2777
2789
آره عزیزم من عاشق داستانم ولی تایپیک خودتونشاید استلتر دوست نداشته باشه اینجا بزاری

تاوان رنجهایم – قسمت یک



صبح با هزار زحمت از خواب بیدار شدم. چشمم که به ساعت شماتهای روی دیوار افتاد، خشکم زد؛ساعت از هفت هم گذشته بود.

چرا ساعتم زنگ نزده بود؟خدایا حالا جواب خانمجان را چی بدم؟او باید قبل از شش صبح،صبحانهاش را میخورد.

خدایا کمکم کن دعوام نکنه


سریع از جا پریدم،رختخوابم را در گنجه گذاشتم،دامن بلند پرچینم را پوشیدم،چارقد گلدارم رو سر کردم و از اتاق مثل جت بیرون رفتم.وای همه بیدار بودن؛چرا هیچکس صدام نکرده بود؟برام خیلی عجیب بود.


در حیاط خانه،کنار حوض ششضلعی که یک شیر آب کنار آن بود،سریع رفتم و آب سرد رو باز کردم و به صورتم زدم تا خواب از سرم بپره.

این دختر ورپریده،آسیه! از بس دیروز از من حرف کشید،شب از سردرد قرص خوردم و همان باعث شد خواب عمیقی فرو برم.


خانمجون در اتاق بزرگ نشیمن روی صندلی چوبی گهوارهای نشسته بود و خودش را تکان میداد.آهسته چند ضربه به در زدم و با صدای بلند گفتم:«سلام خانمجان»

پشتش به من بود،اما میدانست من با ترس و لرز وارد اتاق شدهام.گفت: «بهبه!خانمِ خانمها بالاخره از خواب ناز بیدار شدین؟»


گفتم:«الان میرم صبحونهتونو آماده میکنم و میارم.»

خانمجان گفت:«لازم نکرده.ساعت از هفت هم گذشته.من صبحانهمو خوردم.همون دختره لوس امروز به دادت رسید.خودش ساعت شش صبح صبحونهمو آماده کرده بود.ازم خواست اجازه بدم تو بخوابی.»


چشمهام داشت از حدقه درمیومد.آسیه هیچ رابطه خوبی با مادربزرگش نداشت.چطور امروز براش صبحانه درست کرده بود؟خیلی جای تعجب داشت.


گفتم:«چی؟خانمجان،آسیه به شما صبحونه داده؟»

گفت:«بله.خودش هم ناشتایی رو خورد و رفت مدرسه»


عذرخواهی کردم و از اتاق خانمجان بیرون آمدم.

این دختر بلاگرفته عجب زبونی داره!چطور خانمجان را راضی کرده بود اجازه بده من بخوابم؟بعضی کارهای بچههای این دور و زمونه عجیب و غریبه


رفتم توی مطبخ.دیدم دیگ آبگوشت در حال جوشیدنه.باورم نمیشد این کارها را آسیه انجام داده باشه.از او خیلی بعید بود.

او هم مثل مادربزرگش دست به سیاه و سفید نمیزد.همیشه میگفت:«مگه خانمجان کم پول داره؟خب یک کلفت و نوکر بگیره.مگه تو بردهای؟حالا چون دختر زاییدی باید تاوان پس بدی؟»


راست هم میگفت.از روزی که آسیه به دنیا آمد من شدم کلفت و نوکر خانه.همه کارها گردن من بود.

خانمجان دوست داشت نوه اولش پسر باشد؛ اما خدا نخواست.من هم قدرت اعتراض نداشتم.

اما گویا آسیه خودش از پس خانمجان برمیومد.هرچه بزرگتر میشد اخلاقش بیشتر شبیه مادربزرگش میشد.


دو روز دیگر آقا غلام،شوهرم،از مأموریت میومد.

شوهرم تاجر پارچه بود و برای تجارت به کشورهای دیگر سفر میکرد.هر بار که میومد کلی برایم سوغاتی میاورد.در دنیا فقط دلم به شوهرم گرم بود.خیلی هوایم را داشت؛اما وقتی نبود،کوه مشکلاتم صدچندان میشد.


هرچه آقا غلام به مادرش میگفت از زنش کمتر کار بکِش،خانمجان بیشتر دستور میداد. میگفت:«به خانم بالا بگو پسر کاکلبهسر بزاید، منم دست از دستور دادن برمیدارم!»


دکترها به من گفته بودند چون با همسرت فامیل هستی،اگر یک فرزند دیگر حامله شوی، امکان معلولیت جنین خیلی بالاست.سرِ آسیه هم خیلی خداخدا میکردم بچهام سالم باشه؛ چون من و آقا غلام دخترعمو–پسرعمو بودیم.

از بخت بدِ من، درست یک ماه بعد از به دنیا آمدن آسیه،خانعمو از دنیا رفت.حالا خانمجان، مسبب مرگ او را به دنیا آمدن نوه اول خاندان تاجرالملوک میدانست.


یادم هست روزی که آسیه به دنیا آمد، همه خالهخانباجیها را خانمجان دعوت کرده بود به امید اینکه من نوهپسری برایش بیاورم.اما حکمت خدا همین بود.قابله بچه را در بغلم گذاشت و آهسته گفت:«خدا به دادت برسه دختر با این مادرشوهری که تو داری،من جرأت نمیکنم برم بیرون بگم بچه دختره.»


همینطور که اشک میریختم، توی دلم دعا میکردم خانعمو هوایم را داشته باشد.


بدرالزمان خودش آمد توی اتاق، رو به قابله کرد و گفت:«خب بگو نوهم پسره تا تورو غرق طلا کنم.»


طفلی قابله سرش پایین بود و وسایلش را جمع میکرد. با ترس و لرز گفت: «بدرالزمانخانم...نوهتون دختره.خداروشکر سالمه.»


بدرالزمان اخمهایش را در هم کشید و با عصایی که دستش بود محکم به شکم من زد. از درد به خودم پیچیدم و آهسته گریه میکردم.

قابله با دست زد توی سرش و گفت:«بدری خانم، چکار میکنی؟عروست تازه زاییده! میخوای بکشیش؟»


من هیچ حامیای نداشتم.پدر و مادرم خیلی زود از دنیا رفته بودند و چون یک دختر تنها بودم، از بچگی در خانه خانعمو زندگی میکردم.

از همان چهارده–پانزده سالگی که به خانه خانعمو آمدم، مهرم به دل آقا غلام افتاده بود و بعد از دو سال مرا به عقد پسرعمویم درآوردند؛ هرچند بدرالزمان از همان اول مخالف ازدواج ما بود،اما به اصرار خانعمو، ما با هم ازدواج کردیم

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

داستان تاوان رنجهایم – قسمت دوم


تا سه ماه، خانهی ما عزاخانه بود. خانمجان راه میرفت و مدام من و دخترم را نفرین میکرد. میگفت: «قدم دخترت نحسه، وگرنه شوهرم نمیمرد!»


این حرفها به گوش آقا غلام هم میرسید و خیلی از مادرش دلگیر میشد. هر وقت تنها میشدیم، اشکهای مرا با گوشهی چارقدم پاک میکرد و قربانصدقهام میرفت. موهای بلند و صاف مشکیام را از زیر روسری بیرون میآورد و هزار بوسه به آنها میزد.

میگفت: «تروخدا جلو من گریه نکن. میدونم مادرم خیلی سختگیره، اما چاره چیه؟ باید تحملش کنیم. اون یه پیرزن قدیمیه؛ فکر میکنه حالا من که پسر شدم چه تاجی به سر پدر و مادرم گذاشتم. خدا بیامرزه پدرم رو... همیشه میگفت پسرم احترام مادرت رو نگه دار؛ حتی اگه زیر گوش خودت و زنت زد، نکنه پشت زنت دربیای، من ازت راضی نمیشم. همیشه مواظب مادرت باش.»


باز گریه امانم را میبُرید. میگفتم: «مگه من چه گناهی کردم که فرزندم دختر شده؟ مادرت خیلی منو میچزونه. از روزی که بچّهمون به دنیا اومده یک روز خوش نداشتم.»


آقا غلام دلداری میداد: «خدا بزرگه. بالاخره مهر دخترمون به دلش میشینه. خودش میفهمه اشتباه کرده. از قدیم گفتن دختر رو چهل روز تو خونه نگه دار خودش دل همه رو باز میکنه...»


اما حالا سه ماه از به دنیا آمدن آسیه گذشته بود و مادرشوهرم حتی یکبار هم به روی بچهام نگاه نکرده بود. امیدم به خدا بود؛ شاید بزرگتر که میشه، دل مادربزرگش بلرزد.اما او سنگدلتر از این حرفها بود.خودش هم دختر نداشت؛جز شوهر من هیچ فرزند دیگری نداشت.


همیشه تو دلم میگفتم کاش چند فرزند دیگر هم داشت، شاید اخلاقش بهتر میشد.اما نمیدانستم چرا فقط یکبار زاییده بود.البته من اجازه نداشتم درباره این چیزها چیزی بپرسم.


تمام روزهایی که خانهی ما محل رفتوآمد برای سوگواری خانعمو بود، من باید از صبح زود بیدار میشدم و حیاط دوهزارمتری را جارو میکردم. آسیه را به پشتم میبستم و این حیاط بزرگ پر از دار و درخت را جارو میکشیدم.


ته باغ یک کلبه چوبی بود که متعلق به مش رحیم، باغبان خانه خانعمو بود.خانعمو خودش او را استخدام کرده بود تا به درختهای باغ برسد.

بیچاره مش رحیم هم دو سال پیش از بالای درخت گردوی ته حیاط افتاده بود و کمرش خم شده بود.یه دختر داشت به نام گلپری، حدود ده—دوازده ساله.مادر گلپری سرِ زا از دنیا رفته بود و خانعمو دلش به حالشان سوخته بود و آنها را آورده بود آنجا بمانند.


مش رحیم وقتی میدید من مثل یک کلفت در خانه کار میکنم،دلش میسوخت.میگفت:

«خانم،من خودم حیاط رو جارو میکنم، تروخدا منو خجالت ندین.»


میگفتم:«ناراحت نباش مش رحیم،من عادت دارم اینجا کار کنم.»


گلپری هم میومد و بچه را از پشتم باز میکرد و ساعتها با آسیه بازی میکرد تا من بتونم به کارهام برسم.

خدا خیرشان بدهد؛تنها کسانی که در آن خانه به داد من میرسیدند همین مش رحیم و دخترش بودن.


اکثر خریدهای خانه را مش رحیم انجام میداد،آن هم یواشکی که خانمجان نفهمد.

بیشتر روزها و هفتهها،شوهرم آقا غلام خانه نبود چون مأموریت داشت.درست سه ماه بعد از فوت پدرش،مجبور شد دوباره سفر برود.


من خودم شنیدم مادرشوهرم زیر گوش شوهرم میگفت:«اگه زنت بچهدار نمیشه، برو تجدید فراش کن.»

شوهرم عصبانی میشد و میگفت:«مادرجان، زن من زندهست،هنوز نمرده که برم تجدید فراش کنم!»


او میگفت:«زنیکه هر دو سال یه شکم نزاد،با مرده فرقی نداره!»


بیچاره شوهرم آهی بلند میکشید و میگفت: «هنوز سه ماه از زایمان زنم نگذشته.چقدر عجله داری؟خدا بزرگه شاید دوباره باردار شد...»


اما بدرالملوک ولکن نبود؛هر روز به شوهرم سرکوفت میزد و دلش میخواست یکی از دخترهای فامیلهای زهوار در رفته خودش را تیکه کند برای پسرش.

ولی خوشبختانه آقا غلام به جز من به هیچ زنی نگاه نمیکرد.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

تاوان رنجهایم

قسمت سوم


هر روز آسیه بزرگ و بزرگتر میشد و خیلی شیطونی میکرد.توی حیاط خانه میدوید و به گلهای باغچه دست میزد.

یه روز که من توی مطبخ مشغول غذا درستکردن بودم،یهو صدای جیغ بچهام رو شنیدم.از پلههای مطبخ مثل شَصتتیر بالا دویدم.دیدم آسیه با دستِ پر از خون از خانهی مادرشوهرم بیرون اومد و گفت:

«بیا بچت رو جمع کن،تمام گلهای منو خراب کرد»


اونوقت که آسیه داشته با گلها بازی میکرده، دستِ بچهمو با تیغ گل زخمی کرده بود و به بچهی دوساله گفته بود:

«دیگه به گلهام دست نزن وگرنه همیشه همینجوری تنبیهت میکنم»


من آسیه رو بغل کردم و آوردمش توی مطبخ. اینبار اونقدر از کارش بدم اومد که توی دلم نفرینش کردم.گفتم:«الهی به زمین گرم بخوری!دستِ بچهمو زخم کردی.»


تا شب نرفتم داخل اتاق خانمجان.فقط غذایش را پشت در میذاشتم و برمیگشتم توی اتاقم.خودش میدانست چه کار اشتباهی کرده. برای همین آن روز زیاد پاپی من نشد.

دستهای آسیه را با دواگِلی و پارچهی سفید چلوار بستم که دستش عفونت نکنه.

اما خیلی از کارش کینه گرفتم.او یک دختر بچهی دوساله بیشتر نبود؛چطور دلش آمده بود با نوهاش چنین رفتاری بکنه؟


تا آمدن همسرم ده بیست روزی مانده بود.هر بار که به سفر میرفت،سی چهل روز طول میکشید.

حالا که آسیه دو ساله شده بود،خانمجان مدام به من میگفت:

«امسال حتما باردار شو،شاید خدا خواست بچهت پسر بشه»


من هم میگفتم:«خانمجان نمیشه.دکتر گفته اگر بچهدار بشی یا بچهت مُرده به دنیا میاد یا معلوله.حالا هم شانس آوردیم آسیه سالم به دنیا اومده.»


گفت:«من از چندتا از خانمهای محل شنیدم یه دعانویس هست سمت شهرری.با هم میریم برات دعا میگیرم،شاید افاقه کنه و بچهت پسر بشه.»


روزهایی که آقا غلام کنارم نبود،بدترین روزهای زندگیم بود.اما چارهای نبود؛او باید هر بار برای تجارت به کشورهای دیگه میرفت. سود خوبی هم نصیبش میشد،اما تمام این سودها به خانمجان میرسید.یک قرون از آن پولها را به من نمیداد و به پسرش هم گفته بود:

«هر وقت پول خواستی،خودم بهت میدم.»


یک روز طبق معمول از خواب بیدار شدم و دیدم دخترم کنارم نیست.دلم هوری ریخت.از جا بلند شدم و گفتم نکنه خانمجان بچهمو برده و خدایی نکرده بلایی سرش بیاره.مثل بید میلرزیدم.

تا از در اتاق بیرون آمدم،دیدم در اتاق بغلی آقا غلام بچه رو بغل کرده و توی اتاق راه میره. گل از گلم شکفت.باورم نمیشد آقا غلام کمتر از دو ماه اینقدر زود برگشته باشه.


آهسته سلام کردم.غلام با دیدن من آمد طرفم و با دست دیگرش منو هم بغل کرد.گفتم:«آقا زَهرهتَرَک شدم،چرا بیخبر اومدی؟»

گفت:«بار داشتم، باید میاوردم،برای همین چند روز زودتر آمدم.وقتی اومدم توی اتاق دیدم تو خوابی اما دخترمون بیدار بود.برای اینکه تو بیدار نشی،اون رو بغل کردم و آمدم این اتاق.

تو خوبی؟بچهمون مشکلی نداره؟»


گفتم:«نه آقا، خدا رو شکر مشکلی نیست. فقط ناسازگاریهای مادرتون منو عذاب میده. میشه با مادرت صحبت کنی دست از سرم برداره؟روزی هزار بار من و پدر و مادرم رو فحش میده.به خدا از این وضع خسته شدم.»


غلام گفت:«شیرینبانو،چشم.باهاش صحبت میکنم کمتر به پروپای تو بپیچه.ولی تو هم صبر کن.من از راه برسم بعد شروع به گله و شکایت کن.بیا بچه رو بگیر سر جاش بخوابون تا مادرم منو با بچهی تو بغل نبینه و هزار تا سرکوفت بهم بزنه.»


بچه رو توی گهوارهاش گذاشتم و رفتم صبحونه رو آماده کنم.

خانمجان بیدار شده بود و مدام از اتاقش داد میزد:

«پس صبحونهی من چی شد؟»


من هم دستوپامو گم میکردم.شعلهی سماور رو زیاد میکردم تا زودتر چای دم کنم.اصلاً هیچوقت سماور رو خاموش نمیکردم؛از شب قبل پر آبش میکردم تا صبح زودتر بساط صبحانه آماده بشه.

با وجود آقا غلام،خانمجان کمتر به من دستور میداد.البته همسرم هم تو کارهای خونه کمکم میکرد.با داشتن بچهی کوچیک خیلی سخت بود تنهایی اینهمه کار رو انجام بدم،اما چارهای نبود.من زندگیم رو دوست داشتم و باید بهخاطر همسر و بچهام همهچیز رو تحمل میکردم.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت چهارم


حدود یک ماه همسرم خانه بود و باز باید طبق معمول به مأموریت میرفت.با رفتن او،کوه غمها به سراغم میومد.

من میموندم و هزار جور کار خانه دستِ تنها، با وجودِ یک بچهی دوسالهی پرشور و شیطان.

همسرم قبل از رفتن کلی به من سفارش میکرد:

«تو و جونِ بچهمون صبور باش.من تا برم و برگردم،مدام فکرم پیش تو و آسیهست.از خودت و بچه خیلی مراقبت کن.نکنه یهوقت جلوی مادرم جوابشو با تلخی بدی اونم پیرزن هست،هواش رو داشته باش.میدونم خیلی اذیتت میکنه،ولی به خاطر من حرفاش رو گوش بده.قول میدم زودتر برگردم.»

من نمیخواستم پشت سر شوهرم که به سفر میرفت گریه کنم.من هم به او قول میدادم صبور باشم و به امید آمدن او همه چیز را تحمل کنم.

وقتی همسرم خداحافظی کرد و رفت،یک ساعت بعد خانمجان مرا صدا کرد.

از داخل اتاقش داد زد:

«شیرین!شیرینبانو! تشریف بیارین!»

همیشه اسمم را با طعنه و کنایه صدا میکرد و میگفت:

«برعکس اسمت خیلی هم تلخ و زهرماری! ننهبابات چهطور این اسم رو روی تو گذاشتن؟»

من هم میگفتم: «باشه شما منو زهرمارخانم صدا کنین،من ناراحت نمیشم.»

گفت:«کم بلبلی کن،پاشو چادرچاقچول کن. میخوایم بریم زیارت؛بعدش هم بریم پیش دعانویس.»

خانهی ما شمیران بود و تا شهرری خیلی راه داشت.

گفتم:«خانمجان اجازه بدین یه چیز درست کنم برای راه،گرسنه نمونیم.»

گفت:«لازم نکرده. شهرری همهچی هست، همونجا غذا میخوریم.»

من هم تابع امر خانمجان بودم.هر چه او میگفت باید چشم میگفتم.

تابستان روزهای آخرش را میگذراند،اما هنوز هوا گرم بود.

چند تا وسیله برداشتم و چادر به سر کردم و آسیه را هم زدم زیر بغلم.آن زمان روبنده هم میزدند.خانمجان از نوادگان قاجار بود و چون در زمان رضا شاه زندگی میکردیم،او دوست داشت روبنده بزنه تا کسی توی کوچه و بازار «دخترِ تاجرالملوک»را نشناسه.

از شمیران تا شهرری را با درشکه رفتیم؛حدود دو سه ساعت راه،شاید هم بیشتر.

آسیه در مسیر خیلی بیقراری کرد.حتی یکبار خانمجان او را بغل نکرد،چون میدونست اگر من به غلامحسینخان از رفتارهایش چیزی میگفتم، دیگر اجازه نمیداد حتی برای خرید روزانه از خانه بیرون بروم.

خانمجان حالا خیلی هوای من و دخترم را داشت و مدام میگفت:

«شیرینجان، اگه کباب هم میخوای سفارش بدم؟»

من که از خوردن آبدوغخیار سیر نشده بودم، گفتم:«باشه، کباب هم بخوریم.»

چند سیخ کباب چنجه و دل و جگر سفارش داد. شکم درشکهچی را هم سیر کردیم. بندهخدا چندبار ما را دعا کرد و برای امواتمان صلوات فرستاد.

کاش خانمجان همیشه اینقدر مهربان بود... آنوقت دیگر چه غم و غصهای داشتم؟

نمیدونستم چرا اینهمه برای داشتنِ نوهی پسر پافشاری میکرد.هرگز اونو درک نمیکردم.

ولی چارهای نبود.من زندگی خودم، شوهرم و بچهام را دوست داشتم.حتی به غرغرهای خانمجان هم عادت کرده بودم.

میدونستم اگر خانمجان از طرف غلامحسینخان اشارهای میشنید، سریع برایش زن جوانتر میگرفت.اما خوشبختانه غلام مرا خیلی دوست داشت و همین برای من هزاران بار شکر داشت.

گرمای راه کلافهام کرده بود.به درشکهچی گفتم چند جا نگه دارد؛طفلک آسیه مثل ما طاقت نداشت.چند دقیقه میایستادیم،پیاده میشدیم و دوباره سوار میشدیم.خانمجان هم بهخاطر فرار از گریهی آسیه اجازه میداد.

در راه گرسنهمان شد.خانمجان به درشکهچی گفت جلوی یکی از رستورانها بایستد تا ناهار بخوریم. هوا خیلی گرم بود.

من به خانمجان گفتم آبدوغخیار بخوریم.اونم موافقت کرد و یک پاتیل آبدوغخیار حسابی برای ما آوردند.خانمجان از خوشحالی اینکه من قبول کرده بودم با او برای گرفتن دعا بیایم،هرچه میگفتم گوش میکرد.

البته از من قول گرفته بود که به همسرم حرفی نزنم؛چون میدانست اگر به غلامحسینخان از دعا و ساحر چیزی بگویم، دیگر اجازهی بیرون رفتن هم نخواهم داشت.

بالاخره به حرم مطهر شاهعبدالعظیم رسیدیم.

ابتدا زیارت کردیم و بعد دنبال آدرس دعانویس رفتیم.

درشکه از کوچهپسکوچهها گذشت و بالاخره خانهی موردنظر را پیدا کردیم.

دیدن خانههای قدیمی و کاهگلی با سقفهای چوبی برایم خیلی جذاب بود...

انگار پا به یک سرزمین دیگر گذاشته بودم.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت پنجم


درشکهچی پیاده شد و چند ضربه به دقالباب کوبید.صدای پیرزنی از ته حیاط شنیده شد که میگفت:«صبر کن،الان میام.»


درِ چوبیِ بزرگی بود که به نظر میومد قدمت طولانی دارد.تمام سطح در چوبی کندهکاری شده بود و معلوم بود کار دست هنرمندی است.من بیش از اینکه حواسم به کار عجیب مادرشوهرم باشد،به سبک ساختمانها و معماری زمان قدیم توجه میکردم.خانهی رمال آنقدر قدیمی بود که ستونهای بلند و طاقِ پرنقشونگارِ سردرِ ورودی،توجه هرکسی را به خودش جلب میکرد.حتی عمارت عمو جانم، با اینکه بیش از صد سال قدمت داشت،به اندازهی این خانه پرنقشونگار نبود.


بعد از اینکه پیرزن درو باز کرد،من و خانمجان از درشکه پیاده شدیم و وارد خانهی قدیمی شدیم.ابتدا از دالان بزرگی گذشتیم و بعد وارد حیاط شدیم.حوض بزرگ آبیرنگی وسط حیاط بود و دورتادور آن را گلدانهای رنگارنگ پر کرده بود.من دست آسیه را محکم گرفته بودم؛کمی ترس در وجودم رخنه کرده بود اما مثل کودک نوپا پشت سر خانمجان راه میرفتم.


پیرزن با خانمجان احوالپرسی گرمی کرد و گفت:«منوّر کردی بدرالزمان خانم.منتظر قدوم مبارکتون بودیم.تشریف بیارین توی سرسرا، الان حاجی میاد خدمت شما.»


خانمجان تشکر کرد و روی یکی از پشتیها لم داد.پاهایش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «آخیش..بالاخره رسیدیم.»من هم کنار خانمجان جا خوش کردم و به پشتی تکیه دادم.راه واقعاً طولانی بود.آسیه از شدت خستگی در بغلم خوابش برد.


چند دقیقه نگذشته بود که در صدا کرد و آقای مسنی با ریشهای بلند سفید،عبای قهوهای و انگشتانی پر از انگشتر وارد شد.با دیدن رمال کمی ترس برم داشت؛هیبت عجیبی داشت. خانمجان به من نگاه کرد و ترس را در چشمانم دید. گفت:«نترس دختر، با تو کاری نداره.»


پیرمرد پشت میز کارش نشست.نگاهی به من و بچهی توی بغلم انداخت و رو به خانمجان گفت:«شما که نوه دارین،برای چی اومدین اینجا؟مشکلتون چیه؟»


خانمجان سینهاش را صاف کرد و گفت:«بله حاجآقا،نوه دارم ولی دلم میخواد نوهم پسر باشه.میشه یه دوا درمونی بدین عروسم، بچهش پسر بشه؟»


حاجی اخمهایش را درهم کرد و گفت«خانم، اول از خدا بخواید.بعد من هم وسیله میشم برای شما.هرچند بچه هدیهی خداست؛چه دختر چه پسر»

با حرفهای رمال کمی دلم آرام شد و توی دلم گفتم:آدمهای خوب هنوز هستن کاش یکی مثل این پیدا بشه و به خانمجان بفهمونه دختر و پسر فرقی ندارن.


دوباره حاجی پرسید:«دخترم،شوهرت کجاست؟»

خانمجان پیش از اینکه من جواب بدهم گفت: «پسرم خارجهاس ولی خیلی زود برمیگرده.»


حاجی از پشت عینکش نگاه معنیداری به خانمجان انداخت و گفت«خانم والده،شما جواب ندین.اجازه بدین دخترمون خودش جواب بده.»

خانمجان چارقدش را محکمتر کرد و گفت: «چشم حاجی،هرچی شما بگید.»


«بسمالله...»گفت و شروع کرد به انداختن رَمل و اسطرلاب.هر بار که میانداخت، چشمانش بیشتر گرد میشد.من از نگاههای او میترسیدم؛دلم مثل گنجشک تند تند میزد. میترسیدم حرفی بزند که خانمجان را عصبانی کند.


اینبار به من اشاره کرد که جلوتر بروم و درست پشت میز کارش بایستم.

نگاهی به خانمجان انداختم و از او اجازه گرفتم. او با باز و بسته کردن چشمهایش فهماند که جلو بروم و نگران نباشم.


بدنم میلرزید و با ترس و لرز جلو رفتم.بچه هنوز در بغلم بود.


حاجی دستی روی سر دخترم کشید و گفت: «خدا حفظش کنه برات.آیندهی خوبی داره.»

لبخندی از سر رضایت زدم و نگاهم به گوی شیشهای میخکوب شد.


حاجی وردهایی میخواند و گوی شیشهای را میچرخاند.گلویم از ترس خشک شده بود و به زور آب دهانم را قورت میدادم یاد حرفهای همسرم افتادم که میگفت:«هیچوقت سراغ رمال و دعانویس نرو.اینا به جای اینکه کارت رو درست کنن،بدتر زندگیت رو خراب میکنن.»

چند بار هم خودم به او گفته بودم برای اینکه خدا فرزند پسر و سالم بده،برم پیش دعانویس؛اما آقا غلام اصلاً به این چیزها اعتقادی نداشت

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت ششم


من مدام فکر میکردم الان حاجی چیزی میگوید که خانمجان از کوره در برود و با توپ و تشر مرا از آنجا بیرون ببرد.

اما خوشبختانه دعانویس گفت:«مژده بدین خانم!عروس شما بدن سالم و خوبی دارد و برای شما ده شکمِ صحیح و سالم میزاید؛ به شرط اینکه حرفهای من را گوش دهید.»


خانمجان وسط حرفش پرید و گفت:«چشم! هرچی بگید گوش میدیم.»


دعانویس دست راست مرا گرفت و کف دستم را نگاه کرد. گفت:«دخترم،تو چشم و نظر داری.اول باید این سیاهی که در زندگیت حاکم شده را بردارم،بعد کارهایی که میگویم را انجام بدی.»


مادرشوهرم دستش را داخل چادر برد،یک کیسهی سکه کنار دست حاجی گذاشت و گفت:

«شما چارهی کارِ ما باش من دوباره از خجالتت درمیام.»


حاجی لبخند رضایتی زد و با تواضع گفت:

«نه خانم بدرالزمان،از شما به ما رسیده. بگذارید کار انجام شود،بعد دستمزدم را میگیرم.»


مادرشوهرم گفت:

«این قابل نداره،برای دستگرمی این پول رو دادم.انشاءالله دعای شما اثر کنه و عروسم دو قلو پسر بیاره.»


من از دعای خانمجان خوشم نیامد.آخر چرا دوقلو؟همان یک پسر برایش کافی نبود مگر؟


دعانویس کاغذی برداشت و چند کلمه روی آن نوشت و دور سرم چرخاند. گفت:

«این را بجوشان و بریز توی چای همسرت بخورد.خودت هم هر روز از این چیزهایی که میگم بخور:

زبان گاو دوساله،شیر شترِ صحراگرد،نان بیاتِ چهلروزگذشته،اسپند دودنشده،و خاک پاکِ پسربچهای که تازه از دنیا رفته... به کف پاهایت بمال.»


و بدتر از همه،دوادرمونی بود که در هاون میکوبید و من نمیدانستم داخل آن چه چیزی ریخته است.همه را در یک پارچه پیچید و داد دست مادرشوهرم و گفت:

«تا سه ماه آینده حتماً نتیجه میگیرید.»


خانمجان لبخند رضایت زد،کلی دعانویس را دعا کرد و ما از اونجا بیرون اومدیم.


وقتی بیرون اومدیم،نفس راحتی کشیدم و به خانمجان گفتم:

«این چیزهایی که این آقا گفت،کار حضرت فیله!کی میتونه اینا رو تهیه کنه؟من که نمیتونم.»


تا شب در راه بودیم.خسته و کوفته رسیدیم. از روز قبل غذا درست کرده بودم.شام را با خانمجان خوردیم.محبت او نسبت به من امروز بیشتر شده بود؛حتی یکی دو بار آسیه را بغل کرد و بوسید.همان لحظه از خدا خواستم یک پسر سالم به من بده؛هم دل خانمجان شاد شود هم دل من.


از فردا شروع کردم دنبال چیزهایی که دعانویس گفته بود بگردم.تهیه کردنشان خیلی سخت بود،تما خانمجان هم بیکار ننشست؛ خودش هم برای تهیهی دستورها اقدام کرد.


یک کارگر جوان استخدام کرد و به او گفت:

«هرچی عروسم خواست براش تهیه کن.ضمن اینکه خریدهای خانه را هم انجام بده. نمیخوام عروسم از کار کردن خسته بشه.»


من انگار روی ابرها زندگی میکردم.کار خانه را کمتر انجام میدادم و بیشتر استراحت میکردم.هر دقیقه هم مادرشوهرم سراغم میومد و میگفت:

«شیرینجان!هرچی دلت خواست بگو به مراد بگه برات تهیه کنه.باید تا اومدن شوهرت به خودت خوب برسی.»


من اینهمه خوشبختی را درک نمیکردم. باورم نمیشد خانمجان اینقدر به من محبت کنه.


بالاخره بعد از دو هفته،آقا غلام به ایران برگشت و با دست پر آمده بود.اینبار هرچه پول درآورده بود را به خانمجان داد؛اما خانمجان گفت:

«پولها را به همسرت بده،هرچه میخواد تهیه کنه.»


همسرم خیلی تعجب کرد و شب که تنها شدیم گفت:

«دختر،با مادرم چیکار کردی؟نکنه چیزی به خوردش دادی؟چرا اینقدر با تو مهربون شده؟»


از حرفهای غلام خندیدم و گفتم:

«میدونی چیه؟میخوام یه پسر تپل و مپل براش بیارم؛شاید دست از سر کچل من برداره!»

و بعد بلند خندیدم.


غلام هم گفت:

«کچل کجا بود؟تو ماشالله این همه مو داری! قربون اون چشم و ابرو سیاهت برم.»


آن شب،بهترین شب زندگی من بود.از شوقِ رویای مادر شدن،آن هم پسر...تا صبح خوابم نبرد.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت هفتم


صبح زود، طبق معمول از خواب بیدار شدم. چادرمو سرم کردم تا برم نان تازه تهیه کنم. دیدم مراد،کارگر جدید، گزودتر از من رفته و نان تازه خریده و سماور و چای و بساط صبحانه را هم آماده کرده.


از اینکه او کمکحال من بود خیلی خوشحال شدم. به مراد گفتم:«پسرم،ممنون که صبحانه را آماده کردی.کاش همیشه اینجا باشی و تو کارهای خانه کمکم کنی.»

مراد گفت:«خانم بزرگ گفتند چند وقت اینجا کار کن،اگر از پسِ کارها خوب بربیای،تو رو نگه میدارن.»

تو دلم خندیدم و گفتم:«آره،فقط خدا کنه به آرزوش برسه.تو هم از این نمد برای خودت کلاه بدوز.»زیر لب خندیدم و از خدا خواستم برای این بنده خدا هم بسازد.


رفتم توی مطبخ و سینی چای و صبحانه را آماده کردم.داشتم از پلههای مطبخ بالا میومدم که خانمجان از توی حیاط منو دید.

گفت:«دختر،تو چرا داری سینی را میاری؟ پس این پسره کجاست؟بگو خودش صبحانه را آماده کنه.»

از ترسم گفتم:«نه خانمجان، من خودم خواستم صبحانه شما را بیارم.الان آقا غلام را هم بیدار میکنم،با هم صبحانه میخوریم.»

خانمجان داد بلندی سرم زد و گفت:«لازم نکرده تو کار کنی.به مراد بگو روی تخت توی حیاط بساط چای را آماده کنه.»


دوباره برگشتم توی مطبخ و مراد هم پشت سرم اومد و همه وسایل صبحانه را برد توی حیاط.من هم آقا غلام را بیدار کردم و گفتم: «زود بیا توی حیاط تا خانمجان عصبانی نشده. تو که میدونی مادرت باید صبح زود...»

آقا غلام نگذاشت حرفم را ادامه بدهم. با دستش من را کشید و گفت: «ول کن مادرمو، بیا تو هم بخواب. کی صبح به این زودی صبحونه میخوره؟»

دستم را به زور از دستش کشیدم و گفتم: «تروخدا آقا غلام، پاشو بریم تا مادرت ناراحت نشده.»

هرچه بیشتر اصرار میکردم، همسرم کمتر اهمیت میداد و میگفت:«صبر کن تا چند وقت دیگه.تو و بچمون رو از این خونه میبرم، دیگه لازم نیست برای مادرم کار کنی.»

گفتم:«ما که پول نداریم،چطور از مادرت جدا بشیم؟»

غلام سرش را کرد زیر لحاف و از همانجا گفت:«بهزودی پولدار میشم.»


چند روز به همین منوال گذشت.همسرم هم بیشتر از قبل هوای منو داشت.انگار او هم بدش نمیومد خداوند یک فرزند دیگر به ما عطا کند.اما خبر نداشت که من و خانمجان چه کارهایی کردهایم. میدونستم اگر بفهمه، بلوایی به پا میکنه؛هم با مادرش دعوا میکنه و هم با من قهر میکنه. بنابراین خیلی مواظب بودم که از این ماجرا بویی نبرد.


من و خانمجان هر روز کارهایی را که رمال گفته بود انجام میدادیم.اما انگار این دوادرمونها روی من اثر بد گذاشته بود.هر روز نسبت به روز قبل حالم بدتر میشد. آنقدر لاغر و ضعیف شده بودم که حتی برای بچهام آسیه هم وقت نمیذاشتم.بیشتر بچه دست دختر باغبون بود و او بچه را نگه میداشت.

خانمجان خیلی نگران شد و گفت:«خدا لعنت کنه این رمالو! چرا اینجوری شدی؟نکنه مسموم شدی؟»

گفتم:«نمیدونم خانمجان.این دارویی که داده حالمو بد کرده.میترسم بیشتر از این بخورم، کارم به مریضخونه بیوفته.»

خانمجان گفت:«باشه دختر،دیگه نخور. خودم دوباره میرم پیش رمال.»


آقا غلام چند روزی تهران بود و باید دوباره میرفت مأموریت،اما چون حال من خیلی بد بود، یک هفته مأموریتش را عقب انداخت. هرچه اصرار میکرد منو ببره مریضخونه، قبول نمیکردم. میترسیدم حکیمها متوجه بشوند من چی خوردم.

تا اینکه یک شب سر شام حالم به هم خورد و همسرم منو برد مریضخونه. دکترها کلی معاینه کردند و دارو تجویز کردن اما علت مسمومیت من را نفهمیدن.دقیقاً دوادرمونهای رمال حال مرا بد کرده بود.

همسرم از من میپرسید:«شیرینجان، مگه غذای مونده میخوری؟آخه تو چرا باید مسموم بشی؟»

گفتم:«نه، فکر کنم سردیم کرده.وگرنه من که غذای مونده نمیخورم.»


خانمجان کمی ترسیده بود و نگران بود که من به آقا غلام بگویم چه کوفت و زهرماری خوردهام. مدام گوشزد میکرد که چیزی به غلام نگم.من هم میگفتم: «نه خانمجان، نترس.من حرفی نمیزنم.»

بالاخره کلی دارو گرفتیم و برگشتیم خانه؛اما همسرم کمی به من شک کرده بود.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت هشتم


با داروهای دکترها کمی حالم بهتر شد، اما سردردها و حتی سرگیجههایم تمامی نداشت.


به همسرم قول دادم بیشتر مواظب خودم باشم و او هم برای سفر آماده رفتن بود.


حالا خیالم راحت بود؛با نبودِ او میتوانستم دوباره همراه مادرشوهرم نزد رمال برم و علت سردرد و سرگیجهها را ازش بپرسم...


یک هفته بعد از رفتن آقا غلام،باز هم شالوکلاه کردیم و به سمت شهرری راه افتادیم، اما اینبار دخترم را با خودم نبردم و به دختر باغبون سپردم.

خانمجان دست از غرغرهای خودش برنمیداشت؛ معتقد بود من بدنِ لاجونی دارم وگرنه داروهای رمال برای خیلیها افاقه کرده، اما روی من اثر معکوس داشته است.

نمیدونستم چه جوابی بدم،اما برای به دنیا آمدن پسرم باید تلاش میکردم تا این عفریته دست از سرم برداره.


در مسیر شهرری با خدا راز و نیاز میکردم. فقط ازش میخواستم یک فرزند پسر به من بده. اگر چنین میشد، شبانهروز پرستشش میکردم.از حضرت شاهعبدالعظیم هم میخواستم واسطه شود تا خدا دعای مرا مستجاب کند.

اما از دل غافل خود خبر نداشتم؛ نمیدانستم تمام راهها را اشتباه رفتهام. کاش عقلم را دست پیرزن و آن رمال بیانصاف نمیدادم. چون دوباره بعد از این راهِ مشقتبار و خرج زیاد، این آدم شیاد دوا و درمونم را عوض کرد و گفت:«با این دارو، صددرصد فرزندت پسر میشه.»


ای کاش هرگز دوباره سراغ این مرد شیاد نرفته بودم و از داروهای سمی او استفاده نمیکردم، چون یک هفته بعد از خوردن داروها دچار تب و تشنج شدم. اگر همسرم کنارم نبود، حتماً از این دنیا میرفتم...


دکترها فکر میکردند من قصد خودکشی دارم! به همسرم گفته بودند: خانم شما دارویی مصرف کرده که دوز سمی دارد و بهمرور زمان بدنش را ضعیف میکند و در نهایت باعث مرگ میشود.


آقا غلام آنقدر از حرف دکترها عصبانی شده بود که با من حرف نمیزد. من که نمیدونستم پزشکها چی گفتن، از رفتار همسرم متعجب بودم. مدام اصرار میکردم بفهمم چرا از من دلخور است.


بالاخره همسرم گفت:

«شیرینجان، تو در زندگیت چه کم داری؟ چه چیزی تو را عذاب میده که قصد خودکشی کردی؟چرا به دخترمون فکر نمیکنی؟ اگر او بیمادر شود، کی بزرگش میکنه؟»


وای... حرفهای همسرم مثل خنجری در قلبم فرو میرفت. باورم نمیشد او درباره من چنین فکری کرده باشه. چون بیگناه بودم، تصمیم داشتم به همهچیز اعتراف کنم؛ اما دلم نیامد بین او و مادرش دشمنی بیندازم.

بنابراین سکوت کردم و از خدا خواستم منو ببخشه و بیخود در کارش دخالت نکنم. شاید از ندامت من دلش به رحم بیاید و فرزند دیگری صحیح و سالم به من عطا کند.


چند ماه از بیماری من گذشت و دوباره سلامتیام را بهدست آوردم. حالا مثل روزهای قبل بیشتر کارهای خانه را انجام میدادم. مادرشوهرم مانند گذشته با من خوشرفتاری نمیکرد و چون هنوز نتوانسته بودم خواستهاش را برآورده کنم، مدام با من سر جنگ داشت.

اکثر روزها را با دوستانش ـ همان خالهخانباجیها ـ میگذراند و از من میخواست هر بار چند مدل غذا برایشان تهیه کنم. اما من خم به ابرو نمیاوردم و تمام دستوراتش را انجام میدادم. دلم فقط به روزی خوش بود که همسرم برای ما خانهای فراهم کند و مرا از این جهنم نجات بدهد.


خانمجان من را در برابر دوستانش خوار میکرد و میگفت:

«عروسم فقط به درد کلفتی میخوره، عرضه بچهدار شدن نداره!»

دوستانش هم، که از خودش بدتر بودند، حرفهاش رو تأیید میکردند و منو تمسخر میکردن.


من به مطبخ میرفتم و دور از چشم همه گریه میکردم. فقط از خدا میخواستم یک فرزند پسر به من عطا کنه تا از این زجر و ناراحتی نجات پیدا کنم.

اما نمیدونم چرا خداوند آهها و رنجهای مرا نمیدید. حتی روزبهروز شرایط زندگیم سختتر میشد. چون همسرم دورههای مأموریتش بیشتر شده بود و هر سه یا چهار ماه یکبار به ایران بازمیگشت. این جدایی طولانی، زندگی را مثل زهر کرده بود. حتی دیگر آقا غلام مثل قبل به من و دخترم توجه نمیکرد و من علت سرد شدنش را نمیفهمیدم...


اما یک روز که در مطبخ مشغول کار بودم، احساس کردم حالم بد است؛ دوباره سرگیجه و تهوع داشتم. ترسیدم و گفتم شاید دوباره مسموم شدهام.

اما اینبار با دفعههای قبل فرق داشت. همانجا در مطبخ از حال رفتم.


مراد وقتی وارد مطبخ شد و دید من نقش زمین شدهام، سریع خانمجان را صدا زد. مرا از مطبخ بیرون آوردند و دنبال طبیب فرستادند.

خوشبختانه طبیب تشخیص داد که باردارم... و روزهای خوش و طلایی من با بارداری دوباره شروع شد.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت نهم


بالاخره روزهای خوش من هم رسید؛روزهایی که یک سال منتظرشان بودم فرا رسید.حالا هم همسرم و هم خانمجان خیلی از من مراقبت میکردند.آنها از من میخواستن کار نکنم و فقط در حال استراحت باشم.چون من عادت به بیکاری نداشتم،زیاد از این وضعیت راضی نبودم.به همسرم میگفتم از بس توی خانه بیکار نشستم خسته شدم.از او میخواستم مرا برای تفریح به تفرجگاههای اطراف تهران ببرد،اما خانمجان میترسید برای من اتفاقی بیفته،بنابراین منو از رفتن بیرون منصرف میکرد.

اما من بیخیال نمیشدم و مدام به همسرم میگفتم منو به گردش و تفریح ببر.یک روز که مادرشوهرم به خانه دوستانش برای دورهمی رفته بود،به همسرم گفتم الان بهترین موقعیته که ما هم بریم تفریح.ابتدا همسرم قبول نکرد، ولی من آنقدر اصرار کردم تا او هم تسلیم حرفهام شد و بالاخره به یکی از باغهای اطراف تهران رفتیم و قبل از بازگشت مادرشوهرم،به خانه برگشتیم.


سه ماه از دوره بارداری من گذشت.مثل ملکه زندگی میکردم و هرچه میخواستم برام تهیه میکردند.حالا همسرم کمتر به مأموریت میرفت و بیشتر در کنار من بود...

اما از آنجایی که من بخت و اقبالم بلند نبود و باید تمام عمر با سختی و زجر زندگی میکردم،دوباره بدبختی گریبانگیرم شد...

ماه چهارم بارداری،یک روز از رختخواب بلند شدم و دیدم بدنم توان حرکت ندارد؛ مثل میخ به زمین چسبیده بودم...


همسرمو بیدار کردم و گفتم:«من نمیتونم پاهام رو تکان بدم.»

غلام با تعجب گفت:«یعنی چی؟چرا نمیتونی؟»

گفتم:«هر دو تا پاهام بیحس شده، اصلاً نمیتونم از جام تکان بخورم.»

غلام زیر بغلو گرفت و گفت:«من کمکت میکنم روی دو تا پاهات بایستی...»

بدنم مثل کوه یخ شده بود و درد تمام وجودم را فرا گرفته بود.


از زندگی ناامید شده بودم. دیگر دلم نمیخواست به این وضع ادامه بدم. هرچند باردار بودم،اما زندگی هرگز با من سر سازش نداشت. هر کاری میکردم طعم خوشبختی و سعادت را حس کنم، انگار یکی من را از خواب شیرین بیدار میکرد و با واقعیت تلخ و کابوس بدبختی رهایم نمیکرد. هرچه دستوپا میزدم از این رنجها فرار کنم، امکان نداشت. باید برمیگشتم به همان زندگی سگی که از صبح تا شب مثل غلام حلقهبهگوش منتظر دستور دیگران باشم.

نمیدانم، شاید طالع من همین بود؛ خانمی و خوشبختی به پوست و گوشت من وصله ناجور بود...


بعد از اینکه غلام هر کاری کرد از جایم بلند شوم، نتونستم. آنچنان دردی داشتم که گویی پاهایم از بالاتنه جدا میشد.چند پزشک آمدند و من را دیدند، اما هیچ تشخیص درستی ندادن. آخر مجبور شدن منو به مریضخانه ببرن و به خاطر بارداری بستری شوم...


من به شدت تب میکردم، به طوری که پزشکها مجبور میشدند تمام بدن مرا یخ بریزند تا تبم یک یا دو درجه پایین بیاید و اگر این کار را نمیکردن، دچار تشنج شدید میشدم...


یک ماه در مریضخانه بستری بودم. حتی پزشکها ناامید شده بودند و قدرت تشخیص بیماری مرا نداشتند و بالاخره بچه در شکمم مرد...

با جراحی، بچهام که پسر هم بود، از شکمم بیرون آوردند و با داروهای متعددی که همسرم از کشورهای دیگر آورده بود، درمان شدم؛ اما امید به زندگیام را از دست دادم...

دیگر با هیچکس حرف نمیزدم، حتی به دخترم هم که کودک شیرینزبانی شده بود توجه نمیکردم...

از همهچیز و همهکس متنفر شده بودم. فقط به مرگ فکر میکردم...


خانمجان هم که دست از طعنه و کنایه برنمیداشت و تا جایی که میتوانست مرا سرزنش میکرد. حتی به من گفت:

«تو دیگر نمیتوانی باردار شوی، بهتر است برای پسرم به فکر یک همسر مناسب باشم...»

و حرفهای او خنجر تیزی بود که به قلب من فرو میرفت

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت دهم


دو ماه بعد از اینکه از بیمارستان آمدم و کمکم حالم رو به بهبود بود،از غلام خواستم من و دخترم را با خودش به سفر ببره.واقعاً دیگر صبر و قرار گذشته را نداشتم؛ میخواستم به هر شکلی از دست مادرشوهرم فرار کنم...

اما غلام قبول نکرد و گفت:«اگه تو بیایی، مادرم ناراحت میشه و دیگه ما رو به خونهش راه نمیده و برامون دردسر درست میشه...»

گفتم:«من دیگه نمیتونم با او تو خونه تنها باشم.وقتی تو نیستی،به من بیشتر غر میزنه.»

غلام مدام به من امیدواری میداد که بهزودی از این خانه میریم و تو باید بیشتر تحمل کنی...

به حرفهای همسرم اعتماد میکردم و دوباره به همان زندگی مشقتبار ادامه میدادم...


روزها و ماهها از پی هم میگذشتند و من تنها دلخوشیام داشتن دختر عزیزم بود. به امید روزی بودم که آسیه بزرگتر بشود و کمی از رنجها و دردهای من را بفهمد؛ شاید او میتونست من را از دست مادرشوهرم نجات بده.


سه ماه از رفتن همسرم گذشت و من بیصبرانه منتظر بودم که او با دست پر برگرده، چون اون باری که میخواست به سفر بره بهم گفت: «امیدوار باش، بهزودی با خبرهای خوب و دست پر برمیگردم...»


خیلی خوشحال بودم و مدام دعا میکردم غلام زودتر برگرده...


اما بعد از سه ماه، از همسرم هیچ خبری نشد و دلنگرانیهای من صدچندان شد. چرا از همسرم خبری نبود؟مگر نگفته بود سه ماه دیگر با خبرهای خوب برمیگردم؟چرا من اینقدر دلشوره داشتم؟

دوری همسرم برام خیلی سخت بود. مادرشوهرم هم مدام غر میزد:«چرا غلام نیامده؟»

میگفت: «آخر کار خودت رو کردی؛ تو گوش شوهرت اینقدر خوندی تا اونو فراری دادی!»

میگفتم:«آخه خانمجان،من چرا باید همسرم رو فراری بدم؟من که خودم بیشتر از شما نگرانم.به خدا میترسم بلایی سرش اومده باشه.میدونم شما مادری و برای پسرت نگرانی، اما منم نگرانم.او هیچوقت بیشتر از سه ماه تو سفر نمیموند،حالا چرا چهار ماه و ده روزه نیومده؟برام تعجبآوره...»


ده روز دیگر هم صبر کردیم، اما هیچ خبری نشد. حالا کار من شده بود شبانهروز دعا کردن برای همسرم و با عجز و لابه از خدا میخواستم که او صحیح و سالم به خانه برگرده


تا اینکه یک روز صبح،از طرف پست نامهای به دست ما رسید و مضمون نامه چیزی نبود جز چند خط سلام و احوالپرسی و اینکه: «من در صحت و سلامت هستم و بهزودی به ایران بازمیگردم...»

این نامه مرا بیشتر نگران کرد.غلام همیشه نامه میفرستاد،ولی توی نامهها آنقدر برای من مینوشت که حتی بعضی وقتها سه چهار صفحه میشد.


به خانمجان اصرار میکردم کسی را بفرسته پی غلام،شاید خبرهای بیشتری ازش برای ما بیاره.تا اینکه به فکر همسفر او،آقا منوچهر، افتادم. به خانمجان گفتم:«با هم بریم درِ خانه آقا منوچهر،شاید او از غلام خبری داشته باشه»


من و خانمجان به همراه آسیه سوار درشکه شدیم و به درِ خانه آقا منوچهر که تقریباً از ما دور بود رفتیم.من از درشکه پیاده شدم و با ترس و نگرانی به طرف خانه آقا منوچهر رفتم.چند ضربه محکم به درِ خانهشان زدم و پسربچه کوچکی در را باز کرد.صورت ناز و قشنگی داشت و حدوداً شش یا هفت ساله به نظر میرسید.دستی روی موهای فرفریاش کشیدم و گفتم:

«مادرت خونهست؟میشه صداش کنی؟»

گفت:«مامانم رفته نونوایی،الان میاد...»


ما توی درشکه منتظر موندیم تا همسر آقا منوچهر بیاد.بالاخره بعد از ربع ساعت،خانمی لاغراندام و کمی سبزهچرده آمد.فکر میکنم جنوبی بود.وقتی ما رو در خانهاش دید، ترسید.با دو دست زد توی سرش و با گویش جنوبی گفت:

«وای!چی شده؟چه خبر شده؟شما کی هستین؟»

گفتم:«نترس خانم،من همسر آقا غلام هستم؛ همکار شوهرتون،آقا منوچهر»


پاهاش میلرزید و به تتهپته افتاده بود. میگفت:«چی شده؟خبری از آقا منوچهر دارید؟»

گفتم:«نه،ما هم آمدیم از شما خبر بگیریم.آخه آقا غلام هم چند ماهه رفته و برنگشته،گفتیم شاید شما خبری داشته باشید...»


روی زمین ولو شد و گریه میکرد و میگفت: «من هم چند ماهه از همسرم خبر ندارم.او هیچوقت اینقدر دیر نمیکرد»

حالا نگرانی خودم کم بود،باید این خانم را هم دلداری میدادم. بهش گفتم:«نگران نباش،من یک نامه از همسرم دریافت کردم و گفته حالم خوبه و بهزودی به ایران برمیگردم.حتماً همسر شما هم با او برمیگرده»


دست از پا درازتر به خانه برگشتیم.خانمجان خیلی گریه میکرد و میگفت:«خدایا،بچهام رو دست خودت سپردم»

من و آسیه هم از گریههای خانمجان به گریه افتاده بودیم.نمیدوستیم خدا چه سرنوشتی برایمان رقم زده

من به کنسولگری هندوستان در ایران مراجعه کردم و از آنها خواستم همسرم را برام پیدا کنن.تاریخ دقیق رفتن همسرمو گفتم و جواب برام آمد که همسر شما در این تاریخ و حتی سه روز بعد هم به هندوستان نرفته و تا امروز نیز ایشان به هندوستان مسافرت نکرده است؛ در صورتی که من مطمئن بودم همسرم گفته بود این آخرین باری است که به هندوستان سفر میکنه و دیگه هرگز برای تجارت به این کشور نمیره

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت یازدهم


من به هر جا که فکرم میرسید سر زدم و نامهٔ همسرم را هم با خودم میبردم،اما هر کس نامه را میخواند میگفت این نامه از طرف همسرتان نیست؛شاید برای اینکه شما را گمراه کنند یا اینکه خیالتان راحت باشد همسرتان زنده است،این نامه را نوشتهاند.ولی من مطمئن بودم این نامه خط خود همسرم بود.


هرچه بیشتر میگشتم،کمتر پیدا میکردم و کمکم ناامید شده بودم.از طرفی بهانهگیریهای آسیه برای پدرش و غر زدنهای خانمجان به من،حسابی ناامیدم کرده بود.


شش ماه گذشت و همچنان از غلامحسین، همسر عزیزم،خبری نشد تا اینکه یک روز گرم تابستان،توی حیاط خانه،روی تخت چوبی که روی آن را فرش انداخته بودیم و مشغول خوردن هندوانهٔ خنک بودیم و آسیه که کنار حوض بازی میکرد و من و خانمجان را سرگرم کرده بود،صدای درِ خانه آمد. مشرحیم،باغبون خانه،رفت در را باز کرد و با پستچی که از گرمای تابستان هلاک شده بود،مواجه شدیم.


من سر از پا نمیشناختم وقتی پستچی را دیدم.چارقدم را سرم کشیدم و طول حیاط خانه را میدویدم.حتی چند بار نزدیک بود از سرعت زیاد نقش زمین شوم،ولی خودم را کنترل میکردم.


مشرحیم به پستچی گفت:«بیا تو پسرم،آبی، هندوانهٔ خنکی چیزی بخور،شاید کمی خنک شوی.»


من هم حرف مشرحیم را تأیید کردم و گفتم:

«بیا تو،زیر سایهٔ درخت بنشین تا برات هندوانه بیاریم.»


او هم دوچرخهاش را آورد داخل حیاط و زیر سایهٔ درخت نشست.به مشرحیم اشاره کردم برو براش آب و هندوانه بیار. وقتی مشرحیم رفت،گفتم:

«خب،چه خبر؟نامه برامون آوردی؟»


گفت:«بله، نامه آوردم...اما این بار از کشور هندوستان نیست؛از کشور آمریکا نامه دارید.»


چشمهایم از حدقه داشت میزد بیرون.آخه چرا آمریکا؟مگه میشه غلام بدون خبر رفته باشه آمریکا؟

دنیا روی سرم خراب شد.حرفهای پستچی را نمیشنیدم و فقط توی دلم دعا میکردم غلام حالش خوب باشه،هرچند که از ما دور بود.


نامه را گرفتم و به ته حیاط رفتم و خدا میداند تو آن لحظه که نامه را باز میکردم چه حال عجیبی داشتم. خانمجان داد میزد:

«دختر،بیا ببینم نامه از طرف کیه؟پسرم نامه نوشته؟»


من هم بیاعتنا به حرف خانمجان،زیر سایهٔ یک درخت نشستم و با هزار امید و آرزو نامه را باز کردم.


نامه که باز شد،پر از گلهای خشکشده داخلش بود که روی دامنم ریخت.هنوز بوی گلها توی نامه بود.بدون اینکه متن نامه را بخوانم، فقط نامه را بو میکردم تا اعماق وجودم پر از بوی گل رز شد...بیاختیار اشک میریختم.جرأت اینکه نامه را بخوانم نداشتم.با گوشهٔ چارقدم اشکهامو پاک کردم و شروع به خواندن نامه کردم...



---


سلام شیرینم، سلام مهربانم، سلام بهترینم،

سلام مهجبینم...


مرا ببخش که بیخبر ترکت کردم،به خدا چاره نداشتم.وقتی میدیدم تو برای زندگیمان اینهمه تلاش میکنی،اینهمه سختی میکشی و به خاطر من و دخترمان از خودت میگذری،خیلی شرمنده و نگران میشدم. روزهایی که در بیمارستان بستری بودی و در شکمت بچهام را پرورش میدادی و تلاش میکردیاو زنده بماند،روزی هزار بار میمُردم و زنده میشدم،ولی کاری از دستم برنمیآمد.


هر شب دخترمان را در آغوشم میگرفتم و تا صبح برای تو گریه میکردم.تو نمیدونی گریهٔ مرد یعنی چه؛وقتی مردی از درون میشکند و غرورش از بین میرود،همهٔ دردها و رنجهایش مثل ابر بهار از چشمانش جاری میشود.


من تو را دوست دارم،ولی حرفهای مادرم که میگفت:«این زن به درد تو نمیخورد،باید از او جدا شوی»،قلبم را هزار تکه میکرد.تو میدانی دلیل اینکه همیشه دوست داشتم در سفر باشم و دوری تو و دختر گلمان را قبول میکردم،فقط طعنه و کنایههای مادرم بود. وقتی میدیدم تو تنهایی بار مشقت زندگی را به دوش میکشی،تمام استخوانهای وجودم ترک برمیداشت.


شیرینم،من تا ابد تو را دوست دارم و به تو وفادارم، اما تصمیم گرفتم دیگر هرگز به ایران بازنگردم و طی مدتی که به کشورهای دیگر سفر میکردم و پول تهیه میکردم، یکسوم درآمدم را به مادرم میدادم و بقیه را پسانداز میکردم برای روزی که خانهای تهیه کنم و تو و دخترمان را در آسایش و آرامش دعوت کنم.


و حالا خانهٔ رؤیاهای خودم را خریدم و منتظرم تو و آسیه به آمریکا بیایید تا در کنار هم روزهای خوش را آغاز کنیم.


تا اینجای نامه را خواندم و دیگر نتوانستم ادامهاش را بخوانم.گریه و اشک به من مجال نمیداد که بقیهٔ نامه را بخوانم.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت دوازدهم


نامه را روی قلبم گذاشتم،شاید بتوانم ضربان قلبم را کنترل کنم.بهشدت هیجانزده شده بودم نمیدونستم جواب خانمجان را چه بدهم. نامه را توی جیبم گذاشتم،اشکهایم را پاک کردم و به طرف عمارت رفتم...


خانمجان چشمهایش را مثل گرگی که منتظر طعمهٔ خودش باشد تیز کرده بود و مرا نگاه میکرد.گفتم:

«نگران نباشید،حال پسرتان خوب است و تا چند ماه دیگه میاد ایران.»


این بار چشمهایش را ریز کرد و گفت:

«آره جون عمهات!حتماً میاد، تو رو هم با خودش میبره.دخترهٔ بیاصلونسب، بالاخره کارت رو کردی،پسرم رو از راه به در کردی. خدا لعنتت کنه!»


و تا میتوانست مرا نفرین و ناله کرد...


گوشهایم را گرفتم که حرفهای مزخرف او را نشنوم،اما او هم برای پسرش نگران بود و من حس مادرانهاش را درک میکردم. گریههای او مرا تحت تأثیر قرار میداد،اما نمیتونستم بهش بگم که بهزودی من و دخترم ترکش خواهیم کرد...


چند روز گذشت.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.غلام در ادامهٔ نامه نوشته بود کسی را میفرستد که با او بتوانیم از ایران برویم و از طریق کشتی و قطار مهاجرت کنیم. من جرأت این کار خطرناک را نداشتم...


یک روز صبح که برای خرید از خانه بیرون رفتم،آقایی جوان حدوداً بیستوهفت یا بیستوهشتساله به طرفم آمد.خیلی ترسیدم.سلام کرد و گفت:

«من از طرف آقا غلام آمدم.این نامه را فرستادن به شما بدم.»


و بعد خیلی زود خداحافظی کرد و رفت...


پاهایم از ترس میلرزید.با خودم گفتم:

«نکنه یکی از همسایهها ببینه و فکر کنه من با کسی سر و سری دارم...»


نامه را مچاله کردم و توی جیبم چپاندم.از خرید کردن پشیمان شدم و به خانه بازگشتم. مشرحیم را صدا کردم و مقداری پول به او دادم و گفتم:

«خودت برو خرید،من حالم خوب نیست.»


مشرحیم بیچاره نگران شد و گفت:

«خانم،میخواین دکتر خبر کنم؟»


گفتم:

«نه،برو خرید کن بیا،من فعلاً بهترم.»


با شتاب به طرف اتاقم رفتم و در را از پشت بستم که کسی وارد اتاقم نشود و بهراحتی بتوانم نامه را بخوانم.


--

سلام مهربانم

ببخش که چند روز نتوانستم برایت نامه ارسال کنم،چون درگیر کارهای شما بودم تا بتوانم شما را هم بیاورم اینجا...


خوشبختانه برای شما هم توانستم اقامت بگیرم،اما برای اینکه شما بهراحتی به آمریکا سفر کنید باید چند مرحله را پشت سر بگذارید که یکییکی برایت توضیح میدم.


من با کمک آقا و خانمی که در ایران زندگی میکنن و مدام به آمریکا رفتوآمد دارند صحبت کردم و از آنها کمک خواستم که سفر بعدی که به آمریکا میاد، شما را هم با خودشان و البته با هزینهٔ من بیاورند.


این دو نفر خیلی مهربان و قابل اعتمادند، اصلاً نگران نباش.آنها شما را بهراحتی با خودشان میآورند،اما یادت باشد از این موضوع چیزی به مادرم نگویی و بدون اینکه او خبردار شود، بیایید آمریکا.


و کلی راه و چاه به من یاد داده بود که طبق آن باید اول ماه اوت،با آن آقا و خانم و دختر کوچکم به آمریکا سفر کنیم...


گفتن این حرفها در نامه خیلی راحت بود،اما من نه جرأت داشتم یواشکی از اینجا بروم و نه وجدانم قبول میکرد این پیرزن را تنها بگذارم. باورم نمیشد همسرم به این راحتی دست از مادرش بکشد...


کلی صحبتهای دیگر هم در نامه نوشته بود که هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر از این سفر میترسیدم...


حتی در نامه غلام گفته بود طلاهای مادرم که در صندوقچهٔ قدیمیاش هست را بردارم و با دخترم فرار کنم...


حرفهای غلام کمی به نظرم مشکوک میومد، اما واقعاً من از پس این کارها برنمیومدم...


چند روز گذشت و هنوز خانمجان از دوری پسرش رنج میبرد و روزبهروز حالش وخیمتر میشد،تا اینکه از من خواست فروغالزمان، خواهر کوچکترش را خبر کنم که به عیادتش بیاید...


فروغالزمان چهار سال از خانمجان کوچکتر بود، ولی همیشه،از وقتی من یادم میومد، با هم مشکل داشتند.به خاطر ارثومیراث با هم جنگ داشتند.


بالاخره فروغالزمان را راضی کردم به دیدن خانمجان بیاد...


خاله فروغ همیشه مرا دوست داشت و میگفت:

«خواهرم قدر تو رو نمیدونه.کاش یه عروس مثل عروس من گیرش میومد، بعد میفهمید عروس بدجنس یعنی چی...»


به حرفهای خاله میخندیدم و میگفتم:

«خالهجان،از من برای خانمجان تعریف نکن، بیشتر حساس میشه.خودت که اخلاقش رو میدونی.»


خاله فروغ پیشانیام را میبوسید و میگفت:

«باشه گلم،حواسم هست به این پیرزن هافهاف، از تو تعریف نکنم.»

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز