2777
2789
عنوان

شیوا

| مشاهده متن کامل بحث + 5722 بازدید | 44 پست

#قسمت_چهاردهم


با عصبانیت اون یکی دستشو گرفتم و دیدم که یکی از ناخن هاش کنده شده...

گفتم ناخنتون کو ها؟

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، صدامو بردم بالا و گفتم هرزه کثافت با چه جراتی سوار ماشین شوهر من شدی هااا؟؟

دختره که هول کرده بود گفت خانم اشتباه میکنید من سوار ماشین شوهرتون نشدم..

همه دورمون جمع شده بودن، گفتم آهای مردم این دختره هرزه شوهرمو از راه به در کرده، من امشب اتفاقی ناخن مصنوعیشو تو ماشین شوهرم دیدم...

گفتم بگیرنش تا برم ناخن رو بیارم، با دو رفتم ناخن رو از تو کیفم دراوردم و به همه نشون دادم..

مادرشوهرم از چشماش خون میبارید... رفت و یه چک خوابوند تو گوش دختره و فحشش داد

جاریم با تعجب به خواهرش نگاه میکرد، باورش نمیشد که حرفام حقیقت داشته باشه..

منم با عصبانیت به سمتش حمله کردم، با مشت میکوبیدم به سر و صورتش که اشکش دراومده بود و گفت شوهرتون خودش ازم درخواست کرد، اون بود که از تو خوشش نمی اومد، منو عقد کرد...

با حرفش دستام تو هوا خشک موند... گفتم عقد..؟؟ تو زنشی؟

گفت بله الانم ازش حامله ام...

با حرفش دیگه نایی برام نموند، مثل دیوونه ها داد میزدم و بهش بد و بیراه میگفتم، خواهرشوهرام گرفته بودنم و اوناهم پا به پای من گریه میکردن و میگفتن اروم باش...

دست و پام از شدت عصبانیت میلرزید، حالم خیلی خراب بود، انگار به یکباره داغ گذاشته بودن رو دلم.. تمام وجودم میسوخت و زجه میزدم اخه نامرد چی واست کم گذاشتم..؟ چی از این دختره هرزه عملی کم داشتم....؟

همهمه ای تو عروسی به پا شده بود، من از بس زجه زده بودم رو دست های زن دایی بی حال افتاده بودم..

کم کم چشمام سیاهی رفت و بعدش دیگه هیچی متوجه نشدم...

با احساس سوزش تو دستم بیدار شدم، مامانو نگران بالاسرم دیدم، وقتی دید چشمام بازه شروع کرد به گریه کردن و گفت بمیرم برات دخترم... تو جوونی سیاه بخت شدی...

مامان داشت همینطور گریه میکرد من اما اشکم خشک شده بود و به نقطه ای خیره بودم، تو فکر این بودم که چطور بهم خیانت شد..؟!

اصلا باورم نمیشد تا اینجا پیش رفته باشن و دختره حامله باشه..!

آرمین عوضی بی چشم و روییشو در حقم تموم کرده بود..

رو به مامان گفتم شما از کجا با خبر شدین؟

گفت زن داییت دیشب بهم زنگ زد که آوردنت بیمارستان ماهم سراسیمه اومدیم تا نزدیک صبح پیشت موند مادرشوهرتم چند بار زنگ زده حالتو پرسیده اونا خیلی شرمنده ان و باورشون نمیشه پسرشون چنین کاری کرده باشه... الهی گور به گور شه که دخترمو به این روز انداخت.. مادر رو دلت نزار طلاقتو ازش میگیریم مرتیکه بیشعور تا دیگه از این غلطا نکنه..

گفتم این وسط فقط من زندگیم نابود شد اون که از خدا خواسته با اون دختر هرزه زندگی میکنه..

با این حرفم شروع به گریه کردم، مامان هم با دیدن اشکام باز زد زیر گریه و بد و بیراه گفتن به آرمین..

الهه و سعید اومدن داخل مارو که تو اون وضعیت دیدن خیلی چهرشون تو هم رفت

مامان رو به سعید گفت الهه رو چرا اوردی اینجا واسش خوب نیست..؟

سعید گفت والا نتونستم چاره اش کنم نگران حال شیوا بود و گفت حتما میخوام بیام..

با تعجب گفتم مگه الهه چشه؟

مامان گفت میخواستم خیر سرم امروز بهت بگم، خودمونم دیروز فهمیدیم که الهه حامله است..

با بی حالی تبریکی بهشون گفتم، سعید خیلی عصبی بود و گفت پدرشو درمیارم میخوام دوستامو جمع کنم دسته جمعی بریزیم سرش کتکش بزنیم...

مامان گفت اوا خاک به سرم میخوای ازت شکایت کنن بندازنت زندان؟؟ ول کن دردسر درست نکن.. همینکه طلاق خواهرتو ازش بگیریم درس بزرگی بهش دادیم..

سعید گفت نه اینجوری ادب نمیشه باید گوشمالی بهش بدیم تا بفهمه چه غلط زیادی کرده..

من ته دلم از کاری که سعید میخواست بکنه خوشحال بودم و دلم میخواست انقد بزننش که صدای سگ بده ولی از ترس مامان که دعوام کنه حرفای سعیدو تایید نکردم.

الهه سعی داشت دلداریم بده ولی زخم دل من با چهارتا کلمه خوب نمیشد... باید تقاص کاری که باهام کرد رو پس بده نمیزارم به آب خوش از گلوی خودش و منشی هرزه ش پایین بره، دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شم اما دکتر گفت بخاطر شوک عصبی که بهت وارد شده باید یه روز دیگه اینجا بمونی....کلافه رو تخت نشسته بودم، مامان رفته بود خونه کمی استراحت کنه و من تنها مونده بودم

فکر و خیال دیوونم کرده بود، انگار یکی داشت روحمو جونمو سوهان میکشید

اونایی که خیانت و تجربه کردن میفهمن چی میگم.. مثل کسی بودم که کاخ آرزوهاش به یکباره فرو ریخته بود

از حس و حالم نگم که خیلی وحشتناک بود..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پانزدهم


از شدت درد و اندوه نفس تنگی گرفته بودم

آرمین بیشعور حتی نیومده بود که کارشو توجیه کنه، خودشو گم و گور کرده بود، شایدم با زن عقدیش جیم زده بودن و الان داشتن به خوبی و خوشی جایی زندگی میکردن و میگفتن گور بابای شیوا..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انقد از ته دل نفرینشون کرده بودم که مطمئن بودم خدا صدامو بلخره میشنوه..

مامان نزدیک عصر با یه عالمه خوراکی اومد، هرچقدر بهم اصرار کرد فقط تونستم چند تا قاشق بخورم، اصلا میلم به غذا نمیرفت

دکتر که اومد بالا سرم یه مشت دارو نوشت و توصیه کرد آروم باشم بعدم مرخصم کرد.

مامان زنگ زد سعید اومد واسم لباس اورد و کارهای ترخیصمو انجام داد و بعد دو ساعت همه راه افتادیم سمت خونه.

به محض رسیدنمون الهه واسم اسپند دود کرد، بهش پوزخند زدم و تو دلم گفتم اینم دلش خوشه، خوش به حالش چه زندگی آروم و خوبی داشت، الانم که با وجود اومدن بچه خوشبخت تر شده.. کاشکی زندگی منم اینطور بود..

مستقیم رفتم تو اتاق و به مامان گفتم میخوام تنها باشم و کسی نیاد تو اتاق.

رو تخت دراز کشیدم و باز رفتم تو فکر، دلم میخواست فردا به بهانه جمع کردن وسایلم میرفتم خونه اش و میفهمیدم اون منشی هرزه شم اونجا هست یا نه؟

تو همین فکرا جولون میزدم که یکی به در زد و قبل از اینکه من اجازه داخل شدن بهش بدم درو باز کرد... دیدم زن دایی هست،

سریع از جام بلند شدم که گفت راحت باش شیوا جان، بخدا شرمندتم روم نمیشه تو چشمت نگاه کنم ولی بخدا ما روحمونم خبر نداشت، وضعیت خونه بابام خیلی بده، مامان دو روزه افتاده تو رخت خواب اصلا حالش خوب نیست، بابامم در به در دنبال آرمین، انگار آب شده رفته تو زمین، همه از کاری که کرده تو شوک ایم.. اصلا باورمون نمیشه آرمین با آبرومون اینطور بازی کرده، مخصوصا من که از خجالت تو فامیل شوهرمم نمیتونم سر بلند کنم...

با صدایی گرفته گفتم زن دایی شما تقصیری ندارین که بخواین خجالت بکشید، مقصر آرمینه و اون باید تقاص کاری که کرد پس بده، اون زندگیمو نابود کرد..

تو اوج جوونی خوردم کرد، منشی عملیشو به من ترجیح داد، اون یه مرد عقایدش سسته...

من هرگز نمیخوام ببینمش، همین روزا که حالم بهتر شه میرم دادگاه و کارو یه سره میکنم....زن داییم با شنیدن حرفام بغلم کرد و گریه کرد و گفت اگه میفهمیدم اینطور میشه عمرا باعث وصلت شما دوتا میشدم، کاشکی زبونم لال میشد و تورو به آرمین معرفی نمیکردم..

از دستش خیلی دلخورم، منو جلوی خانواده شوهرم سکه یه پولم کرد..

مامان اومد ما رو از هم جدا کرد و رو به زن داییم گفت ما از تو دلخور نیستیم تقصیر تو نیست، بعضی مردا ذاتشون خرابه..

زن دایی یکم دیگه نشست و رفت، هرچی الهه و مامان اصرار کردن برم شام بخورم قبول نکردم

روزها میگذشت و من روز به روز افسرده تر میشدم،

دقیقا یک ماه از اومدنم به خونه بابام میگذشت اما خبری از آرمین نبود و بابامم اجازه نمیداد برم اون خونه کذایی و وسایلامو بیارم

از زن دایی شنیده بودم که آرمین عوضی داره با زنش زندگی میکنه و با خانوادش قطع رابطه کرده، باباش گفته حق نداره اسمشو به زبون بیاره و گفته بود پسری به اسم آرمین نداره..

من واقعا به وسایلام نیاز داشتم واسه همین دور از چشم بابا به زن داییم گفتم بره خونه آرمین و وسایلای ضروریمو بیاره.

نزدیک غروب زن دایی با یه چمدون بزرگ از وسایلام اومد و گفت هر چه سریع تر برای طلاقت اقدام کن، آرمین با زنش زندگی خوبی داره و اصلا تو براش مهم نیستی که تا الان خبری ازت نگرفته...

با حرفای زن دایی بغض بدی تو گلوم نشست که راه نفسمو گرفت

همونجا از ته دل از خدا خواستم که زندگیشون مثل زندگی من ویرون شه...

با پدرم صحبت کردم که میخوام زودتر دادخواست طلاق بدم

بابامم زود موافقت کرد، هرچند میدونستم از درون نابوده و جلوی من حفظ ظاهر میکنه..

خوب میدونستم بابا روی آبروش خیلی حساسه و حالا داماد عوضیش کاری کرده بود که جلوی فامیل خورد و خفیف شیم و همه با ترحم نگاهم میکردن و به قول مامان یه عالمه دشمن شاد کردم.. من دیگه از زندگی بریده بودم، هیچی واسم مهم نبود..

سعید و الهه اصرار داشتن که منو ببرن پیش روان پزشک اما من برام فرقی نداشت از این حال و هوا دربیام یا نه..

خیلی زود کارای دادخواست طلاق رو انجام دادیم و احضاریه فرستادن برای آرمین.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

#قسمت_شانزدهم


هفته دیگه اولین جلسه دادگاهمون بود، از روبه رو شدن باهاش واهمه داشتم..

هنوز باورم نمیشد چه بلایی سرم آورده... کاری باهام کرده بود که یه شبه شکسته شده بودم، کمر بابام از غصه من خم شده بود و کار هر روز و شب مادرم گریه و نفرین بود..

میدونستم خدا جای حق نشسته و به زودی تقاص کارشو پس میده، اما فکر انتقام از سرم بیرون نمیرفت..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صبح تا شب فکرم درگیر این بود که دوباره برگردم تو خونه ام و جور دیگه انتقام بگیرم..هرچقدر کلنجار میرفتم که شاید راهی برای بخشش باشه پوزخندی زدم و تو دلم گفتم تا ابد من نمیتونم آرمین رو ببخشم، دیگه برام مثل یه غریبه بود، حتی از دیدنش هم حس بدی بهم دست میداد و آرمین همون شبی که رسوا شد برام مرد و الان جز حس تنفر هیچ حسی بهش نداشتم

با این فکر و خیال ها آماده شدم رفتم تو پارک کمی قدم بزنم فکر کنم، وقتی برگشتم خونه مامان داشت گریه میکرد، گفتم باز چی شده؟

گفت الهه خونریزی کرده الانم سعید بردش بیمارستان.. بخدا نمیدونم غصه کدومتونو بخورم، هی بهش میگم انقد کار نکن تو حامله ای اما تو گوشش فرو نمیره که نمیره...

نگران الهه شدم، هیچ دلم نمیخواست چیزیش بشه..تنها دلخوشی این روزام انتظار دیدن بچه سعید بود.

تا وقتی سعید و الهه برگشتن، من و مامان مثل مرغ سرکنده بودیم، هرچی ام به گوشیشون زنگ میزدیم خاموش بودن..!

وقتی اومدن من و مامان نگران رفتیم سمتشون که سعید گفت دکتر گفته الهه باید استراحت کنه..الهه گفت یه ماهی میرم خونه بابام تا اینجا زحمت من نیوفته گردنتون.

مامان لبشو گزید و گفت این چه حرفیه..؟ من و شیوا وظیفمونه نگهداری تو و نوه گلم بکنیم دیگه این حرفو نزن...منم گفتم اره الهه جون ما هستیم چرا بری خونه بابات، تو فقط مواظب فندق عمه باش نمیخواد کاری انجام بدی ما هستیم.بعد ناهار رفتم پیش الهه که اگه کاری داره براش انجام بدم گفت شیوا فکراتو کردی؟ به نظر من بهترین راه طلاقه، آرمین تمام پل های پشت سرشو خراب کرده به نظرم تو هم بهتره به فکر ترقی و پیشرفت خودت باشی، بازم تاکید میکنم درستو ادامه بدی...

با حرف الهه تو فکر رفتم...چند روز بود که فکر انتقام مثل خوره افتاده بود به جونم..!میدونستم با طلاق آروم نمیشم، من باید زهرمو میریختم.تصمیم گرفتم برم خونه پدرشوهرم و به ظاهر بگم زندگیمو دوست دارم..قرار شد الهه کمکم کنه درسامو بخونم و کنکور بدم.

فرداش پدرشوهرم اومد دنبالم و در کمال نارضایتی خانوادم رفتم خونه آرمین.

زن دایی اونجا منتظرم بود، آرمین تا منو دید صورتشو درهم کشید و رفت تو اتاق..

زن دایی گفت ولش کن درست میشه، عاقبت سرش به سنگ میخوره، تو خانمی کردی بخشیدیش..زن دایی و پدرشوهرم بعد یک ساعت رفتن و من چمدون به دست رفتم تو اتاق مهمان و وسایلامو اونجا چیدم

در حین کار بودم که آرمین طلبکارانه اومد تو و گفت واسه چی برگشتی مگه قرار نشد طلاق بگیریم؟گفتم نترس کاری به کار تو و زن عقدیت ندارم، شما راحت زندگیتونو بکنید، من خودم تو این خونه زندگی خودمو میکنم فقط خرجمو تمام و کمال باید بدی همین...

گفت باشه هر چقدر بخوای بهت میدم فقط مزاحم زندگی من و آرزو نشو، به اون نگفتم برگشتی اگه بفهمه قهر میکنه..

گفتم من کاری ندارم بهتون راحت باشید.

آرمین از خونه رفت بیرون، منم بعد از چیدن وسایلام و جا دادن کتابام تو قفسه، رفتم دنبال سوییچ ماشینم گشتم که تو کشو کنار تخت پیداش کردم، خداروشکر ماشینمو تقدیم خانم نکرده بود..!کیفمو برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم، تو خیابونا در به در دنبال موسسه کمک درسی کنکور میگشتم، میخواستم تو بهترین موسسه ثبت نام کنم

چندتایی که رفتم مشاور خوبی نداشت و میدونستم فقط اوضاع پوله..

به الهه زنگ زدم و ازش راهنمایی خواستم که یه موسسه که از قضا مال یکی از استاداش بود بهم معرفی کرد،

وقتی وارد موسسه شدم خیلی شلوغ بود، بعد از اینکه مشاوره شدم فهمیدم اینجا میتونه کمک زیادی تو رسیدن به هدفم کنه.

من باید سخت درس میخوندم، رشته من انسانی بود ولی الان میخواستم تو رشته تجربی کنکور بدم.. واسه منی که به زور قبول میشدم سخت ترین کار دنیا بود..شبا تا دیر وقت درس میخوندم، به عشق انتقامی که تو وجودم بود با جون و دل درس میخوندم و درس خوندن برام آرامش بخش بود، بعضی شبا آرمین بهم سر میزد ولی هر وقت میومد از اتاقم بیرون نمیومدم، اونم نمیفهمید تو اتاقم دارم چیکار میکنم

بعضی روزا میرفتم خونه بابام و الهه مشکلاتمو برام حل میکرد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_هفدهم


آرمین ماهیانه مبلغ زیادی برام میریخت که نصف بیشترشو پس انداز میکردم و سعی میکردم زیاد خرج نکنم تا بتونم پولامو جمع کنم..

مامان هم گاهی اوقات بهم سر میزد و کلی غر میزد که این چه زندگیه که به تنهایی داره برات میگذره، جمع کن بیا خونه..

و منم هر بار مخالفت میکردم....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تقریبا دو ماهی از اومدنم به خونه آرمین میگذشت، شبانه روز درس میخوندم و دست به سیاه و سفید نمیزدم، غذا اکثرا از بیرون سفارش میدادم یا حاضری میخوردم

هفته ای یکبار هم رباب خانم میومد واسه تمیزکاری

این روزا آرمین بیشتر میومد خونه و حتی بعضی شبا هم تو اتاقش میخوابید..!

احساس میکردم با زن عقدیش به اختلاف خوردن، چون چند بار شنیده بودم پشت تلفن دعوا میکردن..

هر چی که بود واسه من مهم نبود، من فقط هدفم یه چیز بود اونم شکستن آرمین..

امروز قرار بود با الهه و سعید برم سونو برای تعیین جنسیت، خیلی ذوق و شوق داشتم

همگی با هم وارد مطب شدیم، حتی مامان هم اومده بود

منشیه با خنده گفت نمیشه همتون برید داخل!

سعید دوتا اسکناس پنجاهی گذاشت کف دستش و رفت دکترو راضی کرد، ما هم رفتیم داخل.

دکتر گفت بچه دختره..

وقتی صدای تپش قلبشو میشنیدیم، من و مامان از هیجان اشک میریختیم، سعید هم دست کمی از ما نداشت و مدام دست به شکم الهه میکشید که دکتر صداش آخر دراومد.

بعد از اینکه از سلامت جنین مطمئن شدیم، همگی برگشتیم خونه بابام.

الهه گفت بیا بریم وسایلی که خریدم رو نشونت بدم

الهه هر کدوم از لباس های نوزادی که نشونم میداد کلی قربون صدقه اش میرفتیم، من که از بس اون روز خوشحال بودم درس رو بیخیال بودم و تا شب خونه بابام نشستم.

آخرشب وقتی برگشتم خونه درو که باز کردم دیدم خونه پر از دود سیگاره..!

یهو آرمین جلوم ظاهر شد و گفت کدوم گوری بودی؟ خودتو شوهردار جلوه میدی که هر قبرستونی میخوای بری و هر غلطی میخوای بکنی آخرشم بگی شوهرداری؟!

گفتم انقد زر مفت نزن به توچه که من کجا بودم؟.. تو اینجا چیکار میکنی؟! الان باید بغل منشیت باشی ولش دادی یه موقع ویار چیزی نکنه خانوم!!

گفت تو نمیخواد نگران اون باشی، در ضمن برای اومدن به خونه خودم نیاز به اجازه تو ندارم...

الان بنال ببینم کجا بودی تا این وقت شب؟؟

بهش پوزخندی زدم و گفتم مگه برات مهمه آقای دکتر؟

تو فکر کن با دوستام الواتی بودم تو رو سننه؟

گفت حرف دهنتو بفهم اول نشخوار کن بعد حرف بزن، عین آدم بگو از کجا داری میای تا نزدم ناقصت نکردم...

گفتم قد این حرفا نیستی...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دستش هولم داد و نعره زنون گفت.. گفتم کجا بودی زنیکه؟؟ زود بناااال...

گفتم به تو مربوط نیست، تو چکاره منی؟

گفت شوهرتم احمق...

گفتم کو کجاس؟ من که نمیبینم..!

با داد گفتم تو یه مرد هوسران و تنوع طلبی، من شوهری تو وجودت نمیبینم...

با این حرفم کشیده محکمی خوابوند زیر گوشم و گفت خفه شو..

همونطور که اشکام سرازیر میشدن خندیدم و گفتم چیه؟ حرف حق درد داره؟

گفت گمشو تو اتاقت تا نکشتمت..

درمانده رفتم سمت اتاقم، اشکامو پاک کردم و نشستم سر درس و مشقم، سعی کردم هیچی فکر نکنم..

میدونستم با منشیش دعواش شده سر من خالی کرده مرتیکه احمق.. بلاخره از پا درت میارم..با حالی خراب تست زدم و تمرین حل کردم، اونقد درس خوندم که نزدیکای صبح بود که رو کتابام خوابم برد.ظهر با کرختی از جام بلند شدم، چرخی تو خونه زدم دیدم اون عوضی خداروشکر خونه نیست.بعد خوردن ناهار، آماده شدم رفتم سمت موسسه، امروز کلاس شیمی داشتم، این کلاس خصوصی بود و فقط چهار نفر بودیم

سر کلاس خیلی دقیق استاد درس میداد و ما هم نت برداری میکردیم.بعد کلاس استاد منو صدا زد که بمونم کارم داره..!بقیه که رفتن، استاد که مرد جوون و خوش قد و قواره ای بود اومد جلو و گفت خانم سلطانی، شما خیلی تو این درس ضعیفین..با خجالت گفتم شرمنده استاد، من فشرده دارم میخونم، واقعا بعضی جاهاش برام گنگه، خودتون میدونید که رشته ام تجربی نبوده و مطالب کلاس برام تازگی داره.

گفت شما درست میگید ولی باید کلاس تکی براتون بذارم.گفتم اگه میبینید لازم دارم چرا که نه، فقط من پنج شنبه ها وقتم آزاده.

بعد از اینکه قرار شد پنج شنبه ها استاد صالحی برام کلاس بزاره، از آموزشگاه اومدم بیرون،احساس میکردم نگاه استاد یه جوریه، وقتی داشت میگفت باید براتون تکی کلاس بزارم لحن حرف زدنش یه طوری بود!نمیخواستم فکر اشتباهی راجع بهش بکنم، چون استاد معقولی به نظر میومد.


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_هجدهم


تو راه خونه بودم که زن دایی بهم زنگ زد که من خونتونم، کجایی؟گفتم تو راهم وایسا که اومدم.با سرعت رانندگی میکردم که زودتر برسم،

وقتی رسیدم زن دایی دم واحد منتظرم بود، باهم رفتیم داخل

گفت مادرم دیروز رفته خونه هووت، انگار سه ماه دیگه فارغ میشه، مامان بهش گفته بعد به دنیا اومدن بچه، بهش پول میدیم که بره رد کارش اما زنیکه قبول نکرده، ولی من این جماعت گشنه رو میشناسم، بلخره قبول میکنن

تو هم سعی کن خودتو به آرمین نزدیکتر کنی، یکم براش دلبری کن ناز کن دلشو به دست بیار تا دور اون زن هرزه رو خط بکشه..

از حرفای زن دایی حالم داشت بهم میخورد، اون نمیدونست من چقدرر از آرمین تنفر دارم....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زن دایی که رفت فکرم عجیب مشغول شد، به قول زن دایی باید دل آرمینو به دست بیارم، باید مدتی نقش بازی میکردم که بتونم آرمین رو به طرف خودم بکشونم، بعدش دختره که رفت حالشو جا میاوردم..

شب یه لباس زیبا پوشیدم، واسه شام پیتزا مورد علاقه آرمینو درست کردم

حدسم درست بود، آرمین شب اومد و به محض دیدنم با تعجب نگاهم کرد و گفت خبریه؟!

رفتم جلو و گفتم واسه شما خودمو خوشگل کردم و شام درست کردم، کار اشتباهی کردم مگه؟

آرمین با خنده گفت نه اتفاقا خیلی هم کار خوبی کردی.. حال و هوامو خوب کرد

آرمین با به به و چه چه شامشو خورد و خیلی از ظاهرسازی من خوشحال بود، فکر کرد بخشیدمش و عشق ورزیدنام حقیقت داره

واقعا ازش متنفر بودم، وقتی دستش بهم میخورد چندشم میشد، احساس میکردم یه آدم نامحرم بهم دست میزنه و حالت انزجار بهم دست میداد..

به اجبار رو تخت کنارش خوابیدم، اونم منو بغل کرد و خوابید، وقتی نفساش منظم شد و خوابش سنگین شد آروم خودمو از تو بغلش بیرون کشیدم و گوشه ترین قسمت تخت خوابیدم

از نقشه ام خوشحال بودم که همونطور که میخواستم پیش میرفت و اگه یه ذره دیگه اینجور ادامه میدادم حتما به هدفم میرسیدم.

صبح با احساس حرکت دستی روی صورتم چشمامو باز کردم، آرمین با لبخند بالای سرم نشسته بود، وقتی دید بیدار شدم گفت پاشو که از گشنگی دارم میمیرم..

منم با لبخند ساختگی از جام بلند شدم و رفتم صبحونه رو براش آماده کردم

حین خوردن صبحونه آرمین گفت واسه اینکه زن عاقلی بودی و برگشتی سر خونه زندگیت و اشتباه بزرگ منو بخشیدی میخوام یه هدیه ناقابل بهت بدم که در مقابل بزرگی که در حقم کردی خیلی ناچیزه..

گفت یه واحد خالی دارم که زمان دانشجوییم بابام برام خرید اما مامان نزاشت وسایل توش بچینم و کلا بلا استفاده موند، واحد نقلی و کوچیکیه، خواستم اونو بهت هدیه بدم که یجورایی محبتتو جبران کنم..

ته دلم از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم اما گفتم من هدیه نمیخوام همین که بعضی شبا میای پیشم کافیه..

گفت انقد زبون نریز، عصر آماده باش بریم محضر به نامت بزنم

بعد صبحونه آرمین رفت سرکارش، منم یه جیغی از خوشحالی کشیدم..خیلی وقت بود که دلم میخواست بتونم با پس اندازام یه واحد و رهن کنم که یه خونه از خودم داشته باشم و بعد از طلاق با آرمین، برنگردم خونه بابام اما امروز آرمین منو به آرزوم رسوند..

خیلی خیلی خوشحال بودم که ذره ذره داره برنامه هام جور میشه.

عصر آرمین اومد دنبالم و رفتیم محضر، کارای به نام زدنم که تموم شد رفتیم ساختمونی که واحدم توش بود.

ساختمون تقریبا نویی بود، بهش میخورد ساختش مال ده سال پیش باشه، وقتی داخل خونه شدیم یه خونه تقریبا صد و پنجاه متری بود با دو خواب  یه واحد جمع و جور بود و واسه من که قرار بود تنها توش زندگی کنم کافی بود.

آرمین منو که رسوند خونه بالا نیومد و گفت امشب نمیاد، منم الکی ادای ناراحت شدن دراوردم که گفت نترس فرداشب پیشتم

وقتی رفتم خونه نفس راحتی کشیدم که نیومد بالا، اصلا حوصلشو نداشتم.با حوصله واسه خودم یه شام مشتی درست کردم و خوردم، بعدم نشستم سر درس هام.

از فرداش افتادم دنبال کارهای خونم، دلم میخواست کم کم وسایل توش بچینم و تکمیلش کنم، اول رفتم یه دست مبل و دو تا قالی خریدم،

گفتم هر ماه که آرمین بهم پول میده یه تیکه وسایل میخرم میبرم خونه.

وقتی مبل و قالی رو آوردن و با کمک کارگرها گذاشتیم خیلی ذوق کردم، نگاهم افتاد به آشپزخونه،

اونجا کلی وسایل لازم داشت مثل یخچال و فر و اجاق گاز و ظرف و ظروف...

یهو فکرم زد مقداری از طلاهامو بفروشم تا آشپزخونه رو روبه راه کنم، من تحملم کم بود دلم میخواست خونم سریعتر شکل خونه به خودش بگیره .


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_نوزدهم


فرداش سرویس طلایی که آرمین واسه عروسی خریده بود رو با قیمت خوب فروختم که کلی هم پول دستمو گرفت.افتادم دنبال وسایل آشپزخونه، وقتی تکمیل شد خیالم کمی راحت شد، تازه یه مقدار پولم اضافه آورده بودم که نگه داشتم برای خرید یه چیز واجب.تو این چند روز که درگیر خرید وسایل خونه بودم حسابی از درسم جامونده بودم،

حتی دو سه تا از کلاسامم نرفته بودم..

شب آرمین اومد و طبق معمول بهم چسبید، تو دلم گفتم عوضی از زن سیر نمیشه.. خوبه یکی دیگه اونجا داره باز اینطور سریش بازی درمیاره!وقتی آرمین خونه بود آرامش نداشتم و نمیتونستم درسمو بخونم، چون اون نمیدونست که من قراره کنکور بدم..

میدونستم اگه میفهمید هم کلی استقبال میکرد ولی میخواستم همه چیو یهو باهم رو کنم.. الان زود بود بفهمه قراره باهاش رقابت کنم..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پنجشنبه شده بود و با استاد صالحی کلاس شیمی داشتم، تو این چند وقت که درگیر مبله کردن و چیدن وسایل خونه بودم اصلا به درس شیمی نرسیده بودم و نخونده بودم، میدونستم امروز حتما دعوام میکنه..

با ترس و لرز رفتم سرکلاس، استاد حسابی به خودش رسیده بود و یه تیپ مشکی زده بود موهاشم با یه مدل خاص ژل زده بود، خلاصه با همیشه خیلی فرق داشت!

قبل از اینکه درس و شروع کنه گفتم استاد راستش من وقت نکردم این هفته کتاب و نگاه کنم، میشه یه مروری رو مطالب قبلی بکنیم؟استاد با خوش رویی گفت چشم..

و شروع کرد به توضیح دادن، تو تمام طول درس دادن با لبخند نگاهم میکرد و من مدام حواسم پرت میشد.آخرای کلاس بود که پرسید خانم سلطانی میشه یه سوال شخصی ازتون بپرسم؟

منم گفتم بله استاد بفرمایید!!

گفت شما مجردین درسته؟

از سوالش یکم جا خوردم و گفتم من دارم جدا میشم

چهره استاد تو هم رفت و گفت متاسفم..

بعدش نموندم که سوال دیگه ای بپرسه و زود اومدم بیرون،

با خودم درگیر بودم نمیدونم چرا اون جواب رو به استاد دادم ولی هرچی بود دیگه نمیخواستم کسی منو متاهل فرض کنه چون واقعا مردی تو زندگیم نبود..

ولی معنی این سوال استاد چی بود؟ اصلا وضعیت مجرد یا متاهل بودن من به اون چه ربطی داره؟؟

خیلی وقت بود که حلقه نمینداختم دستم، از وقتی آرمین بهم خیانت کرد حلقمو دراوردم و هرکی از همکلاسیام میپرسیدن ازم میگفتم مجردم.

بعد کلاس رفتم خونه بابام که بهشون سر بزنم، هرچی در زدم کسی درو باز نکرد، زنگ زدم گوشی مامان که گفت رفتن خرید با الهه و سعید، به منم گفت برم

منم که حوصله خونه رو نداشتم آدرس گرفتم، وقتی رسیدم به سیسمونی فروشی دیدم سعید و الهه دست در دست هم دارن وسایل انتخاب میکنن

تو دلم به عشقشون غبطه خوردم و از خدا خواستم یه روز منم به این خوشبختی برسم..

الهه منو که دید دستمو کشید و گفت بیا عمه جون لباسارو ببین..

با خنده و شوخی کلی لباس و کریر و کیف خریدیم، وقتی خرید تموم شد رفتیم خونه،

مامان گفت از اون نامرد از خدا بی خبر چه خبر؟ خرجیتو که میده؟

گفتم آره مامان از اون لحاظ تامینم..

نمیخواستم فعلا خانوادم از هدیه آرمین با خبر بشن چون دلشون خوش میشد و باز نظرشون راجع به آرمین عوض میشد و باز براشون عزیز میشد، چون خانوادم عقلشون به پول طرف بود...من و الهه لباسای نوزادو تو کمد که تازه براش خریده بودیم چیدیم، مشغول کار بودم که موبایلم زنگ خورد دیدم آرمینه

با اکراه جوابشو دادم که گفت امشب یه غذای توپی براش آماده کنم که میخواد بیاد خونه

بی حوصله باشه ای گفتم و قطع کردم.

بعد از اینکه وسایلا رو چیدیم گفتم من باید برم خونه کار دارم و هرچی مامان اصرار کرد نموندم پیششون.

تو فکر این بودم که شام چی براش درست کنم، بعد کلی فکر کردن به ذهنم رسید ماکارونی درست کنم، بعد از اینکه شامو درست کردم، خونه رو مرتب کردم و خودمم یه آرایش نیمه غلیظی کردم و منتظرش شدم بیاد

ساعت از ده گذشته بود اما آرمین هنوز نیومده بود، منم حسابی گشنم بود، وقتی به گوشیش زنگ زدم خاموش بود.

اصلا نگرانش نبودم فقط میخواستم بدونم میخواد بیاد یا نه که زودتر شاممو بخورم، دو ساعت دیگم منتظرش موندم و نیومد، ساعت دوازده بود که شاممو خوردم و صورتمو شستم و رفتم خوابیدم. صبح با صدای در که یکی داشت از جاش میکند از خواب بلند شدم، وقتی درو باز کردم زن عقدی آرمین با شکم تقریبا برآمده دیدم

با پوزخندی نگاهش کردم و گفتم اینجا چه غلطی میکنی؟با دستش هولم داد و اومد داخل و گفت چرا پاتو از زندگیمون نمیکشی بیرون؟ چرا باز اومدی آرمینو هوایی کردی؟ آخه نفهم آرمین اگه تو رو میخواست که منو نمیگرفت.. چرا خودتو کوچیک کردی باز اومدی؟ اگه برای پولشه که نقشه کشیدی باید بهت بگم کور خوندی..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستم


ما یه قرونم به تو نمیدیم، تمام مال و اموال آرمین مال من و بچمه..گفتم خفه شو هرزه خانوم... اونکه پاشو کرده بود تو زندگی ما تو بودی نه من، توی عوضی زیر پای یه مرد زن دار نشستی و اغفالش کردی، شوهر منم خر دوتا عشوه تو شد وگرنه تو که کل صورتت عملیه زنیکه خراب...

با خشم به سمتم هجوم اورد و گفت گم شو از اینجا برو بیرون، تو مزاحم زندگیمونی دختره گدا..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با این حرفش خندیدم و گفتم گدا؟

الان فکر کردی تو دختر خان بودی؟ فکر نکن از گذشته ات خبر ندارم، میدونم تو بدبختی و بی چیزی دست و پا میزدین، زن داییم گفته که از صدقه سر برادرشوهرمه که بابات تونسته یه خونه تو روستا بخره.. وگرنه شما هیچی نداشتین...

با حرفام لحظه به لحظه سرخ تر میشد، گفت دهنتو ببند وگرنه خودم گل میگیرمش، من تو رو از زندگی آرمین بیرون نندازم از زن کمترم حالا ببین...

گفتم کمتر کری بخون هرررری...

با غیض از خونه رفت بیرون، حالا فهمیدم چرا دیشب آرمین نیومد، مطمئنا دعواشون شده بود...از اینکه حرص زن عقدیشو دراورده بودم خیلی خرسند بودم

الان بهترین موقعیت بود که آرمینو به طرف خودم میکشوندم، رفتم به گوشیش زنگ زدم، وقتی جواب داد گفتم چطوری اقای خوش قول؟

گفت شرمنده شیوا دیشب یه اتفاقی افتاد نتونستم بیام واقعا معذرت میخوام..

گفتم اشکال نداره ولی امشب رو حتما بیا منتظرتم..

اونم چشم بلندبالایی گفت.

رفتم سر درسم نشستم مشغول تست زدن بودم که صدای پیام گوشیم اومد، بیخیال به درس خوندنم ادامه دادم که دیدم پشت سر هم پیام میاد..

بلند شدم صداشو ببندم که دیدم چندتا پیام از یه شماره ناشناس دارم، با کنجکاوی بازش کردم پیام اولیش با این مضمون بود که سلام خانم سلطانی ببخشید شمارتو از دفتر برداشتم، میشه امروز همو ببینیم؟ من استاد صالحی هستم..

زود جوابشو دادم سلام استاد بله

که زود آدرس یه کافی شاپی ارسال کرد برام و نوشته بود ساعت پنج اونجا باشم.

حواسم پرت شده بود و حوصله درس خوندن نداشتم، همش تو این فکر بودم که استاد چیکارم داره؟ منظورش از این قرار خصوصی چی بود؟ نکنه میخواد بگه من مغزم کشش این رشته رو نداره و درسام افتضاحه؟

وای خدا داشتم از فکر و خیال دیوونه میشدم تا ساعت پنج دل تو دلم نبود،

یه تیپ خوب زدم و یه آرایش ملایم کردم که زیباییمو چند برابر کرد و رفتم سمت آدرس کافه ای که داده بود.

وقتی داخل کافه شدم استاد رو آخرین میز که جای دنجی هم قرار داشت منتظرم بود، منو که دید از جاش بلند شد و اومد سمتم و با خوشرویی بهم سلام کرد و رفتیم سمت میز، وقتی نشستم گفت ممنون که دعوتمو پذیرفتی

گفتم استاد چیزی شده؟ تو درسام افت دارم؟؟!

خندید و گفت چقد استرسی هستی تو دختر..

این قرارمون ربطی به درس و کلاس نداره..

با گنگی نگاهش کردم، گفت امروز میخوام یه سری حرفایی که تو دلمه رو بهت بزنم شما هم اول فکر کن بعد جوابمو بده..

شروع کرد به حرف زدن گفت از همون روز که شدی یکی از شاگردام چشممو گرفتی، دختر ساکتی به نظر میومدی، احساس میکردم خیلی تنهایی و با هیچکدوم از بچه ها نمیجوشیدی، اونجا بود که فهمیدم جنست مثل منه، راستش من زیاد اهل مقدمه چینی نیستم راست میرم سر اصل مطلب، من ازت خوشم میاد شیوا خانم.. دلم میخواد یه مدت باهم آشنا شیم اگه واقعا باهم حالمون خوبه باهم ازدواج کنیم...

از حرفاش تو شوک بودم، اصلا نمیدونستم چه جوابی بهش بدم...استاد منتظر جوابی از طرف من بود، من اما مثل گنگ ها شده بودم، اصلا کلماتی تو ذهنم نمیومد که بهش بگم به زور خودمو جمع و جور کردم و گفتم میشه من برم؟

استاد نگران بهم زل زد و گفت ناراحت شدی؟ بخدا قصدم خیره!

گفتم نه نیاز به فکر کردن دارم بعدا حرف میزنیم..

استاد سرشو تکون داد و من از جام بلند شدم و به سرعت از کافه زدم بیرون، تمام بدنم گر گرفته بود، اصلا از حرفش ضربان قلبم تند تند میزد.

با بدبختی خودمو به خونه رسوندم اصلا حالم خوب نبود، آخه چه جوابی باید به استاد میدادم؟

اگه میفهمید من متاهلم چه حالی میشد؟

احساس میکردم خودمم بهش بی میل نیستم، دلم یه رابطه سالم میخواست با یکی که واقعا دوستم داشته باشه، هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم سعی کنم به استاد دروغ بگم، من راستشو میگفتم هرچی که بود دیگه تصمیم با خودش.. اگه واقعا دوستم داشته باشه صبر میکنه طلاق بگیرم..

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستویکم


نگاهی به ساعت انداختم دیدم هشته و الاناس که سروکله آرمین پیدا بشه، اصلا حوصلشو نداشتم کاشکی امشبم زنش نزاره بیاد اینجا و من تو حال خودم باشم، حوصله شام درست کردن نداشتم، زنگ زدم شامو سفارش دادم

خودمم با بی میلی بلند شدم آماده شدم، داشتم آرایشمو تکمیل میکردم که آرمین اومد،

زود رفتم استقبالش که یه گل و یه جعبه کادو پیچ شده سمتم گرفت و گفت تقدیم با عشق..

تو دلم پوزخندی بهش زدم و ازش گرفتم، کادوشو که باز کردم یه دستبند ظریف بود که نگیناش بهم چشمک میزد!

به ظاهر خودمو خوشحال نشون دادم و گفتم ممنونم بهترین هدیه بود..

گفت شنیدم امروز صبح اومده اینجا گرد و خاک کرده چرا به من زنگ نزدی؟

گفتم خودم از پسش برمیومدم نیاز نداشت بهت زنگ بزنم..

خندید و گفت بس که زن قوی هستی شیوا جان بهت افتخار میکنم.

شامو که آوردن آرمین ابروهاشو تو هم کشید و گفت ای بابا فکر کردم خودت درست میکنی..

گفتم خسته بودم خب غذاهای بیرون بد نیستن

گفت به پای دستپخت تو که نمیرسه بانو..

از تعریف های آبکیش حالم بهم میخورد، حین شام آرمین میخورد و حرف میزد من اما ذهنم پی حرفای عصر استاد بود و اصلا حواسم به آرمین نبود،

اونم متوجه شده بود که سرحال نیستم زیاد بهم گیر نمیداد

بعد از اینکه چای بردم برای آرمین خودم رفتم تو اتاق یواشکی گوشیمو چک کردم که دیدم استاد یه پیام عاشقانه شب بخیر بهم داده بود..

یه حس بدی بهم دست داد و چشمامو بستم و بهش فکر کردم که چکار باید بکنم و از اشتباه درش بیارم..تو حال خودم بودم که آرمین یهو جلوم ظاهر شد و گفت چیکار میکنی شیوا سه ساعته دارم صدات میزنم؟

گفتم هیچی... همینجام..

با آرمین رفتیم تو هال و گفت میخوام یه مهمونی بگیرم بخاطر اینکه تخصصمو گرفتم تمام دوست و همکارام هم هستن دلم میخواد تو مهمونی بدرخشی و همه بدونن من زنی به زیبایی تو دارم..

گفتم حرفای جدید میزنی آرمین! تا چند ماه پیش عارت میومد منو به همکارات نشون بدی میگفتی روم نمیشه توعه بی سوادو ببرم تو جمع همکارام..!

گفت شیوا گذشته رو فراموش کن، من یه شکری خوردم تو به دل نگیر، درسته تو درس نخوندی اما از نظر قیافه از همه همکارام سری و میتونم حسابی پزتو بدم...

گفتم زن عقدیتم میاد مهمونی؟

گفت نه خبر هم نداره، میخوام تو باغ بابام بگیرم خدا کنه به گوشش نرسه که قیامت میکنه..

گفتم تو که داری ازش فرار میکنی چرا گرفتیش؟!

با کلافگی دستی تو موهاش کرد و گفت حماقت بزرگی کردم شیوا منو ببخش الان مثه سگ پشیمونم نمیدونم چیکار کنم.. اون منو گول زد و خودشو بهم انداخت، من دلم نمیخواست ازم بچه داشته باشه  اما مارموزتر از این حرفا بود و  نفهمیدم چه غلطی کردم...

از حرفای آرمین حالت تهوع بهم دست داده بود، گفتم چرا طلاقش نمیدی؟

گفت دلم واسه بچم میسوزه نمیخوام بی پدر بزرگ شه وگرنه با آرزو خیلی وقته مشکل دارم، مدام میگه منو از ایران ببر بریم خارج زندگی کنیم اما من نمیتونم ایران رو ول کنم، تعلقات من اینجاست نه اونور، لامصب توقعش ازم خیلی بالاست اصن مثه تو نیست، واقعا پشیمونم که قدر فرشته ای مثل تو رو ندونستم..

آرمین بغلم کرد و منو محکم به خودش چسبوند و گفت از ته دلت منو بخشیدی شیوا؟

منم لبخند ساختگی بهش زدم و گفتم معلومه که تو رو بخشیدم چون واقعا دوستت دارم...

با این حرفم منو محکم بوسید


گفتم نه بهم دست نزن تا زن داری من نمیتونم نزدیک بشم ، دست خودم نیست حالم بد میشه..

آرمین از حرفم ناراحت شد و کلافه رفت رو مبل نشست و گفت آخه تو زن منی نمیشه که..

گفتم تا وقتی اون زنته ازم هیچی نخواه..

گفت خب اونم زنمه مادر بچمه نمیتونم فعلا طلاقش بدم توام درک کن شرایطو..

چشمامو روهم فشار دادم و گفتم حرف من یک کلامه....آرمین عصبی رفت تو اتاق خواب و خوابید، منم خوشحال که بالخره شرش کم شد رفتم یکم آشپزخونه رو جمع و جور کردم بعدش رفتم تو اتاقم گوشیمو برداشتم و چک کردم، خبری از استاد نبود

دوباره پیامشو خوندم و دلم لرزید، یه شب بخیر ساده براش فرستادم که سریع جواب داد بیداری این وقت شب؟! گفتم آره دارم درس میخونم

جواب داد آفرین دختر درس خون کنار درس خوندنت به پیشنهادم فکر کن.

گفتم چشم و گوشیو گذاشتم زیر تختم و خوابیدم.

صبح با تابش نور خورشید به چشمام بیدار شدم که دیدم گوشیم زیر تخت میلرزه، زود جواب دادم زن دایی بود گفت مشتلق بده که یه خبر خوب برات دارم..گفتم چی؟؟

گفت صبر کن بیام خونت برات میگم..، بعدشم قطع کرد.

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستودوم


یه صبحونه سرسری خوردم که درو زدن، تند تند ظرفا رو ریختم تو سینک و رفتم درو باز کردم،

زن دایی با دسته گل و شیرینی اومد داخل، با من روبوسی کرد و نشست،

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت شیوا زندگیت داره نجات پیدا میکنه، بابا رفته با دختره حرف زده قراره بعد زایمانش یه مبلغ زیادی بهش بده و بره خارج بدون اینکه آرمین خبردار بشه.. وای نمیدونی چقدر خوشحالیم هممون..

یه نگاهی بهم انداخت و گفت خوشحال نشدی؟!

یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم چرا چرا اتفاقا خیلی خوشحال شدم ممنون که به فکر من و زندگیم هستین..

گفت تو ارزش یه زندگی خوبو داری چون پای شوهر خطاکارت ایستادی و رو سفیدمون کردی، مامان و بابا همیشه تحسینت میکنن، دختری به محکم بودن تو ندیدیم..!

زن دایی فقط ظاهرمو میدید اما نمیدونست از درون خورد و نابود شدم..

زن دایی بعد از اینکه کلی حرف زد و به من امید داد رفت اما من یه ذره خوشحال نبودم چون قرار بود به زودی از آرمین جدا شم، اونوقت بود که همه شوکه میشدن

من بلخره زهرمو میریزم، نمیدونم مهمونی آرمین کی هست ولی دلم میخواست زودتر آماده میشدم و بهترین لباس رو انتخاب کنم و تو اون جشن مثل ستاره بدرخشم و روی خیلی ها رو کم کنم و بعد از طلاقمون همه بگن که آرمین چه تیکه ای رو از دست داد..

از فکرم خندم گرفت، چه اعتماد به نفسی پیدا کرده بودم تازگیا!

یه روز باید با الهه و مامان میرفتم واسه خرید لباس، از فکر مهمونی اومدم بیرون و رفتم سر درسم

همینکه کتاب شیمی رو باز کردم یاد نگاه های عاشقانه استاد افتادم یعنی چجوری باید بهش میگفتم که زندگیم از چه قراره....یه هفته ای گذشته بود و من تصمیم خودم رو گرفته بودم، به استاد پیام دادم گفتم همون کافه قبلیه بیاد واسه شنیدن جوابم..

نزدیک ساعت چهار آماده شدم که برم، سعی کردم تمام اعتماد به نفسمو یه جا جمع کنم و محکم حرفمو بزنم.

وقتی وارد کافه شدم استاد بی صبرانه منتظر بود، بهش سلامی کردم که با خوشرویی جواب داد و گفت امیدوارم خوش خبر باشی شیوا جان..

بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب و گفتم من ازدواج کردم ولی یه ازدواج ناموفق، هنوز جدا نشدم و دارم با شوهرم زندگی میکنم، اون به من خیانت کرد و زندگیمو نابود کرد، الان نمیخوام دوباره اشتباه اونو تکرار کنم، درسته ما هیچ حس و علاقه ای بینمون نمونده ولی اسم اونو هنوز به عنوان شوهر دارم یدک میکشم و تا وقتی که طلاق نگرفتم نمیخوام وارد یه رابطه هرچند سالم بشم، از یه طرف دیگه من امسال میخوام فقط تمرکزم رو درسم باشه و به هیچی فکر نکنم لطفا منو ببخشید که انقدر رک حرفامو زدم..

استاد با چشمایی از حدقه بیرون زده نگاهم میکرد و گفت داری شوخی میکنی با من؟

گفتم نه کاملا جدی ام..

با حالی زار گفت نکنه چون میخوای منو از سرت باز کنی میگی شوهر داری؟ توروخدا راستشو بهم بگو، قسم بخور که متاهلی...

گفتم به تمام مقدساتی که قبولش داری قسم من یه زن متاهلم..

از شدت ناراحتی چشماش قرمز بود و اروم با خودش زمزمه میکرد وای خدای من باورم نمیشه تمام باورام نقش بر آب شدن و بعدش با عجله معذرت خواهی کرد که این مدت مزاحمم شده و رفت..

با رفتنش قطره اشکی از چشمم چکید و با خودم گفتم من بهترین تصمیمو گرفتم، درسته خیلی تنهام و به یه همدم احتیاج دارم ولی نمیخواستم خودمو بدنام کنم، واسه همین جلوی تمام حس های دخترونه مو گرفتم و سرکوبش کردم، درسته آرمین اشتباه بزرگی کرده بود ولی نمیخواستم منم مثل اون کثیف باشم، من جور دیگه قرار بود ازش انتقام بگیرم..

با حالی بد از کافه زدم بیرون، انقد تو خیابونا دور خودم چرخیدم که بالخره آروم شدم و رفتم سمت خونه بابام.

همه دور هم جمع بودن، من که رفتم به قول خودشون جمعمون جمع شد

الهه سنگین شده بود و مثل پنگوئن راه میرفت، همیشه دستمو میذاشتم رو شکمش و با ذوق و شوق حرکت بچه رو حس میکردم

وقتایی که حالم بد بود الهه با حرفاش آرومم میکرد و مثل یه خواهر برام بود و حسابی دلش برای زندگیم میسوخت و میگفت آرزومه زندگیت بهتر شه..

مامان دیگه بیخیال شده بود و کمتر نبود آرمین تو زندگیم رو تو سرم میزد، انگار همینکه از نظر مالی تامین بودم خانوادمم راضی به نظر میرسیدن....


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستوسوم


آرمین بعد از ده روز قهر بلاخره اومد خونه و گفت پس فردا روز جشنه..

بعدشم یه دسته پول تا نخورده گذاشت رو میز و رفت بیرون.

پول و که شمردم مبلغ قابل توجهی بود،

زنگ زدم به مامان که اگه وقت داره عصر باهم بریم خرید، گفت آره الهه هم رفته خونه مادرش کار خاصی ندارم بیا.

تو مرکز خرید مامان مدام سوال میکرد که جشن به خاطر چیه؟ چرا ما دعوت نیستیم پس؟

هرچی میگفتم فقط همکاراش هستن تو گوشش نمیرفت که نمیرفت، میگفت آرمین مارو آدم حساب نمیکنه..

احساس میکردم مامان ناراحته، هرچیم بهش میگفتم هر لباسی میخوای انتخاب کن تا برات بخرم اما روی خوش نشون نمیداد

بالاخره یه لباس نیلی که روی سینه اش سنگ کاری شده بود و یه جورایی برق میزد انتخاب کردم، پشت لباس تا گودی کمرم باز بود ولی گفتم موهامو باز میذارم که اونجا رو بپوشونه، هرچند که میدونستم آرمین اصلا براش مهم نیست و مشکلی با لباس های باز نداره.. یجورایی از اول زندگیمون احساس میکردم چیزی به عنوان غیرت تو وجودش نیست!

بعد خرید لباس مامان که اوقاتش خیلی تلخ بود رسوندمش خونه، بی خداحافظی پیاده شد و حتی تعارف نکرد برم داخل..!

واقعا از مامان انتظار این رفتارها رو نداشتم، اون اصلا شرایط منو درک نمیکرد و فکر میکرد همه چی عادی شده مثل قبل.

روز جشن رفتم آرایشگاه موهامو رنگ لایتی زدن بعدم  جمع کردن بالای سرم و یه آرایش نیمه ملایم مات هم برام انجام دادن که کلا تغییرم داد

از خودم راضی بودم میدونستم واسه امشب روی خیلی ها کم میشه...

طبق آدرسی که آرمین فرستاده بود باغ بیرون شهر بود، وقتی به سختی باغ و پیدا کردم زنگ زدم آرمین اومد دم در استقبالم

منو که دید سوتی کشید و گفت چه کردی بانو امشب از کنارم جم نخور که میترسم بدزدنت...

به تعریف های آرمین توجهی نکردم، از در پشتی وارد ساختمون شدیم، لباسمو عوض کردمو و بعد با آرمین وارد سالن شدیم

همه نگاه ها سمت ما کشیده شد و وقتی به همه خوش آمد میگفتم بعضی ها با حسرت و بعضی ها هم با تحسین نگاهم میکردن

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مهمونی به خوبی و خوشی گذشت  فردا صبح با عجله بیدار شدم و

راه افتادم سمت موسسه

همش خدا خدا میکردم که امروز استاد صالحی رو نبینم، واقعا روبه رو شدن باهاش سخت ترین کار دنیا بود..

کلاس که شروع شد بعد یکم درس دادن آزمون تست گرفتن که مال من افتضاح شد، استاد حسابی از دستم شاکی بود میگفت اون از چند روز غیبت که داشتی اینم از نتیجه امتحانات.. اگه میخوای اینجور ادامه بدی سر کلاس من نیا...

با حرف استاد انگار باز امید تو دلم جوونه زد و به خودم تشر زدم من باید واسه هدفی که داشتم بی وقفه درس بخونم وگرنه تیرم به سنگ میخورد

کلاس که تموم شد همینکه پامو گذاشتم تو راهرو با استاد صالحی روبه رو شدم، خیلی عادی اومد سمتم و سلام کرد و گفت خانم سلطانی غیبتاتون داره طولانی میشه، موردی پیش اومده که سر کلاس نمیاین؟؟

از برخورد عادیش جا خوردم یجوری برخورپ میکرد انگار هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده بود و همه چی عادی بود!

وقتی دید جوابشو نمیدم گفت خانم سلطانی بابت همه چیز ازتون معذرت میخوام، من نمیدونستم شما متاهلید وگرنه چنین جسارتی نمیکردم

گفتم خواهش میکنم منم این چند وقت درگیر بودم انشالله از این هفته دیگه غیبت نمیکنم و مرتب میام..

استاد با لبخند سری تکون داد و رفت، خوشحال شدم از نحوه برخورد عاقلانه اش.

از اون روز، شب و روزم شد درس خوندن و تست زدن حتی جمعه ها هم به خودم استراحت نمیدادم و سخت درس میخوندم

دقیقا یک ماه و نیم بود که خونه بابام نرفته بودم، مامان و الهه دو دفعه اومده بودن دیدنم و هربار من بهونه میاوردم و نمیرفتم پیششون، مامان کلی غر میزد و گله میکرد

تازه ارمین هم اصلا بهم سر نمیزد، فقط ماهیانه مبلغی که کمتر از همیشه بود میریخت به حسابم

از این بابت حسابی خوشحال بودم که نمیاد مزاحمم بشه

شب و روز با شوق و هدفمند درس میخوندم و اصلا خسته نمیشدم، استادها همه ازن راضی بودن، ازمون های ازمایشیم همه خوب بودن و امیدوار کننده

زندگیم ارامش نسبی پیدا کرده بود و تو حال خودم بودم

فقط الهه میفهمید چقد سخت در حال خوندنم، مامان که باورش نمیشد میگفت تو روز خوبشم از درس و مدرسه فراری بودی، الان سنگ خورده تو سرت که میخوای درس بخونی؟؟مامان نمیدونست این هدفمه که منو به درس خوندن علاقه مند کرده و براش دارم تلاش میکنم.

چند ماهی به کنکور مونده بود که یه شب زن دایی زنگ زد و گفت هووت زاییده و بچش یه دختره و انگار بچه مشکل داره، میگفت حال آرمین و زنش خیلی خرابه و بیمارستانو گذاشتن رو سرشون..

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستوچهارم


از شنیدن حرفای زن دایی یکم ناراحت شدم، دلم واسشون سوخت

صبح آرمین طلبکارانه اومد خونه و فریاد زنون گفت بیا راحت شدی؟ انقد نفرین کردی که بلاخره بچمو ناقص کردی..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با تعجب بهش زل زدم و گفتم من چیکار به تو و زندگیت دارم که بخوام نفرین به یه بچه ی بی گناه کنم؟ چرا دلت میخواد اینو بندازی گردن من؟! شاید اثرات گناه تو و مامانش باشه که خدا اینجوری کرده وگرنه با دعای گربه سیاه که بارون نمیاد!!

عصبی داد زد از نحسی توعه که بچم اینجور شده...

بهش پوزخندی زدمو گفتم میخوای برو ازم شکایت کن شاید دل تو و زنت خنک شد

عصبی اومد سمتم و یقمو گرفت و چسبوندم به دیوار و گفت انقد زر اضافی نزن تا خفت نکردم، میدونم الان تو دلت عروسیه که من و زنم تو این شرایطیم و بچم ناقصه ولی کور خوندی.. تمام مال و اموالمو میفروشم میبرمش خارج خرجش میکنم تا خوب شه

گفتم مگه جلوتو گرفتم خب ببرش، من دل به مال و اموال تو خوش نکردم که الان داری با اون تهدیدم میکنی که همشو میفروشی.. خب بفروش... به من چه، من زندگی خودمو دارم کاری به کار تو و زنت و بچت ندارم..

یقمو ول کرد و رفت بیرون، به دیوار تکیه زدم و اشکام ریختن

با خودم گفتم دیوار کوتاه تر از من پیدا نکرده که اومده خره منو گرفته؟!

تو حال و هوای خودم بودم که یکی در واحد و زد،

اشکامو پاک کردم و درو باز کردم،

زن دایی با چشمای متورم قرمز اومد داخل و گفت با آرمین دعوا کردین؟

سرمو با ناراحتی تکون دادم که بغلم کرد و گفت به دل نگیر اون الان مثه یه پدر داغداره که شاهد ناتوانی فرزندشه، نمیدونم تاوان کدوم گناهشه ولی میدونم آه تو نیست چون تو خیلی دختر مهربون و دل پاکی هستی و زورت به مورچه هم نمیرسه

گفت مامان و بابا هم حالشون خوب نیست، مامان که دوبار غش کرده... اولش از اینکه آرمین صاحب پسر شد خیلی خوشحال شدن ولی وقتی دکترا مشکلو گفتن دنیا رو سرمون خراب شد..

با تعجب گفتم مگه قرار نبود بابات به زنه پول بده بره رد کارش؟!!

گفت با این وضعیت حتما اینکارو میکنه ولی اگه بچه سالم بود بابا هرگز اینکارو نمیکرد چون پسر دوسته و میخواد یه ریشه داشته باشه....

دلگیر به زن دایی زل زدم و گفتم اما شما دیشب به من گفتین بچه دختره که؟!!!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دلگیر به زن دایی زل زدم و گفتم اما شما دیشب به من گفتین که بچه دختره؟!

گفت وای واقعا؟؟

گفتم بله، مطمئنم..!

با پوزخند بهش گفتم از بس شوق عمه شدن داشتین لابد توهم زدین..

گفت به جون خودت که میخوام دنیا نباشه یه ذره هم ذوق نکردم از دیدن بچش، منم دیشب از بس ناراحت اوضاع بچه بودم لابد اشتباه کردم، تو ببخش..

همین روزا بابا کارشو یک سره میکنه و میفرستتش اونور..

زن دایی که رفت تو فکر رفتم و با خودم گفتم حالا دیگه کم کم وقت اجرا کردن نقش امه...

شب ها تا دیر وقت درس میخوندم و صبح میرفتم واسه تکمیل خونه ای که آرمین برام خریده بود

هربار مقداری ظرف و ظروف از خونه آرمین میبردم خونه جدیدم میچیدم

تقریبا نصف جهازمو برده بودم اونور، حتی جاروبرقی و اتو و تلوزیون اتاق خودمم برده بودم

آرمین نمیومد خونه و نمیفهمید من دارم چیکار میکنم

روزها مشغول چیدن وسایل بودم و شب ها هم تا نزدیکی صبح درس میخوندم و خیلی کم میخوابیدم، به زور قرص خودمو نگهداشته بودم وگرنه اگه قرص نمیخوردم از سردرد میپوکیدم

دو هفته ای از به دنیا اومدن پسر آرمین میگذشت که زن دایی یه روز اومد و گفت فردا هووت راهی فرانسه میشه، پدرم مهریه اش و سهم الارث پسرشم بهش داده و تا آخرعمرش میتونه تو رفاه و آسایش زندگیشو بکنه، فردا که آرمین بره سرکار اونم میره فرودگاه، توام سعی کن بیشتر بچسبی به زندگیت و آرمینو برگردونی برای خودت

سرسری بهش باشه ای گفتم

اون شب دو تا چمدون و سه تا کارتن کتابام و وسایلای ضروریمو جمع کردم و بردم گذاشتم تو ماشین و برگشتم بالا

یه نگاهی به خونه انداختم و با حسرت به جای جای خونه نگاه کردم و چند قطره اشک ریختم و چراغ ها رو خاموش کردم و رفتم سمت ماشین که یهو یادم اومد یادداشتی برای آرمین نذاشتم

باز برگشتم بالا و یه یادداشت با این مضمون نوشتم:

من هیچوقت نبخشیدمت فقط خواستم نابود شدن زندگیتو به چشمم ببینم خداحافظ.

راهی خونه خودم شدم، تا دیر وقت مشغول چیدن کتابام تو قفسه شدم.


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستوپنجم


از نظر امنیت یکم کمتر از خونه آرمین امنیت داشت ولی من دیگه دختر ترسو گذشته نبودم و حسابی تجربه دیده بودم و شب ها زیادی تنها خوابیده بودم

میدونستم از فردا همه پی من میگردن، واسه همین گوشیمو خاموش کردم و میخواستم چند مدت فقط درس بخونم و فکرمو به هیچی مشغول نکنم...هر روز میرفتم موسسه و وقتایی که کلاسمون تموم میشد هم با بچه ها مینشستیم تمرین حل میکردیم و هرجا مشکل داشتیم استادها کمکمون میکردن حتی استاد صالحی دلسوزانه و بی چشم داشت تو تایم اضافه باهامون کار میکرد و اصلا به روی خودش نمیاورد که یه زمانی چه پیشنهادی به من داده.

دو هفته ای از شبی که از خونه آرمین رفته بودم میگذشت، تصمیم گرفتم گوشیمو روشن کنم میدونستم که مامان تا الان خیلی نگرانم شده

همین که گوشیمو روشن کردم سیل عظیمی از تماس های از دست رفته پیام برام اومد بیشتر پیام ها از آرمین بود تو اکثرش نوشته بود کجای؟؟

بی صبرانه به مامان زنگ زدم، به محض اینکه جواب داد گفتم سلام مامان عزیزم...

گفت سلام و زهرمار دختره ی بی عقل.. دو هفته اس کجا غیبت زده؟؟ فکر مادر فلک زده ات نیستی که نصف عمر شده؟ اخه بچه ام انقد بی فکر؟؟

با گریه ادامه داد خیلی از دستت دلگیرم دختر.. اون شوهر بدبختت همه جارو گشته که تو رو پیدات کنه، فکر میکنه ما تورو فراری دادیم، بعضی روزا میاد اینجا کشیک میده تا شب، به نظرم اگه ببینتت هم زنده ات نمیزاره خیلی از دستت شاکیه..

گفتم مامان دیگه حرفشو نزن، میخوام طلاق بگیرم

مامان عصبی گفت اخه تو چرا عقل تو سرت نیست الان که دختره ترکش کرده و میدون برای تو بازه داری جا میزنی؟

برگرد سر خونه زندگیت بخدا خوبیت نداره شوهرتو ول کردی

پدرت و سعید هم خیلی از دستت عصبی ان، تصمیم درستو بگیر و برگرد سر خونه زندگیت، اصلا تو کجا رو داشتی که رفتی؟؟

گفتم من خونه دارم مامان، آرمین قبلا برام خریده

مامان با خودش گفت پس چرا به فکر شوهر خنگت نرسیده که تو اونجایی؟!

با خنده گفتم لابد فکر کرده خیلی بی دست و پام، نمیدونه خونه رو مبله هم کردم

مامان یکم سکوت کرد و گفت منو ببر خونتو ببینم

گفتم فعلا نه مامان بزار اوضاع که اروم شد یه روز میام دنبالت و میارمت خونه ام

مامان که خیالش از بابتم راحت شده بود خداحافظی کرد

بعد از قطع تماس موبایلم زود زنگ خورد، آرمین بود رد تماس زدم و گوشیمو سایلنت کردم

تصمیم گرفته بودم دادخواست طلاق بدم، صبح مدارکمو برداشتم و رفتم سمت دادگاه

بعد از اینکه دادخواست دادم رفتم سمت موسسه، امروز ازمون ازمایشی داشتیم

وقتی تست هارو دیدم با خیال راحت همه رو زدم، خیلی تو درسام پیشرفت کرده بودم....

شاد و راضی از موسسه زدم بیرون و به سمت خونه راه افتادم

وقتی رسیدم دیدم دم ساختمون آرمین وایساده

از دیدنش شوکه شدم فهمیدم کار مامان هست که بهش گفته

قبل از اینکه منو ببینه گاز دادم و رفتم سمت خونه بابام

خیلی عصبی بودم رو به مامان گفتم واقعا متاسفم که رفتی گذاشتی کف دست آرمین

مامان خیلی خونسرد گفت حقته اون شوهرته باید بدونه تو چه غلطی میکنی

گفتم داری برام دردسر درست میکنی..

شب بعد از شام دو دل بودم نمیدونستم برم خونم یا نه

میدونستم آرمین سریش تر از این حرفاست واسه همین تصمیم گرفتم شب رو خونه بابام بخوابم

آخر شب وقتی همه خوابیدن من کلافه رو تخت نشسته بودم

دلم کتابامو میخواست دیگه عادت کرده بودم قبل از خواب درس بخونم

صبح تو عالم خواب بودم که یکی میزد به در اتاقم و زود در باز شد و آرمین تو چهارچوب در نمایان شد..!!

شوکه شده بهش نگاه انداختم و خودمو جمع و جور کردم و سرجام نشستم

گفت معلومه کجایی؟؟ چرا وسایلاتو جمع کردی رفتی؟ چرا دادخواست طلاق دادی؟ من که کاریت نکردم؟!

گفتم کاری نکردی؟؟! اینکه با منشیت ریختین رو هم و غرورمو خورد کردی و بهم خیانت کردی کاری نکردی؟؟

آرمین کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت خب من اشتباه کردم حماقت کردم تو بیا و ببخش.. با پوزخند نگاهش کردم و گفتم من اعتمادمو نسبت بهت از دست دادم عمرا بتونم با تو توی آسایش زندگی کنم، تو تمام باورامو شکستی، الانم مشخصه چوب خدا صدا نداره؟ دیدی همزمان هم منو از دست دادی هم اون دختره عملی رو؟ اینا همش آه منه که از ته دلم کشیدم، تو باید تاوان خورد کردنمو بدی، کم کاری در حقم نکردی که توقع بخشش هم داری..!!

آرمین عصبی تو چشمام زل زد و گفت من طلاقت نمیدم مطمئن باش..

بعدشم از اتاقم رفت بیرون، پشت بندش مامان اومد تو اتاق و گفت خیلی دختر سرتقی هستی چرا نمیبخشیش؟

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستوششم


الان که پشیمونه و فهمیده چه اشتباهی کرده توهم کوتاه بیا..

گفتم مامان تو اگه بابا بهت خیانت میکرد میبخشیدیش؟؟

مامان عصبی بدون اینکه جوابمو بده رفت بیرون، منم بدون خوردن صبحونه راه افتادم سمت خونم

مطمئن بودم حالا که آرمین فهمیده من تو خونم مستقرم دیگه ولم نمیکنه و هر روز میاد دم در

خداروشکر کلید یدک نداشت وگرنه مجبور بودم قفل درو عوض کنم..وقتی رسیدم خونه ام، بدون فوت وقت نشستم سر درسم

اونقد خوندم که اخر گشنگی بهم فشار اورد و نتونستم ادامه بدم

دوتا نیمرو درست کردم خوردم باز برگشتم سر درسم که گوشیم زنگ خورد.. مامان بود گفت الهه رو بردیم بیمارستان توام بیا

باشه ای گفتم و قطع کردم، تو دلم گفتم اخه الان وقت زاییدن بود؟!!

تند تند آماده شدم رفتم سمت بیمارستان، وقتی رسیدم مامان خوشحال اومد سمتم و گفت بچه متولد شده..

بعد نیم ساعت گذاشتن ببینیمش، یه بچه نازی بود مامان میگفت ته چهره اش به تو رفته

سعید مثل پروانه دور الهه میچرخید و از خوشحالی سر از پا نمیشناخت، یه دستبند و یه دسته گل خیلی زیبا هم به الهه داد

که تو دلم یکم حسرت خوردم که کاش منم انقد خوشبخت بودم

مامان قرار شد شب رو پیش الهه بمونه، منم برگشتم خونه که دیدم ماشین آرمین دم ساختمونه!

خیلی عصبی دور زدم و رفتم تو یکی از کوچه ها پارک کردم، در ماشینو قفل کردم و صندلی رو خوابوندم، دستمو گذاشتم رو چشمام که یکم بخوابم

تقریبا دو ساعتی به اون حالت بودم که برگشتم خونه

خداروشکر آرمین نبود و با خیال راحت رفتم داخل

خیلی خسته بودم، یکم درس خوندم و زود خوابیدم.

صبح مامان مدام زنگ میزد که بیا چند روزی خونمون، بچه داداشت تازه دنیا اومده همه میان سر میزنن زشته تو نباشی

هرچی مامان اصرار کرد من نرفتم چون درسم واجب تر بود


جلسه دادگاه هفته دیگه بود، منم حرفامو آماده کرده بودم که بتونم قاضی رو راضی کنم و زودتر بتونم طلاق بگیرم

یه هفته مثل برق و باد گذشت

یه وکیل زرنگ هم گرفته بودم که مطمئن بودم میتونه کارمو راه بندازه

وقتی وارد دادگاه شدیم آرمین و وکیلشم اومده بودن، جلسه که شروع شد آرمین گفت من طلاقش نمیدم چون دوستش دارم

من با حالت دعوا گفتم اگه دوستم داشت خیانت نمیکرد و شلوارش دوتا نمیشد..!

تو دادگاه بیشتر حق رو به من میدادن ولی بازم جلسه به وقت بعدی موکول شد.

روزها میگذشتن و همچنان خودمو تو درس خوندن غرق کرده بودم که بلخره روز کنکور رسید

با اعتماد به نفس رفتم سر جلسه، به ترتیب تست ها رو میزدم ولی بعضی سوالا واقعا برام سخت بود و یکم استرس گرفتم

زمان در حال تموم شدن بود که برگمو تحویل دادم

بعد کنکور استادا پشت سر هم بهم زنگ میزدن، در جواب همشون گفتم بد نبود...

بلخره از اون همه شب بیداری راحت شدم و با خیال آسوده رفتم خونه و یه دل سیر خوابیدم...روزها میگذشت و من بلخره به هر جون کندنی بود از آرمین طلاق گرفتم

هرچی زن داییم و مامانم باهام حرف زدن من کوتاه نیومدم چون به آرمین عشقی نداشتم و زندگی بی عشق، بی معنا و پوچ بود..

فردا قرار بود جواب نهایی کنکور بیاد، تمام شب رو بیدار بودم و از استرس خوابم نمیبرد

صبح با سلام و صلوات وارد سایت شدم، انقدر حالم مشوش بود که برای لحظه ای چشامو بستم

وقتی باز کردم دیدم تکنسین اتاق عمل دانشگاه تهران قبول شدم

از یه طرف خوشحال شدم که بلخره تلاش هام نتیجه داد و یه رشته خوب قبول شدم،

از طرفی هم ناراحت شدم که پزشکی نیاوردم، هرچند میدونستم نمیتونم که این رشته رو قبول شم و از اول احتمالشو داده بودم.

وقتی به استادها گفتم همه بهم تبریک گفتن و خوشحال شدن

تو این چند مدت باقی مونده به دانشگاه دلم میخواست برم آب و هوایی تازه کنم

من تا حالا تنهایی سفر نرفته بودم ولی دلم میخواست از الان خیلی چیزها رو تنهایی امتحان کنم، این شد که یه بلیط سه روزه واسه کیش گرفتم

وقتی مامان فهمید کلی غرغر کرد که همین یه کارت مونده بود که تنهایی بری سفر و آبرومونو ببری..

مامان تفکرات قدیمی داشت و این خیلی اذیتم میکرد، دوست داشتم هرجور که دلم میخواست زندگی کنم اما زن بیوه تو فرهنگ ما یه سری محدودیت ها داشت ولی من میخواستم تمام قانون ها رو زیر پا بذارم و به حرف خاله زنک های قدیمی توجه نکنم..

وقتی رسیدم کیش هوا یکم شرجی بود ولی دلچسب بود .


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_بیستوهفتم


هر روز با تاکسی هتل به جاهای دیدنی میرفتم و لذت میبردم

شب اخر رفتم خرید و واسه خانوادم کلی سوغاتی خریدم

وقتی برگشتم تهران، مامان و سعید اومدن فرودگاه استقبالم، از اونجا مستقیم رفتم خونه بابام

بعد شام سوغاتی های همشونو دادم.

بعدشم از سعید خواستم منو ببره خونه چون واقعا خسته راه بودم

مامان اصرار داشت شب رو پیششون بمونم اما تنهایی رو ترجیح میدادم و آرامش خونه ام رو میخواستم

وقتی رسیدم خونه حال و حوصله جمع و جور کردن وسایل چمدونم رو نداشتم و دوش گرفتم و خوابیدم

صبح از موسسه زنگ زدن و گفتن یه جشنی واسه اونایی که دانشگاه تهران قبول شدن گرفتن و منم دعوتم، جشن هفته بعد بود و کلی وقت داشتم برای انتخاب لباس.

بیکار رو مبل نشسته بودم و تو این فکر بودم که چقدر خونم سوت و کوره، حالا که بیکار بودم و درس نمیخوندم یه سرگرمی میخواستم...صبح که از خواب بیدار شدم، بعد از صبحونه یه راست رفتم پرنده فروشی، میخواستم یه طوطی سخنگو بخرم که کمتر احساس تنهایی بکنم

قیمت طوطی های بزرگ واقعا زیاد بودن و من از پس خریدنش برنمیومدم واسه همین یکی کوچولوشو خریدم که نیاز به سرلاک داشت

وقتی آوردمش خونه قفسه شو روی کانتر آشپزخونه گذاشتم و سریع ماده ای که شبیه سرلاک بود براش درست کردم و بهش دادم

انگار یه دلخوشی پیدا کرده بودم

فردا وقتی مامان اومد خونه ام و طوطی رو دید گفت خاک بر سرت میخوای با جک و جونور خودتو سرگرم کنی؟؟

بجای اینکارا یه شوهر خوب برای خودت پیدا کن و زندگیتو از این بلاتکلیفی نجات بده

گفتم مامان چرا فکر میکنید من بلاتکلیفم آخه؟ منم دارم مثه هزاران زن بیوه زندگیمو میکنم

مامان عصبی گفت تا کی؟ بلخره اون پول ذخیره ای که داری تموم میشه، اونوقت از تو خونه نشستن سیر میشی میخوای درو دیوار و سق بزنی؟؟

گفتم نترس مامان ماشینمو میفروشم یکی ارزونترشو میخرم و زندگیمو باهاش میگذرونم

مامان پوزخندی زد و گفت تا کی؟ بلخره اون پولم تموم میشه باید یه فکر اساسی بکنی..!!

مامان بعد زدن حرفاش که به شدت ته دلمو خالی کرد گذاشت رفت..

تو فکر رفتم دیدم مامان راست میگه، تا کی میتونستم از جیب بخورم.. بلخره که تموم میشد

باید از فردا دنبال کار میگشتم که کمک خرجم باشه .

چند روز گذشت و من همه جا واسه کار سر زدم ولی چون مدرکی نداشتم کار خوبی پیدا نکردم .

فردا روز جشن بود و من از خیر خرید لباس گذشتم، نمیخواستم خرج اضافی بکنم

تو کمدم گشتم و یه لباس پوشیده مناسب پیدا کردم که فقط یبار پوشیده بودم

روز جشن فرا رسید و تو حیاط موسسه صندلی گذاشته بودن و از تمام کسانی که دانشگاه تهران قبول شدن تقدیر و تشکر کردن و بهمون جایزه و لوح تقدیر دادن.

یکی از همکلاسیام گفت که بهش پیشنهاد همکاری تو موسسه رو دادن که یکی از درس ها رو تدریس کنه..!

تو دلم گفتم پس چرا به من نگفتن؟

جشن که تموم شد رفتم سمت استاد صالحی و گفتم راسته که خانم فلانی شده همکارتون؟

گفت بله با مشورت اساتید چند نفرو انتخاب کردیم.. گفتم یعنی درس من انقد بد بود که به من پیشنهاد ندادین؟ گفت نه این چه حرفیه؟! چون شما متاهل بودید گفتیم شاید سختتون باشه هم درس بدید و هم درس بخونید...با استاد صالحی صحبت کردم و گفتم منم میتونم و موقعیتشو دارم ولی چیزی نگفتم که مجرد و طلاق گرفتم

میدونستم اگه بفهمه باز گیر میده بهم و ول کنم نمیشه

اون روز بعد جشن حس و حال بهتری داشتم

مامان زنگ زده بود که برم بهش سر بزنم، وقتی رفتم خونشون دیدم زن دایی هم اونجاست

منو که دید سگرمه هاش تو هم رفت و خیلی سرد و خشک یه سلامی کرد بعدش زود رفت خونش

به مامان گفتم اومده بود اینجا چیکار؟

گفت همینطوری اومده بود سر بزنه ولی گفت مامانش حالش بده و بیمارستان بستریه، وضعیت روحیش بهم ریخته اس..

گفتم چرا چشه؟

مامان کلافه گفت چه بدونم زن داییت میگفت آرمین رفته خارج پی زن و بچش و انگار فهمیده باباش فراریش داده اینه که با خانوادشم قطع رابطه کرده..

گفتم لیاقتش اون دختره عملیه برن به درک واسه من که مهم نیست..

مامان گفت تو هم بی عقلی کردی وگرنه اگه تو بخشیده بودیش الان سر زندگیتون بودین

گفتم این هنوز دلش پیش دختره اس.. از کجا معلوم که اگه باهاش زندگی میکردم باز فیلش یاد هندستون نکنه..!

مامان که دید بحث با من فایده ای نداره بیخیال شد و رفت سر غذاش.

استاد صالحی گفته بود از شنبه آزمایشی برم واسه تدریس و اگه بچه ها راضی باشن و خوب تدریس کنم دیگه دائمی میتونم بمونم تو موسسه.


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز