پروین
قسمت_چهل ودو
مرتضی مثل شوخ طبعیش خیلی هم گرم مزاج بود واقعاً مردی بود که نمیشد ازش گذشت همه چیزش به جا و زیبا بود خلاصه اون شب با همدیگه زن و شوهر شدیم و صبح مادرم با یک سینی که پر از خوشمزه جات بود وارد اتاق شد.
مرتضی با دیدن کاچی که روش بسیار زیبا تزیین شده بود و و بوی روغن حیوانی که داخل کاچی بودو هوش از سر آدم میبرد خندید و یک کاسه کشید و با اشتها خورد،
آنقدر با اشتها خورد که مادرم خنده ای کرد و گفت نمیدونستم انقدر زیاد دوست داری و الا زیادتر میپختم..
مرتضی هم گفت هر روز برام میپزی و اشکال نداره و خنده ی بلندی سر داد..
من قبل از اینکه صبحانه ام رو بخورم سراغ بچه هامو گرفتم آخه هر شب ما با همدیگه میخوابیدیم ولی اون شب کنار من نبودن باعث دل تنگیم شده بود...
زود رفتم و بچههارو که تو خواب بودن رو بوسیدم و دستی به سرشون کشیدم و برگشتم صبحانه خوردم ..
مرتضی بعد از خوردن صبحانه خداحافظی کرد و رفت ،موقع خداحافظی به مادرم گفت ناهار میام دوست دارم که مثل این کاچی غذای خوشمزه برام درست کرده باشی که میگن غذای مادر زن یک چیز دیگست،بعد بلند خندید..
مادرم خندید و گفت باشه مادر یه غذایی برات میپزم که دستاتم باهاش بخوری ..
من از اینکه مرتضی اینقدر بدون خجالت حرف میزد خجالت میکشیدم ولی مادرم ذوق خاصی تو چشماش بود خلاصه اون روزا بهترین روزهای زندگیم بود..
مرتضی میومد ناهار وشام البته هر روز نمیومد ولی خوب روزهایی هم که میومد مادرم و آقاجون حسابی تحویلش میگرفتند
حدود سه هفته بعد مرتضی آمد و گفت باید بره تهران تا الان هم که نرفته کلی از کارهاش عقب افتاده ..
بعد رو کرد به مادرم و گفت خونه ی من آمادهست هر وقت خواستین و وسایل تون آماده بود تشریف بیارین با پروین خانم و خونه رو تمیز کنید..
بعدش گفت البته من همه چی دارم درسته مال یک پسر مجرده و شاید زیاد تمیز و مرتب نباشن ولی میتونین شما با پروین خانم بیاین و خونه و وسایل رو مرتب کنید اگر هم جهیزیه نفرستادین اشکالی نداره من در واقع همه چی دارم ...
آقا جونم گفت جهیزیه ی پروین آماده تو انباری بازار هستش من همه چی خریدم یهو با ذوق به آقاجونم نگاه کردم و گفتم ممنونم آقا جون ولی کاش میذاشتی همون جهیزیه ی قبلیمو میبردم..
آقاجون گفت اصلا حرف اونا رو نزن میخواستم بفروشمشون ولی بهم گفتن که یک دختری که تازه ازدواج کرده جهیزیه نداره اونارم به یمن خوشبختی تو دادم به اون دختر که انشالله هم تو وهم اون دخترخوشبخت بشین..
مادرم باذوق گفت خدا شما رو برای ما حفظ کنه
خلاصه مرتضی رفت تواون مدت کم بهش وابسته شده بودم و دلتنگش میشدم.
هر روز تلفنی باهم حرف میزدیم ..
بعد از دو ماه با مادرم رفتیم به تهران بچه ها رو بی بی نگه داشته بود.
خونه ی مرتضی دوتا اتاق داشت با یک حیاط کوچک که وسط حیاط یک حوض آبی بود..
برخلاف حرف مرتضی همه جا تمیز و مرتب بود انگار که تو این خونه یک خانم کدبانو زندگی میکنه.مرتضی به گرمی ما رو تحویل گرفت مادرم گفت ماشالله آقا مرتضی اینجا خیلی تمیزه.
گفت از شانس شماست من هر ماه یک نفر رو میگم میاد خونه رو تمیز میکنه حدود یک هفته بعد از رفتن اون خانوم خونه تمیزه ،
بعد از یک هفته هست که خونه دیدنیه و بلند بلند خندید به مادرم گفت دیروز اون خانوم اینجا بوده و خدا رو شکر که آبروی من نرفت.
مادرم گفت پسرم چرا هزینه اضافی می کنی میگفتی خودمون می اومدیم تمیز میکردیم مرتضی خندید و گفت دیگه از این به بعد وظیفه ی پروین خانومه این خانم هم آخرین باری بود که اومد اینجا .
مادرم گفت بله پسرم پروین این خونه رو مثل دسته گل نگه میداره..
خلاصه اون روز ما وسایل اضافی و بدرد نخور مرتضی رو جمع کردیم،در واقع کل وسایلش رو جمع کردیم فقط یکی دو تا فرش و یکم از ظروفش موند جهیزیه ی من و مرتب چیدیم خیلی شور و شوق داشتم.
من اولین باری بود که جهیزیه میچیدم یادم افتاد روزی که تو بازار به سلطان خانم گفتم کاش من هم خونه داشتم و توش وسایل میچیدم..
یه لحظه اشک گوشه ی چشمم نشست واقعاً چقدر این دنیا کوچیک بود و الانم میتونستم به خواستم برسم خونه رو حسابی مرتب کردیم و همه ی وسایل رو چیدیم.
مادرم گفت آقا مرتضی کاش به مادرت میگفتی میومد تا بعدا دلخوری پیش نیاد گفت مادرم پاهاش درد میکنه حالا یه روز میاد و جهیزیه رو میبینه .
مرتضی گفت من دوست ندارم عروسی بگیریم همون یک دفعه که گرفتیم کافیه اگه پروین خانم دوست داشته باشه ،دوست دارم بریم مشهد یک هفته اونجا باشیم و برگردیم.
گفتم من بچه ها رو چیکار کنم مادرم گفت بچه ها فعلا پیش من میمونه بعدها میبری..
مرتضی گفت من مشکلی ندارم اگر دوست داری بچهها تم همراهمون باشن بزار بیان.
مادرم گفت نه مثلاً شما میخواین برین ماه عسل نمیشه که بچه همراه خودتون ببرید.
👇👇👇
*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*