تاوان رنجهایم
قسمت دوازدهم
نامه را روی قلبم گذاشتم،شاید بتوانم ضربان قلبم را کنترل کنم.بهشدت هیجانزده شده بودم نمیدونستم جواب خانمجان را چه بدهم. نامه را توی جیبم گذاشتم،اشکهایم را پاک کردم و به طرف عمارت رفتم...
خانمجان چشمهایش را مثل گرگی که منتظر طعمهٔ خودش باشد تیز کرده بود و مرا نگاه میکرد.گفتم:
«نگران نباشید،حال پسرتان خوب است و تا چند ماه دیگه میاد ایران.»
این بار چشمهایش را ریز کرد و گفت:
«آره جون عمهات!حتماً میاد، تو رو هم با خودش میبره.دخترهٔ بیاصلونسب، بالاخره کارت رو کردی،پسرم رو از راه به در کردی. خدا لعنتت کنه!»
و تا میتوانست مرا نفرین و ناله کرد...
گوشهایم را گرفتم که حرفهای مزخرف او را نشنوم،اما او هم برای پسرش نگران بود و من حس مادرانهاش را درک میکردم. گریههای او مرا تحت تأثیر قرار میداد،اما نمیتونستم بهش بگم که بهزودی من و دخترم ترکش خواهیم کرد...
چند روز گذشت.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.غلام در ادامهٔ نامه نوشته بود کسی را میفرستد که با او بتوانیم از ایران برویم و از طریق کشتی و قطار مهاجرت کنیم. من جرأت این کار خطرناک را نداشتم...
یک روز صبح که برای خرید از خانه بیرون رفتم،آقایی جوان حدوداً بیستوهفت یا بیستوهشتساله به طرفم آمد.خیلی ترسیدم.سلام کرد و گفت:
«من از طرف آقا غلام آمدم.این نامه را فرستادن به شما بدم.»
و بعد خیلی زود خداحافظی کرد و رفت...
پاهایم از ترس میلرزید.با خودم گفتم:
«نکنه یکی از همسایهها ببینه و فکر کنه من با کسی سر و سری دارم...»
نامه را مچاله کردم و توی جیبم چپاندم.از خرید کردن پشیمان شدم و به خانه بازگشتم. مشرحیم را صدا کردم و مقداری پول به او دادم و گفتم:
«خودت برو خرید،من حالم خوب نیست.»
مشرحیم بیچاره نگران شد و گفت:
«خانم،میخواین دکتر خبر کنم؟»
گفتم:
«نه،برو خرید کن بیا،من فعلاً بهترم.»
با شتاب به طرف اتاقم رفتم و در را از پشت بستم که کسی وارد اتاقم نشود و بهراحتی بتوانم نامه را بخوانم.
--
سلام مهربانم
ببخش که چند روز نتوانستم برایت نامه ارسال کنم،چون درگیر کارهای شما بودم تا بتوانم شما را هم بیاورم اینجا...
خوشبختانه برای شما هم توانستم اقامت بگیرم،اما برای اینکه شما بهراحتی به آمریکا سفر کنید باید چند مرحله را پشت سر بگذارید که یکییکی برایت توضیح میدم.
من با کمک آقا و خانمی که در ایران زندگی میکنن و مدام به آمریکا رفتوآمد دارند صحبت کردم و از آنها کمک خواستم که سفر بعدی که به آمریکا میاد، شما را هم با خودشان و البته با هزینهٔ من بیاورند.
این دو نفر خیلی مهربان و قابل اعتمادند، اصلاً نگران نباش.آنها شما را بهراحتی با خودشان میآورند،اما یادت باشد از این موضوع چیزی به مادرم نگویی و بدون اینکه او خبردار شود، بیایید آمریکا.
و کلی راه و چاه به من یاد داده بود که طبق آن باید اول ماه اوت،با آن آقا و خانم و دختر کوچکم به آمریکا سفر کنیم...
گفتن این حرفها در نامه خیلی راحت بود،اما من نه جرأت داشتم یواشکی از اینجا بروم و نه وجدانم قبول میکرد این پیرزن را تنها بگذارم. باورم نمیشد همسرم به این راحتی دست از مادرش بکشد...
کلی صحبتهای دیگر هم در نامه نوشته بود که هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر از این سفر میترسیدم...
حتی در نامه غلام گفته بود طلاهای مادرم که در صندوقچهٔ قدیمیاش هست را بردارم و با دخترم فرار کنم...
حرفهای غلام کمی به نظرم مشکوک میومد، اما واقعاً من از پس این کارها برنمیومدم...
چند روز گذشت و هنوز خانمجان از دوری پسرش رنج میبرد و روزبهروز حالش وخیمتر میشد،تا اینکه از من خواست فروغالزمان، خواهر کوچکترش را خبر کنم که به عیادتش بیاید...
فروغالزمان چهار سال از خانمجان کوچکتر بود، ولی همیشه،از وقتی من یادم میومد، با هم مشکل داشتند.به خاطر ارثومیراث با هم جنگ داشتند.
بالاخره فروغالزمان را راضی کردم به دیدن خانمجان بیاد...
خاله فروغ همیشه مرا دوست داشت و میگفت:
«خواهرم قدر تو رو نمیدونه.کاش یه عروس مثل عروس من گیرش میومد، بعد میفهمید عروس بدجنس یعنی چی...»
به حرفهای خاله میخندیدم و میگفتم:
«خالهجان،از من برای خانمجان تعریف نکن، بیشتر حساس میشه.خودت که اخلاقش رو میدونی.»
خاله فروغ پیشانیام را میبوسید و میگفت:
«باشه گلم،حواسم هست به این پیرزن هافهاف، از تو تعریف نکنم.»