همسرمن،کل لباسهاش را میریخت تو چندتا چمدون،با رختخوابهاش،داخل بقچه میکرد،میرفت خونه مادرش
جالبه مادرش جایی هست که خواهرها و دامادها و پسرعموهای همسرم داخل یک خیابون...
اونوقت دعوا سرچی؟؟
خداشاهده سرهیچی...
شاید در حد دوجمله اختلاف نظر با صدای آروم...
روانی شدم اوایل ازدواجم
خیییلییی با معیارهای من فاصله داشت رفتار و اخلاقش...
الان درست شده ولی چه فایده...
عشق را درمن کشت.
روزی صدبار به من میگه دوستت دارم.عاشقتم کاش تو را زودتر می دیدم..ولی من حس خاصی بهش ندارم دیگه