تاوان رنجهایم
قسمت بیستوچهارم
در راه رفتن به خانهٔ فروغالزمان فقط دعا میکردم آسیه تماس نگیرد تا من برگردم.
خیلی زود خاله فروغ را رساندم و برگشتم خانه.
از خانمجان پرسیدم:
«من نبودم،آسیه تماس نگرفت؟»
گفت:
«تلفن چند بار زنگ خورد،اما حوصلهٔ جواب دادن نداشتم.»
با تعجب گفتم:
«چند بار؟»
گفت:
«آره، دو سه بار»
عجب شانسی داشتم!همین که از خانه رفتم بیرون،چند بار تلفن زنگ خورده بود. خدا کند دوباره تماس بگیره
از پای تلفن تکان نمیخوردم و خودم را با بافتنی سرگرم کرده بودم.
یک ساعت بعد از آمدنم به خانه تلفن زنگ خورد و من با سرعت گوشی را برداشتم.
خوشبختانه آسیه دوباره تماس گرفته بود و با نگرانی گفت:
«مامانجان، کجایی؟چرا تلفن را جواب نمیدی؟ دلم خیلی شور زد.شما خوبید؟ مادربزرگم خوبه؟»
گفتم:
«بله،خداروشکر همه خوب هستیم. من رفته بودم خاله فروغ را برسانم خانهاش و مادربزرگ هم حوصله نداشته تلفن را جواب بدهد. تو خوبی عزیزم؟چرا اینقدر دیر تماس گرفتی؟»
گفت:
«مادرجون،اینجا به علت برف زیاد،خطوط تلفن خراب شده بود.دو سه روز تلفن خوابگاهمون قطع بود.ببخشید نتونستم تماس بگیرم...»
بیمقدمه گفتم:
«آسیهجان،بگو ببینم تحقیقاتت به کجا رسید؟ چه کسی با پدرت ازدواج کرده بود؟»
آسیه گفت:
«یادته تو گفتی وقتی بابا آمریکا بوده،یک خانم و آقا قرار بوده تو را با خودشون ببرن آمریکا؟»
گفتم:
«بله، یادمه...»
گفت:
«بله، خانم و آقای سرهنگزاده. وقتی تو نرفتی آمریکا،به پدرم گفتن حالا که همسرت و فرزندت نمیان،تو هم به ایران برنگرد و با دختر ما ازدواج کن.پدرم که تو قبول نکرده بودی مهاجرت کنی،تصمیم میگیره با دختر آقای سرهنگزاده ازدواج کنه و کلاً قید من و تو را بزنه»
حرفهای آسیه قلبم را شکست.او حرف میزد و من گریه میکردم.
ایکاش حرف مش رحیم را گوش نمیدادم و میرفتم کنار همسرم زندگی میکردم. اگر او ازدواج نکرده بود،حتماً به ایران باز میگشت. پس دلیل این همه غیبتش، پابند شدنش به همسر و فرزند جدیدش بوده.
اما چرا دوباره برگشت و دل من و مادرش را خون کرد؟
آسیه گفت:
«پدرم چند سال با همسر و پسرش اونجا زندگی کرده،اما همسرش توی تصادف با پدرم جانش را از دست میده و الان پسرش با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکنه.»
گفتم:
«آسیهجان، خودت رفتی و اونا رو دیدی؟»
گفت:
«نه مامانجون.من یک نفر همدانشگاهی دارم که پدر و مادرش شیکاگو زندگی میکنن و چون مدام به اونجا رفتوآمد داشت،ازش خواستم برام تحقیق کنه که خوشبختانه همهٔ اطلاعات را کامل برام آورد.»
حالا میخواستم بفهمم آنها از کجا شنیدهاند غلام از دنیا رفته؟چه کسی به آنها خبر داده بود؟
چند روز دیگر گذشت.یک روز که مشغول کارهای خانه بودم، زنگ خانه را زدند.
مش رحیم در را باز کرد و من به سرعت آمدم داخل حیاط.دیدم آقایی با کراوات و بسیار موجه وارد خانه شد.
البته مش رحیم به او گفته بود بیاید توی حیاط.
من از ته باغ مش رحیم را صدا کردم و گفتم:
«این آقا کی هستن؟»
مش رحیم بدوبدو آمد طرفم و گفت:
«این آقا از طرف آقا بهادر وکیل شده.»
گفتم:
«یعنی چی؟برای چی وکیل گرفتن؟»
آقا خودش جلو آمد،با احترام سلام کرد و ابتدا تسلیت گفت. بعد گفت:
«بانو،من سیاوش سهراب هستم، وکیل آقای بهادر تجارالملوک.»
گفتم:
«خوشوقتم.فرمایشتون چیه آقای سهراب؟»
گفت:
«من وکالت دارم ارث و میراث آقای بهادر را دریافت کنم،نقد کنم و برای ایشان به آمریکا بفرستم.»
با عصبانیت گفتم:
«ببخشید،ما اصلاً آقای بهادر را نمیشناسیم. ایشون باید اول برادری خودش را ثابت کند، بعد ادعای ارث و میراث داشته باشد. ضمن اینکه الان دخترم ایران نیست؛باید صبر کنید دخترم بیاید،بعداً به امور رسیدگی شود.»
وکیل قبول کرد، اما قبل از رفتن میخواست با خانمجان هم صحبت کند.
گفتم:
«خانمجان حالشون خوب نیست،در حال استراحت هستن.»
آقای سهراب گفت:
«در هر صورت من باید حتماً با ایشون صحبت کنم و دربارهٔ نوهٔ دیگرشون هم توضیح بدم. آیا اطلاع دارن که یک نوه در آمریکا دارن؟»
گفتم:
«خیر آقا.ایشون منو که عروس چندسالهشون هستم نمیشناسه،چه برسه به آقا بهادر...»
او رفت و من با کلی غم و غصه در دلم تنها شدم.
کاش آسیه تماس میگرفت و قضیهٔ وکیل را برایش تعریف میکردم.
دو روز بعد آسیه تماس گرفت و من تمام اتفاقات اخیر را برایش تعریف کردم.
آسیه با تعجب گفت:
«آخه یعنی چی؟چرا هنوز ما با اینها آشنا نشدیم باید ارث و میراث تقسیم کنیم؟ ماشالله چه عجلهای هم دارن!»