تاوان رنجهایم
قسمت بیستم
من نگران شدم.لحاف را از روی سر غلام برداشتم. دیدم غلام خیلی سخت نفس میکشد.دستهیم از ترس میلرزید، نمیتونستم بلندش کنم.رفتم جلوی پنجره و داد میزدم:
«مش رحیم!بیا،تو رو خدا بیا! آقا حالش بده...»
بیچاره مش رحیم از ته باغ با سرعت آمد طرف عمارت.او هم ترسیده بود.با کفشهای گِلی آمد توی اتاق و خیلی هراسان گفت:
«چی شده خانم؟چرا آقا اینجوری شده؟»
گفتم:«نمیدونم، برو حکیم،طبیبی بیار بالای سر آقا»
مش رحیم به سرعت از اتاق رفت بیرون تا طبیب بیاورد.
غلام به زور نفس میکشید.کمی چشمهاش را باز کرد.من دکمههای لباسش را باز کردم و با بشقابی که توی ظرف صبحانه بود،او را باد میزدم.
صدای خیلی ضعیفی از او شنیدم که گفت:
«شیرین جان منو ببخش»
دوباره چشمهایش را بست.من داد میزدم:
«غلام جان،چشمهات رو باز کن، تو رو خدا حرف بزن»
اما او هیچ حرفی نمیزد.
خانمجان هم سر و صدای من را شنیده بود. لنگلنگان خودش را به اتاق ما رساند.وقتی دید پسرش رنگ به چهره ندارد،دو دست زد توی سرش و گریه میکرد.
به من میگفت:«بچم چی شده؟تو چیکارَش کردی؟»
گفتم:«خانمجان چی میگی؟ من اومدم تو اتاق، امیر حالش بد بود،هر چی صداش زدم جواب نمیداد...»
گفت:«نه، تو حتماً بلایی سر پسرم آوردی! تو خواستی ازش انتقام بگیری»
حرفهای خانمجان من را بیشتر عصبانی میکرد.قفسهی سینهی غلام را با دستهایم فشار میدادم و سعی میکردم قلبش را ماساژ بدم،اما او گویی نفسهایش به شماره افتاده بود و تحمل دم و بازدم را نداشت.
دستهای من را محکم گرفته بود و با حرکت دستش میخواست حرفی به من بگوید،
اما اجل مهلت نداد و غلام در بغل من جان داد.
پزشک آمد،اما خیلی دیر.دیگر غلام در این دنیا نبود
از کار خدا شگفتزده بودم.میگفتم: «تو که میخواستی غلام را از من بگیری،چرا او را بعد از پانزده سال به من برگرداندی؟من که با نبود او کنار آمده بودم،حالا که این همه سال از من دور بود،چه لزومی داشت شاهد مرگ او باشم؟»
خدایا،مگر من چه خطا یا گناهی کرده بودم که مستوجب این همه بدبختی باشم؟
سه روز من در بستر خوابیدم.حتی قدرت حرف زدن نداشتم.مراسم خاکسپاری غلام... نه من بودم و نه مادرش؛ما هر دو مثل مرده بودیم.همه میگفتند این دوتا از غم از دست دادن عزیزشان زنده نمیمانند.
اما من و خانمجان خیلی پوستکلفتتر بودیم. باید میماندیم و بار این غم بزرگ را به دوش میکشیدیم.
حالا نگران این بودم که آسیه از آمریکا تماس بگیرد.چی بهش بگم؟بگم پدرت پیدا شده و آمده؟یا بگم پدرت آمد و نیامده از پیش ما رفت؟
چقدر سخت بود این خبر را به دخترم بدم.اما او باید میفهمید.با این حال تصمیم گرفتم فعلاً هیچ خبری به او ندم.
یک هفته از مرگ همسرم گذشت و روزبهروز زندگی من داغونتر میشد.من به نبود او عادت کرده بودم،ولی فقط یک شب او در کنار من بود.
این بدترین رنج دنیا بود؛من که پانزده سال به نبود او عادت کرده بودم،چرا باید برمیگشت و با مرگش من را عذاب میداد؟
خوشبهحال آسیه که مهر پدری را ندیده بود و بودن و نبود پدرش برایش مهم نبود. اما با این حال، ترس این را داشتم که خبر مرگ پدرش را به او بدم،چون در کشور غریب بود و امید داشت روزی پدرش را پیدا کند.
بالاخره بعد از دو هفته آسیه تماس گرفت.از صدای من و خوشحالی تصنعیام تا حدودی متوجه شد و گفت:
«مامانجان چی شده؟مادربزرگم حالش بده؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟انگار حواست نیست.ببخش چند روز تماس نگرفتم،چون درسهام سنگین شده بود و وقت صحبت نداشتم.میدونم از دستم عصبانی هستی»
گفتم:«نه عزیزم،از تو عصبانی نیستم،فقط از پدرت ناراحتم که چرا ما رو تنها گذاشت و رفت»
آسیه میگفت:«غصه نخور مادرم،من قول میدم خودم پدرم رو پیدا کنم و برگردونم ایران.قول میدم مامانجون، غصه نخور»
یهو زدم زیر گریه.اینقدر گریه کردم و گفتم:
«نه دخترم،دیگه هیچوقت پدرت برنمیگرده. دیگه من و تو او رو تو خواب هم نمیبینیم، چه برسه به بیداری»
آسیه گیج و منگ شده بود.طفلی از حرفهای من هیچی نمیفهمید،فقط سکوت کرده بود و منتظر بود من حرف آخرم را بزنم.او هم گریه میکرد و میگفت:
«مامانجون،از پدرم به شما خبری رسیده؟ کسی برای شما خبر آورده؟پدرم حالش خوبه یا نه؟»
گفتم:«بله، از پدرت خبر دارم.او برگشته ایران»
و کل ماجرا را برایش تعریف کردم.
طفلی آسیه وسط حرفهای من گوشی را قطع کرد. نمیدانم آن لحظه چه حالی داشت. فقط او را به دست خدا سپردم و گوشی را قطع کردم