2777
2789

تاوان رنجهایم

قسمت بیستویکم



امشب آسیه تماس نگرفت و من خیلی دلنگرانش بودم. کاش به او نمیگفتم پدرش از دنیا رفته؛ کاش واقعیت را به او نگفته بودم.


به خانمجان هم امیدی نداشتم؛ بدتر از من روحیهاش را از دست داده بود. هیچ حرفی نمیزد، فقط روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. هرچه با او حرف میزدم، هیچ جوابی نمیداد. روزهای ما بدتر از روزهایی بود که غلام ما را ترک کرده بود. دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشتیم.


تا اینکه یک روز در حیاط خانه، زیر آفتاب پاییزیِ سرد و کمجان، روی تخت نشسته بودم و داشتم به سرنوشت سیاه خودم فکر میکردم که صدای درِ خانه آمد. مشرحیم هم مثل ما بیدلودماغ بود و چون دخترش هم چند سالی بود از او جدا شده بود و در شهر دیگری ازدواج کرده بود، او هم حالوحوصلهی قبل را نداشت. به گمان اینکه شاید از دخترش براش نامهای آمده باشد، از جاش پرید و به سمت در رفت. در را باز کرد و همان پستچی معروف پشت در بود. نامهای به مشرحیم داد و رفت.


من که میدونستم آسیه نامه نمیفرسته، مطمئن بودم و چون همیشه تماس میگرفت، هیچ توجهی به نامه نکردم. اما طبق معمول، مشرحیم نامه را آورد تا من برایش بخوانم.


اما مشرحیم گفت:

«خانم کوچیک، فکر کنم نامه از خارجه باشه، چون تمبرش فرق میکنه.»


بله، درست میگفت. نامه از کشور آمریکا و شهر شیکاگو بود. من تعجب کردم؛ آخر ما کسی را آنجا نداشتیم که برای ما نامه بفرسته. اما گیرندهی نامه به اسم غلام نوشته شده بود. با تعجب گفتم:

«این چه کسیه که برای همسر من نامه نوشته؟»


وقتی نامه را باز کردم و خواندم، دیدم تمام نامه به زبان لاتین نوشته شده. من هم سواد درستوحسابی نداشتم؛ همان فارسی را به زور میخواندم، اما هرطور شده باید نامه را میخواندم. چه کسی را باید پیدا میکردم که این نامه را برای من بخواند؟


آسیه هم که نبود نامه را برای ما بخواند. خیلی دلشوره داشتم و دلم میخواست بدانم این نامه از طرف چه کسی است.


یاد شوکتخانم، همسایهی سرِ کوچهی خودمان افتادم؛ چون دختر او هم دانشجو بود و حتماً میتوانست این نامه را ترجمه کند.


زود چادرم را سرم کردم و شتابان خودم را به درِ خانهی شوکتخانم رساندم.


اما از شانس بدِ من، هیچکس خانه نبود. دماغسوخته برگشتم خانه، اما چندین بار به درِ خانه میآمدم تا ببینم دختر شوکتخانم از دانشگاه میآید یا نه.


بالاخره حدود ساعت دو بعدازظهر، پریسیما، دختر شوکتخانم را دیدم که به طرف خانهی خودشان میرفت. از تهِ کوچه داد زدم:

«پریجان! پریجان! صبر کن، با تو کار دارم.»


طفلی ترسید و گفت:

«چی شده شیرینخانم؟ اتفاقی افتاده؟»


گفتم:

«نه دخترم، چیزی نشده. میشه این نامه رو برای من بخونی؟ چون من زبان خارجی بلد نیستم...

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستودوم


پریسیما با تعجب گفت:

«شیرینخانم، همسرتون که دیگه آمریکا نیست؛کی برای شما نامه نوشته؟ آه، ببخشید... حتماً دخترتون،آسیهجون، نامه نوشته.»


گفتم:

«نه عزیزم، آسیه نامه نمینویسه.او همیشه تلفنی تماس میگیره و از حال همدیگه خبر دار میشیم. نمیدونم این نامه رو کی نوشته، چون روی نامه نوشته: برسد به دست غلام تجارالملوک...»


پریسیما نگاهی کلی به نامه انداخت و با تعجب گفت:

«یعنی خبر نداره همسر شما از دنیا رفتن؟»


گفتم:

«حتماً خبر نداره، وگرنه نامه نمیفرستاد...»


پریسیما نامه را خواند و از حالت چشمهایش فهمیدم خبر خوبی ندارد. گفت:

«نمیدونم چی بگم، شیرینخانم. این نامه از طرف خانوادهی آقا غلام در آمریکا برای ایشون فرستاده شده. البته نویسندهی نامه فرزند ایشونه که نوشته:

پدرجان، کاش در کنار ما میماندی. چرا مرا ترک کردی؟ مادرم که نیست...کاش تو در کنارم بودی»


و چند خط دیگر هم از وضعیت خودش توضیح داده بود.


با تعجب به پریسیما گفتم:

«چی؟غلام بچه داره؟یعنی اونجا ازدواج کرده بوده و بچه هم داشته؟»


پریسیما گفت:

«بله،فکر کنم حدوداً چهارده یا پانزدهساله باشه، چون نوشته بود سه سال دیگر صبر میکردی من دیپلمم رو میگرفتم،با هم به ایران بازمیگشتیم»


دنیا دور سرم میچرخید.باورم نمیشد غلام ازدواج کرده باشه.پس دلیل این همه غیبتش مشخص شد؛اونجا تنها زندگی نمیکرده...

کاش هیچوقت به ایران نمیومد، کاش همونجا مرده بود.چرا برگشت؟چرا دوباره ذهن منو درگیر خودش کرد؟ تو دلم هزار لعنت نثارش میکردم.از آمدنش به ایران پشیمان بودم.کاش هرگز او را دوباره ندیده بودم...


از پریسیما تشکر کردم و تأکید کردم در مورد نامه با کسی حرفی نزند.


نامه را در جیبم گذاشتم و برگشتم خانه. به مشرحیم گفتم از نامه به خانمجان چیزی نگوید.


چند روز گذشت و هنوز ذهنم درگیر نامهی فرزند غلام بود.این بچه کجاست؟ با کی زندگی میکند؟نوشته بود مادرم که نیست... پس الان یک بچهی چهارده یا پانزدهساله با چه کسی زندگی میکند؟

آنقدر سؤال در ذهنم بود که هیچ پاسخی برایشان پیدا نمیکردم.


دو روز بعد از آمدن نامه، آسیه با من تماس گرفت. روحیهی خیلی بدی داشت. با اینکه پدرش را زیاد ندیده بود،اما مرگ پدرش را هم نمیخواست قبول کند.هنوز به این فکر بود که پدرش را پیدا کند و دلیل این همه دوری را از زبان خودش بشنود؛اما افسوس که هرگز پدرش را ندید


مجبور شدم نامهای را که از آمریکا برای پدرش آمده بود به او بگویم.آسیه با تعجب گفت:

«مطمئنی مامانجون نامه از طرف فرزند پدرم بوده؟»


گفتم:

«بله،مطمئنم.چون نامه رو به دختر شوکتخانم دادم بخونه.تمام نامه لاتین نوشته شده بود و من چون سوادش رو نداشتم، مجبور شدم به پریسیما بدم بخونه.»


آسیه گفت:

«مامانجون،من به این قضیه شک دارم.لطفاً آدرس نامه رو بده، خودم پیگیرش میشم. میترسم کاسهای زیر کاسه باشه.همینجوری نباید به یه نامه که معلوم نیست از طرف کیه اعتماد کرد.»


گفتم:

«آدرس نامهای که از شیکاگو اومده رو بهت میدم. اگه میتونی پیگیرش باش،فقط یادت باشه از درس و دانشگاه نیوفتی.ذهنت رو درگیر این نامه نکن.ما که پدرت رو از دست دادیم،حالا چه فرقی میکنه بچهی دیگهای داشته باشه یا نه»


آسیه خندهی مرموزی کرد و گفت:

«اگه من شریک مال داشته باشم،برام خیلی فرق میکنه»


من به این قضیه فکر نکرده بودم و با طعنه گفتم:

«بله،بچهها فقط به فکر مالومنال خودشون هستن.بیچاره پدر و مادرها که همهچیز رو میذارن و میرن»


آسیه که متوجه ناراحتیام شده بود،گفت:

«ببخشید مامانجون، منظور بدی نداشتم.»


چند روز دیگر گذشت و من منتظر بودم ببینم آسیه میتونه ردی از سرمنشأ نامه بگیره یا نه؛ اما هنوز خبری از او نبود.پانزده روز از آمدن اولین نامه گذشته بود که دوباره پستچی نامهی بعدی را آورد.


این بار تصمیم گرفتم هرطور شده سر از کار نامه دربیاورم.بنابراین نامه را باز کردم و با دیدنش شوکه شدم؛چون داخل پاکت، عکس یک پسر بچهی کمسنوسال، حدوداً دهساله، قرار داشت.


اما تعجب من از این نامه به خاطر شباهت زیاد عکس کودک با عکسهای کودکی همسرم بود.اصلاً باورم نمیشد این بچه پسر خود غلام باشد.چرا از وجود فرزندش به ما خبری نداده بود؟چرا این همه سال سکوت کرده بود؟


معماهای من تمامی نداشت و بعضی وقتها دلم میخواست بروم سر خاک همسرم، او را از گور بیرون بیاورم و سؤالهایم را از خودش بپرسم

اما میدونستم فایدهای ندارد و تمام جوابها را خودم باید به دست بیارم.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

ممنون عزیزم🌺🌼🌸وای چقدر جالب شد منتظر ادامه شم

انشاالله فردا

این داستان تا اینجا ب این قضیه اشاره داره ک مردها سر تا پا یه کرباسن😏😒

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستوسوم


من از تنهاییِ خودم زجر میکشیدم و تابوتحملِ روزهای قبل را نداشتم،اما نالههای خانمجان عرصه را به من تنگ کرده بود.

یاد خاله فروغالزمان افتادم.گفتم برم دوباره دنبال او و چند روزی که بیاد،شاید خانمجان کمی سرگرم شود و کمتر غصه بخورد.

شمارهٔ خانهٔ خاله فروغ را گرفتم و بعد از احوالپرسی از او خواستم اگر میشود چند روزی بیاد به خانمجان سر بزند و اونو از تنهایی دربیاورد.البته گفتم خودم با ماشین کرایهای میام دنبالش و او را به اینجا میارم.

ابتدا خاله فروغ مخالفت کرد و میگفت:

«خالهجان، من خودم پیرزنم،زیاد حالِ درستی ندارم، ولی یکی دو روز را میایم. میدانم خواهرم داغدار است، اما من هم طاقتِ گریههای او را ندارم.»

بالاخره قبول کرد و من هم با ماشین کرایهای رفتم دنبال خاله فروغ.

خانمجان با دیدنِ خواهرش داغش تازه شد و بیشتر گریه میکرد.

خاله فروغ میگفت:

«گریه نکن خواهرجان،خدا عروس و نوه گلت را برات نگه دارد. باید با خواستِ خدا کنار بیایی.»

بالاخره خانمجان آرام گرفت و من هم با وجود خاله فروغ میتوانستم به کارهایم سر و سامان بدهم،اما روزگار بازیهای بیشتری با ما داشت.

چون بعد از چند روز که از نامهٔ دوم نگذشته بود،از دادگاه برای من نامه آمد که:

«شما موظف به پرداخت ارث و میراث فرزند آقای غلام تجارالملوک هستید.»

باورم نمیشد به این زودی پسرِ غلام خبردار شده که پدرش در قید حیات نیست.او از کجا فهمیده بود؟خدا عالم بود.

آسیه با من تماس گرفت و گفت:

«مادر،من تحقیقاتم را انجام دادم و شاید باورنکنی پدر با چه کسی ازدواج کرده و من یک برادر ناتنیِ پانزدهساله دارم که نامش بهادر است.»

من منتظر بودم آسیه بیشتر توضیح بده و بفهمم هووی من چه کسی بوده،چرا غلام با او ازدواج کرده و یک فرزند هم از او دارد؟

آسیه صحبت میکرد،اما من حرفهاش را نمیشنیدم؛صدا خیلی قطع و وصل میشد.

به آسیه گفتم:

«دخترم،میشود قطع کنی و دوباره تماس بگیری؟من هیچکدام از حرفهایت را نشنیدم.»

آسیه قطع کرد و من تا نیمههای شب منتظر بودم تماس بگیرد،اما متأسفانه تماس نگرفت و من را با کوهی از سؤالها تنها گذاشت.

آن شب تا صبح هزار شب بر من گذشت.فکر و خیال ولم نمیکرد.

صبح بعد از نماز خوابم برد،اما چون شب قبل خوب نخوابیده بودم،با سر و صدای خاله فروغ بیدار شدم.مثل فنر از جا پریدم و رفتم توی حیاط.

خاله فروغ هم توی آفتاب نیمهگرم زمستانی روی تخت نشسته بود.

با خجالت که از آنها دیرتر بیدار شده بودم سلام کردم.

خاله فروغ با طعنه گفت:

«سلام خانمخانمها!آفتاب اومده سردیوار، شما هنوز خوابیدی؟بیچاره خواهرم از گرسنگی مرد.»

تو دلم گفتم:«اون تا منو نکشه نمیمیره!»

بعد گفتم:

«ببخشید،دیشب حالم خوب نبود،خیلی سردرد داشتم و نخوابیده بودم.بعد از نماز صبح خوابیدم.الان صبحانه را آماده میکنم.»

بدوبدو رفتم مطبخ،سماور را روشن کردم و آب توی سماور ریختم،اما کمتر ریختم تا زود جوش بیاید.

مش رحیم هم طبق معمول نان تازه خریده و لای سفرهٔ پارچهای گذاشته بود.

بساط صبحانه را آوردم توی حیاط و چون امروز هوا کمی گرمتر بود،توی حیاط صبحانه را خوردیم.

خانمجان مثل بچههای دوساله شده بود.دیگر اگر تا ظهر هم به او صبحانه نمیدادم، صدایش درنمیآمد.انگار مرگِ پسرش او را از تغییر داده بود؛حتی خاله فروغ هم این را فهمیده بود.

دل تو دلم نبود،منتظر تماس آسیه بودم که به من خبر بده.چون توی پانسیون زندگی میکرد، ما نمیتونستیم با او تماس بگیریم؛او هر وقت خودش میخواست با ما تماس میگرفت.

آن روز گوش و چشمم به زنگ تلفن بود و منتظر بودم آسیه تماس بگیرد،اما تا شب هیچ خبری نشد.

دو روز هم گذشت،اما باز آسیه تماس نگرفت.

حالا خاله فروغ هم میخواست به خانهٔ خودش برگردد.مجبور بودم او را به خانهاش برسانم و ترسم از این بود که من از خانه خارج شوم و آسیه تماس بگیرد.

هرچه به خاله فروغ التماس کردم دو روز دیگر بماند، اما قبول نکرد و گفت:

«من باید بروم خانهام، چون بچهها و نوههایم آخر هفته میآیند خانهٔ من.»

من هم بالااجبار قبول کردم و خاله را به منزلش بردم.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستوچهارم


در راه رفتن به خانهٔ فروغالزمان فقط دعا میکردم آسیه تماس نگیرد تا من برگردم.

خیلی زود خاله فروغ را رساندم و برگشتم خانه.

از خانمجان پرسیدم:

«من نبودم،آسیه تماس نگرفت؟»

گفت:

«تلفن چند بار زنگ خورد،اما حوصلهٔ جواب دادن نداشتم.»

با تعجب گفتم:

«چند بار؟»

گفت:

«آره، دو سه بار»

عجب شانسی داشتم!همین که از خانه رفتم بیرون،چند بار تلفن زنگ خورده بود. خدا کند دوباره تماس بگیره

از پای تلفن تکان نمیخوردم و خودم را با بافتنی سرگرم کرده بودم.

یک ساعت بعد از آمدنم به خانه تلفن زنگ خورد و من با سرعت گوشی را برداشتم.

خوشبختانه آسیه دوباره تماس گرفته بود و با نگرانی گفت:

«مامانجان، کجایی؟چرا تلفن را جواب نمیدی؟ دلم خیلی شور زد.شما خوبید؟ مادربزرگم خوبه؟»

گفتم:

«بله،خداروشکر همه خوب هستیم. من رفته بودم خاله فروغ را برسانم خانهاش و مادربزرگ هم حوصله نداشته تلفن را جواب بدهد. تو خوبی عزیزم؟چرا اینقدر دیر تماس گرفتی؟»

گفت:

«مادرجون،اینجا به علت برف زیاد،خطوط تلفن خراب شده بود.دو سه روز تلفن خوابگاهمون قطع بود.ببخشید نتونستم تماس بگیرم...»

بیمقدمه گفتم:

«آسیهجان،بگو ببینم تحقیقاتت به کجا رسید؟ چه کسی با پدرت ازدواج کرده بود؟»

آسیه گفت:

«یادته تو گفتی وقتی بابا آمریکا بوده،یک خانم و آقا قرار بوده تو را با خودشون ببرن آمریکا؟»

گفتم:

«بله، یادمه...»

گفت:

«بله، خانم و آقای سرهنگزاده. وقتی تو نرفتی آمریکا،به پدرم گفتن حالا که همسرت و فرزندت نمیان،تو هم به ایران برنگرد و با دختر ما ازدواج کن.پدرم که تو قبول نکرده بودی مهاجرت کنی،تصمیم میگیره با دختر آقای سرهنگزاده ازدواج کنه و کلاً قید من و تو را بزنه»

حرفهای آسیه قلبم را شکست.او حرف میزد و من گریه میکردم.

ایکاش حرف مش رحیم را گوش نمیدادم و میرفتم کنار همسرم زندگی میکردم. اگر او ازدواج نکرده بود،حتماً به ایران باز میگشت. پس دلیل این همه غیبتش، پابند شدنش به همسر و فرزند جدیدش بوده.

اما چرا دوباره برگشت و دل من و مادرش را خون کرد؟

آسیه گفت:

«پدرم چند سال با همسر و پسرش اونجا زندگی کرده،اما همسرش توی تصادف با پدرم جانش را از دست میده و الان پسرش با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکنه.»

گفتم:

«آسیهجان، خودت رفتی و اونا رو دیدی؟»

گفت:

«نه مامانجون.من یک نفر همدانشگاهی دارم که پدر و مادرش شیکاگو زندگی میکنن و چون مدام به اونجا رفتوآمد داشت،ازش خواستم برام تحقیق کنه که خوشبختانه همهٔ اطلاعات را کامل برام آورد.»

حالا میخواستم بفهمم آنها از کجا شنیدهاند غلام از دنیا رفته؟چه کسی به آنها خبر داده بود؟

چند روز دیگر گذشت.یک روز که مشغول کارهای خانه بودم، زنگ خانه را زدند.

مش رحیم در را باز کرد و من به سرعت آمدم داخل حیاط.دیدم آقایی با کراوات و بسیار موجه وارد خانه شد.

البته مش رحیم به او گفته بود بیاید توی حیاط.

من از ته باغ مش رحیم را صدا کردم و گفتم:

«این آقا کی هستن؟»

مش رحیم بدوبدو آمد طرفم و گفت:

«این آقا از طرف آقا بهادر وکیل شده.»

گفتم:

«یعنی چی؟برای چی وکیل گرفتن؟»

آقا خودش جلو آمد،با احترام سلام کرد و ابتدا تسلیت گفت. بعد گفت:

«بانو،من سیاوش سهراب هستم، وکیل آقای بهادر تجارالملوک.»

گفتم:

«خوشوقتم.فرمایشتون چیه آقای سهراب؟»

گفت:

«من وکالت دارم ارث و میراث آقای بهادر را دریافت کنم،نقد کنم و برای ایشان به آمریکا بفرستم.»

با عصبانیت گفتم:

«ببخشید،ما اصلاً آقای بهادر را نمیشناسیم. ایشون باید اول برادری خودش را ثابت کند، بعد ادعای ارث و میراث داشته باشد. ضمن اینکه الان دخترم ایران نیست؛باید صبر کنید دخترم بیاید،بعداً به امور رسیدگی شود.»

وکیل قبول کرد، اما قبل از رفتن میخواست با خانمجان هم صحبت کند.

گفتم:

«خانمجان حالشون خوب نیست،در حال استراحت هستن.»

آقای سهراب گفت:

«در هر صورت من باید حتماً با ایشون صحبت کنم و دربارهٔ نوهٔ دیگرشون هم توضیح بدم. آیا اطلاع دارن که یک نوه در آمریکا دارن؟»

گفتم:

«خیر آقا.ایشون منو که عروس چندسالهشون هستم نمیشناسه،چه برسه به آقا بهادر...»

او رفت و من با کلی غم و غصه در دلم تنها شدم.

کاش آسیه تماس میگرفت و قضیهٔ وکیل را برایش تعریف میکردم.

دو روز بعد آسیه تماس گرفت و من تمام اتفاقات اخیر را برایش تعریف کردم.

آسیه با تعجب گفت:

«آخه یعنی چی؟چرا هنوز ما با اینها آشنا نشدیم باید ارث و میراث تقسیم کنیم؟ ماشالله چه عجلهای هم دارن!»

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
ممنون عزیزم 🌻منتظر قسمت بعدیم

داستان رنجهایم

قسمت بیستوپنجم


روزهای زندگی بعضی از آدمها را خداوند، شادیهایشان را حرام کرده است

من هم از آن کسانی بودم که نباید در زندگی شادی میکردم.ناشاکر نبودم؛زندگی من در رفاه بود،اما عذاب و غصههای من در دلم ریشه دوانده بود.درخت تنومندی شده بود که هیچ تبری نمیتوانست این ریشه را در قلب من از بیخوبن بشکند

غم از دست دادن غلام،خودش کوه بزرگی از غم بود.حالا داشتن فرزند همسرم که هیچگاه او را ندیده بودم و هیچ احساس خاصی نسبت به او نداشتم

من حتی پدربزرگ و مادربزرگ او را هم ندیده بودم.نمیدانستم آنها چهجور آدمهایی هستند.اگر این بچه مادر نداشته و حالا که پدرش را هم از دست داده،شاید بچهای سرخورده و دلشکسته باشد

این فکرها من را نسبت به او دلسوز میکرد، ولی آسیه همنظر من نبود.

سخت مخالف این بود و او را هرگز برادر خودش به حساب نمیاورد.اما هرچه بود،او برادر ناتنی دخترم بود و ما نمیتونستیم منکر این امر باشیم

هر بار که دخترم تماس میگرفت،با او کلی صحبت میکردم و او را به زندگی دلخوش میکردم.اما طفلی،آسیه هم از سرنوشتش راضی نبود و میگفت:«من هرگز از وجود پدر بهره نبردهام و لذت داشتن پدر را نچشیدهام. اصلاً دلم نمیخواد حالا که او مرا از داشتن پدر محروم کرده،بتونم به عنوان برادر قبولش کنم»

از طرفی،اگر خانمجان میدونست نوهی پسر دارد،معلوم نبود چه واکنشی نشان دهد.شاید تمام اموالش را به نام نوهی پسریاش کند و من و آسیه که اینهمه زحمت کشیدیم،هیچ ارثومیراثی نداشته باشیم.

آسیه مدام به من میگفت:

«به خانمجان نگو پدرم فرزند دیگری غیر از من دارد»

گفتم:«دخترم،نمیشود.باید او را در جریان قرار دهیم.بالاخره صاحب مال،مادربزرگ توست. امکان ندارد او خبردار نشود»

آسیه گفت:«من خودم چند روز مرخصی تحصیلی میگیرم و به شیکاگو میروم.از نزدیک برادرم را میبینم.ببینم آخر این برادر که از راه نرسیده،چرا درخواست ارثومیراث کرده»

از واکنش آسیه میترسیدم.یک دختر تنها،آن سر دنیا،چهجوری میخواست با خانوادهای روبهرو شود که هیچ شناختی از آنها ندارد

مدام به آسیه میگفتم:«دخترم،صبر کن.نرو سراغ خانوادهای که شناخت نداری.شاید آدمهای خطرناکی باشند»

اما او اصلاً به حرف من گوش نمیکرد و گفت:«نگران نباش،من از پس اینا برمیام»

من از بخت خودم میترسیدم

روزگار عجیبی شده؛آدمها دیگر مثل قبل نیستند.هیچکس به حق خودش راضی نیست. طمع،وجود همه را فرا گرفته

من ترس این را داشتم که زحمات چندینسالهی من و دخترم بهآسانی از بین برود و کسی که هیچ زحمتی برای زندگی ما نکشیده،بهراحتی بیاید و همهچیز را صاحب شود

تصمیم گرفتم موضوع را با مادرشوهرم در میان بگذارم.رفتم کنارش نشستم و کمی با او دردِدل کردم.

خانمجان مثل زمان قدیم بدخلقی نمیکرد؛ اخلاقش خیلی تغییر کرده بود.

گفت:«شیرینجان، منو ببخش اگه تو رو اذیت کردم.من خیلی نادون بودم که تو رو بهخاطر داشتن فرزند دختر شماتت میکردم.خدا از من بگذره.من هم مثل تو زخمخوردهی اولادم، چون گذشتهیمن هم مثل تو بوده»

با تعجب به خانمجان نگاه میکردم.برام سؤال شده بود که چرا او از من عذرخواهی میکند.

به من گفت:«بالش پشت من رو بیاور بالا، بتونم توی چشمایت نگاه کنم و ازت حلالیت بخوام»

باز از حرفهایش یکه خوردم.تا به حال، خانمجان اینقدر با عطوفت با من صحبت نکرده بود.نمیدانستم چه میخواهد بگوید.

رفتم بالش را پشت سرش بالا آوردم،جوری که روی تخت نیمخیز بود.دستهای چروکشده اما سفیدش را که انگشترهای یاقوت در دستش بود نگاه میکردم.

او همیشه بهترین لباسها و بهترین جواهرات را برای خودش استفاده میکرد.پارچههای اصل را میداد خیاط برایش بدوزد.البته این پارچهها را همسرم،خدا بیامرز،از کشورهای خارجی میاورد.البته برای من و دخترم هم بهترین پارچه را میداد بدوزند.

سلیقهی خیلی خوبی در لباس داشت.با اینکه پیرزن هشتاد و خوردهای سالهای بود،اما از لحاظ تیپ و منش،وقار و متانت خودش را حفظ میکرد.من او را از این لحاظ همیشه تحسین میکردم.

لبخندی به رویش زدم و کنار تخت او نشستم و منتظر بودم که او حرف بزند

دستهاش رو به طرف من دراز کرد و دستانم را در دستهاش گرفت.

اشک در چشمهایش جمع شده بود؛انگار میخواست از من طلب بخشش کند.من خیلی از او بدی دیده بودم،اما ته دلم او را دوست داشتم،مخصوصاً که بعد از فوت پسرش خیلی تغییر کرده بود

حالا خودش را به من وابسته میدانست و گویی تمام رفتارهای بد گذشتهاش را میخواست جبران کند و از من دلجویی کند

با دست دیگرش روی سرم نوازش میکرد و میگفت:«میدونی من هم مثل تو چقدر سختی کشیدم تا خدا به من فرزند پسر داد»

ناگهان یاد حرفهای عالمتاجبانو افتادم که به من گفته بود:«یک روز بیا خانهی ما،از گذشتهی مادرشوهرت برات بگم»

اما من بخاطر شوهرم آنقدر درگیری ذهنی داشتم که بهکلی یادم رفت به خانهی عالمتاجبانو برم

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستوششم


خانمجان خیلی ناراحت بود.اشک چشمهایش را پاک کرد و گفت:«خدا از من نگذره اگه تو از من راضی نشی.من خیلی به تو بدی کردم؛ تقاص مادرشوهرم رو از تو پس گرفتم»

به فکر فرو رفتم؛چرا باید من تقاص پس میدادم؟خانمجان گفت:«مادربزرگ تو که مادرِ پدر و عموی تو بود،اصلاً دلش نمیخواست من عروس او بشم؛چون من از نوادگان قاجار بودم و عموی تو یکی از تاجرهای بزرگ شهر ما بود. از نظر مالی وضع خوبی داشت،ولی از نظر اسمورسم معمولی بود.مادربزرگ تو دلش نمیخواست پسر بزرگش بدون اجازهی او زن بگیره،ولی عموی تو حکم کرد که من باید با بدرالزمان ازدواج کنم و بالاخره پدربزرگ و مادربزرگ تو رو راضی کرد به خواستگاری من بیان

پدر و مادر من هم چون خبر داشتن پدر و مادر داماد زیاد راضی به این ازدواج نیستن،شرایط سختی برای ازدواج من و عموی تو گذاشتن. ولی تمام این شرایط سخت رو شوهرم قبول کرد و بالاخره ما ازدواج کردیم

اما مادربزرگ تو هم دستکمی از پدر من نداشت و حسابی بعد از ازدواج،تلافی تمام اون شرایط سختی که پدرم برای شوهرم گذاشته بود رو درآورد

پدرم از دامادش خواسته بود هفت شبانهروز برای ما عروسی بگیرن،سرویسهای طلا و لباسهای گرانبها بخره،حتی ازش خواسته بود اگه دخترم رو میخوای،باید تمام جهیزیهی او رو خودت بگیری و در بهترین جای شهر براش خونه بخری.خلاصه حسابی برای شوهر من خرج روی دستش گذاشته بود و چون عموی تو علاقهی زیادی به من داشت،همهی این شرایط رو قبول کرد

اما من نمیدونستم این ازدواج با تمام شرایطی که داشت،به ضرر من تموم میشه.وقتی شش ماه از عروسی ما گذشت،مادرشوهرم از من خواست که باید بچهدار بشم.من سن کمی داشتم و هنوز برای بچهدار شدن آمادگی خوبی نداشتم،اما به حکم مادرشوهرم باید هرچه زودتر بچهدار میشدم

هفتمین ماه عروسی ما من باردار شدم.همه خوشحال بودن که من باردار شدم،اما من دو ماه بعد از بارداری، چهی اولم رو سقط کردم و این مسئله اخم و تخمهای مادرشوهرم رو بیشتر کرد.مدام به شوهر من غر میزد:«این چه دختریه تو گرفتی؟این به درد تو نمیخوره مگه دختر قحط بود اینو گرفتی؟»

خلاصه هزار تا عیب و ایراد روی من میذاشت

اما عموی تو مرد خوبی بود.به من میگفت غصه نخور،دوباره بچهدار میشیم و مادرش رو راضی میکرد که بهزودی دوباره بچهدار میشم.

سه ماه بعد دوباره باردار شدم،اما این بار خیلی از من پرستاری میکردن و اصلاً کار نمیکردم.ولی مادرشوهرم غرغرهای خودش رو داشت.میگفت:«مگه ما بچهدار شدیم کار نمیکردیم؟»

و هر بار که همسرم برای کارش از من دور میشد،مادرشوهرم به من حکم میکرد که باید خودت کارهات رو انجام بدی.به خدمه میگفت:«حق ندارید ازش پرستاری کنید.اگه بخوره و بخوابه،فردا نمیتونه بچه به دنیا بیاره.خودش باید کارهاشو انجام بده.»

من هم از ترس او حرفی نمیزدم و کارهای سخت خانه رو انجام میدادم

باز هم بعد از دو ماه،بچهی دومم هم سقط شد. این بار شوهرم خیلی ناراحت شد و به مادرش گفت:«شما نباید از زن من کار میکشیدید.او بارداره و باید کمتر کار کنه»

اما مادرشوهرم حرف خودش رو میزد و میگفت:«اگه کار نکنه،زایمانش سخت میشه و شاید سر زایمان خودش یا بچه از بین بره»

من خیلی ناراحت شدم.خانمجان اینها رو که تعریف میکرد،تازه فهمیدم چرا مادرشوهرم به من اینهمه سختگیری میکرد.آخه من چرا باید تقاص زورگوییهای مادربزرگم رو پس میدادم؟اما دنیا چرخ گردونه؛هر چی بکاری، همونو درو میکنی

خانمجان ادامه داد و گفت:«من شش تا شکم دیگه باردار شدم که سر دو ماه بچههام از بین میرفتن و حالا مادرشوهرم به شوهرم میگفت:الا و بلا باید یه زن دیگه بگیری؛این برای تو بچه بیار نیست»

خانمجان ادامه داد:«شش،هفت سال خونهی شوهرم بدون فرزند بودم تا اینکه مادرشوهرم گفت باید برای این عروس دعا بگیریم»

من رو بردن همون دعانویسی که توی شهرری خونه داشت.از مادرشوهرم پول زیادی گرفت و گفت:«عروست فقط همین یک بار میتونه باردار بشه.شما باید هوای او رو داشته باشید. اگه این بار بچهدار بشه و کار سنگین کنه، دیگه هیچوقت در طالعش فرزند نیست»

دعا رو گرفتیم و به سمت خونه راه افتادیم. مادرشوهرم توی راه هزار بار من رو نیشگون میگرفت و میگفت:

«بدری،اگه این بار برای پسرم بچهدار بشی و بچهات نمونه،خودم طلاقت رو میگیرم و برمیگردونمت خونهی پدرت»

توی راه برگشت به خونه،صدها بار از خدا خواستم این دعا کارساز باشه و من بچهدار بشم و بچهام صحیح و سالم به دنیا بیاد

دو ماه بعد از دعا،من باردار شدم.اما این بار همسرم به مادرش حکم کرد که به بدری کاری نداشته باشید تا بچه به دنیا بیاد

از اونجایی که خدا من رو دوست داشت، بالاخره بعد از نه ماه شوهرت رو به دنیا آوردم.من چون او رو از امام حسین خواسته بودم،اسمش رو غلامحسین گذاشتیم

حالا بعد از به دنیا آمدن غلامحسین، مادرشوهرم با من خوب شد و تمام غرولندهاش کمتر شد

👇👇👇

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستوهفتم


اما یک ماه بعد از به دنیا آمدن پسرم، پدرشوهرم از دنیا رفت و مسبب مرگ پدرشوهرم را به دنیا آمدن غلامحسین میدانستند.میگفتند قدم بچه شوم بوده و هزار تا انگ دیگر به من و بچهام زدند

من طاقت این همه خفت و خواری را نداشتم. به شوهرم گفتم:«اگر من و پسرت را دوست داری،برای من یک جای دیگر خانه بخر و من را از دست مادرت نجات بده»

همسرم که به من و بچهام خیلی علاقه داشت،همین کار را کرد و من از مادرشوهرم جدا شدم.اما کینهی من نسبت به مادرشوهرم تمام نشده بود.

بعد از اینکه تو پدر و مادرت را از دست دادی و چون هیچکس را نداشتی و مادربزرگت هم از دنیا رفته بود،عمویت تصمیم گرفت تو را به خانهی ما بیاورد.من هم برای گرفتن انتقام از مادربزرگت قبول کردم که سرپرستی تو را بپذیریم،اما خبر نداشتم بعد از چند سال غلامحسین عاشق تو میشود و تصمیم دارد با تو ازدواج کند

ابتدا مخالفت کردم،ولی در دلم این غوغا به پا بود که تقاص مادربزرگت را از نوهاش بگیرم

حالا من و خانمجان با هم گریه میکردیم.من از سرنوشت شوم خودم ناراحت بودم و خانمجان هم از کردهی خودش پشیمان.خانمجان از من خواست شبها کنار او بخوابم.میگفت:«میدانم شیرینجان،در حق تو بدی کردم،اما این آخر عمری من را تنها نگذار»

اول نمیخواستم قبول کنم،ولی چون خیلی عجز و لابه میکرد،بالاخره پذیرفتم.واقعاً دلم براش میسوخت.او در دنیا بیکسترین بود. هرچند من و آسیه عروس و نوهی او بودیم، ولی به قول خودش آنقدر در حق ما بدی کرده بود که نمیتونستیم دلمان را با او صاف کنیم.

آن شب دلم نمیخواست دربارهی نوهی دیگرش صحبت کنم،بنابراین خوابیدم و همهچیز را به دست سرنوشت سپردم

چند روز گذشت.دوباره وکیل پسرشوهرم آمد و این بار اخطار میداد اگر با من همکاری نکنید،از شما شکایت میکنم.بهش گفتم:

«من هیچکاره هستم،باید صبر کنید تا دخترم از آمریکا بیاد»

حالا منتظر بودم آسیه تماس بگیرد و از خانوادهی برادر ناتنیاش برام خبر بیاره.خیلی دلشوره داشتم.امکان نداشت آسیه اینقدر دیر تماس بگیرد،ولی به دلم آرامش میدادم و میگفتم:«انشاءالله چیزی نیست و بهزودی آسیه تماس میگیرد»

بالاخره دخترم تماس گرفت.وقتی صدایش را شنیدم،کمی دلم آرام شد،ولی هنوز اضطراب داشتم که نکند خبر خوبی نداشته باشد.

بیصبرانه پرسیدم:

«دخترم چه خبر؟چی شد؟برادر ناتنیات را دیدی؟»گفت:«بله مادرجون، دیدم.درست همانطور که حدس میزدم،برای مال و اموال پدرم خیلی نقشه کشیدهاند.البته برادر ناتنی من خیلی بچهس و بااحساس بود و با دیدن من خیلی خوشحال شد و دوست داشت با من رابطهی خواهر و برادری برقرار کند،ولی من زیاد از او خوشم نیامد»

پدربزرگ و مادربزرگ پیری داشت که دقیقاً همسنوسال خانمجان بودند،اما خیلی زرنگ و با سیاست بودند.ابتدا با من خیلی گرم گرفتند و دلشان میخواست رابطهی خوبی برقرار کنند،اما وقتی دیدند گفتم:«شما خیلی عجله دارید مال و اموال پدرم را بالا بکشید»،

کمی مکدر شدند و گفتند:

«بله،ما حق نوهی خودمان را از شما میگیریم»

در ضمن خانهای که در آن زندگی میکردند متعلق به پدر من بود و خودشان هیچ پولی نداشتن.نگرانی من خیلی زیاد شد و حالا ترس این را داشتم که بهزودی اموال همسرم را تقسیم کنند و سهم بیشتری به آنها برسد

چند ماه گذشت و من همچنان از خانمجان پرستاری میکردم.حال و روز درستی نداشت. ترسم این بود که قبل از برگشتن دخترم به ایران،مادربزرگش از دنیا بره.برای همین به آسیه اصرار میکردم زودتر برگردد.

دورهی تحصیلش چندساله بود،ولی قرار شد یک ترم مرخصی بگیرد و به ایران بیاد

خانم و آقای سرهنگزاده هم مدام تماس میگرفتند و همچنان خواستار احقاق حق نوهشان بودند.به آنها گفتم یکی دو هفته صبر کنند تا دخترم بیاد و به کارها رسیدگی کند.

فصل بهار بود.در باغ خانه غوغایی از خواندن پرندگان به پا بود.به زیباییهای خلقت خدا توجه میکردم و در این اندیشه بودم که چقدر ما انسانها نسبت به حیوانات درماندهتریم. تمام عمرمان را صرف جمع کردن مال و اموال میکنیم؛پس کی باید از زندگی لذت ببریم؟

تا جوان و سرحال هستیم،آنقدر درگیر کار و امور زندگی میشویم که کلاً فراموش میکنیم زندگی کنیم.وقتی سن بالا میرود و دردها و رنجها سراغمان میآیند، میگوییم:«ای دل غافل،چقدر زود گذشت!ای کاش بیشتر حواسمان به خوشیهای زندگی بود»

اما حیف که آنقدر دیر میفهمیم که کار از کار گذشته و توشهای برای آخرت هم نداریم.فقط به زرقوبرق دنیا فکر کردیم و عمرمان به آخر میرسد.

اما همین پرندگان،با عمر کمی که دارند،با خوشی زندگی میکنند؛آنچنان بر چین دیوار مینشینند و سرمست آواز سر میدهند که گویی هیچ غمی در دل ندارند

هر صبح در حیاط خانه،روی تخت مینشستم و زیر آفتاب بهاری به آیندهی خودم و دخترم فکر میکردم و نمیدانستم چه سرنوشتی در انتظار ماست

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستوهشتم


دلم میخواست آسیه دیگر به آمریکا برنگردد و همینجا،در ایران، ادامهٔ تحصیل بدهد؛اما او میگفت امکانات آنجا بیشتر است و قول داد به محض اینکه درسش تمام شود،برگردد و در کشور خودمان به مردم خدمت کند.


آمدن دخترم دنیایی از خوشی را برای

م به ارمغان آورده بود؛آنقدر که در پوست خودم نمیگنجیدم.یادگار همسری که هر بار یاد او میکردم،دلم در کنج سینهام به درد میومد.یادآوری کسی که از اعماق وجودت دوستش داری،اما او تو را فراموش کرده،مثل سمی مهلک تو را از درون ویران میکند.

خاطرات شیرین روزهای خوش مثل قند توی دلت آب میشود،اما فراموش کردن همین خاطرات شیرین با تمام حلاوتش،پادزهری میخواهد که فقط با همان فراموشی به دست میآید.

آسیه طی چند باری که با خانوادهٔ برادران ناتنیاش ارتباط داشت، خوب آنها را شناخته بود و میدانست که آنها از ارث و میراث پدری دستبردار نیستند.حالا میخواست موضوع برادران ناتنیاش را با مادربزرگش در میان بگذارد.

به من گفت:

«تو فکر میکنی خانمجان چه واکنشی نشان بده وقتی بداند نوهٔ پسر هم دارد؟»

با شناختی که از او داشتم، گفتم:

«قطعاً خوشحال خواهد شد»

آن شب کنار تخت او نشستیم و کلی حرف زدیم.کمکم آسیه شروع کرد از پدرش صحبت کردن و گفت:

«مادرجون،میدونی پدرم توی این چند سالی که نبوده،توی آمریکا ازدواج کرده؟»

خانمجان گفت:

«بله، معلومه.وقتی مردی دست از سر زن و بچهاش بکشه،حتماً یه جای دیگه سرگرمی داره.من موهای خودم رو توی آسیاب سفید نکردم.خب بگو دخترم، از کجا شنیدی که پسرم ازدواج کرده؟»

گفت:

«والا پدرم با یه خانم ایرانی توی آمریکا ازدواج کرده و الان یه فرزند هم دارن.حالا خانوادهٔ اونا از ما ارث و میراث میخوان.»

خانمجان گفت:

«فرزندش کیه؟چند سالشه؟»

گفت:

«یه پسر پانزدهسالهست که مادرش رو هم توی تصادف از دست داده و الان با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکنه.»

اینجا خانمجان اشک در چشمش جمع شد و گفت:

«من اصلاً دلم نمیخواد اونو ببینم.تو نوهٔ من هستی و او هرگز هیچ ارثی از پدرش نمیبره. چطور اونا به خودشون اجازه دادن از ما ارث بخوان؟من تمام اموالم رو به نام تو میکنم و دلم نمیخواد حتی یه ریال به دست اون اجنبیها برسه.»

من و آسیه با تعجب به هم نگاه میکردیم و از حرفهای خانمجان شوکه شده بودیم.

دوباره آسیه گفت:

«مادرجون،اون نوهات پسره؛ نمیخوای بهش ارث بدی؟»

گفت:

«هرگز!دیگه مهم نیست نوهام دختر باشه یا پسر.حتی یه پاپاسی هم بهش ارث نمیدم. اونا باعث جدایی من از پسرم شدن. اگه اونا نبودن، پانزده سال من از پسرم بیخبر نبودم»

حرفهای خانمجان واقعاً من و آسیه رو شگفتزده کرده بود. باورمون نمی

شد خانمجان اینهمه تغییر کرده باشه.

او گفت:

«فردا خودم تمام اموالم رو به نامت میزنم و اجازه نمیدم اونا از مال و اموال من سوءاستفاده کنن»

آسیه دستهای مادربزرگش رو میبوسید و میگفت:

«من به حق خودم قانعم مادرجون.اگه بازم دلت میخواد نوهٔ دیگهات ارثی بگیره، من حرفی ندارم.»

اما خانمجان گفت:

«حتی نمیخوام اسمش رو هم بشنوم.»

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت پایان


اما خانمجان گفت:«حتی نمیخواهم اسمی از او بشنوم»

من و آسیه متعجب بودیم.باورمان نمیشد خانمجان این حرفها را زده باشد.کسی که یک عمر مرا به خاطر اینکه نوهٔ پسر براش نیاورده بودم شماتت میکرد،چطور حالا حتی دلش نمیخواست اسمی از نوهٔ پسری بیاره؟

خانمجان به آسیه گفت:«تمام مال و اموال پدربزرگت به نام من است و امروز میرویم تمام اموال را به نام تو میکنم؛باغ،عمارت، زمینهای کشاورزی و حتی تمام طلا و جواهراتم را به تو میدهم.من نمیخواهم زحمتهایی که پدر و مادرت برای من کشیدهاند به دست کسی برسد که حتی یک لیوان آب دست من نداده است.من آنها را نمیشناسم و نمیخواهم هم بشناسم.بریم تکلیف اموال پدریات را امروز مشخص کنیم تا هیچ محکمه و قانونی نتواند از تو حتی یک هلۀ پوک هم بگیرد»

خانمجان با وکیلش تماس گرفت و تمام امور ارث و میراث را به او سپرد و گفت:«اگر در دادگاه مرا خواستند حتماً میام و وکالت را به دخترم میدهم تا خودش به امور من رسیدگی کند»

آسیه و مادربزرگش چند روز کارهای اداری را انجام دادند.حتی در دادگاه هم حضور داشتند و وکیل خانوادهٔ سرهنگزاده نتوانست اعتراضی کند و تمام اموال به نام آسیه شد.

من از اینکه خانمجان با این کارش از من و دخترم قدردانی کرده بود خوشحال بودم،ولی ته دلم میخواستم پسر همسرم را ببینم و اگر واقعاً احتیاج به پول داشت،به او هم کمک میکردیم.اما آسیه اصلاً موافق من نبود و گفت:«مادرجان،تو چه دل بزرگی داری؟با اینکه آنها در حق تو بدی کردن باز هم میخواهی از آنها حمایت کنی؟واقعاً تو را درک نمیکنم»

گفتم:«آسیهجان،آن پسر نه پدر دارد نه مادر. شاید به کمک تو احتیاج داشته باشد و در ضمن هرچه باشد برادرت محسوب میشود.تو دلت نمیخواست همیشه یک خواهر و برادر داشته باشی؟»

آسیه گفت:«اگر تو برام خواهری یا برادری میاوردی قبول میکردم،ولی به قول خانمجان، از آن اجنبیها خوشم نمیاد»

یکی دو هفته دخترم در ایران بود و دوباره برای ادامهٔ تحصیلش به آمریکا رفت.

حالا تماسها از طرف خانوادهٔ پسر همسرم شروع شده بود و خانم و آقای سرهنگزاده دستبردار من نبودند و مدام مرا تهدید میکردند که:«شما از یک پیرزن که هوش و حواس درستی ندارد سوءاستفاده کردید و اموال پدربهادر را بالا کشیدید»

من گفتم:«خانمجان در کمال صحت عقل این کار را کرده و اگر اعتراضی دارید،با وکیل خانم بزرگ صحبت کنید»

***

از خواب بیدار شدم.توی حیاط خانه آنچنان سروصدایی به پا شده بود که گویی در پارک کودکان خوابیده بودم.

از پشت پنجره بهترین تابلوی دنیا را میدیدم؛ سه تا دختر قد و نیمقد کنار حوض بازی میکردند و مادرشان هم کنار آنها مثل بچهها سر و صدا میکرد.

پنجره را باز کردم و داد زدم:

«سلام خوشگلها!چه خبرتون؟سر صبحی اینهمه سروصدا میکنید؟»

سه تا دختر آمدند کنار پنجره و داد میزدند:

«شیرینجون بیا توی حیاط،بیا آببازی کنیم»

آزیتا،آناهیتا و آتوسا نوههای گل من بودند که برای تفریح یک ماه آمده بودند ایران.آسیه درسش تمام شد و دکترای خودش را در تخصص زنان و زایمان گرفت و همانجا با آرش،یکی از همدانشگاهیهایش که او هم دکتر و متخصص مغز و اعصاب بود،ازدواج کرد و دارای سه فرزند دختر شد.

برای هر بار زایمانش من به آمریکا میرفتم،اما هرچه آسیه میگفت:«مادرجان،همینجا پیش ما بمان»،قبول نمیکردم و بعد از شش ماه دوباره به ایران برمیگشتم.

خانمجان سه سال بعد از اینکه اموال را به نام آسیه کرد،از دنیا رفت...من خیلی تنها شده بودم،ولی هر بار که آسیه و دخترانش به ایران میآمدند،دنیایی از شور و شوق زندگی را با خودشان میآوردند.

همچنین بهادر هم بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگش تنها میشود و از آسیه میخواهد بهعنوان خواهر بزرگتر در کنارش باشد.

علیرغم میل باطنی دخترم که هیچ احساسی به برادرش نداشت و بهخاطر اذیت و آزاری که پدربزرگ و مادربزرگش برای مادرش کرده بودند،اما من از آسیه خواستم با او ارتباط برقرار کند و هوای او را داشته باشد.

بیست سال از مرگ همسرم میگذرد و من به داشتن نوهها و دختر و دامادم دلخوشم.

بهادر هم مثل پسر نداشتهام میماند و یکی از دخترهای خوب فامیل را برایش در نظر گرفتم که با آمدن آسیه،امشب برای او به خواستگاری میرویم.

امیدوارم هرچه زودتر این پسر سر و سامان بگیرد و در همین خانه با من زندگی کند.بهادر دکترای دندانپزشکی دارد و دختری هم که برایش در نظر گرفتهایم دبیر است و بهزودی عروسِ مورد علاقهٔ خودم را در کنارم خواهم داشت و زندگی همچنان ادامه دارد


پایان


✍نسرین راد

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
تاوان رنجهایمقسمت پایاناما خانمجان گفت:«حتی نمیخواهم اسمی از او بشنوم»من و آسیه متعجب بودیم.باورمان ...

وای چقدر فشنگ بود داستانش عزیزم😍🥰

خیلی لطف کردی زحمت کشیدی 😘

فاتحه و ۱۴ تا صلوات برای پدرتون خوندم🌹

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز