خیلی حس خوبیه من اولین بار که عمه شدم از شنیدن خبرش واقعا به نفس نفس افتاده بود با وجود اینکه بچه خودم کوچیک بود خوابوندنش رفتم بیمارستان چون مادر زن داداشم نمیتونست بره بیمارستان خواهرش هم مریض بود میترسید نوزاد مریض بشه شبونه خودمو رسوندم شهرشون ولی راستشو بخوای فکر میکنم خاله شدن خیلی بهتر باشه درسته هنوز خاله نشدم ولی قشنگ میدونم حس مادری به بچه های خواهرم خواهم داشت
الان برادرزاده م اینجاست و به شدت امشب گریه میکرد من میدونم این بچه دقیقا چشه و چی کار باید کرد که آروم بشه ولی از طرف دیگه میدونم پذیرش زن داداشم در این حد نیست که من توصیه ای بکنم هر چی بگم این حس رو میخواد بگیره که مادر کافی ای نیست یا هر حس منفی دیگه ای انگار فکر کنه من میخوام بهش بگم تو بلد نیستی این حس ها رو میگیره
برای همین کاملا ترجیح میدم چیزی نگم ولی بچه خواهرم اگه بود صفر تا صد هر چی میدونستم رو میگفتم و نمیذاشتم این همه طولانی گریه کنه
کلا ارتباطی که آدم با مادر بچه داره روی احساسی که نسبت به اون بچه خواهد داشت اثر داره
الان این یکی زن داداشم بارداره بهم میگه هر چی میدونی بگو هر چی هم بگم تشکر میکنه میگه آدم کنار تو آرومه استرس ادمو از بین میبری من زیاد سرچ میکنم زیاد مشاوره میگیرم اطلاعاتم توی موضوعاتی که خودم یه روزی درگیرشون بودم همیشه کامله این یکی زن داداشم همیشه به این ویژگی من اعتماد داره
ولی اون یکی زن داداشم اصلا این پذیرش رو نداره بهش چیزی بگی برای همین احتمال اینکه بچه این یکی داداشم رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتره فکر میکنم