2777
2789

رحمان اولین کسی بود که اومد تو ایوان و دنبا_ل صدام بود ...

دستپاچه بود از اون حجم صدای من ..

 دوباره که صدا زدم دیگه همه هرا_سان تو حیاط و ایوان بودن ...

قباد از شدت تر._س و هرا_س یه لحظه پله رو ندید و اگه رحمان نگرفته بودش از اون همه پله میوفتاد پایین ...

قباد تو حیاط رو بهم ایستاد زبونش نمیچرخید ...

یه لحظه خـ.م‌ شد دستهاشو روی زانوش گذاشت ...

جیگرم برای اون حال و روزش کباب شد برای اون در._دی که بهش وا میدادم ...

مامان و مهربان خودشون رو میزدن و اقام‌ دل نازک غش کرد ...

یکی میخواست به اون برسه و کمکش کنه ...

خانم بزرگ مدام صدام میزد ...

_ مرجان ...مرجان ...مرجان ...

صدامو صاف کردم ...

_ قباد خان اگه همین الان خطبه نخونی برای طلا....قم خـ....ونم برای همیشه روی در و دیوار عمارتت میمونه ...

اگه بخوای سخت بگیری به من یه عمر ا_ه و نا_له مادرم و عذ_اب وجدان باهاته ...

قباد چیزی نمیتونست بگه...

رحمان دنبا_ل نردبام بود و ف._ریاد زدم ...

_ کسی بخواد بیاد بالا خودمو میندازم ...من امروز شوخی ندارم ...

هشت روزه دارم روضه میخونم اما کو گوش شنوا ...

یا امروز میشنوید یا باید با مـ...شت هاتون خاک بریزید روم ...

مامان به دست و پای قباد افتاد ...

خانم‌بزرگ با نگرانی گفت : مرجان این چه دیوانه بازیه ...دخترم مگه میشه طلا._قت بده این مادر مر...ده عاشقته ...این مرد یه عمر دلش سنگ‌ بوده با تو دلش فقط نرم شده ...

حـ...._یغ کشیدم و گفتم : نمیخوام ...

من تمیخوامش ...من اونو این عمارت رو نمیخوام ...

پامو جلو بردم تا تهد_ید باشه ...

قباد دستشو بالا اورد ...

_ نکن مرجان ...

نکن مرجان باشه ...

فقط بیا پایین ...

_ نمیام ...همین الان باید طلا._قم بدی ...

یهو فـ...ریاد زد ...

_ چطوری ؟‌ اخه چطوری ؟ 

_ همونطور که دفعه پیش طلا_قم دادی ...

اشکهام میریخت ...

تو صورتم خیره شد ...

_ مرجان بزار درست میشه ...بگو د_ردت چیه ...اگه من مقصرم بگو جبران میکنم ...

نفس عمیقی کشیدم ...

_ تمومش کن قباد تمومش کن ...

قباد ناچار به رحمان چشم دوخت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

براش راهی نزاشته بودم و رحمان رو فرستاد دنبا_ل عاقد ...

حتما با خودش گفت ارومم کنه و منو سالم ببره پایین دوباره عقدم میکنه ...

اما من چیز دیگه ای تو سرم بود من چاره ام باز نشدنی بود ...

هر کسی یجوری الـ..تماس میکرد تا کوتاه بیام ...میتر...سیدن بمـ...یرم ...

میتر...سیدن مرجان دیوانه بخواد دیوانه بازی در بیاره ...

نتر...س بودم اما نه به اون اندازه ...

خاله ا...لتماس کرد ...

_ مرجان قسمت میدم به جان حمید و جمشیدت بیا ...

با اومدن اسم جمشید دوباره انرژی گرفتم برای نجات پسرم ...

برای نجات پسرم که زیر دندون یه کـ..فتار بود ...

قباد کلمه ای حرف نمیزد و نگاهم میکرد با خودش مرور میکرد که کجا اشتباه شد که اینجور زندگیمون گره افتاد ...

کجا رفت اون تصوری که داشتیم و قرار بود همیشه خوش زندگی کنیم ...

فقط حمیدم نبود تا مادرشو ببینه ...

تا ببینه بخاطر برادرش چیکار میکنم ...

شاید اگه روزی بزرگ میشد گله میکرد که چرا رفتم ...که چرا از اون گذشتم ...

اما باید میفهمید که خیالم از بابت اون راحته ...قباد خان کم شخصی نیست و سایه اش که بالا سرش باشه برای اون کافیه ...

رحمان خیلی با سرعت وارد حیاط عمارت شد ...

رد لاستیک ها روی خاک موند ...

حاجی با تر...س پیاده شد و نزدیک بود عمامه اش بیوفته ...

رحمان بی توجه به سـ...ن و سالش دستشو گرفت و جلو میکشید...

در حضور قباد اولین بار بود که صداشو بالا میبرد و گفت: مرجان اوردمش ...

به جون مرجان اوردمش ...برو عقب جلو نیا ...

حاجی تا موضوع رو فهمید به قباد چشم دوخت بدون اذنش جرئت نمیکرد چیزی جاری کنه حتی اگه من میمـ...ردم ...

قباد دستشو به سمتم دراز کرد ...

_ مرجان بیام پیشت ؟‌

_ نه ...

دستهامو روی گوشم گذاشتم و گفتم : نه ...نه ...

دستشو مایوس عقب کشید و گفت : باشه ...باشه برو عقب ...

به حاجی اشاره کرد و اجازه رو داد ...

حاجی با بسم الله سری از سر اجبار تکون داد ...

حتما همه جا معرکه دیوانه بازی مرجان میپیچید ...

و همه میفهمیدن مرجان چه دیوانه ای شده ...میفهمیدن و میگفتن که مرجان ستم میکنه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

همه مردم با خودشون 

میگفتن مرجان دیوانه شده از دوری پسرش عقلشو از دست داده! 

و یه تعداد میگفتن زن خان چه خری بوده چطور تونست از اون همه رفاه و امکانات از پسرش از قباد خانی که دل هر زنی رو میلـ.رزوند گذشت! 

حاجی خطبه رو که اجرا میکرد هر کلمه اش تا مغز استخوانم رو میسو..زوند...

تموم شد طلا..ق قباد خان و مرجان تموم شد.برای دومین بار مهر طلا._ق ما رسمی شد...

چه تفاوتی بود بین اون دوبار! 

یه بار از سر حرص و یه بار از سر بدبختی...

عشق و عاشقی مرجان تموم شد...

دفتر عشقم بسته شد...

نردبان رو رحمان کمک کرد و نگه داشت...

پاهام میلرز.یدن و با تر..س پایین رفتم...

پام که به زمین رسید خاله و بقیه تک تک بغلم گرفتن...

اشک هاشون شونه هام رو خـ.یس میکرد...

اقام تازه داشت بهوش میومد ...

بین اون همه فقط چشمم به قباد بود که از جاش تکون نمیخورد و نگاهم میکرد...

نگاهش خیلی سنگین و بد بود ...

خیلی عصبی بود و کلافه ...اگه میشد دست میزاشت رو گلوم و انقدر میفشرد که استخــ..ون های گلوم خورد بشن...

تا شاید حر..صش خالی میشد...

تا به اون ساعت هیج کسی نتونسته بود مثل من وادارش کنه و مجـ.بور بشه کاری که نمیخواد رو انجام بده ...

خاله اروم تو گوشم نجوا کرد ...

_ حرف نز..ن بزار درستش کنم من میتونم یچیزی بندازم وسط قباد خان اروم بشه ...

خاله رو کنار ز..دم و به سمت قباد رفتم ...

درست روبروش رسیدم ...

عر...ق روی پیشونیش نشسته بود ....

نگاهش پر بود و موج میزد از دلخوری ازم ...

اب دهنمو قورت دادم ...

چه خوب همه ساکت بودن و منتظر بودن حرف های مارو بشنون ...

_ قباد خان الان من یه زن ازادم ...

نه شوهری دارم نه میخوام شوهری داشته باشم‌...

یه امانت پیشت هست...

یه چیز که وصله جونمه...

از حمید جوری مراقبت کن جوری بزرگش کن که مثل خودت بزرگ بشه...

یه مرد واقعی ...

یه مرد دوست داشتنی ...

شوری اشک رو روی لبهام حس کردم نفهمیده بودم کی از چشمم چکیده...

دستهامو پشتم مخفی کردم تا نبینه میلـ.رزن.

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خودمو صاف و بالا کشیدم ...

_ قباد خان شاید یه روزی یجایی اتفاقی همو دیدیم ...

شاید هم اجل فرصت نداد ...

از فردا کسی خبر نداره اما میخوام بدونی من با تو چیزهایی رو تجربه کردم که مثل رویا بوده و هست ...

فقط نگاهم میکرد نه پلک میزد نه حرفی ...

به پشت چرخیدم با خنده به همه گفتم : به گوش همه برسونید مرجان شد اولین زنی که خودش خواست و تونست طلا...ق بگیره ...

دستهامو روی دهنم گزاشتم میخندیدم گریه میکردم ...

حالم مشخص نبود ...

نفس عمیقی کشیدم و به سمت درب بزرگ اهنی عمارت قدم گزاشتم ...

هر قدم من به جلو یه تکه از من رو اونجا جا میزاشت ...

قباد حتی صدام نزد ...

حتی نخواست مانع من بشه ...

لبهام میلـ.رزیدن ...

پشت سرم اقام و بقیه میومدن ...

خاله هم‌ بود صداشو میشنیدم ...

گریه کنان میگفت : خاک به سرمون شد ...

این چه مصیبتی بود خدا نصیبمون کرد ...

مردمی که منو میدیدن به احترامم سلام میکردن و با تعجب نگاهم میکردن ...

درب خونه اقام رو باز کردم ...

پامو که داخل گزاشتم چشم هام سیاه شد و از حال رفتم ...

از اون همه فشار بازم از حال رفتم ...

چشم هامو باز کردم ...

تو اتاق اقام بودم ...خاله یه گوشه رانوی غم بغل گرفته بود ...

مهربان تا چشم‌ هامو باز دید خودشو جلو کشید و گفت : بیدار شدی ...

کمک کرد نشستم ...

_ مرجان خوبی ابجی ...تر...سیدم ...تو امروز ما رو هزاربار گـ....شتی ...

لبهام رو از هم جدا کردم ‌‌... 

_ خودم هر روز هزاربار مر...دم و زنده شدم ...

مثل ادمی ام که زنده به گـ...ور شده باشه ...

خاله با اخم گفت : کاش میمر...دی دختره زبون نفهم تو خریت به این اقات رفتی ...

اقام با گلایه گفت : اقدس چرا منو تخریب میکنی ...

_ چون مثل تو کوتاه فکره ‌..

چون تو پدرشی ...فکر میکردم مثل پدر خدابیامرزم زیرک و کار بلده اما دیدم هیچی نیست ....کاری کرد که قباد خان کلمه ای نگفت که بمون ...

نخواست جلوشو بگیره ...

خوب حالا طلا...ق گرفتی میخوای چیکار کنی؟ 

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله خیلی عصبی بود ...

خطاب بهم با کلی عصبانیت گفت : خوب الان طلا_ق گرفتی برگشتی خونه اقات چیکار کنی از فردا زیر گاو ها پهن جمع کنی ؟‌

تو لیاقتت همینه ...خیر سرت دختر همین پدری ...

اقام‌کلافه فوتی کرد و گفت : اقدس دست از سر من بدبخت بر میداری؟ چرا هر چی میگی تهشو مچسبونی به من ...

خاله مثل یه حیون وحـ...._شی شده بود ...

گلدون سفالی مامان رو که لبه اش هم شکسته بود و با هزارتا پینه وصل بود رو بلند کرد و کو._بید به دیوار ...

انگار منو میز...د که اونجور دلش خنک شد ..

اقامم حریفش نبود میدونست خاله اقدس به وقتش یه ادم دیوانه است ...

مهربان بهم‌ جوشونده میداد و واقعا ارومم میکرد ...

باید میرفتم باید با چشم هام میدیدم‌ جمشیدم زنده است ...

چشم انتظار رحمان بودم هرجور بود برای دیدنم میومد ‌... 

دلم تو اون عمارت بود اونجا بدون من چی میگذشت ...

هوا تاریک میشد و اقا محمد اجازه داد مهربان کنارم بمونه ... 

میتر....سیدن بلایی سر خودم بیارم ...

چشم هام گرم خواب بود ...

بی صدا روی اون بالشت ها اشک میریختم برای جدایی از عشقی که حقم بود ...

بین اشک هام خوابیدم ...

خورشید بازم بالا اومد و باز خودی نشون داد ...

مامان نماز میخوند و خاله انگار با خدا قهر کرده بود که برای نماز بیدار نشد ...

تو جا نشسته بودم و به اونا که نماز میخوندن نگاه میکردم‌...

مهربان خسته از اون روز تلخ بیدار نشد و عذر شرعی داشت ...

مامان سلام که داد دستهاشو بالا برد و برای من دعا کرد ...

کاش خدا میشنید حداقل دعاهای اون رو میشنید و نجاتم میداد ....هم خودمو هم پسرم رو ...

خروسخون بود اگه رحمان نمیومد باید چاره ای پیدا میکردم ...

هر ثانیه که جلو میرفت برای من با ارزش بود ...

تو حیاط بالا و پایین میرفتم و دستهامو بهم میمالیدم‌...

خاله باهام قهر بود و حرف نمیزد ...

منم که حرفی نداشتم بزنم ...

درب بی در و پیکر خونه اقام که باز ناخواسته دلم لرزید دلم خواست قباد باشه و اومده باشه دنبا_لم ..

دلم خواست بیاد و بز..نه تو گوشم و دوباره به ز...ور عقدم کنه دست وپاهام رو ببنده و نگهم داره تو عمارت ...

از راهی که جلو پام بود میتر...سیدم....

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

از اون راه و تنهایی هاش میتر...سیدم ...

لبخند رو لبهام چی میگفتن ...

دلم لـ..رزید اما رحمان بود که اومده بود ...

با اندوه نگاهم کرد ...

نخواست اون دیگه سنگی باشه برای تخریب روی سرم جون همه از زبون تند و تیـ...ز خاله خبر داشتن ...

رحمان با محبت نگاهم کرد ...

با عجله گفتم : حمید چطوره؟ 

_ خوبه ...بهونه میگیره انگار فهمیده مادر بی معرفتش نیست ...

من با کسی کاری ندارم اما یچیزی هست که نمیتونم از تو بفهمم ...

مرجان چطور تونستی از اون طفـ...ـل معصوم جدا بشی ...

یکیش رو که از دست دادی تمام دارایی تو همین پسر بود و بس چطور راضی شدی ازش دل بکنی ...؟؟؟

اگه مهر مادری اینه پس لهنت به اون بهشتی که قراره زیر پاهای شماها باشه ...

ا_هی بلند کشیدم‌...

 برای جواب دادن و دفاع کردن از خودم فرصت نداشتم و انرژی برام نمونده بود ...

_ ازت یه خواهش دارم‌... 

قول میدم اخرین خواسته ام باشه ...بعدش دیگه هیچ وقت مزاحمت نمیشم ...

_ قول نده چون اگه بخوای بخاطرت تو خود جـ...هنمم میرم ...

_ میدونم تو و خاله فرشته های من هستین ...

میخوام منو همین امروز ببری تهران ...

با تعجب گوش هاش رو تیـ...ز کرد ...

_ کجا ببرمت ؟‌

خاله نزدیک شد کنجکاو و نگران بود از برنامه های جدید من ...

رحمان با تعجب گفت : تهران چیکار داری ؟‌

خاله هم متعجب بود...میتونستم رحمان رو دست به سر کنم اما خاله رو هرگز و گفتم : با خاله میخوام برم‌...ما رو میبری یا به اقا محمد بگم‌؟‌

_ اونجا فامیل داری ؟ خونه داری کجا میخوای بری ؟ اواره شهر غریب بشی که چی ؟‌

به ناچار گفتم : خاله میدونه و اونم باهامه نگران نباش ...

کار داریم اگه فرصت شد برمیگردیم اما باید بریم...

رحمان فوتی کرد و گفت: فردا میبرمت چیکار کنم که چشم هات رو میبینم دهنم بسته میشه ...

_ فردا نه همین امروز ناهار خوردی نخوردی باید بریم ...

خاله فقط نگاه میکرد و منتظر بود تا فرصت بشه دلیل دروغمو بهش بگم‌...

رحمان فکر کرد و گفت : میام اماده باش ...

هنوز نرسیده راه روبرگشت تا بره ...

زبونم با تر...س چرخید و 

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان که چرخید بره زبونم با تر...س چرخید و گفتم : رحمان ؟‌

رو پاشنه پا به سمتم چرخید ...

_ جانم‌...

_ جونت سلامت ...ار...بابت چطوره؟ 

شونه هاشو بالا داد و گفت : زخـ.م بدی بهش زدی ...

حتی بدتر از اون موقعی که از پشت زدیش ...

از من دلخور نشو اما منم اگه جاش بودم با خودم هر روز تکرار میکردم کسی که از پشت بهم ضر..._به زده یه روزی رو در رو هم میزنه ...

رحمان حرفشو زد و رفت ...

خاله منتظر بود و گفتم : الان هیچی نمیتونم بگم خاله فقط باید بریم ...

_ حداقل بگو کجا ؟ 

یه چه دلیل ؟‌

_ رسیدیم تهران خیالم راحت شد بهت میگم ...

خواستم‌ برگردم اتاق که دستمو گرفت مانع شد و گفت: پس حالت خوبه؟ خبری از اون مرجان دیوانه و افسرده نیست ...که نمیتونست رو پا بایسته ...؟‌

_ مرجان هنوز زوده که قرار باشه زمین بخوره ...اینبارم کنارم باش ...

مامان تا فهمید میخوایم بریم ایه و قران کشید وسط که کوتاه بیام ...

بردن خاله امضای رفتنم بود و اگه اون رو نمیبردم‌ محال بود بتونم یکبار دیگه جمشید رو حتی لمس کنم ...

چیزی نداشتم‌ که بخوام جمع کنم ...

ناهار خوردیم ...کم اشتها و کم غذا شده بودم‌...

گوشم به درب بود که رحمان بیاد ...

رعنا اومده بود دیدنم دیوار به دیوار خونه اقام بود ...

خونه قبلی خاله مال اونا بود ...

دیگه همه فهمیده بودن و به گوششون رسیده بود که مرجان چیا که نکرده و چه گرد و خاکی به راه انداخته ...

رحمان که رسید فقط یه نیم ساعتی رفت خونه ش و کنار زنش ناهار خورد ...

بالاخره راهی شدیم ...

از زیر قران با هزارتا پرسش بی جواب راهیمون کردن ...

حداقل دلشون قر...ص بود خاله هست ...خاله اقدس عقب نشست و من جلو ...

روسری ام رو روی صورتم حجاب گرفتم تا کمتر کسی منو بشناسه ‌...

اون روز نقل تو دهن ها شده بودم‌...

وارد جاده که شدیم دل کندم از اون ابادی و اون دیار و حضرت یار...

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به ترانه خوندن رحمان گوش میدادم ...

خیلی وقت بود که اجازه نمیدادن تو ماشین دیگه اهنگ‌ پخش کرد ...

صداهایی که خاطره میشد برامون ...

رحمان نگاهی بهم انداخت ...

_ نمیخوای یچیزی بگی ...

انگار چهره ام نشون میداد یکم‌ سرحالم از اینکه تکلیفم روشنه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان نگاهی به نیم رخم انداخت و گفت: نمیخوای یچیزی بگی ؟‌

چی شد که رسیدی به اینجا ؟‌

خاله از بین صندلی ها جلو اومد و گفت : خوابیدی مرجان ؟‌

با سر گفتم نه ...

دیگه چیزی از من نپرسیدن ...

هوا تاریک شده بود که پا گزاشتم‌ تو اون‌ شهر پر از د..رد ...

تو شهری که مدتها بود پسرم اونجا نفس میکشید ...

نمیخواستم حتی رحمان بفهمه کجا میخوایم بریم ...

ما رو برد خونه امیر جواد پسر خاله ...

جواد با دیدنمون خوشحال شد و شو...که ..رحمان مجـ...بور بود اون همه راه رو خسته برگرده چون بی اطلاع از قباد خانی که به سر حد مر..._گ‌ خـ...ـشمگین بود اومده بود ...

برای بدرقه رحمان جلو رفتم‌...

دستشو فشردم و گفتم : حلالم کن خیلی حق به گر...دنم داری ...

_ خجالت بکـ...ـش حلالیت برای چیه هر ساعت از شبانه روز لازمم داشتی خبرم کن ...

_ ممنونم‌...خدارو شکر که درهایی مثل تو رو به روم باز گذاشته ...

رحمان دسته ای اسکـ..ـناس تو دستم گزاشت ...

_ فقط همینو تونستم جور کنم ولی به فکرتم ...

خجالت ز..ده سرمو پایین انداختم ...

با لگــ..ـد به پام زد ... 

_ بهم‌ نگفتی میخوای چیکار کنی اما هرجا که دلت شاد باشه و لبت خندون و تنت سلامت من اونجا بودنت رو ترجیح میدم ...

سوار بر ماشینش با اون خستگی از رانندگی برگشت ....

صبر کردم و رفتنشو نگاه کردم‌...

جواد تعارف میکرد بریم و داخل و گفتم : نمیشه باید بریم ...

جواد منتطر موند بگم کجا ...

اما با لکنت گفتم : برای کار میریم یجابی دعا کن جور بشه ...

خاله ازم گاهی میتر...سید که مبادا واقعا عقلمو از دست دادم و اونم خوش باور پشتم راه افتاده ...

تاکسی جلوی اون خونه نفر..._ین شده نگه داشت ...

خاله تازه فهمید کجاییم و کجا رفتیم ...

کرا_یه رو جواد حساب کرده بود و راننده رفت ..

همه جا تاریک بود و کسی نبود حتی پرنده ای پر نمیزد ...

خاله با اخم گفت: اینجا چرا اومدی؟‌

به اون خونه اشاره کردم‌...

_ یکم دیگه صبوری کن خاله ...

خاله به اجـ..ـبار ساکت شد ... 

زنگ‌ رو فشردم ...

قلبم تند میزد و دیگه تحمل نداشتم ...

باید اونشب خودم جمشید رو بغـ.ـل میگرفتم و میخوابوندم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

طولی نکشید که نگهبان درب رو باز کرد...

انتظارمو میکشید که دعوتمون کرد داخل ...

جلو میرفتم ...برای فرداهایی که خبر از هیچ چیزش نبود میرفتم ...

انگار سوار بر موجی بودم که منو به جلو هل میداد...

اقا محرم باورش نمیشد و با عجله وارد حیاط شد ...

لبخندش رو لبهاش ماسید وقتی خاله رو کنارم دید ...

از تر...س اینکه بتر...سه و بلایی سر پسرم بیاد از همون فاصله گفتم : خاله ام چیزی نمیدونه اگه نمیاوردمش نمیتونستم بیام ....اون برگه خروجم بود ...

قانع شد از هیحان دیدنم ...

از اینکه تونسته منو بکـ.شونه اونجا ... 

کسی که تا روز قبل زن ار...بابی بود و حالا فرسنگ ها اومده تا بشه زن اون مرد ...

اقا محرم تمام اعضای تـ...نش میخندید ...دستمو بین دست گرفت ...

پشتشو بو...سید با نگاهاش انگار بهم‌ ت* میـ.کــ..رد که اونجور د_رد و معـ...ـذب بودن برام داشت ...

خاله یکم دلش خوش بود که جای غریب نرفتیم و اونجا در امانیم اما خبر از پشت پرده اون مرد نداشت ...

وارد پذیرایی شدیم اقا محرم خدمه رو مرخص کرد و لبه مبل روبروم نشست ...

با هیحان گفت: طلا...ق گرفتی ؟‌

خاله هویی کشید و گفت: خبرش تا اینجا رسیده ؟‌

اقا رحمان از شـ.دت خوشحالی دستهاشو بهم کو...بید و گفت: مبارکه ... 

خاله با اخم زبون به دهن نمیگرفت و گفت : اقا محرم جای نصیحت کردن میگی مبارک بیا قانعش کن برگرده سر زندگیش ...

ولی اقا محرم فقط به من خیره بود ...

_ باورم نمیشه اینجایی مرجان ...

از دیشبه با خودم میگم نمیای ...

_ اومدم اقا محرم قبل از هر حرفی میخوام به قولت عمل کنی ....من با هر بدبختی بود با هر مکافاتی بود سر قولم وایستادم...

اسون نبود کاری که کردم‌...

با یه عمارت جـ..._نگیدم تا الان اینجام ...

_ مرحبا ...

همین جسارتت که تو رو جذاب کرده ...

خاله سر در گم از مکالمه ما نگاهمون میکرد ...

اقا محرم به نگهبانش اشاره ای کرد و گفت : تا یه چیزی بخوری میارنش ...

_ مگه اینجا نیست ؟‌

_ نه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم اشاره کرد تا نگهبانش بره ...

خاله اروم گفت : مرجان چخبره اینجا ؟‌

نمیتونستم چیزی بگم و اقا محرم گفت : تعریف کن چطور از اون دیـ..ـو دو سر طلا...ق گرفتی؟‌

معلومه خیلی باید هیـ.ـحانی باشه مثل فیلم های با..لـ._.یودی ...

خاله با ناراحتی از اون روز گفت و من دلم اشوب بود تا جمشید بیاد تا با چشم های خودم ببینمش ‌...

فقط به امید بود که نفسی میومد و میرفت ...

اقا محرم ...مثل پسر بجه ها انگار ابنبات خر...یده بود که اونجور ذوق کرده بود ...

خاله با تاسف گفت : شما بیا یه پا در میونی کن اقا محرم ؟‌

اقا محرم پوزخندی زد و گفت : چشم...

بزارین صبح بشه مرجان رو میبرم عمارت و تحویل قباد میدم ....خودمم عقدش میکنم ...

خاله نفس راحتی کشید ... 

_ خدا خیرتون بده این دختر رو باید مجـ..بور کرد سر عقل بیاد ...

_ اون عقل داره که اینجاست ...اتفاقا خیلی هم عاقله ...

_ خدا پدرتو بیامرزه از ابادی تا برسیم اینجا زبون باز نکرده کجا میریم هزاربار دلم جوشید و خوابید ...تا دیدم اینجام خیالم راحت شد ...

_ خیالتون راحت باشه اقدس خانم ...مرجان رو چشم های من جا داره ...

درب خونه عمارتیش که باز شد ....انگار حسش کردم‌.‌مثل همون موقع که بعد از کلی د...رد و ندونستن یهو یه قل دیگه بدنیا اوردم‌...

از جا کنده شدم و به پشت سرم چرخیدم ...

خودش بود بزرگ شده بود تپلتر از حمید بود شبیه حمید اما میتونستم بفهمم اون جمشید خودمه ....

اشکهام میریختن ...

نگهبان اقا محرم جمشید رو تو بغـ..ل گرفته بود و تا بهش برسم پرواز کردم ...

به سمت پسرم ...

هزاربار خدارو شکر کردم که اون سالم و سلامت که زنده است ... 

دیگه هیج غمی تو دنیا نمیتونست از پا درم بیاره ...

رویایی که داَشتم واقعی شده بود ...

اگه ذره ای هم‌ نا امید و دو به شـ..ـک بودم حالا دیگه مطمئن شده بودم‌...

جمشید رو روی هوا ازش قاپیدم ...

به تـ..ن و سر و صورتش پشت هم بو...سه میزدم و بو میکشیدمش ...

هنوزم همون بو رو میداد ...

پسرم شو...که بود از من ... 

حق داشت منو نشناسه خیلی گذشته بود ...

خیلی وقت بود بی مادر بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

جمشیدم پیشم بود محـ...ـکم به خودم فشردمش ...

خاله با هیـ...ـجان جلو اومد ...

_ حمید جان تو اینجا چیکار میکنی؟‌ اقا محرم چطور حمید رو اوردی ؟

قباد خان رو چطور راضی کردین بزاره این بچه بیاد ...

خاله هنوز نمیدونست اون حمید نیست و جمشیده ...

منی که نای حرف زدن نداشتم و فقط پسرمو میبو...سیدم‌...

اقا محرم کنارم ایستاد لبخندی زد و گفت : مبارکت باشه ...

اون لحظه فقط دلم شاد بود ...

کینه و غم رو نمیفهمیدم‌...

با خنده و گریه گفتم : ممنونم اقا محرم ...

خاله با اشک شوق خیره بود به ما ...

دوباره برای بار چندم بود که یهو چشم هام سیاهی رفت و حتی نفهمیدم چی شد ...

با سو...زش د_رد چشم هامو جمع کردم‌...

صدای نااشنایی بود ...

_ نگران نباش محرم خان برای اطمینان خـ...._ونشو میبرم برای ازمایش میدم ...

اروم چشم هامو باز کردم تو اتاق اقا محرم بودم روی تخـ.ت اون خوابونده بودنم‌...

اولین چیزی که به ذهنم رسید جمشید بود ...

به اقا محرم نگاه کردم ‌... 

دکتر نور چراغشو تو چشم هام انداخت و گفت : خیلی بد_نش ضعیفه ...

اقا محرم جدی بود و گفت : یه راهی باید باشه ...

_ نمیشه اگه بخوایم بجه اشو سقـ..._ط کنیم حتما به خودش اسـ....ـیب میرسه و شاید حتی بمـ...._یره ...

من در تعجبم چرا باید با این شرایط جسمانی به این اندازه ضعیف اقدام کنید برای بارداری ...

این دختر راه نمیتونه بره ...

به نظر من تو ماه چهارم باید باشه هر اقدامی برای سقـ.ـ....ـط هزارتا ضرر براش داره ...

اقا محرم مشتشو تو دسته تخـ...ـت کو....بید ...

 _ اولویت من سلامتی مرجان ...

_ پس صبوری کن‌ کمتر از پنج ماه دیگه زا_یمان کنه ...

بهش کلی مکمل و دا_رو نوشتم ...یکم بهش رسیدگی کن ...

اقا محرم چشمی گفت و دکتر رو بدرقه کرد ...

من باردار بودم‌...

چه اتفاقاتی داشت میوفتاد ... 

مگه میشد چطور نفهمیده بودم‌...

با اون همه شرایط بدی که داشتم مگه شدنی بود ...

گاهی معجزه های خدا درست بجاست ...

حداقل مدتی اون ازدواج ا_جباری به عقب میوفتاد ...

با اندوه دستی به شـ...ـکمم کشیدم ...

چه خوش امد خوبی بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله نگران جلو اومد ...

_ اقا محرم اجازه نداد بیام پیشت ...چی شده ؟‌

به جمشید نگاه کردم داشت با اسباب بازی های رنگی بازی میگرد ...

_ خوبم خاله ...

خاله بازومو لمـ..ـس کرد ...

_ مرجان حمید رو نکنه دز...دیدن اوردن ...برامون د...ردسر نسازی ...قباد سر بجه اش با کسی شوخی نداره ...

تک خنده ای کردم باید میفهمید چیا به سرم اومده و چیا کشیدم ....اقا محرم تو حیاط با نگهبانایی که هیکل های درشت داشتن و بیشتر تر....سناک بودن داشت صحبت میکرد...

از پشت اون پنجره های بزرگ خوب پیدا بود ...

_ خاله اون حمید نیست اون جمشیده ...

همون پسری که ماهاست دز....دیده بودن ...

خاله از شو...ک جمله ام چشم هاش درشت شد و دهنش باز موند ...

_ پسرم رو اقا محرم دز...دیده بود با همدستی زنعمو ...

اومد عمارت بهم گفت ده روز وقت دارم بیام اینجا و طلا.._ق بگیرم وگرمه جمشید رو میــ...کـ...شه ...

خاله از جملاتم بیشتر گیج شده بود ...

_ صبر کن ...جمشید رو اون مردک دز...دیده بود ؟ این جمشیده ؟ خدایا شکرت زنده است ...

خاله هم مثل خودم پر از شوق و د...رد شد ....

وقتی درست فهمید تو چه حصاری پیچیده شدیم سکوت کرد ...

خاطره گلبهار جلوی چشم هامون تذکری بود، تلنگری بود تا نخوایم نسنجیده کاری کنیم ...

خاله با گریه جمشید رو بو...سید ...

دستی به صورتم کشید وگفت : پس بگو چی کشیدی ؟

چرا به من نگفتی ؟‌

جطور تونستی تحمل کنی ؟‌

ا_خ بمـ....یرم برای اون دلت مرجان ...ا_خ خاله ات بـ....میره برای مصیبت هات ...

خاله تو سرش زد ...

اروم دست هاشو گرفتم مانع شدم ...

نزدیک گوشش گفتم : حامله ام حداقل ماه ها فرصت داریم تاراهی پیدا کنیم ...

خاله با شوق گفت : بچه قباد خان تو شکمته ...دستی به شکمم کشید ...

_ از کیه ؟

_ انقدر تو نبود جمشید د_رد داشتم که حتی دقیق نمیدونم ...اما دکتر حدسش تو ماه چهارم بود ...

خاله اشکهاشو پاک کرد ...

_ بزار حساب این مردک کثیـ...ـف رو برسم ...

جلوش ایستادم ...

_ خاله اون میتونه هر بلایی سرمون بیاره ...هر بلایی ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اون تهد_ید نبود و واقعیت بود ...

خاله از شـ...وک حرف هام و دیدن جمشید خیلی اشفته بود ...

اقا محرم با روی باز برگشت داخل و گفت : بانوی من ...مرجان چشم اهویی من ...

درشت روبروم رسید ...

دستهاشو روی شونه هام گزاشت ...

بند دلم پا_ره میشد ....حالت تهوع میگرفتم وقتی میدیدمش ...

سرشو جلو اورد پیشونیم رو بو...سید و گفت : اتاقت اماده است ...

به میز رنگارنگی که تو همون فرصت کم چیده بودن اشاره کرد ...

_ بفرما ...

شمع های روی شمعدان میز رو روشن کرد و صندلی رو برام عقب کشید ...

نه من نه خاله کلمه ای نداشتیم بگیم بیشتر اونجا برامون تر...سناک بود ...

اما اون غذا و اون شام خیلی خوب بود...

بعد از مدتها با خیال اسوده خوردم ...

وقتی پسرم نفس میکشید کافی بود ...

جمشید با پرستارش خیلی راحت بود و خودم اونشب بهش غذا دادم ...

چه زود مهر مادریم به دلش نشسته بود که نگاهم میکرد ...

رنگ چشم هاش مثل خودم بود اما وقتی بهم زل میزد انگار قباد روبروم بود ...

اتاق خاله رو همون اتاق قبلی گذاشته بود ....

اقا محرم به سمت اونسمت هدایتم کرد ...

یه اتاق بزرگ بود ...

تخت کمد میز ارایش و حتی یه کمد پر از لباس ...

اقا محرم همه چیز رو اماده کرده بود ...

چقدر اونجا قشنگ بود اما برای من تلخ بود ...

اقا محرم دستش رو پشتم گزاشته بود و گفت : اگه رنگشو نپسندیدی بگو ...

_ نه ...

برای من سیاه و سفید هم فرقی نداشت ...

اقا محرم سرشو از رو شونه ام جلو اورد ...اون همه نزدیک شدنش بهم از...ارم میداد و گفت : صبوری کن این بجه رو بزار زمین ...

بعد منم میام اینجا تو این اتاق کنارت ‌... 

راستی این اتاق هم توا...لـ...ت داره هم حمام ...

تشکر کردم و همونطور که نگاهم کرد یه لحظه پلک نزد و گفت: مرجان باورم نمیشه اینجایی ...

جوری برات عاشقی میکنم که خودت تعجیل کنی برای با هم بودنمون ...

چه میدونست از دل من که راضی بودم به مر...گ ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بالاخره رفت و تنها شدم‌...

همه جا نگهبان بود ...

همه جا مراقب بود ...

از ساختمون اجازه خروج نداشتیم‌...و تلفن عمارتش هم قطع کرده بود ...

برای همه چیز پیش بینی کرده بود که مبادا برم ...

اولین صبحی بود که اونجا شروع میشد ...

اولین روز از تمام دلتنگی هام ...

چشم هامو که باز کردم همونجا تو توا_لـ.ـت صورتمو شستم ...

پامو از درب توا..لـ.ـت که بیرون گزاشتم خدمه با اجازه وارد شدن صدها شاخه گل دستشون بود و دور تخت چیدن ...

با تعجب گفتم : اینا چین ؟‌

_ اقا محرم براتون خر...یدن ..

تمام اتاق پر شد از بوی گل و عطر خوبش ...

یه سینی اب میوه و شیر و خوردنی برام اوردم ...

انگار ملکه بودم و داشتن بهم خدمت میکردن ...

شیر رو خوردم و میخواستم بیرون برم که خدمه ای که شب قبل بعد حمام کمکم کرده بود گفت : لباسهاتون رو تغییر بدین ...جواهرات هم تو کمد هست ...

اسمش ثریا بود...

گفت: من در خدمت شما هستم ...هر امری باشه هر دستوری باشه کافیه صدام بزنید ...

_ ممنونم ...پسرم بیدار شوه ؟‌

_ نخیر ...تازه پرستارش بیدار شده بود ...

_ شما تمام وقت اینجا هستی ؟‌

_ بله ...

خیلی سرد بود و مشخص بود که اقا محرم ادم هایی رو اورده که حتی یه کلمه اضافی نگن ...

دوباره لباس عوض کردم ...

همشون استین هاشون حلقه ای بود و یقه هاشون باز ...

عصبی هرچی اینور و اونور کردم لباس پوشیده تر نبود ...

ازسر ا_جبار پوشیدم ...

اون همه گردنبند رو چیده بود تا من استفاده کنم‌...

ترجیح دادم چیزی گر...دنم نندازم ....

وارد سالن که شدم خاله انگار خیلی وقت بوو چشم به راهمه ...

نگران نگاهم کرد ...

_ بیدار شدی ؟‌

_ صبح بخیر خاله ...

_ دورت بگردم ...اجازه نمیدن تا اتاقت بیام ...انگار اینجا قصر پادشاهی ...

_ هیس ...خاله زبون به دهن بگیر ...

_ نتر...س کله سحر رفت بیرون ...

_ اقا محرم ؟‌

_ اره ....

نفس راحتی کشیدم حداقل نبود ...

جمشید که بیدار شد رفتم پیشش و کنارش بودم‌...

دوتایی بازی میکردیم ...

جمشید سرش تو اسباب بازی بود و من خیره به اون ...

حتما حمید الان بیدار بود ‌...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ا_هی کشیدم و گفتم : جمشیدم ...من مامانت هستم ...

جمشید چقدر خوب حتی جمله بندی میکرد ...

_ مامان ...

چه سوالی بود که میپرسید ...

دستی روی دست و پاهاش کشیدم ...

پرستارش در مورد کارهاش میگفت ....حتی جمشید میتونست زمان داشتن اد....رارش رو بگه ...

چقدر مستقل تربیت میشد ...برعکس اون حمید با محبت تهمینه خانم داشت لوس بزرگ میشد ...

سایه کسی بالای سرم افتاد ...

سرمو که بلند کردم اقا محرم بود ...

روی زمین نشست و برای جمشید اسباب جلوتر اورد ...

_ پسر بابایی با اینا بازی کن ...

صدام میلـ.رزید و گفتم : سلام ...

_ سلام به روی ماهت ...نگاهی به لباسم انداخت به پاهای سفیدم و گفت : خیلی بهت میاد ...

دستشو جلو اورد ...

با عجله جمشید رو روی بغـ.لم نشوندم و گفتم : چرا نمیگین موهاشو کوتاه کنن ...

با مهارت سرگرمش کردم ...

_ اینطور خوشت نمیاد ؟

_ نه اونطوری بچه بیشتر رشد میکنه ...

_ باشه میگم سلمون بیارن ...

یکم مکث کردم ...

_ نمیشه بریم بیرون ؟

خیلی جدی گفت : نه ...

سرپا شد و گفت: میرم چرتی بزنم ...صبح زود بیرون رفتم خسته ام ...

بیرون که رفت نفس راحتی کشیدم ...

ناهار هم گذشته بود و هنوز خواب بود ...خاله یجا اروم نمیگرفت و مدام راه میرفت ....کلافه شدم و گفتم : بشین خاله سرم گیج رفت ...

_ مرجان باید یکاری کنیم ...

_ چیکار الان نمیتونیم با جونمون بازی کنیم ...

_ دارم دیوونه میشم ...حتی کسی نمیدونه ما کجا هستیم ...

_ چاره ای نبود نمیتونستم‌ با جون جمشید بازی کنم ...

اگه کسی کاری میکرد ..اتفاقی میوفتاد ...

_ اون مرد چطور تونست اون گلبهار را بکـ...._شه ...بهش نگاه میکنی میگی یه فرشته است ...

اون شیـ..._طان بوده ...

_ خاله نمیخوام دیگه غصه بخورم ...فقط میخوام بجه تو شکمم و جمشید سلامت باشن ....

خدا خودش همه چیز رو میبینه ...

اگه قراره عمرم اینجا تموم بشه پس بزار تموم بشه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز