2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

نه عزیزم استانر هم بقیه شو نذاشت

قراره تا چند روز دیگه تو یه کانال بزارن خواستی برات همینجا میفرستم

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل ویک


ولی بعد با خودم می گفتم الان چندین ساله که گذشته و هیچ خبری ازش نیست خلاصه تمام کارها به تندی تند انجام شد..

برام از سرتا پا وسایل خریدن وسایلی که حتی تو خوابم نمیدیدم..

البته اینو بگم من تو خونه ی آقاجون هیچ کم و کسری نداشتم ولی تو ازدواج با حشمت هیچکدام از این وسایل رو ندیده بودم و الان که برام میخریدن از شادی تو پوست خودم نمیگنجم...

.دیدم آقاجونم برای مرتضی از سرتا پا وسایل خرید وسایل گران قیمت و شیک گفت نمیذارم تو سرت پایین باشه و هر چی جهیزیه داری میفروشیم به سمساری و دوباره از اول نو سایل میخریم ،گفت دوست ندارم که از اون زندگی قبلی چیزی به همراه داشته باشی انگار هنوز هم آقاجونم حشمت را نبخشیده بود...همه چیز خیلی خوب بود انگار در خوابی عمیق فرو رفته بودم خوابی که بسیار شیرین و لذت بخش بود آقا جونم توی خونمون قرار بود عقد بگیره و چون مرتضی اولین باری بود که ازدواج میکرد قرار شده بود که عقد مفصلی بگیریم..این وسط تنها چیزی که اذیتم میکرد نگاه های غمگین پسرم بود،هر چقدر که بهش قول میدادم که هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته قبول نمیکرد مرتضی برای بچه ها وسایل میخرید،میگفت بذار اعتمادشون رو جلب کنم و بدونن که چقدر دوسشون دارم مرتضی نیومده خودشو تو دل همه جا کرده بود..فقط می‌خندید و شادی میکرد ،برخلاف حشمت که یکم تودار بود این خیلی اهل خنده و شادی بود هر چیزی که می شد بشکن میزد و یک شعر مخصوص خودش رو داشت که میخوند..

بی بی خیلی خوشحال بود می گفت خدا رو شکر تو سر و سامون گرفتی این وسط فقط معصومه است که اذیتم میکنه..

وقتی یاد معصومه می‌افتادم تمام خوشی هام به تلخی تبدیل میشدن نمی تونستم به کسی چیزی بگم ،میدونستم که آقاجون میتونه معصومه رو نجات بده ولی چون معصومه قسم داده بود بهش چیزی نمی‌گفتم..

خلاصه روز عقد رسید قرار بود که برم آرایشگاه بچه ها رو به مادرم سپردم رفتم به سمت آرایشگاه ..

فقط از خدا می خواستم که این مرتضی پسر خوبی باشه و ما رو خوشبخت بکنه نگرانی من فقط و فقط بچه هام و الا نگرانی دیگه ای نداشتم آرایشگر به خوبی آرایشم کرد و موهامو درست کرد، مرتضی ماشینش پیکان بود با همون ماشین اومده بود دنبالم،وقتی منو دید شروع کرد به شعر خوندن و گفت خوشگل بودی خوشگل تر شدی قند تو دلم آب میشد وقتی که اینطوری ازم تعریف میکرد،

وقتی به خودش نگاه کردم دیدم واقعاً وقتی رفته آرایشگاه خوشگل تر و خوش تیپ تر شده،ولی دیگه رو نداشتم که من هم از اون تعریف کنم اون زمان نمیشد از آقایان زیاد تعریف کرد خجالت می‌کشیدیم..

وقتی نگاه کردم و بچه‌ها رو پشت ماشین دیدم شادیم دو برابر شد ناخواسته باشوق گفتم مرتضیییی..

گفت بله عزیزم میدونستم که این کار خوشحالت میکنه برای همین بچه‌ها رو هم با خودم آوردم وقتی دیدم پسرم میخنده من هم ناخودآگاه خندیدم..پسرم گفت مامان به نظر من خیلی خوشگل شدی خوشگل ترین عروس شدی ..

هر دوتاشونو بوس کردم و گفتم بچه‌ها امیدوارم که هممون با هم خوشبخت بشیم..

بین راه مرتضی میخوند و بچه‌ها دست میزدن انقدر همه چیز خوب بود که میترسیدم یکی بیاد و خرابش بکنه وقتی وارد خونه شدیم مادرم با یک ظرف اسپند اومد جلو و شروع کرد به گریه کردن گفت پروین سالها آرزوی این صحنه رو داشتم بالاخره خدا جواب چندین سال دعا کردنمو داد بعدمنو بوسید و گفت ان شالله خوشبخت بشی.. 

یهو ذهنم رفت به چندین سال قبل زمانی که با حشمت عقد کردم توی یک مغازه ی تاریک و کوچک وسط بازار... 

آقاجونم با هزار تا غم و غصه داخل مغازه واستاده بود ولی الان می خندید و شادی میکرد خواهرام شاد بودن داداشام شاد بودن همه چی خیلی خوب بود اون روز حسابی بهمون خوش گذشت و من زن دائمی مرتضی شدم مرتضی همینکه عقد خوانده شد و آقایون رفتن بیرون دست منو گرفت برد وسط و شروع کرد به رقصیدن همه از این کار مرتضی متحیر شده بودن و می خندیدن..ولی من از مادرمو بی بی خجالت میکشیدم که دست مرتضی رو بگیرم وسط مجلس برقصم بی بی از اونطرف بهم میگفت دختر برو،دستشو بگیر برو برو، اونقدر گفت تا منم پا به پای مرتضی شروع کردم به رقصیدن مادرم یک بسته اسکناس در آورد و به سر من و مرتضی ریخت... بعدش هم آقا جونم به همه شام داد دو تا آشپز آورده بود که حسابی غذاهای خوشمزه ای درست کرده بودن،خلاصه عقد انجام شد ..

شب مادرم بچه ها رو با خودش برد تو اتاقش و به من و مرتضی اتاق جداگانه داد خیلی خجالت میکشیدم که پیش آقا جون برم تو اتاق خالی ولی مادرم و بی‌بی چنان با ذوق نگاهم می‌کردند که نتونستم پیشنهادشونو رد کنم ..وارد اتاق شدم دیدم مادرم یک لحاف تشک خیلی شیک وسط اتاق پهن کرده و با گل رز هایی که خودش خشک کرده بود وسط تشک برام قلب درست کرده خیلی ذوق زده شدم مرتضی هم همینطور..

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل ودو


مرتضی مثل شوخ طبعیش خیلی هم گرم مزاج بود واقعاً مردی بود که نمی‌شد ازش گذشت همه چیزش به جا و زیبا بود خلاصه اون شب با همدیگه زن و شوهر شدیم و صبح مادرم با یک سینی که پر از خوشمزه جات بود وارد اتاق شد.

مرتضی با دیدن کاچی که روش بسیار زیبا تزیین شده بود و و بوی روغن حیوانی که داخل کاچی بودو هوش از سر آدم میبرد خندید و یک کاسه کشید و با اشتها خورد،

آنقدر با اشتها خورد که مادرم خنده ای کرد و گفت نمیدونستم انقدر زیاد دوست داری و الا زیادتر میپختم..

مرتضی هم گفت هر روز برام میپزی و اشکال نداره و خنده ی بلندی سر داد..

من قبل از اینکه صبحانه ام رو بخورم سراغ بچه هامو گرفتم آخه هر شب ما با همدیگه میخوابیدیم ولی اون شب کنار من نبودن باعث دل تنگیم شده بود...

زود رفتم و بچه‌هارو که تو خواب بودن رو بوسیدم و دستی به سرشون کشیدم و برگشتم صبحانه خوردم ..

مرتضی بعد از خوردن صبحانه خداحافظی کرد و رفت ،موقع خداحافظی به مادرم گفت ناهار میام دوست دارم که مثل این کاچی غذای خوشمزه برام درست کرده باشی که میگن غذای مادر زن یک چیز دیگست،بعد بلند خندید..

مادرم خندید و گفت باشه مادر یه غذایی برات میپزم که دستاتم باهاش بخوری ..

من از اینکه مرتضی اینقدر بدون خجالت حرف میزد خجالت میکشیدم ولی مادرم ذوق خاصی تو چشماش بود خلاصه اون روزا بهترین روزهای زندگیم بود..

مرتضی میومد ناهار وشام البته هر روز نمیومد ولی خوب روزهایی هم که میومد مادرم و آقاجون حسابی تحویلش می‌گرفتند

حدود سه هفته بعد مرتضی آمد و گفت باید بره تهران تا الان هم که نرفته کلی از کارهاش عقب افتاده ..

بعد رو کرد به مادرم و گفت خونه ی من آماده‌ست هر وقت خواستین و وسایل تون آماده بود تشریف بیارین با پروین خانم و خونه رو تمیز کنید.. 

بعدش گفت البته من همه چی دارم درسته مال یک پسر مجرده و شاید زیاد تمیز و مرتب نباشن ولی میتونین شما با پروین خانم بیاین و خونه و وسایل رو مرتب کنید اگر هم جهیزیه نفرستادین اشکالی نداره من در واقع همه چی دارم ...

آقا جونم گفت جهیزیه ی پروین آماده تو انباری بازار هستش من همه چی خریدم یهو با ذوق به آقاجونم نگاه کردم و گفتم ممنونم آقا جون ولی کاش میذاشتی همون جهیزیه ی قبلیمو می‌بردم..

آقاجون گفت اصلا حرف اونا رو نزن میخواستم بفروشمشون ولی بهم گفتن که یک دختری که تازه ازدواج کرده جهیزیه نداره اونارم به یمن خوشبختی تو دادم به اون دختر که انشالله هم تو وهم اون دخترخوشبخت بشین..

مادرم باذوق گفت خدا شما رو برای ما حفظ کنه

خلاصه مرتضی رفت تواون مدت کم بهش وابسته شده بودم و دلتنگش میشدم.

هر روز تلفنی باهم حرف میزدیم ..

بعد از دو ماه با مادرم رفتیم به تهران بچه ها رو بی بی نگه داشته بود.

خونه ی مرتضی دوتا اتاق داشت با یک حیاط کوچک که وسط حیاط یک حوض آبی بود..

برخلاف حرف مرتضی همه جا تمیز و مرتب بود انگار که تو این خونه یک خانم کدبانو زندگی میکنه.مرتضی به گرمی ما رو تحویل گرفت مادرم گفت ماشالله آقا مرتضی اینجا خیلی تمیزه.

گفت از شانس شماست من هر ماه یک نفر رو میگم میاد خونه رو تمیز میکنه حدود یک هفته بعد از رفتن اون خانوم خونه تمیزه ،

بعد از یک هفته هست که خونه دیدنیه و بلند بلند خندید به مادرم گفت دیروز اون خانوم اینجا بوده و خدا رو شکر که آبروی من نرفت.

مادرم گفت پسرم چرا هزینه اضافی می کنی میگفتی خودمون می اومدیم تمیز میکردیم مرتضی خندید و گفت دیگه از این به بعد وظیفه ی پروین خانومه این خانم هم آخرین باری بود که اومد اینجا .

مادرم گفت بله پسرم پروین این خونه رو مثل دسته گل نگه میداره..

خلاصه اون روز ما وسایل اضافی و بدرد نخور مرتضی رو جمع کردیم،در واقع کل وسایلش رو جمع کردیم فقط یکی دو تا فرش و یکم از ظروفش موند جهیزیه ی من و مرتب چیدیم خیلی شور و شوق داشتم.

من اولین باری بود که جهیزیه میچیدم یادم افتاد روزی که تو بازار به سلطان خانم گفتم کاش من هم خونه داشتم و توش وسایل میچیدم.. 

یه لحظه اشک گوشه ی چشمم نشست واقعاً چقدر این دنیا کوچیک بود و الانم میتونستم به خواستم برسم خونه رو حسابی مرتب کردیم و همه ی وسایل رو چیدیم.

مادرم گفت آقا مرتضی کاش به مادرت میگفتی میومد تا بعدا دلخوری پیش نیاد گفت مادرم پاهاش درد میکنه حالا یه روز میاد و جهیزیه رو میبینه .

مرتضی گفت من دوست ندارم عروسی بگیریم همون یک دفعه که گرفتیم کافیه اگه پروین خانم دوست داشته باشه ،دوست دارم بریم مشهد یک هفته اونجا باشیم و برگردیم.

گفتم من بچه ها رو چیکار کنم مادرم گفت بچه ها فعلا پیش من میمونه بعدها میبری..

مرتضی گفت من مشکلی ندارم اگر دوست داری بچه‌ها تم همراهمون باشن بزار بیان.

مادرم گفت نه مثلاً شما میخواین برین ماه عسل نمیشه که بچه همراه خودتون ببرید.

👇👇👇

 *☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

پروین

قسمت_چهل وسه


مرتضی خیلی اصرار کرد که مادرم اجازه بده بچه‌ها رو هم ببریم ولی مادرم اجازه نداد و وقتی مادرم دید که من ناراحت هستم گفت دخترم ناراحت نباش ،انشالله یه دفعه دیگه میریم با بچه ها مشهد و من خودمم باهاتون میام..

من راضی شدم و قرار شد که مرتضی بلیط بگیره و باهم بریم مشهد من با مادرم برگشتم به شهرمون و مرتضی گفت هفته ی آینده پنجشنبه میاد تا با هم بریم.

مادرم اصرار داشت که بریم یه سر به معصومه بزنیم به خصوص که فهمیده بود حامله ست و کلی براش خوراکی آورده بود..

من دل تو دلم نبود که دوباره بریم و پیش مادر آقا محسن آبروریزی بکنه،ولی مادر دست بردار نبود من هی بهونه میاوردم ولی مادرم قبول نمیکرد و گفت بیشتر از شش هفت ماهه که بچمو ندیدم..

الان هم براش خوراکی آوردم باید برم ببینمش یه شب هم اونجا بمونیم فردا برگردیم بریم..

خلاصه مادرم رفت به سمت خونه ی معصومه من دل تو دلم نبود که الان محسن یه حرفی میزنه و مادرم ناراحت میشه،رفتیم باهم در زدیم ولی هرچقدر در زدیم هیچکس درو باز نکرد من خیلی خوشحال شدم که تو خونه نیستن و درو باز نکردن همسایه صدای ما رو شنید و اومد بیرون..

گفت از آشناها شون هستید؟؟ مادرم گفت بله من مادرش هستم ،دخترم کجاست ؟چرا در رو باز نمیکنه ؟

همسایه شون گفت امروز صبح حرکت کردن به سمت شهرشون دختره خیلی دلتنگ خانواده اش بود با شوهرش رفتن به سمت شهرشون.

مادرم انگار بال درآورده بود گفت پس ما هم فوری بریم تا دخترم تنها نباشه.

من خدا رو شکر کردم که درو باز نکردن و ما برمی‌گردیم به شهرمون، برگشتیم دلم برای بچه ها تنگ شده بود ،بچه ها رو بی بی نگه داشته بود وقتی رسیدیم دیدیم هنوز معصومه نیومده مادرم گفت حتما اول رفتن خونه ی آقا محسن اینا بعدا میان پیش ما .

بچه‌ها رو بغل کردم و بوسیدم .

پسرم گفت کجا رفته بودی نکنه منو تنها بزاری و بری گفتم من جز شما کسی رو ندارم رفته بودم خونه ی جدیدمون رو مرتب کنم انشالله با هم بریم اونجا زندگی کنیم..

پسرم گفت یعنی دیگه از مامان بزرگ و بابابزرگ باید خداحافظی کنیم؟؟گفتم آره باید بریم توی شهر دیگه زندگی کنیم ولی حتماً به مامان بزرگ سر میزنیم ..

خلاصه دو روز بعد معصومه اومد واقعا معصومه خراب شده بود بی بی با دیدنش شروع کرد به گریه کردن ،مادرم فکر کرد که از دوری و دلتنگی داره گریه می کنه برای همین دلیلش رو نپرسید ولی من خوب می‌دیدم که معصومه چطور داره ذره ذره آب میشه..

همه ی ماجرای عروسی رو برای معصومه تعریف کردم ،معصومه گفت خدا رو شکر میای تهران ولی میدونم که اجازه نخواهم داشت که با تو رفت و آمد کنم.

منم گفتم تو نگران نباش بزار منم بیام بالاخره یک راه حلی پیدا می کنیم و همدیگر را می بینیم معصومه از رفتار مادرم فهمید که من بهش چیزی نگفتم..

شب همگی با هم خوابیده بودیم من، معصومه، بچه ها و بی بی، مادرم کنارمان نبود ،برای همین بی بی شروع کرد در مورد محسن سوال کردن معصومه بهم نگاه کرد گفتم معصومه ببخشید باید به یکی می گفتم و الا دق می کردم،برگرد بیا آقا جون میدونه با محسن چیکار کنه معصومه گفت آخه من که مشکلی ندارم مشکل محسن فقط با رفت آمده اونم خداروشکر من تو تهران کسی رو ندارم که بخوام باهاش رفت و آمد کنم خلاصه با معصومه حرف زدیم دو روز موندن و دوباره رفتن..

روز چهارشنبه مادرم برام حنابندون گرفت گفت تو که هیچوقت عروسی نگرفتی لااقل یه حنابندونی برات بگیرم تاصبح زدیم و ...

پنجشنبه شد وصبحش مرتضی سرزده اومد به مادرم گفت برام کاچی درست کن مادرمم خوشحال درست کرد..

اون روز تمام خواهر برادر هام بعد از ظهر اومدن یه حس دلتنگی عجیبی تو دلم بود،خیلی ناراحت بودم که بعد از این مدت قراره از پیش پدر مادرم برم ولی اونها خوشحال بودند که قراره من سر و سامان بگیرم.

آقاجون غم خاصی تو چشماش بود و همش می گفت انشالله دخترم این دفعه خوشبخت بشی اون روز آقاجون نه صبحانه خورد نه ناهار همش ناراحت بود میگفت دلتنگم از اینکه قراره پروین بره ،بی بی هم میگفت رفتنی باید بره قرار نبود که تا آخر عمر پروین رو کنارت نگهداری..

خلاصه اون روز با اشک فراوان من از پدر و مادرم خداحافظی کردم پسرم و دخترم گریه زاری می‌کردند و این باعث می‌شد که پاهام سست بشه و نتونم برم .

ولی مامانم اومد تو گوشم گفت پروین برو مطمئن باش من کاری می کنم که ایجا بیشتر از تو بهشون خوش بگذره به مادرم اعتماد داشتم برای همین پسرم و دخترم رو بوسیدم و اومدم بیرون از خونه ..

از زیر قرآن رد شدم و حرکت کردیم به سمت فرودگاه وقتی سوار هواپیما شدیم مرتضی خندید و گفت بالاخره ما هم تونستیم بریم ماه عسل خدایا شکرت..من فقط دلم پیش بچه ها بود شاید از این سفر من چیزی نفهمیدم همش وقتی تو بازار راه می رفتم می گفتم کاش اینو برای دخترم بخرم کاش این و برای پسرم بخرم ..

👇👇👇

*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز