2777
2789
خیلی قشنگ داستانش 😍عاشق داستانهای قدیمی مخیلی ممنون عزیزم 😘فاتحه و ۱۴ تا صلوات برای پدرتون فرستادم ...

قربونت برم

ممنون مهربونم

دیگه فاتحه نفرس خسته شدی.🫠

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت سیزدهم


خاله فروغ با هزار منت و خواهش آمد خونه ما.

خانمجان با دیدن فروغالزمان شروع به آه و ناله کرد که:

«ای وای کجایی خواهرجان؟چرا به داد من نمیرسی؟بیا ببین من چه بدبختیای هستم. بالاخره عروس ورپریدهٔ من پسرم را از من جدا کرد و تا میتونست از من پیش خاله فروغ بدی گفت و عامل همه بدبختیهایی که خودش فکر میکرد دارد را انداخت گردن من.»


خاله فروغ هم چشمکی به من زد و گفت:«امان از عروس بد!چه کار کنیم خواهرجان؟من و تو هم از عروس شانس نیاوردیم.»


من هم زیرزیرکی میخندیدم و به خاله فروغ میفهماندم از حرفهاش ناراحت نمیشم...


تمام آن روز را خانمجان آه و ناله کرد و به اصطلاح خودش و برای خواهرش لوسبازی درآورد...


خاله فروغ خیلی مهربان بود؛لااقل برای من که اینطور بود.نمیدانم مرا با عروس خودش مقایسه میکرد و بیشتر قبولم داشت یا از اخلاق خواهرش خوشش نمیومد که با من مهربانی میکرد...


چند روزی که خاله فروغ خانهٔ ما بود،انگار دنیا برای من لذتبخشتر شده بود؛چون هر ایراد و بهانهٔ خانمجان را لاپوشانی میکرد و به من میگفت:

«ناراحت نباش دخترم،خواهرم پیر شده،تو صبر و تحمّلت را بیشتر کن.بالاخره این روزها هم میگذره و روزهای خوش تو هم سر میرسه»


یک روز که توی مطبخ مشغول تهیهٔ ناهار بودم،خاله از پلههای مطبخ آمد پایین و سر صحبت را با من باز کرد.فکر کنم خانمجان به او مأموریت داده بود از من حرف بکشه و من به او بگم پسرش کجاست...


اما من زیرکتر از این حرفها بودم.هرچه خاله فروغ از من پرسید از شوهرت خبر داری یا نه، مدام طفره میرفتم و وانمود میکردم هیچ خبری ندارم


حتی آنقدر گریه میکردم و دعا میکردم که آقا غلام صحیح و سالم برگردد ایران که خاله هم بیچاره از گریههای من ناراحت میشد و با من اشک میریخت


من قصد گول زدن کسی را نداشتم؛واقعاً از دوری همسرم رنج میبردم.حرفهام واقعی بود.با اینکه همسرم به فکر من و دخترمان بود و میخواست زندگی ایدهآلی برای ما درست کنه،ولی به خاطر اینکه با من مشورت نکرده بود و سرخود برای خودش تصمیم گرفته بود، ناراحت بودم.


حتی آدرسی از او نداشتم که جواب نامههاش رو بدم و از او بخوام برگرده ایران و در همین خانه و کنار مادرش زندگی کنیم.


درست است حرفهای خانمجان خیلی اذیتم میکرد،ولی زندگی در کشور دیگر هم سختیهای خودش را داشت.من در ایران هیچ تعلق خاطری نداشتم؛یعنی خانواده،فامیل یا حتی دوست و آشنایی نداشتم که جدایی از آنها برام سخت باشه،ولی زندگی در کشوری که هیچ آشنایی در آن نداشتم را به ایرانم ترجیح نمیدادم...


چند روز به همهٔ جوانب رفتن یا ماندن فکر میکردم و تا رفتن از اینجا،از این خانه زهرماری با تمام مشقّتهایش،ده روز بیشتر فرصت نداشتم.تا روز موعدی که قرار بود همان خانم و آقایی که همسرم معرفی کرده بود،باید تصمیم را میگرفتم.من کسی را نداشتم که با او مشورت کنم.


خاله فروغ هم بعد از یک هفته تصمیم داشت به خانهٔ خودش برگرده و روز آخری که میخواست بره،به من گفت:

«میخوای با پسرم برای پیدا کردن غلام صحبت کنم شاید او بتونه سر و سراغی از شوهرت بگیرد»


گفتم:

«نه خالهجان،او فعلاً کار دارد و بالاخره به ایران برمیگردد.»


خاله گفت:

«از کجا میدانی کار دارد؟تو که میگویی از شوهرت خبر نداری.»


گفتم:

«نه خاله،من هم خبر ندارم،ولی مطمئنم آقا غلام حتماً کاری دارد که نتوانسته بیاد و بهزودی از او خبردار میشویم.»


خاله ابروهای نازک قیطونی خودش را بالا انداخت و گفت:

«امیدوارم خبرهای خوب از او بشنویم.ما که دعا میکنیم برگرده،ولی میترسم خواهرم از دوری پسرش دق کنه.»


خاله راست میگفت.خانمجان خیلی پسرش را دوست داشت.من هم با اینکه از خانمجان دل خوشی نداشتم،ولی میترسیدم از دوری پسرش بلایی سرش بیاید.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

تاوان رنجهایم

قسمت چهاردهم


بعد از رفتن خاله فروغ،دوباره خانهٔ ما سوت و کور شد.عمارت به این بزرگی هیچ صدایی از آن بیرون نمیومد،مگر زمانی که آسیه بیدار بود و توی حیاط بازی میکرد.


دلم خیلی گرفته بود.تمام نامههای غلام را صد بار خوانده بودم و حالا باید تصمیم میگرفتم؛ از ایران برم یا نه..


یک روز که طبق نوشتهٔ نامهٔ همسرم باید به منزل خانم و آقای سرهنگزاده میرفتم تا برای رفتن از ایران با هم هماهنگ باشیم، نمیدونستم چه بهانهای جور کنم تا به خانمجان بگویم و بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم.


به ذهنم رسید به او بگویم برای پرو لباس به خیاطی میروم و چند ساعتی طول میکشد. خانمجان پیرزن باهوشی بود و کاملاً متوجه شده بود من دروغ میگویم.با چشمغره به من گفت:

«پس با مش رحیم برو،زود برگرد.»


قبول کردم و به مش رحیم گفتم با من برای مزون خیاطی بیاید.مش رحیم هم قبول کرد و گفت:

«خانم کوچیک،اگه دوست ندارید من بیام،تا نیمهٔ راه میام و یکجا منتظر میشم تا برگردی.»


گفتم:

«اتفاقاً خوبه تو بیای،من تو راه همهچیز رو برات تعریف میکنم.»


مش رحیم آدم قابل اعتمادی بود و اگر با من میومد،راحتتر خانهٔ آقای سرهنگزاده را پیدا میکردم.کل راه را برایش تعریف کردم و گفتم آقا غلام رفته آمریکا و حالا منتظر است من و دخترم هم بریم.


علیرغم آنچه فکر میکردم،مش رحیم از رفتن ما ناراحت شد و گفت:

«من جای شما باشم نمیرم.خدایی به این پیرزن ظلم میکنید.شما نباشید،اون چهجوری زندگی کنه؟»


گفتم:

«مش رحیم،تو رو خدا رأی منو نزن.من اگه نرم،غلام به ایران برنمیگرده.ما اینجا چه کار کنیم؟»


مش رحیم گفت:

«اگه شما نرید، مطمئن باشید آقا خودش برمیگرده.»


حرفهای مش رحیم تلنگری به من زد.انگار خدا میخواست با او مشورت کنم و چون آدم دنیادیدهای بود، مرا پدرانه نصیحت کرد...


تا نیمهٔ راه رفتیم و به مش رحیم گفتم:

«بیا برگردیم خانه،من از رفتن پشیمان شدم.»


وقتی برگشتم خانه،خیلی خوشحال بودم که به حرف مش رحیم گوش کردم و نرفتم.


یک حس درونی به من میگفت همینجا بمان و دنبال همسرت نرو.ترس من از این بود که رفتن من با آن خانم و آقایی که نمیشناختم، با دردسرهای زیادی مواجه شود.


اگر خود همسرم میومد ایران و ما را با خودش میبرد،قبول میکردم.بنابراین ریسک بزرگی بود اگر میرفتم؛شاید هرگز بازگشتی نداشتم یا اگر بازگشتی هم بود،دیگر جایی برای زندگی نداشتم.


به مش رحیم گفتم:

«برو خانهٔ آقای سرهنگزاده و بگو خانم از آمدن به آمریکا منصرف شده و به همسرم خبر بدهند که من راضی به این کار نیستم.»


خانمجان هر روز که از خواب بیدار میشد، برای ما مرثیهخوانی میکرد.واقعاً از دوری پسرش ناراحت بود.


گریههای او روی اعصاب من و دخترم اثر گذاشته بود و بدتر از آن این بود که مدام من را نفرین میکرد و حتی بعضی وقتها آسیهٔ سهسالهٔ مرا کتک میزد؛او که گناهی نداشت.


من هم چارهای نداشتم و با گریهٔ فرزندم،تمام خاندان پدریاش را لعنت و نفرین میکردم.


خانه جهنمی بیش نبود.حرفها و طعنههای مادرشوهرم تمامی نداشت.از استرس زیاد، موهای سرم شروع به ریزش کرد؛تا حدی که مجبور شدم موهایم را که تا کمر بلند کرده بودم، کوتاه کنم.


شش ماه گذشت و دیگر حتی همسرم برایم نامه نمیفرستاد.کاملاً از زندگی ناامید شده بودم و مطمئن شده بودم که غلام یا ازدواج کرده یا اتفاقی براش افتاده که نمیتونه به ایران برگردد.


ایران بدترین روزهای خودش را در تاریخ سپری میکرد.جنگ جهانی دوم برپا شده بود. تمام انبارهای مردم خالی شده بود،طاعون و وبا همهجا را فرا گرفته بود.ما هنوز در انبار خانهمان آذوقه داشتیم،اما به اندازه برداشت میکردیم.مردم گرسنه به در خانهٔ ما میآمدند تا به آنها غذا بدهیم.


من از دیدن آنها وحشت میکردم؛واقعاً دلم برایشان میسوخت.بیچاره مش رحیم جلوی در خانه آتش روشن میکرد تا کسی نتواند وارد خانه شود.


روزهای بدی را پشت سر میگذاشتیم. سال ۱۳۲۰، رضاشاه با اشغال تهران توسط متفقین، سلطنت را به پسرش محمدرضاشاه واگذار کرد و ایران به ویرانهای تبدیل شده بود...

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت پانزدهم


جنگ چندینساله باعث شد دیگر از همسرم خبری نداشته باشم و او هم دیگر نامهای برای ما نمیفرستاد.

تمام دارایی ما رو به پایان بود.خانمجان هم آنقدر پیر و فرتوت شده بود که قدرت گذشته را نداشت،ولی از آمدن پسرش ناامید نشده بود.


آسیه حدوداً دختری هجدهساله شده بود و حالا بد و خوب را بهراحتی تشخیص میداد.

اما چون سالهای جنگ را پشت سر گذاشته بودیم و درس خواندن در کشور فقط برای افراد متمول امکانپذیر بود،آسیه در خانه و توسط معلمان خصوصی درس میخواند.

خوشبختانه خانمجان از لحاظ درس خواندن برای آسیه کم نمیگذاشت و این بهترین پوئن برای دختر بود.


آسیه بعضی مواقع به من میگفت:

«مامان،خیلی اشتباه کردی که دنبال پدرم نرفتی.تو زندگی در کشور ایران رو به آمریکا ترجیح دادی؟»


او هنوز نوجوان بود و نمیتونست منو درک کنه که چه فکرهایی میکردم و چرا ماندن در اینجا و در کنار پیرزن غرغرو را به رفتن به جایی که هیچ آشنایی نداشتم ترجیح دادم.

و از اینکه همسرم اینقدر راحت ما را ترک کرد و حتی در سالهای جنگ به سراغم نیومد، برام تعجبآور بود.


آسیه تصمیم داشت درسش را تمام کنه و در پی پدرش به آمریکا بره.او خوب تونسته بود خانمجان را متقاعد کنه که برای تحصیل به کشور آمریکا بره، ولی ترس خانمجان از این بود که اگر او هم بره و مثل پسرش برنگرده، چه میشود؛ و همین واهمه را داشت.


اما من خوشبختی و سعادت آسیه را میخواستم، هرچند اگر آسیه میرفت، من و خانمجان از تنهایی دق میکردیم.

دخترم بارها و بارها از من خواست به آمریکا بریم؛ شاید میتونستیم پدرش رو پیدا کنیم. پانزده سال از نبودن همسرم گذشته بود. من مطمئن بودم که او ما را فراموش کرده و هرگز ما را به خاطر نمیاورد.


دیگه حتی برام مهم نبود که غلام زنده باشه یا نباشه. او ما را در بدترین شرایط زندگی تنها گذاشت؛ دیگر چه ارزشی داشت که او را ببینیم؟


پس از پایان تحصیل دوره دبیرستان آسیه، ما منتظر بودیم که او در رشته پزشکی قبول شود. خوشبختانه قبول شد و چون از هوش بالایی برخوردار بود و نمرات بسیار خوبی داشت، دولت به او بورسیه تحصیلی داد و حالا او برای ادامه تحصیل باید به کشور آمریکا میرفت.


آرزوی دیرین من و دخترم به واقعیت تبدیل شده بود...


من نمیدونستم از رفتن آسیه خوشحال باشم یا ناراحت، اما این رو میدونستم که رفتن آسیه بیحکمت نیست.شاید خداوند راههای ناهموار ما را سر و سامان داده و حالا باید منتظر خبرهای خوش زندگی باشیم.


خانمجان هنوز به آسیه روی خوش نشان نمیداد و گویی موجودیت دخترم بغض فروخوردهی او بود. هرگز او را درک نمیکردم و دلیل تنفرش از داشتن دختر را نمیفهمیدم، ولی بالاخره بعد از چند سال پرده از راز خانمجان برداشته شد و من به حقیقت ماجرا پی بردم.


وقتی برای بدرقه آسیه و ادامه تحصیلش در آمریکا مهمانی دادیم، اکثر فامیلها را دعوت کردیم.

مهمانی را در حیاط و باغ خانه برگزار کردیم. تمام اقوام از فامیلهای خانمجان بودند و کمتر از فامیلهای پدری من و عموجانم کسی حضور داشت.


یکی از این فامیلها دخترعموی خانمجان بود که تقریباً همسنوسال خودش بود.با دیدن او خیلی تعجب کردم؛چون شباهت زیادی به مادرشوهرم داشت، انگار بیشتر شبیه خواهرش بود.

من فقط شب عروسی خودم یادم هست که چند نفر از فامیلهای خانمجان و عموجان بودند و تا به آن شبِ مهمانی، بعضی از فامیلهای خانمجان را ندیده بودم؛ چون خیلی کم با ما رفتوآمد میکردند.


اما این خانم که نامش عالمتاجبانو بود، خیلی متشخص و دنیادیده به نظر میومد. اتفاقاً عروسی ما هم حضور داشت، ولی من زیاد به خاطر نمیاوردم.


وقتی وارد خانه شد، با عصای چوبی منبتکاریشده و زیورآلات چشمگیری که داشت، ابهتش بیشتر هم شد.با ورود او، همه فامیل از جایشان برخاستند و برای دستبوسی به استقبالش رفتند.من و آسیه هم به پیروی از دیگران همین کار را کردیم، اما خانمجان از روی صندلی مخصوص خودش تکان نخورد و فقط لبخند ملیحی به عالمتاجبانو زد و گفت:

«خوش آمدی، عالم...»

و با اشاره دست،او را به نشستن روی صندلی کنار خودش دعوت کرد.


ما چند نفر نوازنده هم دعوت کرده بودیم که به محض ورود بزرگ فامیل ــ که همان عالمتاجبانو بود ــ شروع به نواختن کردند. بساط سور و سات پذیرایی هم فراهم بود و چند خدمه برای پذیرایی استخدام کرده بودیم تا از مهمانها به نحو احسن پذیرایی کنند.


آسیه هم چند دختر و پسر جوان از دوستان دانشگاهیاش را دعوت کرده بود تا به جشن و مهمانی ما شور و هیجان بیشتری بدهند.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت شانزدهم


من هم مثل ملکهٔ مادر، بالای مجلس، سمت راستِ خانمجان نشسته بودم که عالمتاجبانو سرِ صحبت را با من باز کرد و گفت:

«دخترم، به شما تبریک میگویم که دخترِ خوب و تحصیلکردهای داری.من یادم هست شب عروسی شما، بدرالزمان خیلی خوشحال نبود تو عروسش شدی،اما من به او گفتم عروست نجیب و بااصالت است و آرزو کردم مثل مادرشوهرش، بعد از شش شکم زاییدن، حتماً پسر به دنیا بیاوری...»


با تعجب پرسیدم:

«مگه خانمجان چند شکم زاییده؟»


با خندهٔ بلند، عصای چوبیِ منبتکاریشدهاش را به زمین کوبید و نگاهی به خانمجان کرد و پرسید:

«بدری،تو از خودت برای عروست چیزی نگفتی؟»


نگاههای خانمجان غضبناک بود و با چشم و ابرو اشاره میکرد که عالمتاجبانو چیزی نگوید.


موضوع برای من جالب شده بود. دیگر جشن و مهمانی را فراموش کرده بودم و دلم میخواست حرفهای عالمتاجبانو را بشنوم.

نگاههای خانمجان بین من و عالمتاجبانو در رفتوآمد بود. دلم آشوب به پا بود؛ باید میفهمیدم راز خانمجان چیست که این همه مدت از من پنهان کرده است.


بالاخره یکی از فامیلها به سمت خانمجان آمد و چند دقیقهای او را سرگرم صحبت کرد. من هم از موقعیت استفاده کردم و کنار صندلی عالمتاجبانو رفتم.سیب قرمزی از روی میز برداشتم و براش پوست کندم.


برای اینکه خودم را به او نزدیکتر کنم و اطلاعاتی از او بگیرم،با لبخند گفتم:

«خوشحالم که شما به جشن ما افتخار دادید. کاش زودتر شما را دیده بودم، واقعاً از آشناییتان خوشحالم.»


تکه سیبی را که در بشقاب برایش پوست کنده بودم برداشت و با نگاهی مرموز گفت:

«ای دختر زرنگ، میخوای از من حرف بکشی؟»


گفتم:

«نه، والله.فقط دوست دارم با شما معاشرت کنم،البته اگر شما مایل باشید.»


خندهٔ بلندی کرد و گفت:

«باشه دخترم، شوخی کردم.من هم از معاشرت با تو خوشحالم، اما امروز نمیتونم حرف بزنم؛چون میترسم بدرالزمان از من برنجد و فکر کند برای او توطئه کردهام.»


من هم با زیرکی گفتم:

«نه، من مقصود بدی ندارم.چون از شما خوشم آمده،خواستم با شما همصحبت شوم.»


صورتش را به سمت من آورد، پیشانیام را بوسید و گفت:

«یک روز بیا خانهٔ ما تا بیشتر با هم آشنا شویم.»


من هم لبخند رضایتی زدم و گفتم:

«چشم،حتماً خدمت میرسم.»


دو روز بعد از مهمانی،آسیه آماده شده بود تا به همراه چند نفر از دوستان همدانشگاهیاش راهی سفر به آمریکا شود.

من بیش از این خوشحال بودم که شاید سفر دخترم مرا به هدفم، که پیدا کردن غلام بود، برساند؛و هنوز بعد از پانزده سال چشمبهراه او یا حتی خبری از او بودم.

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت هفدهم


اما آسیه،چون مهر پدری ندیده بود و شناختی از پدرش نداشت،به من میگفت:

«آخر چه فایده دارد از پدرم باخبر شوی؟او که تو را فراموش کرده.حتی به من که تنها دخترش بودم فکر نکرده.ما را ترک کرده؟»


حرفهای آسیه درست بود،ولی من هنوز همسرم را دوست داشتم و به او فکر میکردم. با رفتن آسیه،غم دنیا توی دلم نشسته بود. حالا حتی خانمجان هم به من کاری نداشت.او هم از رفتن آسیه افسرده شده بود،هرچند که با دخترم رابطهی خیلی گرمی نداشت،اما گویی به روی خودش نمیاورد که او تنها نوهاش است که وارث تمام دارایی اوست.


با نبود آسیه،غمها و دردهای ما بیشتر شد. حالا نه غلام بود،نه آسیه.دلخوشی من فقط به این بود که شاید آسیه از پدرش برام خبری بیاره


چشمم به زنگ تلفن خانه دوخته شده بود.هوا کمکم رو به سردی میرفت.تصمیم گرفتم برای دخترم شال و کلاه ببافم؛شاید اینجوری کمتر بهانهی دخترم را میگرفتم


سه روز از رفتن آسیه گذشت.بالاخره یک شب، ساعت ده،تلفن خانه به صدا درآمد و صدای خیلی ضعیفی از دخترم را پشت خط شنیدم:

«الو، الو مامان... بیداری؟نخوابیدی؟»

گفتم:«جانم، بیدارم.من که نمیخوابم!تو کجایی؟حالت خوبه چه خبر،مامانجان؟»


آسیه گفت:«آره مامان، من خوبم.خیلی جای خوبی دارم اینجا.همهچی خوبه،نگران نباش. در بهترین دانشگاه آمریکا ثبتنام کردم.اصلاً جای نگرانی نیست.مادربزرگم خوبه؟ بیقراری نمیکنه؟»


گفتم:«خوبه،ولی واقعاً دلش برات تنگ شده. هرچند به زبون نمیاره،ولی از وقتی تو رفتی خیلی ساکت و بیحرف شده.حتی دیگه به من هم غر نمیزنه.»


خانمجان وقتی شنید آسیه تماس گرفته، خوشحال شد.گوشی را از من گرفت و میگفت:«دخترجان،برو پدرت رو پیدا کن.»او فکر میکرد کشور آمریکا جای کوچکی است که بهراحتی بشود پسرش را پیدا کرد


آسیه قول داد بهزودی پدرش را پیدا میکند، هرچند که ما آدرسی از غلام نداشتیم،ولی فقط میدانستیم در ایالت کالیفرنیا زندگی میکنه.خود آسیه هم در ایالت واشینگتن مشغول تحصیل بود.


تقریباً یک هفته از رفتن دخترم به آمریکا گذشته بود که یک روز در حیاط خانه قدم میزدم.صدای زنگ خانه به صدا درآمد. نمیدانم چرا،دلم هُری از شنیدن صدای زنگ ریخت. شال مخمل رنگی روی بند حیاط پهن بود و هنوز سردی هوا روش مانده بود.چون گرمای خورشیدآنقدر زیاد نبود که لباسها را خشک کند،با این حال روی سرم انداختم و به طرف در حیاط دویدم


وقتی در را باز کردم،غش کردم و دیگر هیچچیز متوجه نشدم.چشمهام را که باز کردم،آنچنان سرگیجه داشتم که چشمهام آنچه را میدید باور نمیکرد


بله،عشقم بعد از پانزده سال برگشته بود.خدا دعاهای من را مستجاب کرده بود...غلام خیلی تغییر کرده بود،اصلاً غلام قبلی نبود،ولی چشمهاش همان بود؛نافذ و عاشق.دستهام توی دستش بود و میگفت:

«شیرینم،مهربانم...منو ببخش.کاش هیچوقت ترکت نمیکردم.»حرف میزد،من گریه میکردم و دو زانو جلوی پاش نشسته بودم و به حرفهاش گوش میدادم.خانمجان هنوز خواب بود و نمیدانست یکییکدانهاش برگشته.اگر میفهمید پسرش برگشته،شاید قلبش طاقت این دیدار را نداشت.من برای او نگران بودم.


غلام هرچه میگفت،من نمیفهمیدم و مات و مبهوت به او نگاه میکردم...بعد از کلی حرف، غلام با مشت به سینهام میزد و از خودم دورش میکردم.نصف علاقهی من با رفتن او از بین رفته بود؛حالا بعد از دیدن او،عشقم تبدیل به تنفر شده بود


چطور میتونستم باورش کنم؟اونم گریه میکرد و ابراز ندامت میکرد،اما من هنوز زخمهای سینهام درمان نشده بود.پانزده سال با بدترین شرایط زندگی کرده بودم و سختترین روزهای زندگی را بدون او تجربه کرده بودم.

حالا چطور میبخشیدمش؟چطور باید با او زیر یک سقف زندگی میکردم؟از خدا هم گله داشتم؛چرا باید من به تنهایی اینهمه سال سختیهای زندگی را به دوش میکشیدم؟

غلام چشمهاش دنبال آسیه میگشت...به من التماس میکرد به دخترم بگویم بیاد اونو ببینه، اما من میخواستم او کمی زجر بکشد و درد من را احساس کند.

گفتم:«آسیه تو رو دوست نداره.اصلاً دلش نمیخواد تو را ببینه چه پدری در حق او کردی؟ دخترت هیچ حسی به تو نداره.»


غلام مثل ابر بهار گریه میکرد و میگفت:«تو رو خدا منو ببخشید»سرشو بین دو زانوش گرفته بود و گریه میکرد.من هم مثل فرشتهی نکیر و منکر بالای سرش ایستاده بودم و از او سؤالوجواب میپرسیدم.گفت:«همهچی رو برات تعریف میکنم،فقط بذار اول دخترم رو ببینم،بعد همهچی رو بهت میگم»

گفتم:«دخترت نیست.از ما خیلی دوره.به این راحتی نمیتونیم اونو ببینیم.»


غلام ترسید، از جاش بلند شد و گفت:«نگو که اتفاقی براش افتاده»

گفتم:«نه،حالش خوبه؛ولی برای تحصیل رفته آمریکا»

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت هجدهم


غلام خیلی خوشحال شد و پرسید:«چطور دخترمون رفته آمریکا؟چه درسی میخونه؟»


گفتم: «پزشکی قبول شده،بورسیه بهش دادن و رفته آمریکا ادامهی تحصیل بده.»


غلام اشک شوق میریخت.باورش نمیشدبا شرایط سختی که ما داشتیم،دخترمون تحصیلکرده باشه.از من تشکر میکرد بابت اینکه در نبود پدر،از دخترمون خوب مراقبت کرده بودم و به درسش اهمیت داده بودم


حالا دلش میخواست مادرشو ببینه.ازم خواست طوری به مادرش خبر بدم که شوکه نشه.گفتم:«صبر کن، یواشیواش خودم بهش میگم، بعد تو بیا.فعلاً تو اتاق بشین،من برم بیدارش کنم.وقتی آمادگی داشت، تو بیا...»


خانمجان از خواب بیدار شده بود.دیگه مثل قبل برای صبحانه خوردن داد و هوار نمیکرد. آرام روی تختش مینشست و منتظر میشد براش صبحانه ببرم. انگار روزگار او را هم ادب کرده بود.دیگر زورگویی نمیکرد و مثل بچهای شده بود که هر وقت مادرش به او غذا میداد، میخورد و حتی اعتراضی به خوب یا بد بودن غذا نمیکرد.با تمام بدیهایی که به من کرده بود،دلم نمیخواست برایش تلافی کنم


رفتم کنار تختش نشستم و سینی صبحانه را به او دادم. گفتم:«خانمجان، صبحانهات رو بخور، میخوام خبر خوشی بهت بدم»


چشمهایش برق زد و گفت:

«چه خبری از پسرم آوردی؟تو رو خدا بگو پسرم حالش خوبه،فقط بگو سالمه...من دیگه هیچی ازت نمیخوام.»


گفتم:«آروم باش خانمجان.بله، پسرت سالمه و بهزودی به ایران برمیگرده.»


دستهای خانمجان میلرزید.از چشمهاش اشک جاری شد.لقمه نانش را زمین گذاشت، دستهاش را رو به آسمان کرد و گفت:

«خدایا شکرت،دعاهای منو مستجاب کردی»


نمیدونستم چطور بگم پسرش برگشته.هیچ مادری را ندیده بودم که اینقدر به فرزندش علاقه داشته باشد.من خودم هم مادر بودم، اما عشق مادر و فرزندی خانمجان با بقیهی مادرها خیلی فرق داشت


دو ساعت از صبحانه گذشته بود و هنوز خانمجان در حال دعا و نیایش بود.دیگه دلم طاقت نداشت به او نگم پسرش برگشته.تنها راه این بود که مستقیم بگم:

«خانمجان،اگه بگم پسرت اومده ایران و تا یک ساعت دیگه میاد خونه،چی میگی؟»


برای اولین بار دستهای من را گرفت و میبوسید. میگفت:

«شیرینجان، راست میگی؟پسرم برگشته؟»


گفتم:«بله، تو راهه. تا نیم ساعت دیگه میرسه...»


خندهی بلندی کرد و گفت:

«خدایا شکرت،نمردم و پسرم رو میبینم... خدایا شکرت،پسرم منو و همسرش رو فراموش نکرده، دوباره میاد...»


بعد گفت:

«پاشو بریم دم در منتظرش باشیم.به مشرحیم بگو بره از اسفندیار گوسفند بخره، جلوی پای پسرم قربونی کنم.تمام گوشت گوسفند رو بدین به فقرا.پاشو بریم، حیاط خونه رو آب و جارو کنیم...»


گفتم:«باشه، مادر. تو استراحت کن،من خودم همهی این کارها رو میکنم...»


رفتم تو اتاقم و به غلام گفتم:«برو بیرون خونه و تا یک ساعت دیگه برنگرد.خانمجان نمیدونه تو اومدی.باید جلوی پات گوسفند قربونی کنیم.»


غلام گفت:آخه برای چی؟لزومی نداره این کارها رو انجام بدین.بذار من برم تو اتاق مادرم،بگم اومدم. بعداً هر کاری گفت، انجام میدیم...»


گفتم:«نه، هرچی میگم گوش کن. پاشو برو تو شهر یه چرخی بزن، بعداً بیا...»


غلام حرفم را گوش کرد،اما با بیمیلی از جا بلند شد، لباسهاش را پوشید و از در پشتی عمارت از خانه رفت بیرون


پیرزن بیچاره آنقدر خوشحال بود که در پوست خودش نمیگنجید تا حالا او را اینقدر خوشحال ندیده بودم.کاش دوری غلام او را از بدخلقی و کجخلقی دور کرده باشد،کاش دیگر با من نامهربانی نکنه

اما گویا واقعاً خانمجان درس عبرت گرفته بود و حالا رفتارش خیلی تغییر کرده بود.


مشرحیم را صدا زدم و گفتم: «برو از اسفندیار قصاب،گوسفند زنده بگیر.آقا تو راهه و تا نیم ساعت دیگه به خونه برمیگرده»


بیچاره مشرحیم هم ذوقزده شده بود. باورش نمیشد آقا برگشته باشه.

با تعجب گفت:«شما از کجا میدونید آقا برگشته؟»


با خنده گفتم:«کلاغها خبر آوردن! تو برو دنبال کاری که بهت گفتم، زود برگرد...»


تمام حیاط خانه را آب و جارو کردیم و همه جلوی در خانه منتظر آقا غلام ایستاده بودیم

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت نوزدهم


مش رحیم یک گوسفند بزرگ خرید و با چاقوی بزرگی که توی دستش بود جلوی در ایستاده بود.چند تا از همسایهها هم که شنیده بودند غلام برگشته،جلوی درِ خانهی ما تجمع کرده بودن و برای استقبال از غلام منتظر بودن.


خانمجان ظرف شکلات توی دستش بود و به همه تعارف میکرد که شکلات بردارند و از خوشحالی با همه خوشوبش میکرد.خیلی صحنهی زیبایی بود؛در انتظار کسی که سالها از وطنش دور بوده و حالا به کشورش برگشته بود.


همه به من تبریک میگفتند و برای نتیجهی صبر و بردباریای که داشتم،مرا تحسین میکردند.من هم خندههام از ته دلم بود.باور نمیکردم روزی برای استقبال همسرم اینقدر هیجان داشته باشم.


بعد از نیم ساعت که ما جلوی درِ خانه ایستاده بودیم،همسرم از سر کوچه نمایان شد.همه برای او دست میزدن و هورااا میگفتند. بیچاره غلام سرش پایین بود و با حالت شرمساری از استقبال مردم تشکر میکرد.


با نزدیکتر شدن او به ما،ابتدا جلوی پای خانمجان زانو زد و دستهای او را میبوسید و بعد مرا مثل فیلمهای خارجی جلوی همه بوسید.از این کارش خجالت کشیدم،ولی گویی مرام و مسلک او خیلی تغییر کرده بود.


چند تا از همسایههای قدیمی ما که تقریباً سنوسال بالاتری داشتند وارد خانهی ما شدند و منتظر بودند که غلام دلیل این همه غیبتش را توضیح بده،ولی او حرفی نزد و فقط گفت:

«من اشتباه کرده بودم،خانوادهام را ترک کردم.»


بعد از من پرسید:«دخترم کجاست؟»

خانمجان با آبوتاب،جلوی همه با افتخار گفت:«دخترم رفته فرنگ درس بخونه،خانم دکتر بشه و برگرده.»


غلام هم خدا را شکر میکرد که در نبودش من از پس همهی سختیها خوب برآمده بودم.


آن شب منزل ما همهی همسایهها دعوت شده بودند،ولی چون ما آمادگی مهمانی نداشتیم، به صرف شیرینی و چای از مهمانها پذیرایی کردیم.همسرم زیاد از اینجور مهمانیها خوشش نمیآمد و فقط منتظر بود همسایهها برن و یک استراحت کامل به خودش بده.


من هم که توی ذهنم پر از سؤال بود، میخواستم از او بپرسم این همه سال کجا بوده؟اما بعد از اینکه کارهای مهمانی تمام شد و آمدم توی اتاق ببینم غلام چه پاسخهایی به سؤالهایم میده،دیدم هفت تا پادشاه را خواب دیده! دلم نیامد او را بیدار کنم و شب تا صبح به این فکر میکردم که همسرم کجا بوده؟با کی بوده؟و چرا حالا برگشته؟


صبح زود با شور و اشتیاق از خواب بیدار شدم.منتظر بودم غلام بیدار شود تا با هم اولین صبحانه بعد از فراق طولانی را بخوریم.


مش رحیم چند تا نان سنگک تازه با پنیر و خامه و سرشیر از ننه رقیه ـکه توی محل ما بهترین لبنیات را داشت ـآورده بود. میدانستم غلام دلش برای صبحانههای ایران تنگ شده. مش رحیم هم از آمدن آقا خوشحال بود و میگفت:

«دیدی خانم؟گفتم آقا خودش برمیگرده،اما شما ناامید بودی.»


گفتم:«بله، برگشت،ولی خیلی دیر برگشت. کاش زودتر آمده بود؛کاش زمانی که ما در سختی و جنگ و بدبختی بودیم برمیگشت. اما باز خدا را شکر که برگشته و جای امیدواری دارد که از این به بعد روزهای خوش زندگی به من برگردد.دیگر غصهی هیچ چیز را نمیخورم.»


چای کلکته را توی قوری میریختم و از عطر چای سرمست میشدم.غلام همیشه از این چای حالش خوب میشد.من هم برای او بهترین چای را دم کردم و سینی صبحانهی خانمجان را آماده کردم و دادم مش رحیم برای خانم ببرد.خودم هم بساط صبحانه را توی سینی گذاشتم و به اتاق بردم.


صدای خانمجان را میشنیدم که به مش رحیم میگفت:

«غلام بیدار نشده؟کاش میومد با هم صبحانه را میخوردیم.»


مش رحیم گفت:

«نه خانم،هنوز آقا بیدار نشده.شیرینخانم هم هنوز صبحانه نخورده.شما نوش جان کنید،چون باید داروهایتان را بخورید.»


خانمجان اخلاقش عوض شده بود.دیگر آن پیرزن غرغرو و لجباز نبود.دوری پسرش او را عوض کرده بود.شاید او باید این فراق فرزند را میدید تا درس عبرت باشد که به داشتههای خودش قره نشود.کارهای خداوند هیچوقت بیحکمت نبوده است.


رفتم جلوی درِ اتاق.با پا در را هل دادم که باز شود،چون سینی چای توی دستم بود و نمیتوانستم در را باز کنم.در صدای بدی کرد و ترسیدم غلام از خواب بپرد.سریع وارد اتاق شدم و سینی را روی میز کوچکی که گوشهی اتاق بود گذاشتم.


به غلام نگاه کردم ببینم از سر و صدای من بیدار شده یا نه.دیدم نه،هنوز خواب است. معلوم بود خستگی راه از تنش بیرون نرفته بود.با آرامی صداش کردم:


«عزیزم، خواب بسه.از دیشب که مهمونا رفتن تا الان خوابیدی.پاشو ببینم،کم دوریت و تحمل نکردم.حالا هم که اومدی خوابیدی و خوابت رو برای من آوردی؟پاشو تنبل!کلی با تو حرف دارم. باید تعریف کنی کجا بودی،چرا دیر برگشتی.»

من حرف میزدم و غلام سرش زیر لحاف بود. چای را شیرین کردم و چند تا لقمه نان و خامه و نان و پنیر،طبق عادت قبلی،براش درست کردم و گوشهی سینی گذاشتم و این بار با صدای بلندتر گفتم:

«پاشو دیگه،چقدر میخوابی»

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.

تاوان رنجهایم

قسمت بیستم


من نگران شدم.لحاف را از روی سر غلام برداشتم. دیدم غلام خیلی سخت نفس میکشد.دستهیم از ترس میلرزید، نمیتونستم بلندش کنم.رفتم جلوی پنجره و داد میزدم:

«مش رحیم!بیا،تو رو خدا بیا! آقا حالش بده...»


بیچاره مش رحیم از ته باغ با سرعت آمد طرف عمارت.او هم ترسیده بود.با کفشهای گِلی آمد توی اتاق و خیلی هراسان گفت:

«چی شده خانم؟چرا آقا اینجوری شده؟»


گفتم:«نمیدونم، برو حکیم،طبیبی بیار بالای سر آقا»


مش رحیم به سرعت از اتاق رفت بیرون تا طبیب بیاورد.


غلام به زور نفس میکشید.کمی چشمهاش را باز کرد.من دکمههای لباسش را باز کردم و با بشقابی که توی ظرف صبحانه بود،او را باد میزدم.


صدای خیلی ضعیفی از او شنیدم که گفت:

«شیرین جان منو ببخش»


دوباره چشمهایش را بست.من داد میزدم:

«غلام جان،چشمهات رو باز کن، تو رو خدا حرف بزن»

اما او هیچ حرفی نمیزد.


خانمجان هم سر و صدای من را شنیده بود. لنگلنگان خودش را به اتاق ما رساند.وقتی دید پسرش رنگ به چهره ندارد،دو دست زد توی سرش و گریه میکرد.

به من میگفت:«بچم چی شده؟تو چیکارَش کردی؟»


گفتم:«خانمجان چی میگی؟ من اومدم تو اتاق، امیر حالش بد بود،هر چی صداش زدم جواب نمیداد...»


گفت:«نه، تو حتماً بلایی سر پسرم آوردی! تو خواستی ازش انتقام بگیری»


حرفهای خانمجان من را بیشتر عصبانی میکرد.قفسهی سینهی غلام را با دستهایم فشار میدادم و سعی میکردم قلبش را ماساژ بدم،اما او گویی نفسهایش به شماره افتاده بود و تحمل دم و بازدم را نداشت.


دستهای من را محکم گرفته بود و با حرکت دستش میخواست حرفی به من بگوید،

اما اجل مهلت نداد و غلام در بغل من جان داد.


پزشک آمد،اما خیلی دیر.دیگر غلام در این دنیا نبود


از کار خدا شگفتزده بودم.میگفتم: «تو که میخواستی غلام را از من بگیری،چرا او را بعد از پانزده سال به من برگرداندی؟من که با نبود او کنار آمده بودم،حالا که این همه سال از من دور بود،چه لزومی داشت شاهد مرگ او باشم؟»


خدایا،مگر من چه خطا یا گناهی کرده بودم که مستوجب این همه بدبختی باشم؟


سه روز من در بستر خوابیدم.حتی قدرت حرف زدن نداشتم.مراسم خاکسپاری غلام... نه من بودم و نه مادرش؛ما هر دو مثل مرده بودیم.همه میگفتند این دوتا از غم از دست دادن عزیزشان زنده نمیمانند.


اما من و خانمجان خیلی پوستکلفتتر بودیم. باید میماندیم و بار این غم بزرگ را به دوش میکشیدیم.


حالا نگران این بودم که آسیه از آمریکا تماس بگیرد.چی بهش بگم؟بگم پدرت پیدا شده و آمده؟یا بگم پدرت آمد و نیامده از پیش ما رفت؟


چقدر سخت بود این خبر را به دخترم بدم.اما او باید میفهمید.با این حال تصمیم گرفتم فعلاً هیچ خبری به او ندم.


یک هفته از مرگ همسرم گذشت و روزبهروز زندگی من داغونتر میشد.من به نبود او عادت کرده بودم،ولی فقط یک شب او در کنار من بود.


این بدترین رنج دنیا بود؛من که پانزده سال به نبود او عادت کرده بودم،چرا باید برمیگشت و با مرگش من را عذاب میداد؟


خوشبهحال آسیه که مهر پدری را ندیده بود و بودن و نبود پدرش برایش مهم نبود. اما با این حال، ترس این را داشتم که خبر مرگ پدرش را به او بدم،چون در کشور غریب بود و امید داشت روزی پدرش را پیدا کند.


بالاخره بعد از دو هفته آسیه تماس گرفت.از صدای من و خوشحالی تصنعیام تا حدودی متوجه شد و گفت:

«مامانجان چی شده؟مادربزرگم حالش بده؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟انگار حواست نیست.ببخش چند روز تماس نگرفتم،چون درسهام سنگین شده بود و وقت صحبت نداشتم.میدونم از دستم عصبانی هستی»


گفتم:«نه عزیزم،از تو عصبانی نیستم،فقط از پدرت ناراحتم که چرا ما رو تنها گذاشت و رفت»


آسیه میگفت:«غصه نخور مادرم،من قول میدم خودم پدرم رو پیدا کنم و برگردونم ایران.قول میدم مامانجون، غصه نخور»


یهو زدم زیر گریه.اینقدر گریه کردم و گفتم:

«نه دخترم،دیگه هیچوقت پدرت برنمیگرده. دیگه من و تو او رو تو خواب هم نمیبینیم، چه برسه به بیداری»


آسیه گیج و منگ شده بود.طفلی از حرفهای من هیچی نمیفهمید،فقط سکوت کرده بود و منتظر بود من حرف آخرم را بزنم.او هم گریه میکرد و میگفت:

«مامانجون،از پدرم به شما خبری رسیده؟ کسی برای شما خبر آورده؟پدرم حالش خوبه یا نه؟»


گفتم:«بله، از پدرت خبر دارم.او برگشته ایران»

و کل ماجرا را برایش تعریف کردم.


طفلی آسیه وسط حرفهای من گوشی را قطع کرد. نمیدانم آن لحظه چه حالی داشت. فقط او را به دست خدا سپردم و گوشی را قطع کردم

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
تاوان رنجهایمقسمت بیستممن نگران شدم.لحاف را از روی سر غلام برداشتم. دیدم غلام خیلی سخت نفس میکشد.دست ...

چه غم انگیز کاشکی نمیفرستاد بره بیرون از خونه میگفت چه اتفاقاتی افتاده و مریض بود همون لحظه دکتر میبردن

چه غم انگیز کاشکی نمیفرستاد بره بیرون از خونه میگفت چه اتفاقاتی افتاده و مریض بود همون لحظه دکتر میب ...

هنوز خودم نخوندم این قسمت رو🫣

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی ،لای یک کتاب بگذار ، این مردم کتاب نمی خوانند.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز