پروین
قسمت_چهل وپنج
منم سر دلم باز شد و همه ی حرفا رو بهش زدم پرستار گفت بفرما من یقین پیدا کردم که شوهرش کتک زده..
تمام بدنم میلرزید از تصور این که خواهرم زیر دست اون مردی که داره کتک میخوره..
خونم به جوش اومده بود ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم رفتم داخل اتاق گفتم معصومه راستشو بگو محسن کتکت زده و بچه افتاده ؟؟
معصومه وقتی این حرف رو شنید دوباره شروع کرد با صدای بلند گریه کردن،گفتم پس پرستار راس میگه که بدنت کبوده معصومه دستشو گذاشت رو صورتش و دوباره شروع کرد به گریه کردن دیگه من از این همه گریه کردن به ستوه آمده بودم ..
یه چیزی رو بهانه کردم و دوباره رفتم پیش پرستار گفتم من باید به آقاجونم خبر بدم که خواهرم کتک میخوره تا بیاد و از همین بیمارستان خواهرم رو ببره خونه شون اگه کمکم کنی من به آقاجونم زنگ میزنم..
گفت آره از همینجا تلفن بزن اون زمان آقاجونم اینا خودشون تلفن داشتن برای همین راحت بهشون زنگ زدم ،وقتی مادرم برداشت گفتم مامان بچه معصومه افتاده اگه میشه خودتون رو برسونید بیمارستان..
مادرم حسابی هول کرده بودفقط میگفت ای خدا چرا افتاد؟؟
من آرامش کردم و گفتم هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط بیا و بهش رسیدگی کن.
دوست نداشتم پشت تلفن بگم که چه اتفاقی افتاده چون تا اون لحظه مادرم و آقاجونم به ماهیت محسن پی نبرده بودند و اگر یه دفعه میگفتم ممکن بود که بلایی سرشون بیاد.
خلاصه آقاجونم و مادرم فوری خودشون رو رسوندن من آقاجونمو بردم حیاط بیمارستان و تمام ماجرا رو بهش توضیح دادم آقاجونم اونقدر عصبانی شده بود که چاقو میزدی خونش در نمیوومد ..
محسن وارد بیمارستان شد از دور آقاجونمو دید و آمد به سمت ما آقاجونم حتی مهلت نداد سلام بکنه چندتا سیلی پشت سر هم بهش زد..
آقاجونم پشت سر هم دو سه تا سیلی به محسن زد محسن هاج وواج مونده بود ..
بعد از چند دقیقه شروع کرد به داد زدن گفت برای چی منو میزنی مگه من چیکار کردم؟؟
اصلا حرمت آقا جونمو نگه نداشت با صدای بلند داد میزد مگه تو کی هستی که به من سیلی میزنی؟
آقاجونم میگفت من کی هستم من پدر همون دختری هستم که بی صاحب گیرش اوردی و هر کاری دلت میخواد باهاش کردی صبر کن ببین باهات چیکار می کنم..
محسن داد زد چیه دهاتی بدبخت فکر می کنی شما کی هستین این من بودم که دختر تو آوردم تو تهران به نون و نوایی رسوندم..
آقاجونم گفت حالا خوبه که اینجا چیزی نداری خدا رو شکر دختر من از رفاه و آرامش کامل پیش تو اومده و الا ادعای پادشاهی میکردی..
خلاصه دعوای سختی بین محسن و آقاجونم سرگرفت همه ایستاده بودند و ما رو نگاه میکردن از خدا می خواستم که اون لحظه مرتضی برسه و دعوا رو ختم به خیر بکنه ..
ولی مرتضی هم قرار نبود بیاد خلاصه بعد از چند دقیقه بگو مگو آقاجونم کوتاه آمد و گفت من دخترم رو برمیدارم و میرم تو حق نداری بیای دنبالش ..
محسن داد زد اون دختر الان زن منه شما نمیتونی بدون اجازه من اونو جایی ببری
آقاجونم داد زد تو حق نداری برای دختر من تعیین تکلیف بکنی اون روزی که لیاقت تو باید نشون میدادی نشون ندادی پس الان نمیتونی حرف بزنی خفه میشی و گرنه به جای همه کتک هایی که به دخترم زدی اینجا جلوی همه کتکت میزنم ..
محسن آستینها شو داد بالا و با پررویی تمام گفت بیا ،بیا ببینم پیرمرد فرتوت میتونی منو کتک بزنی چنان میزنمت که بیوفتی زمین و صد تا دکتر بیان بالا سرت بایستند..
من که دیدم دعوا شدت گرفته و ممکنه بلایی سر آقا جونم بیاد به آقا جونم التماس کردم که دست از سر محسن برداره و بیاد بریم،،
آقاجونم که دید من دارم گریه می کنم و همه دارن نگاه می کنن کوتاه آمد و با من به سمت معصومه حرکت کردیم،وقتی رسیدیم پیش معصومه آقاجونم به معصومه گفت دخترم من تو رو با خودم میبرم دیگه حق نداری این طرفا بیایی و با محسن زندگی کنی..
معصومه لبخندی زد و گفت آقا جون یعنی شما و مادر ناراحت نمیشی من بیام و خونه ی شما زندگی کنم؟؟
آقا جون گفت این حرفا چیه مگه قراره تو با یک اشتباه خودتو عذاب بدی من تورو میبرم و تو ناز و نعمت زندگی می کنی..
یهو تاریخ برام تکرار شد دقیقا همین حرفا رو من به آقاجونم زده بودم موقعی که اومده بود و توی اتاقم نشسته بود..
مادرمو من اشک میریختیم واقعا خدا رو شکر میکردم که مردن اون بچه کمک کرد تا معصومه نجات پیدا بکنه..
البته خبر نداشتم که معصومه قراره بیشتر از این حماقت بکنه ..
خلاصه معصومه با مادر و پدرم رفتن به سمت شهرمون محسن همونجا از بیمارستان خارج شد و مادر و پدرم معصوم رو بردن، من هم رفتم به سمت خونمون حسابی خسته شده بودم دو روز بود که تو بیمارستان بودم و بچه ها پیش نرگس خانم بودند ..وقتی پسرم و دخترم رو دیدم بغلشون کردم و حسابی از نرگس خانم به خاطر کارهایی که کرده بود تشکر کردم..
👇👇👇
*☕️یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇*