2777
2789
عزیزم هر کسی نظری داره  من نظرم اینه اسی ما رو سرکار گذاشته  معمولا هم حسم اشتباه نمیگه& ...


عزیزم نگاه کن من از ی کانال براتون میزارم

واقعا دوستم نمینویسه

اما من تا تونستم به موقعه گذاشتم اگه دیر گذاشتم حتما مشکلی پیش اومده شما که خودتون درک میکنید مشکل زیاده

اما باز من معذرت میخام بخاطر تخیرم..... وغیر بیخال حالا💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

از تر..._س بجه هامو بغـ...ـل گرفتم ...

مگه شعله ها میشد با اون شدت جلو بیاد ...

انگار همه چی رو جلو روش میبلعید و جلو میرفت ... 

به درب میکو....بیدیم و الـ...._تماس میکردیم درب رو باز کنه ...

خاله ما رو بغـ...ـل گرفته بود ...

از دود داشتیم سرفه میکردیم ...

برق ها قطع شد و لامپ ها تر....کید اتصالی کرد و تمام اونجا تو تاریکی رفت ...

باز اون مر....دن بهتر از بودن کنار محرم بود ..

رحمان تنها امیدمون بود ‌....

اون نگهبان سنگ دل جرئت نمیکرد بی اجازه درب رو باز کنه ....

محرم نفس زنان فـ....ریاد زد بازش کن ...

صدای سگ ها صدای فـ...ـریاد های ما در هم پیچیده بود ...

تو تاریکی شب درب باز شد ...

چهارتا نگهبان با دومتر قد بودن ...

اقا محرم از بین دود منو بیرون کشید ...

تو ایوان زمین افتادم ... 

طلا رو به سبـ....نه ام چسبونده بودم ...

چشم هام میسوخت ...

اقا محرم فر....یاد میزد و هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده ...

به اینورم نگاه کردم ...

خاله و جمشید بودن بی حال نشسته بودن ...

پرستار جمشید با لکنت قبل از اینکه محرم چیزی بگه گفت : خدا رحـ....م کرد بخاری تر....کید ‌...

خاله پشت حرف پرستار رو گرفت و با گریه گفت : خدا رحـ...م کرد نمر....دیم ...

محرم سر نگهبانا فر....یاد میزد اون اتیش رو خاموش کنن تا کل خونه عمارت رو نسو....زونده ...

نه برقی بود نه نوری فقط نور ماه بود و بس ...

محرم کنارم نشست ...

دستشو کنار صورتم گزاشت و گفت : نتر..._س عزیزم من اینجام ...

هوا خیلی سرد بود ...

کتشو در اورد روی شونه هام انداخت ...

طلا واجب تر بود اون خیلی ضعیف بود ...

کت رو دور اون پیچیدم ...

جمشید زیر بغـ....ـلم پناه گرفت ...

محرم از بالا سرمون تکون نمیخورد ...

زبونم نمیچرخید اما دلم طاقت نداشت و گفتم : اقا محرم ...

با محبت نگاهم کرد ...

_ جان محرم ...د_ردت بجونم ...

اگه بلایی سرت میومد من چه خاکی میریختم سرم ....

_ الان خوبم .....

اقا محرم رحمان رفت؟...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

۱

زبونم نمیچرخید و گفتم : اقا محرم رحمان رفت ؟! 

محرم فوتی کرد ... 

_ خیلی سمجه ...میگه تو گم شدی میخواست کمکش کنم ...

دلش میخواست اینجا بمونه به ز.._ور ردش کردم رفت ... 

گفتم صبح میخوام برم امر..._یکا تا دست کشید رفت ...

چه ناامیدی بد بود ...باز خداروشکر بلایی سر رحمان نیاورده بود ...

نگاهای ما همش تاسف بود بهم نگاه میکردیم و اخرین امیدمون هم خاموش میشد ...

خاله با صدای بلند زد زیر گریه ...

اولین بار بود اونطور میدیدم گریه میکنه ...

صدای هق هق هاش تمام اونشب رو پر کرده بود ...

یکساعت گذشت تا اون اتیش خاموش شد ...

تمام خونه خـ....ـیس و دودی بود ...شمع رو روشن کردن ...

از سو....ز سرما رفتیم داخل ...

اقا محرم برخلاف باورم خیلی اروم بود و گفت : نگران نباشید فردا میریم یجای دیگه امشبو صبح کنید فقط ...

به جمشید که روی شونه خاله خواب بود اشاره کرد ...

_ اتاقش سرده ببرش پیش خودت...

پنجره های سالن شیشه هاش تر...کیده بودن و سرما میومد داخل ....

یکی از نگهبانا بخاری رو نگاهی انداخت ...

_ چطوری تر....کیده ...خدا رحـ....ـم کرده ...

وای اگه محرم میفهمید پوست از سرمون میکند ... 

خاله رفت تو اتاق من پرستار هم میومد اونجا ...

محرم طلا رو به پرستار گفت بدم و ازم خواست بمونم کارم داشت ...

وای خدایا اگه چیزی فهمیده بود چه بلایی سرمون میاورد ...

دستهامو بهم قلاب کردم ... 

از پشت پنجره به بیرون نگاه میکرد...

خیلی سردم بود ...

نگلهی بهم انداخت و گفت: سردته ؟‌

_ نه زیاد ...

_ اتاق خودت گرمه ...امشب بمون صبح یکاری میکنم ... 

ببخشید اینجوری شد قرار بود فردا شب یه شام مفصل بخوریم ...

به میز که دودی بود نگاه کرد ...

_ گرسنه ای تو باید یچیزی بخوری تو شیر میدی ...

چیزی نمیتونستم‌ بخورم و گفتم : میل ندارم اقا محرم خیلی تر....سیدم ...

دلم اروم نمیگیره ...

دستهاش رو کنار بازوهام گزاشت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

محرم دستهاشو کنار بازوهام گزاشت و گفت : نگران نباش برو یچیزی بخور حتی شده به ز...ور بعد برو بخواب ...

_ چشم ...

پشت سرم اومد داخل اشپز خونه دستهام میلـ...ـرزیدن ....متوجه بود و فکر میکرد بخاطر اتیش بوده ...

یه لقمه از غذا گرفت و گفت: با نون بخوری سیر میشی ...

لقمه رو تو دهنم گذاشت و دوباره برام لقمه گرفت ...

چیزی نمیگفت ...یجوری اروم بود از اون ارامشش بیشتر میتر..._سیدم ...

چون اون رنگ صورتش بیشتر تر..._س داشت ...

چون نمیدونستم قراره بعدش چی پیش بیاد ...

تشکر کردم و میخواستم برگردم اتاق که گفت : مرجان ؟

نگاهش کردم فقط با نور یه شمع میشد دیدش ...

شمع رو جلو اورد ...

_ چشم هات با نور کم خیلی قشنگترن ...

بدرقه ام کرد ...وارد اتاق که شدم خاله به سمتم هجـ....ـوم اورد از اینکه سالم‌ بودم محـ..ـکم بغـ..ـلم گرفت ...

_ چیزی که نفهمیده ؟

_ نه ...

_ رحمان رفت ...

دیگه اینجا هم که نمیشه موند اگه از اینجا بریم دیگه هیچ جوری پیدامون نمیکنن ...

لـ.به تخـ..ـت نشستم ...

پرستار جمشید، زیر درب پتو گزاشت تا سرما داخل نیاد ...

جمشید و طلا روی تخت خوابیده بودن ..

خاله داخل بخاری نفت ریخت و گفت : من خواب ندارم امشب شما بخوابین ...

جلوی بخاری زمین نشست ...زانوهاشو بغـ.ـل گرفت و با گریه گفت : تموم شد 

فردا هم میاد و دیگه خواب ازادی رو باید ببینیم ...

پرستار جمشید بابغض گفت: مدتهاست اینجام یه مادر پیر دارم فقط شاید تا الان مر...ده باشه ....

اسمش الهام بود ...

خیلی از من بزرگتر بود اما ازدواج نکرده بود ...

ا_هی میکشید و گریه میکرد ...

خاله رو هیچ وقت اونطور داغون ندیده بودم ...

خودشو باخته بود...

منم خودمو باخته بودم‌...

حالا دیگه با رفتنمون هیچ نشونی ازمون پیدا نمیشد ...

دیگه هیچ وقت پیدامون نمیکردن ‌..

برای همیشه باید میسو....ختم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اونشب اوج تمام‌ بدبختی ها بود ...

خاله تو جا تکون میخورد و گریه میکرد...

بالا سر بجه هام نگاهشون میکردم و غصه میخوردم‌...

من چطور اونطور بدبخت شده بودم چه گنـ...ـاهی کرده بودم که خدا اونجور مجازاتم میکرد ... 

بچه که بودم بی اجاره از درخت ها گردو میچیدم و میخوردم اون بزرگترین خطای من بود ...

ساعت جلو میرفت و جلوتر...

انگار دستگیره اهنی درب اتاق تکون خورد ...

از بی خوابی بود چشم هامو بهم فشردم ...

خاله سرش پایین بود و همونطور نشسته بود ...

الهام هم خواب نداشت ...

دوباره که دستگیره درب تکون خورد دیدم ...

من درست روبروی درب بودم ...

روی تخت نشسته بودم ...

تازه طلا رو شیر داده بودم ...

اگه تو خواب سـ...._نه امو دهنش نمیزاشتم حتی بیدار نمیشد شیر بخوره ‌..

تر..._سیدم و زیر لب بسم الله گفتم ...

نکنه محرم بود اون برام تبدیل شده بود به یه دیو .....

به خاله اشاره کردم ...

نگاهمو دنبا_ل کرد ...

دستگیره کامل به پایین خـ...._م شده بود و با احتیاط داشت درب رو باز میکرد که صدایی در نیاد ...

خاله چشم هاش از تر..._س درشت شد ...

معطل نکرد و گلدون گچی رو از رو میز برداشت ...

انگشتشو روی بینی اش گزاشت تا ساکت بمونم و اروم گفت : بزار هر چی میشه بشه ...

من میـ...کـ..._شمش دیگه بسه دیگه تحمل ندارم‌...

الهام‌از تر..._س اومد سمت من ...

همه از اون جونور میتر...._سیدیم ...

چقدر نبود یه مرد کنارت سخت بود مردی که کنارش امنیت داشته باشی ...

نگران خودمو جلوی بچه ها کشوندم ..

اگه چیزی میشد اول به من میشد و بعد به اونا ...

اونا تمام من بودن پا_ره تـ..._نم بودن ...

یادگاری های قبادم ...

وارث قباد خان بودن ...

اماده هر اتفاقی بودیم اونشب برای مر..._گ اشهد خونده بودیم ...

درب اروم اروم هول داده میشد و خاله دستهاش میلرز...ید و محکم گلدون رو به چـ..._نگ‌ گرفت که از دست های لرزونش لیز نخورن ...

تنها روشنایی همون دوتا شمعی بود که تا ساعت هم نمیرسید و اب میشد و باید تو تاریکی میموندیم ...

با شعله کم نوری که از دریچه بخاری نفتی پیدا بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

درب اروم‌ باز شد و نصفه جونمون رفت ...

با همون نور کم هم میشد تشخیص داد اون محرم نبود ...

زبونم به سقف دهنم چسبید و گلدون بالای سر خاله روی هوا موند ...

چشم هام درست میدیدن ...خواب بود یا بیداری ؟

اگه خواب بود که خیلی قشنگ‌ بود و اگه بیداری بود اون معجزه بود ...

رحمان با دیدنم انگار تونست نفس بکـ...ـشه ...

اون رحمان بود که اومده بود داخل اتاق ...

با عجله درب رو بست ...

ما که خشکمون زده بود ...

الهام‌ لبهاش میلرزید از تر....س اینکه مبادا فر....یاد بزنه به سمتش چرخیدم و با لکنت که نمیتونستم کلمه هارو پیدا کنم گفتم: رحمانه ..‌نتر....س ...

پسر عمومه ..شوهر رعنا ....

الهام چـ..._نگی که به بالشت زده بود رو ول کرد ...

خاله یه لحظه تعادلشو از دست داد ...

اگه رحمان نگرفته بودش حتما میوفتاد و اسـ....یب میدید ...

اما گلدون از بین دستش ول شد و تلاش خودش و رحمان نتونست مانع افتادنش بشه ....روی زمین کو....بیده شد و تو سکوت شب انگار هزار برابر صدا داشت ....

خاله دستهاشو روی دهنش فشرد ...

رحمان نگران وحـ...._شت کرده بود و نمیدونست کجا باید بره ...

الهام به سمتش دوید و لباسشو گرفت و کشیدش به سمت تخـ...ـت ...

رحمان زیر تخـ...ـت که رفت اقا محرم هرا_سان وارد اتاق شد ...

اسممو صدا میزد و تر..._سیده بود ...

با عجله به سمتش رفتم و گفتم: نتر..._س اقا محرم گلدون بود تو تاریکی پام ندید ...

اسوده نفسی کشید و گفت : چرا بیدارین ؟ 

هر سه بیدار بودیم ...

چی میتونستم بگم چه دلیلی میشد اورد ...

به خاله با نگاهم الــ..._تماس کردم تا کمکی کنه ...

و خاله گفت : اقا محرم تر....سیدیم از اون اتـ...ـیش وحـ..._شت کردیم ...

نگهبان درب رو باز نمیکرد اگه شما نبودی جزغاله شده بودیم ...

_ حق دارین ...

تا صبح تحمل کنین صبح یجایی رو پیدا میکنم و میریم‌...

رو بهم گفت : میخوای کنارت بمونم؟‌

با چه عجله گفتم : نه ...

اخمی کرد و گفت: امید وارم اخرین شبی باشه که بینمون فاصله است ...

بخوابین درب ساختمون قفله نگران نباشین ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

محرم دستی به موهام کشید و بیرون رفت ‌..

از شدت استرس داشتم ضعف میکردم‌...

خاله گوشش رو به درب چسبوند و مطمئن شد رفته ...

الهام پشت درب نشست تا مبادا محرم بیاد داخل ...

رحمان خودشو بیرون کشید ....باورم نمیشد اون رحمان بود ...شریک یا_غی خودم ...

با اشک جلو رفتم ...

نفهمیدم چطور اویز گر...دنش شدم ...

از رو زمین بلند شده بودم و پاهام کوتاه بود ...

دستشو تو کمرم چسبوند تا گردنش خـ...ـم نشه و بالا نگهم داشت ...

دستمو به دندون گرفتم تا صدای گریه هام بیرون نره ...

خاله باور نمیکرد ...به رحمان دست زد و گفت : خودتی رحمان ؟

رحمان هنوز نمیدونست اونجا چخبره بوده ولی شـ...ـک کرده بود ...

اول شمع رو فوت کرد و گفت : از نور شمع که از جا کلیدی اتاق بیرون بود فهمیدم اینجاین ...

نزدیک بخاری شدیم تا حداقل یکم همو ببینیم‌...

من هنوز باورم نمیشد اون رحمان ...اونم مثل ما شو....که بود ..اروم گفت : شما کجا رفتین ؟ ماه هاست ازتون خبری نیست ‌..

اینجا چخبره اون نگهبانا اقا محرم چی شده ؟‌

اشکهام رو پاک کردم و گفتم‌: تو چطور اومدی اینجا ...نگهبانا ندیدنت درب مگه قفل نیست ؟

کلافه بود از بیخبری و گیجی ...

با حرص دندونشو بهم فشرد... 

_ همیشه د....ردسر میسازی مرجان ...اون از طلا.._ق ز.._وریت اون از یهو رفتنت اینم از دل و قلوه دادنت به محرم ...

تو چقدر بی لیاقتی این با همه این کمالات انگشت کوچیکه که هیچ تاری تو سر قباد هم نمیشه ...

تو بخاطر این طلا.._ق گرفتی که بیای اینجا ...

خدا هم درست نشوندت تو جات انگار اسـ...ـیرشی ...

وقت برای دفاع از خودم و عشقم نداشتم و دوباره گفتم : مگه اون در کوفتی قفل نبود که تونستی بیای داخل ؟

با خـ....ـشم‌ نگاهم میکرد و رو به خاله گفت : از شما توقع نداشتم شدی شریک این بی معرفت ... 

پسرشو اونجا ول کرده که اینجا عشق و عاشقی کنه ...

شما نباید نصیحتش کنی پس اون معرکه خودکـ...._شی فقط برای رسیدن به این مرد بود ...

اینم که تو زرد از اب در اومد ...

خدا گذاشت تو دا_منت ..

اگه یه روزی دلم میخواست تو ز...نم بشی لهـ...ـنت میکنم به اون روز ...

اگه ته دلم چیزی بود که مرجان تاج همه اولویت ها بود که تا اینجا اومدم لهـ...ـنت به من بیاد ..

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان خیلی دلش پر بود ...

اولین بار بود میشنیدم که یچیزی ته دلش نسبت به من داشته ...

شاید اگه قباد سر راهم نمیومد اون حس دو طرفه میشد ...

اما عشق به ما حق انتخاب نمیده خودش تعیین میکنه که کی باید معشوق باشه ‌....

خاله با جدیت گفت : یدیقه کم حرف بزن و اراجیف بباف ...لنگه عموتی ...بابای این دخترم عجوله و مهلت نمیده به کسی ...

اول بگو اون درب بازه یا قفل‌؟ از کجا اومدی تو ؟

رحمان فوتی کرد و گفت : درب قفله ...

بعد این همه مدت که خبری ازتون نبود ...قباد خانم نتونست پیداتون کنه هیچ کسی خبری نداشت ازتون ...

جواد رو چند روز پیش دیدم اومده بود ابادی دیدن خاله ...

وقتی اونم خبر نداشت ...تنها چیزی که حدس میزد اینه که شاید اقا محرم خبر داشته باشه ...

اد...رسشو گرفتم‌ با خودم گفتم این اخرین تیـ..._ر خلاصی یا خبر داره یا نداره ...

شبی نبود که چشم رو هم بزارم و یاد مرجان نباشم‌....کجا رفته بود چی به سر خودش اورده بود‌‌‌‌...

هزارتا فکر میومد جلو چشمم ... وقتی اون مردا درب رو باز کردن اول فکر کردم اشتباه اومدم ‌... 

خواستن دست به سرم کنن ... 

محرم پس و پیش حرف میزد ...

یجوری میخواست روانه ام کنه که برم و دیگه برنگردم اما نتونست ...

با خودم گفتم تو ازش خواستی بگه من اینجا نیستم ...

همین که در رو بست ماشین رو سوار شدم رفتم تا سر خیابون ...

اما دلم طاقت نیاورد...

اون محرم همونی نبود که دیده بودم ...

یچیزش با هم نمیخوند ...اینبار پیاده داشتم میومدم که صدای حـ...._یغ و هوارتو میشد از هر جایی تشخیص داد ...

از بچگی همینطور حـ...._بغ میکشیدی ...

یادته زنعمو میخواست بز..._نتت دهتا ده میفهمیدن ...

از رو دیوار اومدم ...

دیدمتون تو ایوان اتیش همه جا بود ...تاریکی و سرگرم شدن برای خاموشی اون اتیش بهم مجال داد اومدم داخل ‌....

با خودم گفتم : چقدر بی معرفتی که حتی برای شب نخواستی اینجا پناهم بدی تو سرما راهیم کردی ...

پس خودت از محرم خواسته بودی دست به سرم کنه ...

پشت اتاق ها قایم شدم ...

اما وقتی محرم سفارش کرد به نگهبانا تا صبح پلک نزنن و اگه یکی از شما خواست فـ...._رار کنه بهش رحـ...._م نکنه فهمیدم به کاهدون زدی مرجان ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان همونطور که تعریف میکرد نگاهم میکرد نور خیلی کم بود ...

_ گفتم به حـ....ـهنم بزار همینجا بمونی همون لیاقتت اینکه گیر یه مرد بد دل افتاده باشی که زنـ...ـدانیت کنه ...

اما راه فـ...ـراری نبود ...

درب رو بسته بودن و قفل بود ...

ولی لهـ...ـنت به این دل ...

با مـ...ـشت روی قلب خودش زد ...

_ نتونستم ندیده برم...

نخواستم نبینمت و بزارم برم ...

تو معرفت نداری ولی من بخاطر نگرانی اینجام ..تو وجدان نداری اما انگار من حس کردم اینجا تو خـ...ـطری که برگشتم وگرنه رفته بودم‌... 

اشکهام تمام‌ صورتمو پر کرده بود ...

وای از اینکه قباد چی در موردم فکر میکرد ...

رحمان که اینطور میگفت چه توقعی بود از قباد خان ...

اون خان بداخلاق یه دنده که غرورشو له کرده بودم ...که حکم بی مهری داشتم ...

خاله تک خنده ای کرد و هر چیزی که بود با تک تک جزئیات رو به زبون اورد ....

وای که از یاداوریش هم لـ...ـرزه به تـ....ـ.نم میاد ...

هر کلمه خاله برای من یک عمر بود ...

رحمان پلک نمیزد و گوش میداد گاهی من میگفتم و گاهی خاله ....تمومی نداشت اون همه بلا تمومی نداشت از هر جا جوونه میزد برای گفتن ..

انگشتمو به سمت تخت نشونه کردم و گفتم : جمشیدم اونجاست ...

رحمان باورش نمیشد کبریت رو زد و شمع رو روشن کرد رفت بالای سر جمشید ...

با یه وحـ...._شتی از اون حرف ها با جمشید نگاه میکرد و بعد به طلا ...

خاله شمع رو فوت کرد ...

_ اون محرم مریض رو_انی اون پسرای خودشم گـ..._شته ...

نمیدونم تو الان معجزه ای یا تو هم به مجازات ما گرفتار شدی ....اما یچیزی رو خوب بدون این دختر جلو چشمم روزی هزاربار مـ...رد ...

این دختر یه مادره و بخاطر پسرش خودشو جلو انداخت ...

پا رو همه چیز گذاشته ...پا رو قلبش رو جوونیش رو همه چیز ...

حتی جونش کف دستشه ‌...

رحمان کلمه ای نمیگفت ....انقدر اون شو...ک زیاد بود که حق داشت ....

اروم اروم‌ نفس میکشید ...

سکوت بدی بود ...اب میخواست ...

خاله یه لیوان از پارچ رو میز پر کرد ...

گلوش خشک شده بود جرعه ای نوشید و هزار بار من و من کرد و گفت : هر جور حساب میکنم تو شش ماه میشه رفتی اون بچه رو تخـ..ت ...

زبونش نمیچرخید ...

نمیتونست به زبون بیاره ...

با خجالت سرشو پایین انداخت... 

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان با خجالت سرشو پایین انداخت و گفت: اون بچه ...

تو شش ماه رفتی چطور میشه؟

اون بجه مال محرم ؟

خاله کلافه ازش نتونست واکنش نشون نده با مـ...ـشت تو سر رحمان کو...بید ... 

_ دهنتو اب بکـ...ـش انگشت اون بیشرف به مرجان هم نخورده ...کی رو دیدی شش ماه بزاد ....

اون دختر قباد خان ...اون دختر تا به امروز فرشته نجات بوده اون دختر تا امروز اون ارزوهای کـ....ثیف اون محرم رو عقب انداخته ...

رحمان نفس راحتی کشید و گفت : چه حکایتی ...

قباد خان اگه بدونه دختر داره اگه بدونه جمشید زنده است ..

تمام ابادی نا امید بودن از زنده بودنش ...همه میگفتن مر...._ده...

الهام بالاخره گفت: تو رو خدا یه راهی پیدا کنید ...

رحمان تازه یادش اومد چی شده و کجا گرفتاریم ...

فکر کرد و گفت : کاری نمیشه کرد با این همه نگهبان ....اگه کاری کنم‌ بلایی سر همتون میاد ...

فردا از اینجا میرین و من دنبا_لتون میام که کجا میبردتون و بعد میرم یه ژاندار مری جواد رو خبر میکنم و هر جور شده نجاتتون میدم ...

خاله موافقت کرد اون عاقلانه ترین تصمیم بود ...

یکم مکث کردم و گفتم : رحمان عجله کن فقط تا امشب خدا دری باز کرده بود ‌... 

با این بجه نجاتم داده بود اما دیگه تموم شده نمیخوام خطبه ای خونده بشه نمیخوام گرفتار اون بشم ...

_ نگران نباش....

چند ساعتی حرف زدیم و از اونجا گفتیم ...رحمان دیوانه شده بود ‌... 

اون هم مثل ما باور نداشت محرم پشت اون نقاب کمالات چه ادم پلـ..ـید و کـ.ـثیفی میتونه باشه ...

خاله و الهام بالاخره چرتشون ز...ور شد و هر کدوم یه سمتی افتادن ...

رحمان پایین تخـ.ـت دراز کشید تا اگه محرم یوقت اومد دیده نشه و بره زیرش ...

منم روی تخـ.ـت نشسته بودم ...

تاریک بود همو اصلا نمیدیدم اما صدای نفس کشیدن همو میشنیدیم ...

روی تخت دراز کشیدم ...

اروم گفتم :رحمان خوابیدی ؟

_ نه بابا چطور بخوابم ...مگه اینکه بمـ...یرم که خوابم ببره ...

_ نمیدونی چقدر اروم شدم که تو رو دیدم ...

_ خدا رو شکر مرجان اگه نمیومدم ....اگه بلایی سرت میاورد ....

اخه مگه میشه یه ادم انقدر بد باشه ‌بخاطر یه عقل ناقص یه بجه رو بدز...ده ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز