رحمان همونطور که تعریف میکرد نگاهم میکرد نور خیلی کم بود ...
_ گفتم به حـ....ـهنم بزار همینجا بمونی همون لیاقتت اینکه گیر یه مرد بد دل افتاده باشی که زنـ...ـدانیت کنه ...
اما راه فـ...ـراری نبود ...
درب رو بسته بودن و قفل بود ...
ولی لهـ...ـنت به این دل ...
با مـ...ـشت روی قلب خودش زد ...
_ نتونستم ندیده برم...
نخواستم نبینمت و بزارم برم ...
تو معرفت نداری ولی من بخاطر نگرانی اینجام ..تو وجدان نداری اما انگار من حس کردم اینجا تو خـ...ـطری که برگشتم وگرنه رفته بودم...
اشکهام تمام صورتمو پر کرده بود ...
وای از اینکه قباد چی در موردم فکر میکرد ...
رحمان که اینطور میگفت چه توقعی بود از قباد خان ...
اون خان بداخلاق یه دنده که غرورشو له کرده بودم ...که حکم بی مهری داشتم ...
خاله تک خنده ای کرد و هر چیزی که بود با تک تک جزئیات رو به زبون اورد ....
وای که از یاداوریش هم لـ...ـرزه به تـ....ـ.نم میاد ...
هر کلمه خاله برای من یک عمر بود ...
رحمان پلک نمیزد و گوش میداد گاهی من میگفتم و گاهی خاله ....تمومی نداشت اون همه بلا تمومی نداشت از هر جا جوونه میزد برای گفتن ..
انگشتمو به سمت تخت نشونه کردم و گفتم : جمشیدم اونجاست ...
رحمان باورش نمیشد کبریت رو زد و شمع رو روشن کرد رفت بالای سر جمشید ...
با یه وحـ...._شتی از اون حرف ها با جمشید نگاه میکرد و بعد به طلا ...
خاله شمع رو فوت کرد ...
_ اون محرم مریض رو_انی اون پسرای خودشم گـ..._شته ...
نمیدونم تو الان معجزه ای یا تو هم به مجازات ما گرفتار شدی ....اما یچیزی رو خوب بدون این دختر جلو چشمم روزی هزاربار مـ...رد ...
این دختر یه مادره و بخاطر پسرش خودشو جلو انداخت ...
پا رو همه چیز گذاشته ...پا رو قلبش رو جوونیش رو همه چیز ...
حتی جونش کف دستشه ...
رحمان کلمه ای نمیگفت ....انقدر اون شو...ک زیاد بود که حق داشت ....
اروم اروم نفس میکشید ...
سکوت بدی بود ...اب میخواست ...
خاله یه لیوان از پارچ رو میز پر کرد ...
گلوش خشک شده بود جرعه ای نوشید و هزار بار من و من کرد و گفت : هر جور حساب میکنم تو شش ماه میشه رفتی اون بچه رو تخـ..ت ...
زبونش نمیچرخید ...
نمیتونست به زبون بیاره ...
با خجالت سرشو پایین انداخت...
🍁🍁🍁