امروز که رفتم مدرسه تا کلاس دومم همه چی عادی بود
یکی از بچه ها خیلی ناراحت بود کنارش نشستم و ازش پرسیدم چرا ناراحته
گفت خانم میشه بعدا با هم صحبت کنیم گفتم باشه
بعد از کلاس بردمش تو اتاق تکثیر که برای چاپ کردن برگه هاست
گفت که مادرش سرطان داره و حالش خیلی بدخیم شده
یکم باهاش صحبت کردم و خوب شد و رفت
یکم بعد باورتون نمیشه منی که خودم الان یک مادرم و ۳۴ سالمه و سالهاست یک زندگی رو مدیریت میکنم و مستقلم ، بغض گلومو فشار داد و گریه کردم
فقط برای اینکه یک دقیقه خودمو جای اون دختر گذاشتم
من زیر بار حتی فکر کردن بهش دووم نیاوردم چه برسه اون دختر ۱۵ ساله من
زنگ زدم به مادرم و یکم باهاش صحبت کردم و انگار که هیچی نشده با روی باز و تظاهر رفتم کلاس بعدی
اونقدر به خودم انرژی دادم و خداروشکر کردم که حالم بهتر شد
رفتم دخترمو از مهد آوردم، باهم رفتیم گل نرگس خریدیم ، ناهار خوردیم ، بازی کردیم و الانم بغلم خوابیده
عصر هم چندتا کلاس دارم باید برگزار کنم و سوالای امتحان بچه هارو طرح کنم