی پشت سر هم بهش زد..

آقاجونم پشت سر هم دو سه تا سیلی به محسن زد محسن هاج وواج مونده بود ..

بعد از چند دقیقه شروع کرد به داد زدن گفت برای چی منو میزنی مگه من چیکار کردم؟؟

اصلا حرمت آقا جونمو نگه نداشت با صدای بلند داد میزد مگه تو کی هستی که به من سیلی میزنی؟

آقاجونم میگفت من کی هستم من پدر همون دختری هستم که بی صاحب گیرش اوردی و هر کاری دلت میخواد باهاش کردی صبر کن ببین باهات چیکار می کنم..

محسن داد زد چیه دهاتی بدبخت فکر می کنی شما کی هستین این من بودم که دختر تو آوردم تو تهران به نون و نوایی رسوندم..

آقاجونم گفت حالا خوبه که اینجا چیزی نداری خدا رو شکر دختر من از رفاه و آرامش کامل پیش تو اومده و الا ادعای پادشاهی میکردی..

خلاصه دعوای سختی بین محسن و آقاجونم سرگرفت همه ایستاده بودند و ما رو نگاه میکردن از خدا می خواستم که اون لحظه مرتضی برسه و دعوا رو ختم به خیر بکنه ..

ولی مرتضی هم قرار نبود بیاد خلاصه بعد از چند دقیقه بگو مگو آقاجونم کوتاه آمد و گفت من دخترم رو برمیدارم و میرم تو حق نداری بیای دنبالش ..

محسن داد زد اون دختر الان زن منه شما نمیتونی بدون اجازه من اونو جایی ببری

آقاجونم داد زد تو حق نداری برای دختر من تعیین تکلیف بکنی اون روزی که لیاقت تو باید نشون میدادی نشون ندادی پس الان نمیتونی حرف بزنی خفه میشی و گرنه به جای همه کتک هایی که به دخترم زدی اینجا جلوی همه کتکت میزنم ..

محسن آستینها شو داد بالا و با پررویی تمام گفت بیا ،بیا ببینم پیرمرد فرتوت میتونی منو کتک بزنی چنان میزنمت که بیوفتی زمین و صد تا دکتر بیان بالا سرت بایستند..

من که دیدم دعوا شدت گرفته و ممکنه بلایی سر آقا جونم بیاد به آقا جونم التماس کردم که دست از سر محسن برداره و بیاد بریم،،

آقاجونم که دید من دارم گریه می کنم و همه دارن نگاه می کنن کوتاه آمد و با من به سمت معصومه حرکت کردیم،وقتی رسیدیم پیش معصومه آقاجونم به معصومه گفت دخترم من تو رو با خودم میبرم دیگه حق نداری این طرفا بیایی و با محسن زندگی کنی..

معصومه لبخندی زد و گفت آقا جون یعنی شما و مادر ناراحت نمیشی من بیام و خونه ی شما زندگی کنم؟؟

آقا جون گفت این حرفا چیه مگه قراره تو با یک اشتباه خودتو عذاب بدی من تورو میبرم و تو ناز و نعمت زندگی می کنی..

یهو تاریخ برام تکرار شد دقیقا همین حرفا رو من به آقاجونم زده بودم موقعی که اومده بود و توی اتاقم نشسته بود..

مادرمو من اشک میریختیم واقعا خدا رو شکر میکردم که مردن اون بچه کمک کرد تا معصومه نجات پیدا بکنه..

البته خبر نداشتم که معصومه قراره بیشتر از این حماقت بکنه ..

خلاصه معصومه با مادر و پدرم رفتن به سمت شهرمون محسن همونجا از بیمارستان خارج شد و مادر و پدرم معصوم رو بردن، من هم رفتم به سمت خونمون حسابی خسته شده بودم دو روز بود که تو بیمارستان بودم و بچه ها پیش نرگس خانم بودند ..وقتی پسرم و دخترم رو دیدم بغلشون کردم و حسابی از نرگس خانم به خاطر کارهایی که کرده بود تشکر کردم..

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل وشش


دو ماه گذشت تو این دو ماه من یک بار رفتم به دیدن خانواده و فهمیدم که معصومه پیش پدر و مادرمه و محسن هم هیچ سراغی ازش نگرفته ..

معصومه میگفت من محسن رو دوست دارم محسن فقط با رفت و آمد من مشکل داره اون روز هم رفته بودم به نمکی نون بدم که اونطوری عصبانی شد و الا با من کاری نداره..

آقاجون وقتی این حرفا رو میشنید عصبی می‌شد و می‌گفت معصومه اگه این بار بری دیگه نمیام سراغت..

معصومه معلوم بود که دو دله و نیومدن محسن بیشتر دلتنگش کرده بود و بیشتر دوست داشت بره به سمت محسن..من از دست معصومه عصبانی بودم انگار نه انگار که محسن کتکش زده بود و بلا رو سرش آورده بود گفتم معصومه حماقت نکن ،بزار آقاجون طلاق تو بگیره گفت نه من دوست ندارم اینجا بمونم..

توی مدت کم همه هر حرفی که دلشون خواست به من زدند، منظورش فامیلمون بود.

آخه تو فامیل ما کسی تا حالا طلاق نگرفته بود.

میگفت عمه خاله دایی میان و بهش نیش و کنایه میزنن راستم میگفت با اینکه فامیل هامون میدونستن حشمت شهید شده باز هم بهم نیش وکنایه میزدن..

اونموقع هم مثل الان نبود که رفت و آمد کم باشه هر روز فامیل همدیگرو میدیدن و از کارهای همدیگه خبر داشتن..

من اصرار کردم به معصومه که جدا بشه و به حرف بقیه توجه نکنه..

معصومه برای اولین بار سرم داد زد و گفت رفتی نشستی سر زندگیت و داری به من میگی طلاق بگیر..پیش مرتضی کلی خجالت کشیدم.

مرتضی وقتی دید معصومه سرم داد زد گفت پروین دیگه هیچوقت بهش نگو چیکار بکنه بذار خودش تصمیم بگیره..

منم با دل شکسته از داد زدن معصومه برگشتم به خونمون..

زندگی ما خوب بود و تقریبا هیچ غم وغصه ای نداشتم.

یه روز مرتضی اومد خونه و گفت میخواد با یک دکتر خانم شریک بشه و یدونه درمانگاه باز کنن،

ساخت درمانگاه با مرتضی بود و اداره ی درمانگاه با خانم دکتر....مرتضی گفت میخواد با یک خانم دکتری درمانگاهی بزنه قراره که درمانگاه و مرتضی درست بکنه و خانم دکتر بگردونتش و سودی که به دست میاد نصف به نصف باشه..

مرتضی می‌گفت دختر جوانی هست که تازه مدرکش رو گرفته و هیچ سرمایه برای این کار نداره دختر روستایی هست و پدرش نمیتونه براش مطب باز کنه و دوست داره که با مرتضی شریک بشه و از همون اول درمانگاه داشته باشه..

من سعی کردم مرتضی رو پشیمان کنم ولی مرتضی قبول نمی‌کرد نمیدونم چرا حس خوبی به این ماجرا نداشتم همش به مرتضی میگفتم ما که وضعمون خوبه برای چی خودتو تو دردسرهای بزرگتر میندازی ؟؟مرتضی هم می‌گفت تو فقط دوست داری یه جا بمونی راستش بهم برخورد ..انگار از وقتی با اون دختر حرف زده بود فهمیده بود که مثلاً من بی سوادم و چیزی نمی فهمم همش میگفت زنای مردم دنبال پیشرفتن زن ما هم میگه بشین یه جا مگه من با تو کار دارم تو برو هر کاری دلت میخواد بکن بزار منم کارمو بکنم هر وقت دیدی نون تو رو کم کردم اون وقت اعتراض بکن..

راستش مرتضی تا به حال این طوری با هام حرف نزده بود ولی الان داشت این طوری باهام صحبت میکرد،منم از همون موقع قسم خوردم که چه شکست بخوره چه موفق بشه دیگه کاری به کارش نداشته باشم ..برای همین به مرتضی گفتم دیگه حق نداری بیای و تو خونه از کارها و هدف هات بگی اونم عصبی شد و گفت ما رو باش که فکر کردیم یه نفر تو خونه منتظره تا به حرفام و درد دلهام گوش بده ..گفتم من که هر حرفی میزدم تو قبول نمیکنی میگی فکرت کار نمیکنه دیدم انگار مرتضی حوصله ی حرف زدن نداره برای همین دیگه کلا سکوت کردم..

از اون روز به بعد سر مرتضی خیلی شلوغ بود تقریبا ساعت یازده شب به خونه میومد و ساعت هفت صبح هم از خونه میرفت بیرون وقتی هم من چیزی میگفتم ،می گفت صبر کن ببین چه زندگی برات درست می کنم من مجبورم تا زمانی که کارگران میان سر کار من هم سر ساختمان باشم..

شش ماه گذشت تواون شش ماه محسن به معصومه گفته بود که برگرده خونه و به آقاجونم قول داده بود که دیگه هیچ کار بدی انجام نده و اجازه بده که بیاد خونه ما و با من رفت وآمد بکنه که این اتفاق هم افتاد..

تقریبا یک ماه یکبار خواهرم میومد خونه ی ما یا من میرفتم خونه ی اونا همه چی خوب بود و معصومه راضی بود ،ولی نمیدونم باز چرا دلم از محسن پر بود و دوست نداشتم ببینمش..

از وقتی که مرتضی با اون خانم دکتر رفتار می کرد حسابی به خودش می رسید می گفت هر چی که باشه اون یک دکتر هست و خوب نیست که من کنارش اینطوری بیریخت راه برم..

وقتی هم که من اعتراض می‌کردم و یا طعنه بهش میزدم می‌گفت نمیدونم شما زنا چتونه دوست ندارین شوهرتون رو خوشتیپ ببینید..

درمانگاه ساخته شد و روز افتتاح شد

مرتضی همه ی ما رو دعوت کرده بود حتی به مادر و آقاجونم زنگ زده بود و خبر داده بود که حتماً بیاد مادر خودش هم اومده بود..

حدود ده نفر مهمان داشتم که من مجبور بودم ازشون پذیرایی بکنم برای همین کارم زیاد بود..

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل وهفت


روزه افتتاحیه همه با هم رفتیم به سمت درمانگاه .آقا جونم یه گل بزرگ خرید و من هم یک قوطی شیرینی فکر نمیکردم که خانم دکتر و مرتضی انقدر به خودشون رسیده باشند..

مرتضی تا منو دید اخماش رفت تو هم منو کشید یه گوشه و گفت نمیتونستی یکم به خودت برسی و بیایی اینجا این چه ریخت و وضعیه چرا با این قیافه اومدی ؟

گفتم مرتضی چرا اذیت میکنی مگه من تا به حال چند بار رفتم افتتاحیه که بدونم برای افتتاحیه باید به خودم برسم .

گفت کور بودی نمیدیدی من به خودم رسیدم تو هم باید به خودت می رسیدی لااقل نزدیک من نیا دور از من باش که نفهمن تو زن منی.. 

واقعا به هم برخورده بود مگه من چیکار کرده بودم که مرتضی اینطوری صحبت می‌کردم شاید آرایش نکرده بودم و لباس‌های جینگول پینگول نپوشیده بودم،ولی لباس های خودم و بچه هام حسابی تر و تمیز بود و هیچ عیب و ایرادی نداشتن..

دلم بدجوری شکست..

تصمیم گرفته بودم اصلا با مرتضی صحبت نکنم آقاجونم و مادرم هی ازم میپرسیدن که چرا ناراحتی و من می گفتم هیچی نیست فقط یکم سرم درد میکنه نمیخواستم باز نگران زندگی من بشن..

معصومه و محسن هم اومده بودم محسن تیکه مینداخت میگفت خدا رو شکر با یه خانم دکتر قرارداد بستید شانس ما رو باش طرف با دکتر قرارداد میبنده ما هم ویلون و سیلان تو کوچه ها میگردیم طرف حوری گیرش میاد..

دیگه کشش این حرفهارو نداشتم منظور محسن کامل امشخص بود..

آقاجونمم یکم توخودش بود دلیلشو نمیفهمیدم..

اون روز خانم دکتر که مرتضی خیلی راحت سارا صداش میکرد بین همه میچرخید و دستور میداد

اومد کنار منو گفت شما زن آقامرتضی هستین؟

گفتم بله..گفت خوشبحالتون واقعا آقا مرتضی یه مرد همه چی تمومه..

حالم گرفته شد دوست داشتم هرچه سریعتر برگردیم خونه .

مرتضی به همه شام داد وبرگشتیم خونه

شنیدم که آقاجونم یواش به مادرم میگفت دوست ندارم مرد و زن باهم همکار باشن یه گندی ازش درمیاد..

باشنیدن این حرف شروع کردم به گریه کردن..

این‌که آقا جونمم فهمیده بود که ممکنه بین این دو تا رابطه ای وجود داشته باشه داشتم آتیش می گرفتم..واقعا مرتضی مرد همه چی تموم بود و من اصلا دوست نداشتم اونو با کسی شریک باشم اصلا دوست نداشتم برای یک ثانیه هم که شده به کسی دیگه ای فکر بکنه ولی متاسفانه نمیتونستم کاری بکنم..

خلاصه یکی دو روزی آقاجونم و مادرم خونه ی ما موندن ،آقاجونم هر وقت فرصت گیر میاورد غیرمستقیم به مرتضی می‌فهموند که زیاد دور و بر خانم دکتر یا همون سارا خانوم نباشه،

ولی مرتضی هر دفعه بهانه‌های شاخداری میاورد و میگفت رابطه ی ما فقط کاری هستش و من زیاد اونو نمیبینم فقط ماه به ماه سود پولمو میگیرم من اصلا به درمانگاه نمیرم انگار یکم خیال آقاجونم راه شده بود..

بعد از دو روز که میخواستن برن آقا جونم منو بغل کرد و گفت فکر نکن چون یک بار تو زندگی شکست خوردی من دیگه اجازه نمیدم از کسی طلاق بگیری یا مجبوری یک زندگی رو تحمل بکنی هرجا که دیدی به ضررت هست و داری اذیت میشی خونه ی من به روت بازه..

یک لحظه از این حرفهای آقاجون تعجب کردم گفتم آقا جون مرتضی واقعا خیلی مرد خوب و مهربونی هست هم من و هم بچه‌ها رو دوست دارهآقا جونم گفت من نمیگم که بیا طلاق بگیر من میخواستم بهت بگم که هیچ وقت فکر نکن در خونه ی من به روت بسته ست هر وقت هر مشکلی داشتی من در خدمتتون هستم .

دو تاشونو بوسیدم و رفتن .با رفتن اونا نمیدونم چرا دلم گرفت و شروع کردم به گریه کردن..

زندگی مون میگذشت رفت وآمدم فقط با نرگس خانوم و خواهرم بود نرگس خانم پیگیری می‌کرد و می‌گفت چرا بچه دار نمیشی ؟میگفت اگه مرتضی ازت بچه داشته باشه دیگه حسابی بهت دل میبنده..

من میترسیدم بچه داربشیم ومرتضی با بچه هام بدرفتاری بکنه،ولی خودمم شک کرده بودم که چرا پیشگیری نمیکنیم ولی من حامله نمیشم.

وقتی به مرتضی گفتم سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت، گفتم مرتضی اگر مشکلی هست بیا بریم دکتر صد در صد مشکل حل میشه و ما هم میتونیم بچه دار بشیم ..

گفت راستش وقتی من رفته بودم سربازی اونجا بعد از معاینه به من گفتند که من نمیتونم بچه دار بشم 

منم دیدم تو خودت بچه داری و هیچ وقت از من بچه نمیخوای برای همین اون روز توی خواستگاری این حرف رو نزدم الان حق داری که منو نبخشی ولی تورو خدا بخاطراین مشکلم منو ترک نکن.

مات و حیران مونده بودم درسته من خودم دو تا بچه داشتم ولی خوب دوست داشتم یه بچه هم از مرتضی داشته باشم..گفتم مرتضی هر چی هم باشه باید یک بار دیگه با من بریم دکتر مرتضی اصلا قبول نکرد.

من خیلی تو فکر بودم به خاطر اینکه مرتضی خیلی به من و بچه‌ها محبت کرده بود و من هم دوست داشتم یه جوری مشکلش رو حل کنم و اینطوری محبت هاش رو جبران کنم ..برای همین هر شب موقع خواب با زبان مهربانی بهش میگفتم مرتضی جان بیا بریم فقط یکبار ویزیت شی

👇👇👇

 *☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل وهشت


اگر دکتر گفت که تو بچه دار نمیشی دیگه من هیچوقت اسم بچه رو نمیارم تا آخر عمرمم کنارت میمونم..

من بچه دارم بخاطر تو دارم تلاش میکنم که تو هم بچه داشته باشی.

اوایل مرتضی عصبانی میشد و پشتشو میکرد به من میخوابید میگفت چیه دوست داری بیام دکتر و دکتر جلوی تو بگه که من قدرت مردانگی ندارم  من هم از این حرفش ناراحت میشدم.

ولی رفته رفته خودش هم یکم رام شده بود و یک شب بهم گفت برو دکتر خوب وقت بگیر من هم باهات میام از خوشحالی ذوق کرده بودم..

صبح زود رفتم پیش خواهرم چون خواهرم یکبار بچه سقط کرده بود دکترهای خوب رو میشناخت جریان رو بهش گفتم،اونم دست منو گرفت و با هم رفتیم به یک دکتری که تو شهرمون سرشناس بود و ازش برای بعد از ظهر به وقت گرفتیم .

اومدم خونه و با تلفن به مرتضی خبر دادم که زود بیاد خونه تا وقتمون نگذره.

رفتیم پیش دکتر، دکتر بهمون گفت این آزمایشها رو انجام بدید و بیارین جواب آزمایش ها پانزده روز طول میکشید تا بیاد اینقدر استرس داشتم که فکر کنم اون پانزده روز یک لقمه غذا به راحتی از گلوم پایین نرفت..

همش فکر می‌کردم اگر واقعاً مرتضی نتونه بابا بشه خیلی بد میشه چون واقعا مرتضی مرد خیلی خوبی بود و حیف بود که از این نعمت محروم بشه ..

پانزده روز گذشت و من و مرتضی رفتیم جواب ها رو گرفتیم آوردیم پیش دکتر یه ده دقیقه دکتر آزمایش هارو نگاه می‌کرد و هی با همدیگه تطبیق می داد ،اون ده دقیقه شاید به سال برای من گذشت..

آخر سر هم من سکوت رو شکست مو پرسیدم خانم دکتر لطفاً بگین همسرم میتونه بابا بشه یا نه ؟؟

اولین سوالی که دکتر از من پرسید اینکه آیا شما بچه دارین یا نه؟من گفتم بله من دوتا بچه دارم ولی مال این آقا نیستن دکتر گفت خداروشکر حداقل شما بچه داری این آقا هم نه اینکه اصلاً نتونه، میتونه ولی زمان میبره و باید چند دوره دارو مصرف بکنه ضعیف هستن و اگه دارو هارو مرتب بخورن صددرصد میتونن بابا بشن..

من خیلی خوشحال شدم.

کار هر روزم شده بود درست کردن معجون و چیزهای مقوی.

نرگس خانم هی نسخه میپیچید،یه روز میگفت ناشتا زرده ی تخم مرغ بده بخوره،یه روز میگفت موز رو باعسل قاطی کن بده بخوره،یه روز میگفت سردی به خوردش نده ومن کلا ماست رو حذف کردم..

دکتر بهش آمپول داده بود که باید هر هفته تزریق میکرد و قبل از آن آمپول حتماً باید معجون و چیزهای مقوی میخورد ..

من همراه با مرتضی میرفتیم و آمپول رو میزدیم و موقع برگشت هم نفری یکی یه دونه معجون میخوردیم و کلی آبمیوه.. 

خلاصه من خیلی برو بیا کردم تا مرتضی بتونه طعم پدرشدن رو بچشه چون من خودم مادر شده بودم و دیگه لزومی نمیدیدم برای مادر شدن ،ولی خیلی دوست داشتم که مرتضی هم این حس رو تجربه کنه.

هر ماه که عادت ماهانه میشدم انگار دنیا دور سرم میچرخید و زمین و زمان را نفرین می کردم به خاطر اینکه پریود شدم..

همیشه نرگس خانوم نصیحتم می کرد و میگفت به زور از خدا چیزی رو نخواه ،خدا خودش میتونه در یک لحظه به تو بچه بده حتما صلاحی تو کارشه که نمیخواد بچه بده.

من عصبی میشدم که چرا این حرفو میزنی چه ربطی داره به بچه دار شدن ما به صلاح دونستن خدا ..

نرگس خانم همیشه میگفت مطمئن باش خدا اگر خودش بخواد میده و خودش هم نخواهد تو خودتم بکشی نمیده و اگر هم به زور ازش بخوای مطمئن باش خیر نمی بینی این حرف های نرگس خانم بیشتر ناامیدم می‌کرد برای همین رفت و آمدم رو باهاش کم کرده بودم تا از این حرفها نشنوم

خلاصه یکسال تمام من با مرتضی رفتیم دکتر و آمپول زدیم ،مرتضی این وسط با سارا خیلی خیلی صمیمی شده بود و این منو میترسوند 

هیچوقت یادم نمیره دوست داشتم برای دخترم تولد بگیرم یه کیک سفارش دادم و به خواهرم و محسن گفتم که بیان خونه ی ما مرتضی خیلی شیک و مجلسی لباس پوشیده بود..منم گفتم مرتضی مگه کی میخواد بیاد که این قدر به خودت رسیدی ؟گفت قراره سارا هم بیاد خشکم زد چرا باید سارا بیاد مگه سارا چه نسبتی با ما داره همین حرفا رو به مرتضی گفتم ..مرتضی عصبانی شد و گفت چرا الکی روی این سارا کلیک کردی مگه سارا چشه دوست داشتم تولد بچه ام بوده اونم دعوت کردم خوب کردم.

از عصبانیتم میخواستم برگردم بگم که بچه ی تو نیست ولی ترسیدم این حرفو بزنم و مرتضی برگرده بگه اگه بچه ی من نیست پس چرا تو خونه منه برای همین سکوت کردم و بغض راه گلومو بست.

سارا حسابی شیک لباس پوشیده بود و از بدو ورود سعی میکرد فقط با مرتضی صحبت کنه انگار ما اصلا توی این خونه وجود نداشتیم من از این قضیه حرص میخوردم.

شب تولد دخترم به بد ترین و تلخ ترین شب زندگی من تبدیل شد .از اینکه می‌دیدم مرتضی و اون دختر چقدر با هم صمیمی هستند مثل یک شمع می سوختم و نمیتونستم کاری انجام بدم .

از اون شب یکم با مرتضی سرسنگین بودم و خودشم اینو فهمیده بود ولی اصلا دلجویی نمی‌کرد

👇👇👇

 *☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
پروینقسمت_چهل وهشتاگر دکتر گفت که تو بچه دار نمیشی دیگه من هیچوقت اسم بچه رو نمیارم تا آخر عمرمم کنا ...

ممنون عزیزم 🌸🌼🌺

خدا خیرت بده که ادامه شو گذاشتی 

من از اول دوباره خوندم داستان فراموش کرده بودم چی بود 

منتظر ادامه داستان هست 😘🥰😍

ممنون عزیزم 🌸🌼🌺خدا خیرت بده که ادامه شو گذاشتی من از اول دوباره خوندم داستان فراموش کرده بودم چی ...

عزیزی

خداروشکر ک خوندید

ادامه اش رو هم میزارم

میشه ازتون خواهش کنم ی‌ فاتحه برا بابام بخونی🙏🤲

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل ونه


چون میدونست اگه حرفی بزنه ممکنه جر و بحث بکنم و بگم که با سارا قطع رابطه کن..

خلاصه یک سال بعد بود که من دیدم که عادت ماهانه نشدم خیلی خوشحال شدم زود پیش دکتر رفتم و نمیخواستم الکی مرتضی رو امیدوار بکنم گفتم قطعی مشخص بشه بعد به مرتضی بگم..

دکتر آزمایش نوشت و گفت فردا عصر بیا آزمایش رو بگیر تا فردا عصر مردم و زنده شدم تا بالاخره رفتم و جواب رو گرفتم.

مسئول آزمایشگاه خنده ای کرد و گفت خدا را شکر فکر کنم برای اولین بار داری مادر میشی.

من چون سنم کم بود و خودم ریزه میزه بودم فکر میکردن که بچه ی اولمه حسابی گریه کردم..

پرستار اومد پیشم و گفت چیه نکنه بچه دار نمیشدی که اینقدر خوشحال شدی گفتم آره همسرم مشکل داشت و یک سال بود که منتظر بچه بودیم خدا رو شکر که خدا دوباره بهمون بچه داد ..

اومدم از آزمایشگاه بیرون و یک کیک کوچیک خریدم رفتم خونمون دوست داشتم که اون شب کنار هم جشن بگیریم که مرتضی داشت پدر می شد..

وقتی رسیدم یه غذای خیلی خوب درست کردم و منتظر موندم که مرتضی بیاد هر چقدر که منتظر موندم نیومد همیشه مرتضی ساعت نه شب میومد ولی الان نیومده بود‌.

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید از طرفی هم بچه‌ها کیک و دیده بودن و میگفتن مامان، بابا مرتضی کی میاد تا از این کیک بخوریم منم میگفتم میاد نگران نباشین ..

خیلی منتظر موندیم ساعت یازده شب شد نیومد بچه ها از گرسنگی داشتن میمردن غذای بچه ها رو دادم و بهشون قول دادم که فردا کیک رو ببریم و بخوریم ساعت دو نصف شب شد و نیومد..

رفتم پیش نرگس خانوم و در زدم نرگس خانم طفلکی پیر بود و وقتی نصفه شب در زدم حسابی ترسیده بود ،ازش معذرت خواهی کردم و گفتم نرگس خانم تو رو خدا بیا تو خونه ی ما بخواب تا من برم دنبال شوهرم..

نرگس خانم زن مهربونی بود با اینکه من تو اون یک سال بهش بی احترامی کرده بودم ولی از من ناراحت نبود و آمد پیش بچه ها خوابید چادرمو سر کردم و تو تاریکی شب رفتم به هوای مرتضی ،هیچ ماشینی تو خیابون نبود شاید بگم نیم ساعت تو خیابان ایستادم تا بالاخره یک ماشینی من و سوار کرد نمیدونستم کجا برم..

تنها جایی که به ذهنم می رسید درمانگاه بود رفتم به سمت درمانگاه راننده هم بی انصاف بود و چون دید کارم مهمه دو برابر ازم گرفت..

خلاصه رفتم درمانگاه و سراغ سارا رو گرفتم همکارانش گفتند که امشب برخلاف همیشه خیلی زودتر اومده بیرون از درمانگاه و نمیدونن که کجا رفته با هر سختی که بود آدرس خونش رو گرفتم ..

همکاراش راضی نمی شدند آدرس خونش رو بدن ولی من آدرس رو گرفتم و رفتم به سمت خونه ی سارا .

نمیدونم تو دلم یه چیزی بود که میگفت هر چی هست تو خونه ی سارا هست.

دوباره ماشین گرفتم و رفتم به سمت خونه ی سارا وقتی رسیدم دیدم که همه ی چراغ ها خاموشه و هیچکس تو خونه نیست..

حسابی مایوس شده بودم یکی دو ساعت نشستم دم در خونش، در زدم هیچکس درو باز نکرد دیگه داشتم از نگرانی میمردم اصلا امکان نداشت که مرتضی ما رو بذاره و بره خلاصه برگشتم به خونه و نرگس خانم گفت نترس حتما تا صبح خبری میاد ازش..

شب تا صبح گریه کردم و خدا رو صدا کردم حسابی می ترسیدم که بلایی سر مرتضی بیاد و دوباره من تنها بشم..

نرگس خانم همش نگران حالم بود گفت اگر این کارها رو بکنی ممکنه بچه بیوفته راست میگفت من این بچه رو به زور به دست آورده بودم ولی الان داشتم با اضطراب و استرس از دستش میدادم ..

نرگس خانم صبحانه برام درست کرد و آورد و گفت باید به زور هم که شده بخوری خلاصه یکی دو لقمه خوردم فقط بخاطر بچه ای که تو شکمم بود.

بچه ها کاملاً ناراحت یه گوشه نشسته بودن و هر لحظه امکان داشت که من بزنم زیر گریه و اونام با من گریه بکنن من فقط به خاطر بچه‌ها خودمو کنترل می کردم خلاصه تا عصر هیچ خبری نبود.

محل کار مرتضی رو هم من خوب بلد نبودم فقط میدونستم که تو بازار توی مغازه ها خرید و فروش میکنه و جای ثابتی نداره که من برم دنبالش.

تا عصر ساعت شش مردم و زنده شدم تا اینکه ساعت شش مرتضی کلید انداخت و وارد حیاط شد..

با دیدنش پر زدم رفتم به سمتش با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن گفتم مرتضی، مرتضی نامرد تا الان کجا بودی؟؟

گفت پروین ببخشید به خدا یهویی شد تا الان فقط به فکر توو بچه ها بودم نمیدونی که چه اتفاقی افتاده، ترسیدم گفتم نکنه برای اطرافیانم اتفاقی افتاده باشه گفتم مرتضی چی شده؟؟گفت پدر سارا که تو شهرستان بودن بیچاره سکته کرده و یه گوشه افتاده،

سارا عصر خبردار شد و چون ماشین نبود که بره به سمت روستاشون من که دیدم خیلی ناراحته گفتم بیا خودم با ماشین میبرمت.

اصل ااون لحظه یادم نیوفتاد که به شما خبر بدم تا نگرانم نشین..

وقتی شنیدم که مرتضی به خاطر سارا ما رو اون همه عذاب داده و بچه هام رو ناراحت کرده شروع کردم با صدای بلند داد زدن..

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_پنجاه


گفتم تو در مورد من چی فکر کردی فکر کردی اونقدر من ابلهم بشینم تو خونه و غصه بخورم که تو کجا رفتی...بعد تو با یک زن غریبه پاشی بری به سمت روستا.. فکر کردی اینقدر تحمل دارم نخیر من انقدر هم با تحمل و صبر نیستم ..

الان لباس های خودم و بچه ها رو جمع می کنم و میرم خونه ی آقاجونم تو هم برو بشین دم خونه ی همون سارا خانوم..

مرتضی عصبانی شد گفت بهت میگم اون کسی رو نداشت اون موقع شب ببردش به روستاشون خودتو بزار جای سارا اگر برای آقا جون خودت اتفاقی می‌افتاد و نمیتونستی بری چه حالی پیدا میکردی؟؟

منم خواستم که همراهیش کنم تا ناراحت نباشه.. گفتم من اینهمه گریه کردم معلوم نیست سر بچه ی تو شکمم چه بلایی اومده باشه.

همینطوری داشتم داد و فریاد می زدم که مرتضی گفت صبر کن ببینم تو چی گفتی گفتی بچه ی تو شکمم مگه تو حامله هستی...

تا اینو گفت مثل آتیش دوباره شعله ور شدم و گفتم بدبخت من میخواستم دیروز با یه کیک بهت بگم که داری بابا میشی ،ولی تو خیلی خوشگذران بودی مرتضی شروع کرد به گریه کردن گفت پروین تو رو خدا نذار بهترین خبر عمرم و اینطوری بشنوم بزار شاد باشم به خدا چاره ای نداشتم وقتی سارا شروع کرد به گریه کردن و گفت هیچکس نیست ببرتش روستاشون من مجبور شدم که قبول کنم تا ببرمش..

قبول می کنم که اشتباه کردم و به تو خبر ندادم تو رو خدا منو ببخش و بگذار از این خبری که شنیدم لذت ببرم.

وقتی دیدم داره اونطوری گریه میکنه باز دلم به حالش سوخت و کلا یادم رفت که دیشب تا صبح چه حالی داشتم من هم مثل مرتضی نشستم یه گوشه و شروع کردم به گریه کردن ..

نرگس خانوم اومد و گفت چیه چرا دوتا تونم دارید گریه می کنید پاشین این کیک رو که از دیشب بچه‌ها نگاهشون به یخچال خشک شده رو در بیارین و باهم بخورین و جشن بگیرین..

ولی آقا مرتضی دیگه حق نداری اینو تو این وضعیت ول کنی و بری با زن غریبه به روستا

مرتضی اشکاشو پاک کرد و گفت از این به بعد من نوکر پروین هم هستم اصلا دیگه اجازه نمیدم یک لحظه ناراحت باشه بعد بلند شد از خونه رفت بیرون ..

نرگس خانم نشست کنارم و گفت دیگه تموم کن بچه  که تو شکمته نباید اینطوری با اشک و آه بزرگ بشه .

خلاصه بلند شدم و دوباره شام درست کردم و منتظر مرتضی موندم مرتضی یک ساعت نشده برگشت تو دستش یک سبد بود و داخل سبد یک دسته گل زیبا و یک جعبه قرمز رنگ..

جعبه رو باز کرد و گرفت به طرفم یک دستبند خیلی خیلی خوشگل و درشت داخل جعبه بود اعتراف می کنم که با دیدن اون دستبند گل از گلم شکفت و پیش بچه ها مرتضی رو بغل کردم کاری که تا حال انکرده بودم.

اونشب کنار نرگس خانم یه جشن کوچیک گرفتیم..

دوران حاملگی بسیار بسیار خوبی داشتم اصلا قابل مقایسه با حاملگی های قبلی نبود مرتضی حسابی بهم میرسید،هر چیزی که دلم میخواست میخرید ولی این وسط حضور گاه و بیگاه سارا اذیتم میکرد..نمیتونستم زیاد به مرتضی بگم خواهرم میگفت اگه زیاد بگی اونم روی سارا تمرکز میکنه ببینه چی داره که تو انقدر روش حساسی برای همین ممکنه به اون علاقه مند بشه منم چون از همین میترسیدم اصلاً در مورد سارا حساسیت به خرج نمیدادم..

تا چهار ماهگی حاملگی من خیلی خوب بود

وقتی برای چکاب چهار ماهگی رفته بودم دکتر،البته اینم بگم زمان ما اکثراً خانم ها برای دکتر مراجعه می‌کردن به بهداشت که اکثراً رایگان بود و هیچ هزینه ای نداشت ،ولی مرتضی گفته بود که باید زیر نظر دکتر متخصص باشم ..خلاصه وقتی دکتر معاینه ام کرد گفت چون یک بار حاملگی و سقط داشتی انگار دهانه ی رحم یکم بیشتر از حد باز شده و امکان داره که بچه هفت ماهه به دنیا بیاد با گفتن این حرف شروع کردم به گریه کردن ..

دکتر گفت چی شد چرا داری گریه می کنی مگه من حرف بدی زدم؟

گفتم خانم دکتر شما که خودت میدونی من این بچه رو به زور به دست آوردم نمیخوام از دستش بدم..

گفت قرار نیست از دستش بدی اگر استراحت مطلق داشته باشی ،باید بری پیش مادرت زندگی کنی تا هیچ فعالیتی نداشته باشی و الّا من نمیتونم بهت قول بدم این بچه سر موقع به دنیا بیاد..

اومدم با مرتضی حرف زدم مرتضی هم گفت من حرفی ندارم میتونی وسایلات رو جمع کنی و بری یک مدت پیش مادر پدرت یا اگر مادرت میتونه اون بیاد پیش تو بمونه ..

میدونستم که مادرم نمیتونه بیاد برای همین گفتم من میرم یک ماه میرم استراحت می کنم بعد برمی‌گردم.مرتضی گفت نه نمیخواد الکی رفت و آمد بکنی و تو اتوبوسم دچار مشکل بشی برو حداقل چند ماه استراحت کن ..منم وسایلمو جمع کردم و با بچه ها رفتیم به سمت شهرمون البته خود مرتضی منو برد و گفت دوست ندارم توی مینی بوس بالا پایین بشی و خدای نکرده بلایی سر بچه بیاد .رفتم پیش مادرم وقتی مادرم منو دید ترسید چون دید کلی وسایل با خودم بردم فکر کرد که برای قهر اومدم

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پسرای چشم رنگی

leill | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792