#قسمت_چهارم
ولی تو دلم آشوب بود یه حس بدی داشتم
احساس میکردم جاریم خودش یکم مرموزه و حسود اگه خواهرشم مثه خودش باشه شاید به زندگیم لطمه بزنه
کاشکی میشد به آرمین بفهمونم دلم نمیخواد منشیش یه زن باشه
ولی از گفتن این حرف به آرمین عاجز بودم
چون اگه بهش چنین حرفی میزدم قطعا میگفت لابد بهم اعتماد نداری...
بعد از سه روز آرمین گفت امروز خواهر جاریم رفته مطبش و از امروز کارشو شروع کرده
گفت دختر زرنگ و باهوشیه به درد کارم میخوره
از تعریف آرمین یکم حس حسادت بهم دست داد ولی سعی کردم حساس نشم که باعث اختلافمون نشه.
نزدیک غروب مامان زنگ زد خونمون، صداش میلرزید
گفت میشه زود بیای خونمون؟
من که ترسیده بودم گفتم بابا چیزیش شده؟؟
گفت نه کسی چیزیش نشده فقط اگه میتونی زود بیا...
سریع زنگ زدم به آرمین و بهش خبر دادم که میرم خونه بابام و بعدش زود آماده شدم و رفتم خونه بابام.
وقتی رفتم تو، داداش سعیدم دست به سرش گرفته بود تکیه داده بود به دیوار
مامانمم یه گوشه نشسته بود و ریز ریز گریه میکرد
رفتم کنارش بغلش کردم گفتم چی شده؟ شما که منو نصف عمر کردین...
گفت از داداشت بپرس.. یه کاره بلند شده میگه فردا بریم خواستگاری خواهر آرمین..!
با صدای بلندی گفتم چیییی؟!
داداش سعید عصبی بلند شد و گفت چرا تعجب کردی؟ مگه چی کم دارم؟ چون اونا پولدارترن اوف داره که بریم خواستگاریشون..؟
گفتم اونا توقعشون بالاس داداش من فکر نکنم قبولت کنن...
عصبی گفت چطور تو رو قبول کردن و اومدن و خواستگاریت؟
مامان گفت خواهرت چون یکم بر و رو داره اومدن خواستگاریش وگرنه ما کجا و اونا کجا...!
سعید گفت من این حرفا حالیم نمیشه... فردا باهام میایین بریم خواستگاریش وگرنه تنها میرم آبروتون میره، خود دانی...
گفتم سعید داداش گلم آخه چرا میخوای خودتو خوار و خفیف کنی..؟ بخدا اونا دختر بهت نمیدن بدتر خودمون کوچیک میشیم
گفت بس کن انقد منو دست کم نگیر... شاید دختره از من خوشش بیاد
بعد عصبی رفت گلدونای تو طاقچه رو زد تو دیوار و خورد و خاکشیر شدن
مامان داشت با صدای بلند نفرینش میکرد
بعدش که سعید رفت بیرون گفتم مامان تو رو خدا به حرفش گوش نکنید بریدا... کنف میشیم مطمئنم اونا قبول نمیکنن
مامان گفت معلومه که ما باهاش نمیریم ولی اگه کله شق بازی دراورد خودش رفت چی؟
گفتم با بابا صحبت کن بزار متقاعدش کنه، شاید حرف بابا رو قبول کرد....
آرمین اومد دنبالم و برگشتیم خونه اما دلم هنوز خونه مامان بود
نمیدونستم میتونن سعید رو توجیح کنن یا نه
اگه سعید خودسر میرفت خواستگاری خیلی بد میشد
و اگه جواب رد بهش میدادن بدتر ارزشمون میرفت زیر سوال.
دلم میخواست قضیه رو به آرمین بگم ولی از عکس العملش میترسیدم...
از اینکه بهم بخنده و مسخرم کنه
سعی کردم فعلا به این موضوع فکر نکنم.
آرمین مدام از منشی جدیدش تعریف میکرد و میگفت خوب شد استخدامش کردم، خیلی دختر خوبیه..
از تعریف کردنش حالم یه جوری شد...
یهو بهش گفتم قیافش چطوره؟
آرمین با تعجب گفت چیکار به قیافش داری..؟
من دارم از نحوه کار کردنش میگم
گفتم همینجوری پرسیدم،
میخواستم ببینم قیافش زشت نباشه یه موقع مریضات فرار کنن
خندید و گفت نه اتفاقا قیافش خیلی خوب و به روزه...
اصلا بهش نمیخوره روستایی باشه! صورتش کلا عملیه و مشخصه چقدر دستکاریش کرده..
خلاصه به درد کار من میخوره.
با حرف های آرمین دلم لرزید
من فکر میکردم یه دختر ساده روستاییه... نه یه دختر مدرن شهری..!
فردا باید یه سر برم مطب و از نزدیک ببینمش و خیالم راحت باشه کاری به زندگیم نداشته باشه
آرمین شامش رو که خورد رفت تو اتاق مطالعه اش
منم فرصت و مناسب دیدم زنگ زدم خونه بابام،
با اولین بوق مامان جواب داد،
گفتم چی شد؟ از خر شیطون اومد پایین؟
گفت آره بابات باهاش حرف زده فعلا بیخیال شده ولی میگه پس لااقل یه زن دیگه برام پیدا کنید
سریع دختر طلعت خانم، همسایه خونه بابام به ذهنم اومد..
دختر خوشگلیه، دانشجوی سال اول موسیقی بود و وضع و اوضاع زندگیشون متوسط بود و به خانواده بابام میخورد
واسه همین به مامان پیشنهاد دادم برن خواستگاریش
مامانم رفت تو فکر، گفت همچین بد فکریم نیست، ولی اول باید به سعید بگم.. شاید مورد پسندش نباشه یه وقت...