2777
2789
عنوان

شیوا

5718 بازدید | 44 پست

سلوم بر و بچ این داستان یکی از مارجعین مراکز قضائی هستش که ماله قبل کروناعه : ما از ایشون خواستیم که داستانشونو بگن


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_اول


سلام اسم من شیواست

میخوام داستان زندگی پر فراز و نشیبمو براتون بگم،

تو یه خانواده پنج نفره به دنیا اومدم، من بچه آخر و به قولی ته تغاری بودم، قبل من دوتا داداشام بودن که هم شیر بودن و فقط یک سال باهم تفاوت سنی داشتن

منم ۲۳ سالم بود، از سن ۱۸ سالگی بخاطر بر و رویی که داشتم خواستگارای زیادی برام میومد ولی هرکدومو به یه دلیلی رد میکردم...

بابامم مخالف ازدواج من بود میگفت سنت کمه بهتره بشینی درستو بخونی

یه جورایی روشن فکر بود اما من واقعا به درس خوندن علاقه نداشتم و همیشه خدا نمره هام افتضاح میشد...

نه اینکه باهوش نباشما.. کلا درس نمیخوندم، به زور خودمو به ده میرسوندم

از درس و مدرسه متنفر بودم... بیشتر دلم میخواست ازدواج کنم ولی اون کیس مناسبم پیدا نمیشد که تمام معیارهای منو داشته باشه

بعد از اینکه دیپلم گرفتم دیگه درسمو ادامه ندادم و نشستم ور دل مامانم...

بعد یه مدت زن داییم منو برای داداشش که از قضا دکتر عمومی بود خواستگاری کرد

من همون اول بهشون گفتم من بی سواد چه به دکتر...

اما زن داییم گفت داداشش فقط خوشگلی و پاکی براش مهمه و دوست نداره زنش درس بخونه میخواد خونه دار باشه

من و مامان از خوشحالی تو پوست خودمون نمیگنجیدیم

شبی که اومد خواستگاریم انگار تمام آرزوهام یجا براورده شده بود

یه پسر خوشتیپ و صد البته پولدار...

وقتی رفتیم تو اتاق و با هم حرف زدیم انقد قشنگ حرف میزد که مجذوبش شده بودم

تمام حرفایی که آماده کرده بودم یادم رفته بود فقط گفتم من صداقت از همه چیز برام مهم تره

اونم لبخندی زد و گفت حله

وقتی از اتاق اومدیم بیرون، لبخند رضایتو که رو لبام دیدن همه شروع کردن دست زدن و همون شب یه انگشتر نشون خیلی قشنگی دستم کردن

اسم داماد آرمین بود، دوتا خواهر  و یه برادر که ازدواج کرده بودند اما دوتا خواهراش از من کوچیکتر بودن و مجرد،

مادر و پدر خوش برخوردی داشت...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بعد از شب خواستگاری رفتیم آزمایش و یه مراسم کوچیک نامزدی هم برام گرفتن

که فقط خانواده خودشون و ما بودیم.

روزها میگذشت و من بیشتر به آرمین علاقه مند میشدم،

آرمین هر روز بعد از کارش میومد دنبالم و میرفتیم گشت و گذار،

روزهای خوش نامزدی خیلی زود گذشت.

دقیقا شش ماه از نامزدیمون گذشته بود که یه شب مادر و پدر آرمین اومدن و گفتن میخواییم زودتر براشون مراسم عروسی بگیریم اگه شما راضی باشید زودتر برن سر خونه زندگیشون

پدرم گفت آره درست نیست بیشتر از این نامزدیشون طول بکشه.

مامان بعد از اون شب، استرس جهیزیه ناتکمیل منو گرفت و تو تب و تاب خرید بود

به منم گیر میداد باهاش برم و خودم وسایلمو انتخاب کنم

ما وضع مالیمون متوسط بود، بابام یه فروشگاه مواد غذایی داشت که داداشامم اونجا مشغول بودن،

دلم نمیخواست وسایل گرون و به قول معروف مارک بگیرم که بابام بره زیر بار قرض، همین شد که تمام جهیزیمو ساده انتخاب کردم و بعد از تکمیل خریدمون رفتیم وسایلمو تو خونه ای که آرمین به تازگی خریده بود چیدیم،

یه خونه دویست متری با سه خواب، واحد ما طبقه هفتم یه برج خیلی بزرگ و شیک بود

من اونجور جایی رو تو خوابمم ندیده بودم، اما قرار بود خیلی زود اونجا زندگی کنم!

بعد از چیدن وسایل که تموم شد آرمین گفت دیگه تا عروسی اونجا نمیتونم برم چون یه سوپرایز برام داره، منم دل تو دلم نبود زودتر روز عروسی از راه برسه..

من و آرمین درگیر خرید عروسی بودیم و وقت سر خاروندن نداشتیم

وقتی رفتیم لباس عروس انتخاب کنیم خواهراشم اومدن و کلی نظر دادن و در آخر یه لباس مروارید کاری شده خریدیم که خیلیم بهم میومد.

هر روز که به عروسی نزدیک میشدیم، من بیشتر ذوق زندگی مشترک رو داشتم و دلم میخواست زودتر با آرمین برم زیر یه سقف...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مراسم عروسی رو تو یه باغ خیلی بزرگ گرفتیم

همه چی همونجور که میخوام پیش میرفت

کل خرج عروسی افتاد گردن خانواده آرمین، نذاشتن یه قرون بابام دستشو تو جیبش کنه

تو عروسی، خواهر کوچیک های آرمین و زن داداشش ساقدوشم شدن و کلی باهم عکس انداختیم


دختر و پسر خواهرشوهر بزرگمم که دوقلو بودن لباس عروس و دوماد پوشیده بودن و از کنارمون جم نمیخوردن، انگار یه نسخه از ما کوچیکتر بودن

فامیلای آرمین همه با حسرت نگاهمون میکردن و دخترای جوونشون به چشم قاتل خونی بهم زل زده بودن انگار که آرمین رو از دستشون قاپیدم


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

#قسمت_دوم



از نگاهاشون حس غرور و بزرگی بهم دست میداد و خودمو بیشتر آویزون آرمین میکردم تا حرص اونا رو دربیارم

بعد صرف شام همه ریختن وسط  و رقصیدن

واسه فامیلام تعجب برانگیز بود... اخه ما رسم نداشتیم عروسیمون انقد پر سر و صدا شه، یه سری اعتقادات خودمونو داشتیم

ولی اونا به خواست آرمین اومده بودن داخل و از دست ما کاری برنمیومد

اقوام ما هم یکی پس از دیگری میرفتن...

انگار از این جو خوششون نیومده بود

مامان هم هرچی ایما و اشاره بهم میکرد خودمو به نفهمیدن زده بودم، نمیخواستم شب عروسیمون تو ذوق آرمین بزنم

بعد از اینکه جوونا   انرژیشون تخلیه شد، همه نشستن و نوبت بریدن کیک و دادن کادوها شد.

خانواده آرمین یه ماشین مزدا3 به من دادن، به آرمینم یه تیکه زمین..

همه دست و سوت میزدن

وقتی نوبت به هدیه خانواده من شد خیلی خجالت کشیدم

یه سرویس ظریف به من دادن، یه سکه هم به آرمین...

همه یه پوزخند رو لباشون بود..

دلم میخواست عروسی زودتر تموم میشد... کم مونده بود اشکم دربیاد که آرمین دستمو گرفت و گفت آروم باش.. چرا انقد گر گرفتی؟

گفتم چیزی نیست.. میشه زودتر بریم؟

خندید و گفت کجا؟ مثله اینکه تو بیشتر از من عجله داریا!!

یه نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم منظورم چیز دیگه ای بود...از پوزخند فامیلاتون ناراحتم...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بعد از اینکه مراسم تموم شد رفتیم سوار ماشین شدیم

آرمین همه رو پیچوند و رفتیم خیابون گردی

گفت اخیش راحت شدم عجب کنه ای بودن، اگه اینطوری فرار نمیکردم تا صبح دنبالمون بودن

گفتم ولی ما با خانواده هامون خداحافظی نکردیما این درست نیست

گفت نترس فردا آفتاب نزده اونا در خونه ان

منم سری تکون دادم و به سمت خونه رفتیم. وقتی نزدیک برج شدیم ماشین بابام و پدر آرمینو دیدیم، ترمز زدیم

مامان اینا پیاده شدن و گفت دختر بی معرفت میخواستی بی خداحافظی بری...؟

مامانمو بغل کردم و کلی گریه کردم که آرمین به زور جدامون کرد و قول داد هر وقت بخوام ببرتم خونه بابام

هرچقدر من و آرمین اصرار کردیم هیچکدومشون بالا نیومدن و رفتن خونه هاشون

دل تو دلم نبود که زودتر بریم بالا واحد خودمون ببینم سوپرایز آرمین چیه...

آرمین دنباله لباس عروسمو گرفته بود و کمک کرد از آسانسور بیرون بیام

وقتی در خونه رو باز کرد گفت چشاتو ببند هر وقت گفتم باز کن...

چشمامو بستم و دستمو گرفتم به دیوار و رفتم داخل،

به نظرم وسطای سالن بودیم که آرمین گفت چشماتو باز کن

وقتی چشمامو باز کردم از فضای شاعرانه ای که آرمین ساخته بود خیلی خوشم اومد

جای جای سالن پر شمع بود و گل پر پر شده...

یه حس و حال خوشی اومد سراغم... شمع هارو دنبال کردم که رسیدم به اتاق خواب

درو که باز کردم یه عالمه بادکنک قرمز هجوم آوردن طرفم

رو تخت یه جعبه قلب مانند بزرگی خودنمایی میکرد

رفتم طرفشو درشو برداشتم پر از گل بود و یه انگشتر وسطش قرار داشت

وقتی دستم کردم حسابی به انگشتای کشیده سفیدم میومد

صدای آرمین از پشت سرم اومد که گفت خوشت اومد چطور بود سوپرایزم؟

بلند شدم و بغلش کردم و گفتم واقعا عالی بود مرسی بهتر از این نمیشد...

اون شب بهترین شب زندگیم شد و احساس خوشبختی کل وجودمو پر کرده بود....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صبح مامان با یه سینی پر از چیزای مقوی اومد خونمون

وقتی از اوضاع پرسید یکم خجالت کشیدم و گفتم خوبم..

مامان زودی رفت  و به قول خودش مزاحم اولین صبح مشترکمون نشد

شکمم از گرسنگی مالش میرفت اما آرمین همچنان خواب بود و هر چی منتظرش موندم بیدار شه باهم صبحونه بخوریم نشد

منم یکم کاچی برای خودم ریختم تو ظرف و شروع کردم خوردن

اولین لقمه رو هنوز قورت نداده بودم که با صدای آرمین از جا پریدم

گفت خانم بی احساس بد نیست منتظر شوهرت بشینی باهم صبحونه بخوریما

گفتم بخدا خیلی گشنم بود...

خندید و گفت بس که شکمویی

یه نگاه به ظرف صبحونه انداخت و سوتی کشید و گفت چه کرده مادر زن جان، چرا نموند پس؟

گفتم هرچی اصرار کردم نموند و رفت.

آرمین که دید من تحمل ندارم حموم نرفت و شروع کردیم صبحونه خوردن،

آرمین پشت سر هم واسم لقمه میگرفت و میذاشت دهنم

منم از این رفتارش خیلی خوشم میومد و احساس میکردم  بیش از حد بهم اهمیت میداد و بهم عشق میورزید

تمام رفتاراش خاص بود و منو مجذوب خودش کرده بود.

بعد صبحونه آرمین رفت حموم،

صدای آیفون اومد زودی رفتم ببینم کیه....

دیدم خواهرای آرمین هستن

تو دلم گفتم اینا دیگه اول صبحی اینجا چی میخوان..؟


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_سوم


آیفونو زدم و رفتم تند تند لباسمو عوض کردم،

در واحد و که باز کردم اونا کل کشون اومدن داخل

خواهر بزرگ آرمین همون زن داییم یه جعبه بزرگی دستش بود که داد دستم و گفت اینو مامان فرستاده برات برای جشن امروز.

با تعجب گفتم جشن چی؟

گفت دختر هنوز خوابیا... خب معلومه جشن پاتختی دیگه

آهانی گفتم و جعبه رو از دستش گرفتم، داخل جعبه یه لباس سبز رنگ بود

دخترا اصرار داشتن زودتر بپوشمش، رفتم تو اتاق و لباسو پوشیدم، جلوی آینه خودمو برانداز کردم... واقعا بهم میومد و سلیقه مامان آرمینو تحسین کردم

به محض این که رفتم بیرون دخترا هورا کشیدن و گفتن حسابی بهت میاد....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آرمین که از حموم اومد بیرون خواهراشو که دید خوشحال شد و بهشون خوش آمد گفت

نگاش که به من افتاد گفت یا خدا این حور و پری از کجا پیداش شده؟ چه لباس نازی از کجا آوردی؟  

گفتم خواهرات زحمت کشیدن واسه جشن امروز برام آوردن.

آرمین ازشون تشکری کرد و رفت لباسشو بپوشه.

جشن امروز قرار بود خونه پدر آرمین برگزار بشه

زن داییم گفت اگه بخوای من موهاتو یکم مدل میدم دخترا هم آرایشت میکنن

منم قبول کردم،

واسه نهار آرمین زنگ زد پیتزا آوردن، بعد از اینکه خوردیم رفتیم تو اتاق که آماده شیم

موهامو فر ریز کردن و دخترا یه آرایش لایت کردن برام که حسابی به لباس سبزم میومد

وقتی کارمون تموم شد راه افتادیم سمت خونه پدر آرمین

دخترا با ماشین زن داییم رفتن منم با آرمین.

وقتی رسیدیم مادرشوهرم دم در سالن برام اسفند دود میکرد و میگفت عروس خوشگلمو چشم نزنن یه موقع..

آرمینم از حرف مادرش ذوق میکرد

مهمونا فقط اقوام درجه یکشون بودن که کم کم میومدن

مامان اینا هم بالاخره اومدن

بعد از اینکه همه مهمونا اومدن پذیرایی شروع شد و من صدر مجلس کنار مادرشوهرم و مادرم نشسته بودم و همه بهم تبریک میگفتن

مردونه هم نداشتن، آرمین و پدرش و داداششم طبقه بالا بودن که مزاحم مجلس زنونه ما نشن

مادرشوهرم مدام ازم تعریف میکرد و منو به خودش میچسبوند

احساس میکردم جاریم از این حرکت مادرشوهرم خوشش نمیاد و یه جوری بهم حسادت میکنه

رفتاراش یجوری بود، زیاد باهام دمخور نمیشد و همیشه باهام کوتاه حرف میزد، مدل نگاه کردنش بهم از بالا به پایین بود

یه جوری مغرور بود که هرکی ندونه فکر میکنه حالا از چه خانواده خفنی به دنیا اومده..! تو یه خانواده روستایی بزرگ شده بود و من از همه لحاظ ازش سر تر بودم جز تحصیلاتش

با داداش آرمین تو دانشگاه آشنا شده بودن و اینکه اوایل خانواده آرمین به ازدواجشون رضایت نداشتن و قبول نمیکردن این عروسشون بشه ولی انقدر آرین داداش آرمین به خانوادش اصرار میکنه تا بالاخره قبول میکنن و میرن روستا خواستگاریش....


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بعد از اینکه جشن پاتختی تموم شد ماهم برگشتیم خونه.

روزها از پی هم میگذشتن و من از زندگی مشترکم لذت میبردم

هر چیزی میخواستم آرمین برام فراهم میکرد و هیچ کمبودی نداشتم.

آرمین حسابی سرش شلوغ بود علاوه بر اینکه روزا بیمارستان بود شبا درس میخوند واسه ادامه تحصیلش

منم گاهی اوقات که حوصلم سر میرفت میرفتم خونه مادرشوهرم و خودمو با دخترا سرگرم میکردم

اونا هم از من خوششون میومد باهام گرم میگرفتن

یه روز عصر تازه آرمین برگشته بود خونه که جاریم اومد خونمون و گفت با آرمین کار داره

تعجب کرده بودم و نمیدونستم درخواستش چیه!

تا اینکه بالاخره زبون باز کرد و به آرمین گفت خواهرش واسه دانشگاه اومده تهران دلش میخواد در کنار درس خوندن سرکارم بره

و از آرمین خواست سرشو جایی گرم کنه

آرمینم گفت اتفاقا واسه مطبش دنبال منشی میگرده و چی بهتر از اینکه یه آشنا بیاد که بهش اعتمادم داشته باشه

جاریم در حالی که لبخند رضایت رو لباش بود بلند شد که بره

هر چی من و آرمین بهش اصرار کردیم که بمونه قبول نکرد و گفت بچه ها خونه تنهان باید بره

وقتی رفت به آرمین گفتم چرا ندیده و نشناخته قبول کردی؟

ما خودشو میشناسیم خواهرشو که نمیشناسیم نمیدونیم چجور آدمیه... نباید ندیده قبول میکردی

اگه فردا برات دردسر شد چی؟

گفت شیوا چی میگی من خانوادشو دیدم میشناسم آدمای خوب و ساده ای هستن

گفتم آدم با دو تا برخورد که نمیتونه یکی رو بشناسه

گفت حالا امتحانی بزار چند روز بیاد اگه دیدم آدم درستی نیست ردش میکنم بره خوبه؟!

منم دیدم آرمین بی راه نمیگه سری تکون دادم و چیزی نگفتم


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_چهارم


ولی تو دلم آشوب بود یه حس بدی داشتم

احساس میکردم جاریم خودش یکم مرموزه و حسود اگه خواهرشم مثه خودش باشه شاید به زندگیم لطمه بزنه

کاشکی میشد به آرمین بفهمونم دلم نمیخواد منشیش یه زن باشه

ولی از گفتن این حرف به آرمین عاجز بودم

چون اگه بهش چنین حرفی میزدم قطعا میگفت لابد بهم اعتماد نداری...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بعد از سه روز آرمین گفت امروز خواهر جاریم رفته مطبش و از امروز کارشو شروع کرده

گفت دختر زرنگ و باهوشیه به درد کارم میخوره

از تعریف آرمین یکم حس حسادت بهم دست داد ولی سعی کردم حساس نشم که باعث اختلافمون نشه.

نزدیک غروب مامان زنگ زد خونمون، صداش میلرزید

گفت میشه زود بیای خونمون؟

من که ترسیده بودم گفتم بابا چیزیش شده؟؟

گفت نه کسی چیزیش نشده فقط اگه میتونی زود بیا...

سریع زنگ زدم به آرمین و بهش خبر دادم که میرم خونه بابام و بعدش زود آماده شدم و رفتم خونه بابام.

وقتی رفتم تو، داداش سعیدم دست به سرش گرفته بود تکیه داده بود به دیوار

مامانمم یه گوشه نشسته بود و ریز ریز گریه میکرد

رفتم کنارش بغلش کردم گفتم چی شده؟ شما که منو نصف عمر کردین...

گفت از داداشت بپرس.. یه کاره بلند شده میگه فردا بریم خواستگاری خواهر آرمین..!

با صدای بلندی گفتم چیییی؟!

داداش سعید عصبی بلند شد و گفت چرا تعجب کردی؟ مگه چی کم دارم؟ چون اونا پولدارترن اوف داره که بریم خواستگاریشون..؟

گفتم اونا توقعشون بالاس داداش من فکر نکنم قبولت کنن...

عصبی گفت چطور تو رو قبول کردن و اومدن و خواستگاریت؟

مامان گفت خواهرت چون یکم بر و رو داره اومدن خواستگاریش وگرنه ما کجا و اونا کجا...!

سعید گفت من این حرفا حالیم نمیشه... فردا باهام میایین بریم خواستگاریش وگرنه تنها میرم آبروتون میره، خود دانی...

گفتم سعید داداش گلم آخه چرا میخوای خودتو خوار و خفیف کنی..؟ بخدا اونا دختر بهت نمیدن بدتر خودمون کوچیک میشیم

گفت بس کن انقد منو دست کم نگیر... شاید دختره از من خوشش بیاد

بعد عصبی رفت گلدونای تو طاقچه رو زد تو دیوار و خورد و خاکشیر شدن

مامان داشت با صدای بلند نفرینش میکرد

بعدش که سعید رفت بیرون گفتم مامان تو رو خدا به حرفش گوش نکنید بریدا... کنف میشیم مطمئنم اونا قبول نمیکنن

مامان گفت معلومه که ما باهاش نمیریم ولی اگه کله شق بازی دراورد خودش رفت چی؟  

گفتم با بابا صحبت کن بزار متقاعدش کنه، شاید حرف بابا رو قبول کرد....


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آرمین اومد دنبالم و برگشتیم خونه اما دلم هنوز خونه مامان بود

نمیدونستم میتونن سعید رو توجیح کنن یا نه

اگه سعید خودسر میرفت خواستگاری خیلی بد میشد

و اگه جواب رد بهش میدادن بدتر ارزشمون میرفت زیر سوال.

دلم میخواست قضیه رو به آرمین بگم ولی از عکس العملش میترسیدم...

از اینکه بهم بخنده و مسخرم کنه

سعی کردم فعلا به این موضوع فکر نکنم.

آرمین مدام از منشی جدیدش تعریف میکرد و میگفت خوب شد استخدامش کردم، خیلی دختر خوبیه..

از تعریف کردنش حالم یه جوری شد...

یهو بهش گفتم قیافش چطوره؟

آرمین با تعجب گفت چیکار به قیافش داری..؟

من دارم از نحوه کار کردنش میگم

گفتم همینجوری پرسیدم،

میخواستم ببینم قیافش زشت نباشه یه موقع مریضات فرار کنن

خندید و گفت نه اتفاقا قیافش خیلی خوب و به روزه...

اصلا بهش نمیخوره روستایی باشه! صورتش کلا عملیه و مشخصه چقدر دستکاریش کرده..

خلاصه به درد کار من میخوره.

با حرف های آرمین دلم لرزید

من فکر میکردم یه دختر ساده روستاییه... نه یه دختر مدرن شهری..!

فردا باید یه سر برم مطب و از نزدیک ببینمش و خیالم راحت باشه کاری به زندگیم نداشته باشه

آرمین شامش رو که خورد رفت تو اتاق مطالعه اش

منم فرصت و مناسب دیدم زنگ زدم خونه بابام،

با اولین بوق مامان جواب داد،

گفتم چی شد؟ از خر شیطون اومد پایین؟

گفت آره بابات باهاش حرف زده فعلا بیخیال شده ولی میگه پس لااقل یه زن دیگه برام پیدا کنید

سریع دختر طلعت خانم، همسایه خونه بابام به ذهنم اومد..

دختر خوشگلیه، دانشجوی سال اول موسیقی بود و وضع و اوضاع زندگیشون متوسط بود و به خانواده بابام میخورد

واسه همین به مامان پیشنهاد دادم برن خواستگاریش

مامانم رفت تو فکر، گفت همچین بد فکریم نیست، ولی اول باید به سعید بگم.. شاید مورد پسندش نباشه یه وقت...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجم


قرار شد مامان اول با سعید حرف بزنه بعد اگه قبول کرد زنگ بزنه خونه طلعت خانم

منم شوق خواستگاری سعید و داشتم....فردا صبح زود آرمین رفت بیمارستان.

آدرس مطب رو از رو کارتش یادداشت کردم که عصر برم

تا عصر دل تو دلم نبود و استرس داشتم

نمیدونم قراره با چه آدمی روبه رو شم...

ساعت نزدیک پنج بود که آماده شدم و با تاکسی به آدرس مورد نظر رفتم

دم مطب پیاده شدم، سعی کردم تمام اعتماد به نفسمو جمع کنم و با غرور برم داخل.

وقتی وارد مطب شدم یه دختر با موهای لایت که نصفش از روسری بیرون ریخته بود و با بینی عملی و لبای پروتزی که یه رژ جیغ قرمز هم زده بود پشت میز خودنمایی میکرد...

رفتم جلو سلام کردم،

یه نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه جواب سلاممو بده گفت بفرمایید نوبت میخواستید؟

گفتم نه... آقای دکتر اومدن؟

گفت بله تو اتاقشون هستن شما؟

با غرور گفتم من همسرشون هستم

هول شده از جاش بلند شد و گفت ببخشید نشناختمتون بفرمایید داخل...

منم جوابشو ندادم و رفتم سمت اتاق

آرمین به محض دیدنم از جاش بلند شد و گفت وای چه سوپرایز خوبی... ای کلک آدرس اینجا رو از کجا فهمیدی؟

گفتم ما اینیم دیگه...

از عمد با صدای بلند میخندیدم که صدام بره بیرون و منشیه بدونه ما چقد باهم خوبیم و خیال برش نداره بیاد زندگیمو خراب کنه.

یکم که نشستم مطب شلوغ شد و بیمارا میومدن داخل

منم دیدم حوصلم سر میره گفتم یه سر میرم خونه بابام، کارت تموم شد بیا اونجا دنبالم.

بعدش بدون خداحافظی از منشی از مطب زدم بیرون.

سر راه یکم شیرینی و خرت و پرت خریدم و رفتم خونه بابام،

مامانم وقتی منو با اون همه خرید دید چشماش برق زد و گفت چرا خودتو انداختی تو خرج دختر...؟

گفتم این حرفا رو ول کن، بگو ببینم با سعید حرف زدی؟

قبول کرد بریم خواستگاری دختر طلعت خانوم؟

مامان خندید و گفت آره از خداشم باشه دختر به اون خوشگلی، چرا از اول به فکر خودم نرسید...

حالا امشب میخوام به خونشون زنگ بزنم، انشالله که قبول کنن بریم...

گفتم نترس حتما قبول میکنن،

کی از سعید براشون بهتر....؟


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شب که آرمین اومد مامان اصرار کرد که واسه شام بمونیم

آرمین هم از خدا خواسته قبول کرد، اخه آرمین عاشق مهمون و مهمونی بود، از شلوغی خوشش میومد

همیشه میگفت من چهار تا بچه میخوام

منم به شوخی بهش میگفتم مگه میخوایم کارخونه جوجه کشی راه بندازیم...

مامان واسه شام ماکارونی درست کرد،

بعد از اینکه بابا و داداشام اومدن شامو خوردیم

مردها تو حال نشسته بودن حرف میزدن که من و مامان رفتیم تو اتاق

مامان تلفن بی سیم دستش بود، هی این طرف و اون طرف میرفت و گفت حالا چجور باید مسئله خواستگاری رو مطرح کنم..؟

گفتم بعد از اینکه احوال پرسی کردی یه راست برو سر اصل مطلب..

مامان بی تجربه من با استرس زیاد زنگ زد خونه طلعت خانم،

وقتی داشت میگفت واسه امر خیر میخوایم مزاحمتون بشیم... به وضوح عرق رو پیشونیش مشخص میشد که چقدر تنش داشت

وقتی مامان تلفن رو گذاشت نفس راحتی کشید و گفت بالاخره گفتم راحت شدم...

من بی صبرانه پرسیدم خب مامان چی شد؟ چی گفت؟

گفت قبول کردن که بریم فردا شب، توام میای؟

گفتم اره مامان مگه میشه تک خواهر داماد باشم و نیام..؟

من و مامان همدیگرو بغل کردیم و شاد و سرحال رفتیم بیرون

وقتی رفتم تو هال با صدای بلند گفتم سعید خان مژده بده که فردا شب میخوایم برات بریم خواستگاری..

سعید بلند شد و ذوق زده پرسید قبول کردن..؟؟

گفتم اره مامان الان زنگ زد اجازه گرفت واسه فردا شب..

سعید بشکنی تو هوا زد و یه قر ریزی رفت و سوت کشید

آرمینم واسش دست میزد و میخندید

مامان گفت کاشکی فردا میرفتیم یه انگشتر نشونی میخریدیم، شاید فرداشب قبول کردن.. یه وقت زشت نباشه دست خالی بریم

آرمین گفت یه طلا فروشی مال دوستش هست که اگه بریم اونجا بخاطر آرمین بهمون تخفیف میده

مامانم ادرسشو برداشت که فردا با هم بریم.

ساعت ۱۲ بود که آرمین بالاخره از جمع مردونه دل کند و راضی شد بریم خونه....صبح زود بلند شدم و واسه آرمین یه صبحونه پر و پیمون تدارک دیدم

آرمین با دیدن صبحونه تعجب کرد و گفت چی شده شما یه صبح از خواب نازتون زدین و به ما صبحونه دادین؟!

گفتم خواستم یه صبح با شما صبحونه بخورم

اهان کشداری گفت و شروع کرد به خوردن صبحونه

وقتی سیر شد بلند شد که بره

باز برگشت سمت من و گفت راستشو بگو چی میخوای؟

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_ششم


منم خندیدم و گفتم ببین یه بار خواستم بی دلیل بهت محبت کنم نمیزاری که!!

گفتم امروز میخواییم با مامان بریم طلافروشی دوستت،

گفتم کارتتو بدی منم یه انگشتر واسه خودم بخرم

گفت پس قضیه صبحونه اینه...!

رفت کارتشو آورد برام و گفت بیا فقط ورشکستم نکن خواهشا..

بعد از اینکه آرمین رفت تند تند ظرفای صبحونه رو شستم و آماده شدم با تاکسی رفتم طرف خونه بابام.

مامان آماده دم در ایستاده بود، براش دست تکون دادم و سوار شد

گفتم مامان میخوای انگشتر چقدری براش بخری؟

گفت والا سعید چندرغاز بهم داده فکر کرده زمان شاهه که با دو قرون طلا بهم بدن، باقیشو از بابات گرفتم حالا بریم ببینیم قیمت ها چجوره...

خدا کنه پولم به یه نشون درست و حسابی برسه که رو سفید بشیم.

دم طلافروشی پیاده شدیم و رفتیم داخل،

معلوم بود طلافروشی معروفی بود چون خیلی شلوغ بود

ویترین هارو که نگاه کردم چشمام از دیدن اون همه طلای زیبا برق میزد، دلم همشو میخواست بس که زیبا و بی نظیر بودن

یه انگشتر ظریف خوشگل برای نشون خریدیم خداروشکر..

مامان به اندازه کافی پول همراهش بود وگرنه مجبور میشدم باقیشو از کارت آرمین بکشم..

برای خودمم یه انگشتر ساده با تک نگین سبز زمردی برداشتم، از خریدمون راضی بودم.

مامان نگاهش مدام پی انگشترم بود و میگفت خداروشکر شوهرت داره و حسرت چیزی به دلت نمیمونه..

دلم برای مامان سوخت، اون همیشه تو حسرت خواسته هاش بود

بهش گفتم قابل تورو نداره مامان میخوای بدمش به تو؟

گفت نه دخترم برات خوشحالم که خوشبختی، خداکنه که زندگیت دوام داشته باشه، قدر شوهرتو بدون....


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شب همگی آماده و آراسته رفتیم خونه طلعت خانوم.

آرمین هم حسابی به خودش رسیده بود و اومده بود که تو مراسم شرکت کنه،

به قول خودش تک داماد خانواده بود و حضورش واجب..

خونه طلعت خانم مثل خونه بابام ساده بود، همگی تو هال نشسته بودیم.

شوهر طلعت خانم چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود و خودش و تک دخترش تنها زندگی میکردن، الانم عمه بزرگشون به عنوان بزرگتر اومده بود تو مجلس  و حسابی عصا قورت داده نشسته بود.. انگار ارث باباشو بالا کشیده بودیم، بس که با چهره عبوس نگاهش به دیوار بود.

وقتی الهه با سینی چایی اومد، هممون بهش خیره شدیم

الحق که دختر خوشگل و نجیبی بود، صورتش دست نخورده بود و معلوم بود تا حالا آرایشگاه هم نرفته...

سعیدم ریز ریز نگاهش میکرد و یه لبخند ژکوند رو لباش بود

میدونستم الان قند تو دلش آب میکنن و حسابی از انتخاب ما راضیه.

قرار شد الهه و سعید برن حرف بزنن، ما هم مشغول گوش کردن به پند و اندرز عمه بزرگه بودیم

مرتب میگفت این دختر یتیمه، حقشه خوشبخت شه، اگه قسمت هم شدن از گل نازکتر بهش نگید..

مامانم قول داد الهه رو مثل من دوست داشته باشه و نگه بالا چشمش ابروعه.

الهه و سعید با لبای خندون برگشتن، سعید لوتی وار گفت بزنید دست قشنگه رو....

من و مامان کل کشیدیم و بقیه دست زدن

مامان سریع انگشتر نشون رو از کیفش دراورد و دست الهه کرد

طلعت خانم باز شیرینی بهمون تعارف کرد

معلوم بود اونا هم از این وصلت راضی به نظر میان

اخر شب بود که همه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه بابام.

آرمین گفت خیلی خستم جمع کن بریم.

منم زود وسایلمو برداشتم و با آرمین راهی خونه شدیم.

آرمین از شدت خستگی چشماش قرمز بود، همینکه به خونه رسیدیم سرش رو بالش نرسیده خوابش برد.. من اما از خوشحالی خوابم نمیبرد، رفتم تلوزیون و روشن کردم و نشستم جلوش کهیهو دیدم موبایل آرمین زنگ خورد

تا وقتی من رسیدم قطع شد..با خودم گفتم این وقت شب کی میتونه باشه؟!خواستم برگردم که باز موبایلش زنگ خورد، ایندفعه زود گوشی رو برداشتم،

با صدای زنونه ای که اومد انگار آب یخ روم خالی کردن .همونطور که صدام میلرزید گفتم شما؟ اونم انگار هول شد و گفت ببخشید با آقای دکتر کار داشتم، میخواستم بگم من فردا باید برگردم روستا، مادرم حالش خوب نیست، میخواستم مرخصی یک روزه برام رد کنن بهش گفتم باشه به دکتر میگم خداحافظ

بعد از اینکه قطع کردم با خودم گفتم اخه این ساعت مال زنگ زنگ زدنه؟ زنیکه نفهم با خودش نمیگه شاید اینا خواب باشن من مزاحم نشم!!احساس میکردم دروغ گفت مرخصی نمیخواست کاره دیگه ای داشت...

چون اگه واقعا مرخصی میخواست میتونست پیام بده، آرمین صبح میخونه

معنی نداشت نصفه شب زنگ بزنه به گوشیش..با خودم کلنجار میرفتم..هزار و یک دلیل برا خودم میاوردم که شاید خودمو توجیح کنم ولی بهش شک داشتم..حتی به آرمین هم بدگمان شده بودم، معلوم نبود چطور باهاش رفتار کرده که به خودش اجازه داده این وقت شب بهش زنگ بزنه!

با اعصابی داغون خوابیدم،

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_هفتم


فردا صبح زودتر از خواب بیدار شدم که هم صبحونه آرمین و بدم هم قضیه تماس دیشبو بدونم

وقتی آرمین اومد تو آشپزخونه گفت بازم که شاهکار کردی، ایندفعه چی میخوای؟

کلافه گفتم هیچی نمیخوام بشین صبحونتو بخور..

با اوقاتی تلخ دو لقمه خوردم و دووم نیاوردم و گفتم آرمین دیشب ساعت یک شب منشیت زنگ زد و گفت براش مرخصی رد کنی...

آرمین خیلی ریلکس صبحونشو میخورد و گفت باشه ممنون که گفتی..

با تعجب نگاهش کردم و گفتم یعنی عجیب نیست؟

گفت چی؟

گفتم اینکه نصف شب زنگ زده واسه گرفتن مرخصی..!

گفت چه بدونم لابد ازم حساب میبره خواسته صبح نگه، زودتر بگه..

احساس کردم آرمین پکر شد، منم دیگه بحث رو ادامه ندادم..

نمیخواستم بحث به جاهای باریک بکشه...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روزها میگذشت و آرمین داشت مدرک تخصصشو میگرفت

تازگیا زیاد بهم گیر میداد میگفت برو واسه گواهینامه ثبت نام کن خیلی زشته ماشین داری ولی گواهینامه نداری و ماشین روندن بلد نیستی..

منم یکم ترس داشتم از پشت فرمون نشستن ولی دلمو زدم به دریا و رفتم ثبت نام کردم تا آرمین انقدر بهم گوشزد نکنه

بعد سه بار رد شدن بالاخره قبول شدم و گواهیناممو گرفتم

بعضی شبا آرمین منو میبرد جاهای خلوت و ماشین و دستم میداد تقریا راه افتاده بودم و بعضی روزا که آرمین تا دیر وقت مطب بود میرفتم خونه بابام

سعید و الهه به تازگی عقد کرده بودن و قرار بود پنج ماه دیگه عروسی کنن.

مامان میگفت زودتر حامله شو تا جای پات محکم شه خونه شوهرت

اما من هنوز آمادگی مادر شدن نداشتم

احساس میکردم آرمین باهام غریبی میکنه..

شبا ازم دوری میکرد یا اونقد خودشو تو کار غرق میکرد که وقتی برای با من بودن نداشته باشه  

تمام سردی هاشو من نفهم گذاشته بودم پای درس و کارش و میگفتم خسته اس نمیتونه...

غافل از اینکه من سرمو کرده بودم زیر برف...

امشب مامان واسه شام دعوتمون کرده بود اما آرمین گفت کار داره و نمیتونه بیاد منم با ماشین خودم رفتم، وقتی رسیدم خونه بابام هر کس مشغول کاری بود

الهه داشت سالادها رو تو ظرف میچید، بهش گفتم کمک نمیخوای؟

گفت بیا توام کمک کن تنها نمونی تو هال

تو همون حین که ظرفا رو از کابینت بیرون میاوردم الهه گفت چطوری؟ چند وقته نمیای..؟ گفتم آرمین سرش شلوغه منم تنهایی جایی نمیرم

گفت حالا که شوهرت داره تخصصشو میگیره توام برو ادامه تحصیل بده... خوب نیست از نظر علمی کلی باهم تفاوت داشته باشید

گفتم الهه جون من زمان مجردیمم به زور دیپلممو گرفتم، از درس و مدرسه بیزارم، اصلا کتاب خوندن رو دوست ندارم

گفت از من گفتن بود، اینکه شوهرت بیشتر از خودت سواد داشته باشه خودش باعث اختلاف میشه..جواب الهه رو ندادم، تو دلم گفتم دختره حسود چشم دیدن خوشبختیمو نداره..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌من و آرمین اصلا باهم تو هیچ زمینه ای اختلاف نداشتیم

تا حالا یه دفعه ام سطح علمیشو تو سرم نکوبیده بود.بعد از اینکه شامو خوردیم تو شستن ظرف ها به الهه کمک ندادم

دلم نمیخواست باز اون نصیحت های مزخرفشو بشنوم..شب وقتی برگشتم خونه، آرمین هنوز نیومده بود خونه..هر چی به گوشیش زنگ میزدم خاموش بود..

با خودم میگفتم ساعت دوازده شب چه

مریضی تو مطب میمونه که این تا الان نیومده...؟! خودمو سرزنش میکردم که چرا شماره مطبو ندارم وگرنه الان راحت میتونستم بفهمم مطبه یا نه؟ تا ساعت یک همینجور خودخوری میکردم، که بالاخره اومد... وقتی اومد حالت عادی نداشت

منو که دید گفت بیداری خانم؟!

گفتم تا الان کجا بودی واست مهم نیست من تا این وقت شب تنها بمونم؟

گفت باز گیر نده خانم خوشگله بخاطر تو داشتم تا الان کار میکردم بعدم قهقهه بلندی زد و رفت تو حموم

فهمیدم مست کرده رفت حموم که از سرش بپره

ولی واسم سوال بود که کجا رفته مست کنه مگه تا الان بیمارستان یا مطب نبوده؟

بهش مشکوک شده بودم

وقتی از حموم اومد بیرون گفتم راستشو بگو کجا بودی؟گفت معلومه دیگه مهمونی بودم

گقتم چشمم روشن بی خبر و تنها رفتی چرا منو نبردی .گفت مهمونی دکتر و پرستارا بودم روم نشد توعه بی سواد و با خودم ببرم....اشک تو چشام جمع شد و گفتم ولی تو منو اینجوری پسند کردی یادت نیست روز اول بهت گفتم میزان تحصیلاتمو گفتی مشکلی نیست...؟گفت اون موقع گول ظاهر زیباتو خوردم...

با شدت رو صورتش تف کردم و رفتم داخل اتاق درو قفل کردم

خودمو انداختم رو تخت و با صدای بلند گریه میکردمحرفاش خیلی برام گرون تموم شدن...

اصلا از آرمین انتظار چنین برخوردی نداشتم


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_هشتم


الهه راست میگفت ما از نظر علمی خیلی باهم اختلاف و تفاوت داشتیم و این باعث اولین ناسازگاریمون شده بود

ولی هر چی که بود من حاضر نبودم خودمو و علایقمو تغییر بدم

من از اول بهش گفتم از درس خوندن بیزارم میخواست همون موقع بگه که نمیتونه با این مورد کنار بیاد .....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اونقدر عصبی بودم که حد نداشت!

دلم میخواست آرمینو از وسط نصف کنم!

خیر سرم گفتم با یه پولدار ازدواج میکنم زندگیم آروم میشه اما برعکس شد..!

انقدر حرص خوردم و خودخوری کردم کم مونده بود سکته رو بزنم!

با هر بدبختی که بود نزدیکای صبح خوابم برد...

ظهر با تابش نور خورشید از خواب بیدار شدم...

خونه سوت و کور بود و آرمین خبر مرگش رفته بود سرکار!

لعنت به این زندگی!...

تو خونه بابام چقدر آروم و بی دغدغه بودم! اما حالا....

هیییی خدااا خودت رحم کن!

بدون اینکه خونه رو مرتب کنم، کلی به خودم رسیدم و سوییچمو برداشتم و رفتم بیرون.

میخواستم از لجش برم چند تا کلاس ثبت نام کنم تا دهنش بسته شه!

حدود نیم ساعتی تو راه بودم تا به باشگاه رقص رسیدم! عاشق رقص بودم... مخصوصا رقص شافل.. لامصب انرژی آدمو تخلیه میکرد.

از مربی خواستم که کلاس خصوصی و فشرده برام برگزار کنه تا سریع تر یاد بگیرم...

اونم از خدا خواسته فوری قبول کرد!

بعد کلاس رقص، رفتم کلاس زبان انگلیسی و ترکی استانبولی ثبت نام کردم و بعدشم خودمو به یه رستوران توپ دعوت کردم و یه ناهار مفصل برای خودم سفارش دادم...!

عزممو جزم کرده بودم که کاری کنم تا دهن آرمینو ببندم و از طرفیم دیگه تو کاراش دخالت نکنم...

اصلا هرچقدر بدتر باشی آدمای دورت باهات بهتر میشن!!!

تا شب برای خودم بیرون بودم و خرید میکردم...

حیف دوست صمیمی چیزی نداشتم تا باهاش خوش بگذرونم!

مجبور بودم تنهایی برای خودم خوش باشم...

حواسم به ساعت نبود و وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت ده شبه!!!

هول شده سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه....

عجیب بود که آرمین تا حالا بهم زنگ نزده بود...!

دست بردم داخل کیفم تا گوشیمو بردارم اما هر چقدر گشتم نبود!!!

با تعجب یه گوشه نگه داشتمو کل ماشینو گشتم، اما نبود که نبود!

انگار آب شده بوپ رفته بود زمین!

یکم که فکر کردم تازه یادم اومد من اصلا با خودم گوشی نیاورده بودم!!

گوشیمو خونه جا گذاشته بودم..!

فوری گازشو گرفتم و رفتم خونه...

بخاطر ترافیک سنگینی که تو خیابون بود ساعت یازده به خونه رسیدم!!!


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌از استرس داشتم میمردم...

دعا دعا میکردم که آرمین سرش به جایی گرم شده باشه و برنگشته باشه خونه اما زهی خیال باطل...

خریدامو تو دستم گرفتم و ترسون ترسون سوار آسانسور شدم و رفتم بالا..

قبل از اینکه وارد خونه بشم، صلواتی فرستادمو خودمو زدم به بیخیالی و درو باز کردم و رفتم تو...

آرمین مثل برج زهرمار جلوم ظاهر شد و عصبی بهم توپید: کجا بودی به سلامتی؟!

با اینکه زهرم داشت میترکید، اما خودمو زدم به کوچه علی چپ و بدون اینکه جوابشو بدم، پشت چشمی براش نازک کردمو از کنارش رد شدم....

عصبی بازومو گرفت و کشید و گفت: با تو بودم..!

اه خدا چقدر از این متنفر بودم که یکی بازومو بکشه...

خریدامو انداختم زمینو محکم بازومو از دستش بیرون کشیدمو گفتم دستتو بکش... هر جا بودم که بودم..! چرا باید بهت جواب پس بدم؟ مگه من تو رو تا حالا سوال پیچ کردم؟

پوزخندی زد و گفت خوبه... خوووبه! زبون دراوردی!

متقابلا پوزخندی زدم و زبونمو دراوردم و گفتم زبون داشتم و دارم... نگاه کن... از زبون تو دراز تره! اما من حرمت سرم میشد و با احترام باهات حرف میزدم... ولی انگاری اشتباه میکردم!

با این حرفم جری شد و سیلی محکمی تو گوشم خوابوند...

با این کارش عصبی شدم و دستامو روی گوشام گذاشتم و چشامو بستم و دهنمو باز کردم و تا جون داشتم جیغ بنفش کشیدم!

آرمین اولش بهت زده نگاهم میکرد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد!

اما به خودش اومد و محکم دستشو گذاشت رو دهنمو گفت چتهههه؟؟؟ دیوونه شدی مگههه؟

حرصی گاز محکمی به دستش زدم که دادش به هوا رفت و دستشو از روی دهنم برداشت و دوباره به جیغ زدنم ادامه دادم...!

آرمین ترسیده دوباره دستشو گذاشت روی دهنمو گفت شیوا گوه خوردم... غلط کردم.... توروخدا جیغ نزن آبرومون رفت... ببخش... تو راست میگی.... غلط کردم زدمت فقط کوتاه بیا....


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_نهم



با این حرفش تو دلم کلی بهش خندیدم...

ترسیده نگاهم کرد و گفت دستمو برمیدارم اما توروخدا دیگه جیغ نزن باشه؟؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادمو با تردید دستشو از روی دهنم برداشت..

همین که دستشو از روی دهنم برداشت، محکم هولش دادم و گفتم وحشی روانی..!!

بدون اینکه خریدامو بردارم، رفتم تو اتاق و محکم درو بهم کوبیدم...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اون شب بعد یه ساعت آرمین اومد تو اتاقمو بابت سیلی که بهم زد ازم معذرت خواهی کرد و یه جورایی باهم دیگه آشتی کردیم!

زندگیمون افتاده بود رو غلتک.

من پنهونی به دور از چشم آرمین کلاسامو میرفتم و الکی بهش گفته بودم که باشگاه بدنسازی ثبت نام کردم..!

یک سالی از زندگیمون گذشت و ما با همدیگه خوشبخت بودیم و هیچ مشکلی با هم دیگه نداشتیم

و آرمینم دیگه از اون شب دعوامون به بعد، جرئت نکرد که تحصیلاتمو بکوبه تو سرم، جون بدجور حالشو میگرفتم...

تو این یکسال زبان ترکی و انگلیسیم عالی شده بود و به لطف کلاسهای فشردم میتونستم مثل بلبل به هر دو زبان تا حدود زیادی حرف بزنم!

کلاس رقصمم که نگم براتون عالی بود.. به حدی رقص شافل و عربی و ایرانیم خوب بود که مربیم بهم پیشنهاد کار داده بود اما من بخاطر شرایطم نمیتونستم قبول کنم چون آرمین حتی خبر نداشت که من همچین کلاسایی میرم!!

خسته و کوفته از کلاس برگشته بودم و حسابی خوابم میومد،

بعد از اینکه یه دوش سبک گرفتم، رفتم که بخوابم اما گوشیم زنگ خورد... مامانم بود!

با ذوق جواب دادمو بعد از اینکه با هم احوال پرسی کردیم، برای شام دعوتمون کرد، با کمال میل قبول کردم.

بعد از اینکه حرفمون تموم شد، ساعت رو کوک کردم و خوابیدم.

با صدای زنگ ساعت گوشیم، خواب آلود، به زور از خواب بیدار شدم و خودم حاضر شدم

بعد زنگ زدم به آرمین تا بیاد دنبالم..

بعد چند تا بوق شنگول گوشیو جواب داد و گفت جانم؟

+سلام عزیزم چطوری؟ شب خونه ی....

با شنیدن صدای خنده ی یه زن که از اونور خط میومد حرفمو قورت دادم و با تردید پرسیدم صدای چی بود؟؟

آرمین دستپاچه گفت کدوم صدا؟

گفتم همین الان صدای خنده ی یه زنو شنیدم!!

با بد قلقی گفت وااا عشقم توهم زدی؟ چه صدایی؟ من الان بیمار دارم کاری داری سریع بگو..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_دهم



عصبی گفتم شب خونه مامانم دعوتیم.. سریع بیا دنبالم بریم.

یکم دست دست کرد و گفت تو آژانس بگیر برو... من مطبم شلوغه یکم دیر میام..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مطمئن بودم توهم نزدم و صدای خنده یه زن رو شنیدم!

آرمین سر کارش خیلی جدی بود و اصلا با بیماراش اهل شوخی و خنده نبود..

پس اون زن کی میتونه باشه؟ نکنه منشیش بود؟!  

این فکر مثل خوره افتاده بود به جونم و هی دستم میرفت سمت موبایل که به آرمین زنگ بزنم و ببینم هنوز با زنه در حال بگو بخندن یا نه ولی هربار پشیمون میشدم

دلم نمیخواست خودمو کوچیک کنم و آرمینم جواب درست و حسابی بهم نمیداد...

برای فرار از فکر زودتر آماده شدم و از لج آرمین که گفت با آژانس برو، با ماشین خودم رفتم و تو خیابونا با اخرین سرعت میروندم

میخواستم عصبانیتمو سر پدال ماشین خالی کنم.

سالم رسیدن خونه بابام با اون سرعت بالا شبیه معجزه بود!

مامان که فهمید کلافه به نظر میام مدام میپرسید چرا پکری؟ با آرمین حرفت شده؟

منم میدونستم مامان زود نگران میشه چیزی بهش نگفتم که صدای خنده زن شنیدم.. فقط گفتم سرم درد میکنه و تا شام حاضر میشه میرم یکم استراحت کنم.

رفتم تو اتاق زمان مجردیم دراز کشیدم، ساعدمو گذاشتم رو چشام و به زمان هایی که بی غصه اینجا سرمو میذاشتم به بالشت فکر کردم،

اون موقع دغدغه ای نداشتم ولی الان پر بودم از تنش،

هر روز که میگذشت احساس میکردم زندگیم سردتر شده

آرمین از نظر مالی برام کم نمیذاشت اما محبتاش کم شده بود و مدام خستگی رو بهانه میکرد و ازم دوری میکرد


بعضی شبا که زود میومد هم میگفت باید برم دورهمی دوستانه دکتر و پرستارها

هر بار میگفتم منم ببر، با بهانه های مختلف سرمو شیره میمالید و میگفت دفعه بعد حتما میبرمت

ولی میدونستم از بودن من کنارش خجالت میکشه تو جمع همکاراش.

من دیگه حتی مطبشم نمیرفتم که غافلگیرش کنم...

دلم یه دلخوشی میخواست، یه دلخوشی مثل یه بچه.

به درخواست آرمین این یکسال و نیم که از ازدواجمون میگذشت از بچه دار شدن جلوگیری میکردیم

آرمین میگفت فعلا واسه بچه زوده..!

اما من واقعا دلم بچه میخواست.

تو افکار خودم غرق بودم که مامان تکون داد و گفت آرمین نمیاد؟ میخوایم شامو بکشیم

گفتم فکر نکنم، اگرم بیاد اخرشب میاد، چون کار داره...بعد شام من و الهه ظرف ها رو شستیم، الهه و سعید چهارماهه قبل ازدواج کرده بودن و خونه بابام نشسته بودن تا یکم وضعشون بهتر شه بتونن خونه بخرن.

زندگیشون خوب بود، سعید احترام زیادی برای الهه قائل بود و دوتاشون بهم دیگه عشق میورزیدن، و گاهی اوقات که میومدم خونه بابام میدیدم سعید چقدر تو کارهای خونه به الهه کمک میکرد، الهه هم دختر خوبی بود، از وقتی عروس شده بود و اومده بود خونه بابا، نمیذاشت مامان دست به سیاه و سفید بزنه و تمام کارهای خونه به عهده خودش بود.

مامان خیلی از دستش راضی بودو میگفت خدا کنه تا ابد پیش خودمون بشینن، من به بودنش احتیاج دارم..

مامان از خدا خواسته همیشه در حال استراحت و خونه همسایه ها رفتن بود، خیالش راحت بود که یکی رو خونه داره براش کارا رو بکنه...

اون شب تا دیر وقت خونه بابا منتظر اومدن آرمین شدم اما نیومد، هرچی ام به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد،

منم ساعت دوازده و نیم بود که تصمیم گرفتم برگردم خونه،

هر چی الهه و سعید اصرار کردن تنها نرم قبول نکردم و رفتم.

خونه که رسیدم کلافه رو مبل نشستم، باز به مطب و موبایلش زنگ زدم، یعنی باز بی خبر رفته مهمونی؟

خدایا دارم از دستش دیوونه میشم، دیگه مطمئن بودم داره یه کارایی میکنه که اکثر شبا دیر میاد، تازه شبای جمعه که اصلا نمیومد خونه و میگفت بیمارستان کشیکم..

نمیدونستم راست میگه یا دروغ، جرات اینکه یه شب بی خبر برم بیمارستان ببینم هستش یا نه هم نداشتم، میخواستم یه جورایی خودمو گول بزنم که اون حتما بهم راست میگه.

دم دمای صبح بود که رو مبل خوابم برد، نمیدونم دقیقا چه ساعتی بود که با چرخش کلید تو قفل در از خواب بلند شدم..

آرمین اومد تو، منو که دید گفت چرا رو مبل خوابیدی؟ گفتم منتظر شما بودم.. آرمین جون مادرت راستشو بگو دیشب کجا بودی؟ چرا تا صبح نیومدی؟ واقعا خجالت نمیکشی حتی یه خبری نمیدی منو تنها ول میکنی؟

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت شیوا آروم باش، من دیشب بیمارستان بودم مریض بد حال داشتم مجبور بودم تا صبح بمونم پیشش.. عصبی فریاد زدم یعنی نمیتونستی یه زنگ بزنی خبر بدی؟؟


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_یازدهم


یعنی اونقد حال اون مریضت برات مهم بود که حتی زحمت نکشیدی یه خبری بدی؟!

کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت شیوا باز شروع نکن، من الان خورد و خستم....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آرمین عصبی رفت تو اتاق خواب منم پشت سرش رفتم

داشت تند تند لباساشو عوض میکرد و بدون هیچ حرفی منو کنار زد و رفت

وقتی میخواست از در خارج بشه گفتم اگه امشبم دیر بیای میرم به بابات چغلیتو میکنم تا سر از کارت دربیارم

گفت جرات داری از این غلطا بکن مثه چیز پشیمون میشی

گفتم امتحانش مجانیه میتونی امشبم دیر بیای اونوقت میفهمی میرم خونه بابات یا نه

جوابمو نداد و با غیض درو بست،

درمونده رو مبل وا رفتم و به این فکر کردم که این بهترین راهه

میدونستم آرمین از پدرش خیلی حساب میبره و احترام زیادی براش قائله، محاله رو حرفش حرف بزنه

فقط از خدام بود امشبم دیر بیاد، اونوقت بارشو پیش باباش میبستم...

منه احمق چرا تا الان به فکرم نرسید که زودتر به باباش بگم!

تو ذهنم واسش خط و نشون میکشیدم که یهو با صدای تلفن از جا پریدم،

مادرشوهرم بعد از سلام و احوال پرسی کلی گله کرد که چرا کم بهشون سر میزنیم و بعدش هم گفت فردا شب عروسی خواهرزادشه و خاله تاکید کرده حتما بریم،

مادرشوهرم گفت خودم شخصا به آرمین زنگ میزنم که یه فردا شب و بیمارستان نره و بیاد عروسی چون اگه نیاد خاله بهش برمیخوره

منم خوشحال که بالاخره بعد مدت ها قراره برم عروسی و یکم حال و هوام عوض شه

برای مدتی بیخیال فکر کردن به آرمین شدم و تصمیم گرفتم برم لباس مناسبی برای فردا شب بخرم و نوبت آرایشگاه هم بگیرم، میخواستم فردا شب بین اقوام آرمین خوب و شایسته به نظر بیام.

از گشنگی شکمم به قار و قور افتاده بود، یه صبحونه سرسری خوردم و زود اماده شدم و رفتم دنبال مامان، اخه خرید تنهایی بهم نمیچسبید.با مامان مرکز خریدها رو متر میکردیم که بعد کلی گشتن بالاخره یه لباس قشنگی چشممو گرفت، مامان هم نظرش مثبت بود و میگفت لباسه بهت میاد،یه لباس فیروزه ای که جنسش از مخمل بود و یقه اسکی..کنار پاش هم یه چاک داشت.میدونستم آرمین زیاد براش مهم نیست لباسم پوشیده باشه یا باز، واسه همین لباسو خریدم.برای مامان هم به سلیقه خودش یه دست کت و دامن زرشکی شیکی خریدم.بعد از خرید پاهام از شدت خستگی ذوق ذوق میکرد، هرچی به مامان اصرار کردم که نهار و بیرون بخوریم گیر داده بود که غذای بیرون سمه، من قرمه سبزی بار گذاشتم بریم خونه ما بخوریم، به ناچار قبول کردم و رفتم خونشون..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بعد از اینکه تا خرخره خوردم یکم دراز کشیدم از بس خسته بودم حتی زحمت نکشیدم سفره رو جمع کنم، الهه بدبخت دست تنها یه عالمه ظرف شست و اومد کنارم نشست و خواست سر صحبتو باز کنه که سعید صداش زد و رفت.تو دلم گفتم لابد سعید میخواد خواب نیمروزیشم در کنار الهه خانم باشه

حسرت میخوردم که شوهر من چرا اینطور نیست..اون موقع بود که فهمیدم پول خوشبختی نمیاره، درسته نبودش بدبختیه ولی وقتی مردت بهت محبت نکنه و حس و عاطفه ای در کار نباشه مثه مرگ تدریجیه و ذره ذره آب میشی اما کاری از دستت ساخته نیست

برای رهایی از فکر و خیال پا شدم بدون اینکه کسی رو بیدار کنم سوار ماشین شدم و زدم به جاده.یکم که سرعت رفتم حالم بهتر شد،رفتم آرایشگاهی که همیشه میرفتم،میدونستم کار آرایشیشم خوبه، یه نوبت واسه فردا گرفتم و اومدم بیرون.بی هدف تو خیابونا پرسه میزدم، تنهایی خیلی بهم فشار میاورد، دلم یه همدم میخواست..حتی شده یه دوست، اما تو ذاتم خیانت کردن نبود..هرگز به خودم اجازه فکر کردن بهش هم نمیدادم، من حتی به داشتن یه دوست صمیمی دختر راضی بودم ولی نمیدونستم چرا تا این سن حتی یدونه دوست هم نداشتم

تنها مربیم بود که گاهی اوقات بهم زنگ میزد و احوالمو میپرسید وگرنه دوست دیگه ای نداشتم.تقصیر خودم بود که با کسی گرم نمیگرفتم، کلا از بچگی هم با همه دیر میجوشیدم و زیاد با کسی دمخور نمیشدم.کلافه ماشین رو بردم تو پارکینگ و با بی میلی رفتم خونه .از در و دیوار خونه تنهایی و بی کسی میبارید، اشکم دراومد و نشستم به حال خودم گریه کردم که با وجود داشتن همسر تنها بودم..

دلم واسه بی کسیم سوخت، کاشکی یه خواهر داشتم..از بس گریه کردم همونجا بی حال شدم و خوابم برد.با تکون های دست کسی از خواب بیدار شدم وقتی چشمامو باز کردم آرمینو دیدم که نگرام بالا سرم نشسته بود و گفت یعنی جا قحطه که رو این سرامیکای سرد خوابیدی؟!حالت خوبه؟

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_دوازدهم



با کرختی از جام بلند شدم و گفتم ساعت چنده؟

گفت شیش عصره..

ابروهام پرید بالا و با تعجب گفتم چه عجب زود اومدی..؟!

گفت اره دیگه کار خاصی نداشتم اومدم که تنها نباشی.

پوزخندی به حرفش زدم و تو دلم گفتم اگه تهدیدت نکرده بودم امشبم نمیومدی..

آرمین کمکم کرد بلند شم گفت تا میرم حموم یه شام مشتی درست کن که گشنمه..

زیر لب گفتم الهی کوفت بخوری...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دست و دلم به شام درست کردن نمیرفت واسه همین یه املت ساده گذاشتم جلوش، اونم مثه قحطی زده ها با ولع میخورد..

حین خوردن گفتم فرداشب عروسی دختر خالت دعوتیم میای که انشالله؟

گفت اره مامان بهم زنگ زد، فردا زودتر مطبو تعطیل میکنم

گفتم من ظهر نوبت آرایشگاه دارم، نهار نمیرسم درست کنم مثه همیشه بیرون بخور

اونم سری تکون داد و چیزی نگفت

بعد خوردن شام، آرمین به ظاهر داشت تلوزیون میدید اما سرش تو گوشی بود

خیلی دلم میخواست بدونم با کی حرف میزنه اما نمیشد برم بالا سرش چون تیز بود و میفهمید،

چایی رو گذاشتم جلوش و گفتم بفرما..

حتی سرشم بلند نکرد، به گمونم اصلا نشنید من حرف زدم

اونقد غرق بود که متوجه نشد، منم با داد گفتم آرمییین..

اونم دو متر از جاش پرید و گفت ااا چته تو چرا داد میزنی ترسیدم..

گفتم خیلی صدات زدم ولی جواب ندادی

گفت خب دارم با همکارام حرف میزنم ای بابا..

گفتم خوبه این همکارات هستن که هر چیزی شد اونا رو بهانه کنی.. خدا خیرشون بده!

با تعجب گفت چی میگی تو به همه چیز شک داری، خب کار دارم

بعدم گوشیشو پرت کرد رو مبل کناری و گفت بیا اصن دست بهش نمیزنم خوبه؟

با بیخیالی شونه هامو بالا انداختم و گفتم مهم نیست شما به کارات برس..

بلند شدم برم که دستمو کشید و منو گرفت تو بغلش و گفت انقد حساس نباش خانم خوشگله.. من جز تو کسی رو نمیبینم..

تو بغلش حس خوبی نداشتم، برای رهایی از دستش گفتم ولم کن بذار برم لباسی که برای فردا شب خریدم و بیارم نشونت بدم

آرمین که دید دلخوریم رفع شده حلقه دستاشو باز کرد منم زودی پاشدم رفتم تو اتاق لباسو از کاورش در اوردم و بردم نشون آرمین دادم،

اونم گفت خب میپوشیدی تو تنت ببینم..

گفتم نه دیگه بذار واسه فردا شب

آرمین با دقت لباس رو بررسی میکرد و گفت نه سلیقه تم خوبه، مطمئنم فردا شب از عروسم خوشگل تر به نظر میرسی..

از هندونه هایی که میذاشت زیر بغلم حالم بهم میخورد، احساس میکردم همش داره نقش بازی میکنه و حرفاش از ته دلش نیست!

لباسو دستم داد و خودشم از جاش بلند شد و گفت خب دیگه من برم بخوابم فردا باید زودتر برم

منم چون حوصلشو نداشتم خوشحال شدم که زودتر از جلو چشمام محو میشه..

آرمین که رفت خوابید، منم وسایلای روی میز رو داشتم جمع میکردم که چشمم افتاد به گوشی آرمین....گوشیشو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه، تو حیاط خلوت مشغول رمز زدن بودم،

هر رمزی میزدم باز نمیشد، آخرش گوشیش قفل کرد بس که پین اشتباه زدم

یهو دیدم صدای آرمین میاد که صدام میزنه..

منم گوشیو انداختم تو یکی از گلدونا و بدو بدو رفتم تو هال گفتم بله

گفت تو گوشی منو ندیدی؟

گفتم نه من مشغول مرتب کردن آشپزخونه ام نمیدونم گوشی تو کجا بوده..

آرمین کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت مطمئنم رو مبل گذاشتم..! اون مشغول جابه جا کردن مبل ها بود، منم دل تو دلم نبود که یه موقع زنگ نزنه به گوشیش اونوقت صداش بیاد و پیداش کنه

مطمئنا میفهمه کار من بوده..

از استرس زیاد کف دستام عرق کرده بود..

آرمین عصبی نگام کرد و گفت تو چرا مثل میخ ایستادی اونجا؟! بیا کمک کن دنبالش بگرد

منم رفتم دونه دونه زیر مبل ها رو نگاه کردم و گفتم شاید بردی تو اتاق خواب..گفت نه اونجا هم دنبالش گشتم نیست.. انگار آب شده رفته تو زمین..

داشت میرفت سمت آشپزخونه که گفتم من تو آشپزخونه دنبالش میگردم، توام تو هال بگرد

اونم باشه ای گفت و راهشو کج کرد سمت هال

نفس راحتی کشیدم و تو آشپزخونه الکی دور خودم میچرخیدم که دیدم آرمین تلفن خونه رو برداشت..سریع رفتم در حیاط خلوتو کیپ بستم و خودمم رفتم تو هال

اون مرتب داشت به گوشیش زنگ میزد و زیر لب میگفت لامصب حتما رو سایلنته..

بعد نیم ساعت که دید گوشیش پیدا نمیشه ناامید رفت خوابید، منم حسابی دلم خنک شد

وقتی از خوابیدنش مطمئن شدم رفتم گوشیو از حیاط خلوت آوردم و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاق خواب و آروم گوشیو گذاشتم زیر تخت، خودمم رفتم کنارش خوابیدم، به ثانیه نکشید خوابم برد.


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_سیزدهم


صبح از سر و صدای آرمین بیدار شدم، منو که دید گفت بالاخره گوشیمو پیدا کردم.. لامصب نمیدونم چطوری رفته بود زیر تخت..گفتم بس که حواس پرتی..آرمین شاد و سرحال تند تند صبحانه خورد.بعد خوردن صبحانه رفتم دوش گرفتم و موهامو صاف کردم که تو آرایشگاه زیاد معطل نشم

کارم که تموم شد وسایلمو برداشتم و با آژانس رفتم آرایشگاه، چون آرمین گفته بود شب خودش میاد دنبالم.

آرایشگاه خیلی شلوغ بود ولی بخاطر اینکه من بیشتر بیعانه داده بودم کارمو زودتر شروع کردن

نزدیک غروب بود که کارم تموم شد، سریع به آرمین زنگ زدم که بیاد دنبالم که انگار اونم آرایشگاه بود و گفت تموم شد میام

منم از بس حوصلم سر رفته بود هی میرفتم جلو آینه قدی و خودمو برانداز میکردم،

آرایشم خیلی به لباسم میومد و از خودم کاملا راضی بودم...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بالاخره آرمین بعد کلی معطل کردنم اومد دنبالم،

حسابی خوشتیپ کرده بود و یه کت شلوار نیلی رنگ پوشیده بود که بهش میومد، موهاش رو مدل خاصی زده بود که مطمئنا امشب دخترا ازش چشم برنمیداشتن..

آرمین که منو دید گفت چقدر خوشگل و جذاب شدی..

منم پشت چشمی نازک کردم و گفتم من خوشگل بودم

اونم خندید و گفت بر منکرش لعنت..

بعد یک ربع رسیدیم باغ، آرمین ماشینو گوشه ای پارک کرد،

وقتی خواستم پیاده بشم کنار پام یه چیز براق دیدم..

خم شدم برش داشتم دیدم یه ناخن مصنوعیه..!

آرمین از بیرون صداشو بلند کرد که شیوا چرا پیاده نمیشی؟ زود باش دیر شد..

ناخن رو گذاشتم تو کیفم، با حال منقلب پیاده شدم، کلا همه چی خورده بود تو برجکم ولی اصلا جلوی آرمین چیزی بروز ندادم..

وقتی داخل باغ شدیم، خاله و مادرشوهرم اومدن استقبالم،

داخل رختکن که شدم باز ناخن رو از کیفم دراوردم، یه ناخن با رنگ مسی براق یعنی مال کیه؟ کی سوار ماشین آرمین شده؟!!

داشتم از فکر زیاد دیوونه میشدم که زن داییم اومد داخل و گغت دختر تو اینجایی؟ من و مامان داریم دنبالت میگردیم، زود مانتو دربیار بیا پیشمون..

گفتم باشه الان میام، زن دایی که رفت ناخنو انداختم تو کیف و مانتومو دراوردم و رفتم بیرون.

مادرشوهرم با نگاهی سرشار از رضایت نگاهم میکرد و هی ازم تعریف میکرد، اما من تو حال و هوای خودم بودم، اصلا نمیفهمیدم دور و برم چه خبره..

فکر اون زن مثل خوره افتاده بود به جونم، دلم میخواست با دستای خودم خفش میکردم اون زنه کثافتی که به شوهرم نزدیک شده بود و میخواست زندگیمو خراب کنه...

خیلی وقت بود به آرمین مشکوک شده بودم اما فکر نمیکردم اون شک هام به واقعیت تبدیل بشه..!

امشب تکلیفمو با آرمین روشن میکنم، دیگه یک دقیقه ام دلم نمیخواست باهاش زندگی کنم،

من یک سال و نیم با تنهایی ساختم و خیانت نکردم ولی اون منو نادیده گرفت..

چشمام پر اشک شده بود، از سر جام بلند شدم و رفتم ته باغ اونجا پرنده هم پر نمیزد دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم با صدای بلند گریه کردم..

میدونستم تمام آرایشم بهم میریزه اما دست خودم نبود دلم پر بود اگه گریه نمیکردم خفه میشدم..

یهو صدای مردی اومد که گفت کسی اونجاست؟

ترسیدم و خودمو لای بوته ها قایم کردم، قلبم مثل گنجشک میزد، از ترس در حال سکته بودم..

صدای پای مرد هر لحظه نزدیک تر میشد تا جایی که احساس کردم فقط یه قدم باهام فاصله داره...

نفسمو حبس کردم که...

نفسمو حبس کردم که بالاخره بعد چند دقیقه توقف از اونجا دور شد

وقتی کامل دور شد از پشت بوته ها خارج شدم و بدو بدو رفتم سمت سالن،

رفتم تو رختکن و نگاهی به خودم تو آینه انداختم، آرایشم کلا بهم ریخته بود و زیر چشمام سیاه شده بود، خوب بود کیف لوازم آرایشمو اورده بودم

زیر چشمامو پاک کردم و با بی میلی آرایشمو تمدید کردم ولی سرخی چشمام هنوز مشخص بود

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یکم صبر کردم بعد دوباره برگشتم بیرون و رفتم سمت میز مادرشوهرم اینا،

جاریمم انگار تازه رسیده بود و مشغول خوش و بش با مادرشوهرم بود که دیدم خواهرشم باهاشه.. همون منشی آرمین.. رفتم جلوتر میخواستم یکم باهاش صمیمی شم و بهش بگم آرمین تو مطبش رفت و امد مشکوکی با کسی نداره یا مثلا زنی مدام نمیاد پیشش..؟رفتم جلو و سلام کردم، با احترام دستشو آورد جلو، همینکه دستشو گرفتم دیدم ناخنش خیلی آشنا میزنه...

یهو تو ذهنم اومد ناخنش دقیقا مثل همون تک ناخنی که تو ماشین آرمین افتاده بود...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نی نی یار

saheliiiiii | 25 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز