عزیزم خدا بهت صبر بده الهی. گلم این حرف را نزن تا میتونی سوگواری کن گریه کن تا خالی بشی. داستان مرگ پدر شما و من شبیه انگاری.
مامان بزرگم یک ماه بود فوت کرده بود و پدرم داشت براش تدارک میدید گه چهلم خوبی برگزار بشه برنج و شیرینی و همه چی خودشش خرید آماده کرد یک هفته قبل چهلم شب خوابید صبح بیدار نشد فقط ۴۷ سالش بود مادرم و ما بچه ها را تنها گذاشت و رفت. همه فامیل تا تونستن سرزنش کردن که چرا دکتر نبردینش چرا زنگ نزدید امبولانس خودتپن کشتیدش و ... در صورتیکه پدر من توی خونه تموم کرده بود ولی هیچ کس باورش نشد. ما هم تا مدتها عذاب وجدان داشتیم چرا زنگ نزدیم آمبولانس. مراسم هفت پدرم و چهلم مامان بزرگم یکروز بود انگار بابام از قبل میخوات همه چی آماده باشه که ما اذیت نشیم. امان از درد و روزگار گریه ام گرفت. روحشان شاد