رحمان نگاهی به نیم رخم انداخت و گفت: نمیخوای یچیزی بگی ؟
چی شد که رسیدی به اینجا ؟
خاله از بین صندلی ها جلو اومد و گفت : خوابیدی مرجان ؟
با سر گفتم نه ...
دیگه چیزی از من نپرسیدن ...
هوا تاریک شده بود که پا گزاشتم تو اون شهر پر از د..رد ...
تو شهری که مدتها بود پسرم اونجا نفس میکشید ...
نمیخواستم حتی رحمان بفهمه کجا میخوایم بریم ...
ما رو برد خونه امیر جواد پسر خاله ...
جواد با دیدنمون خوشحال شد و شو...که ..رحمان مجـ...بور بود اون همه راه رو خسته برگرده چون بی اطلاع از قباد خانی که به سر حد مر..._گ خـ...ـشمگین بود اومده بود ...
برای بدرقه رحمان جلو رفتم...
دستشو فشردم و گفتم : حلالم کن خیلی حق به گر...دنم داری ...
_ خجالت بکـ...ـش حلالیت برای چیه هر ساعت از شبانه روز لازمم داشتی خبرم کن ...
_ ممنونم...خدارو شکر که درهایی مثل تو رو به روم باز گذاشته ...
رحمان دسته ای اسکـ..ـناس تو دستم گزاشت ...
_ فقط همینو تونستم جور کنم ولی به فکرتم ...
خجالت ز..ده سرمو پایین انداختم ...
با لگــ..ـد به پام زد ...
_ بهم نگفتی میخوای چیکار کنی اما هرجا که دلت شاد باشه و لبت خندون و تنت سلامت من اونجا بودنت رو ترجیح میدم ...
سوار بر ماشینش با اون خستگی از رانندگی برگشت ....
صبر کردم و رفتنشو نگاه کردم...
جواد تعارف میکرد بریم و داخل و گفتم : نمیشه باید بریم ...
جواد منتطر موند بگم کجا ...
اما با لکنت گفتم : برای کار میریم یجابی دعا کن جور بشه ...
خاله ازم گاهی میتر...سید که مبادا واقعا عقلمو از دست دادم و اونم خوش باور پشتم راه افتاده ...
تاکسی جلوی اون خونه نفر..._ین شده نگه داشت ...
خاله تازه فهمید کجاییم و کجا رفتیم ...
کرا_یه رو جواد حساب کرده بود و راننده رفت ..
همه جا تاریک بود و کسی نبود حتی پرنده ای پر نمیزد ...
خاله با اخم گفت: اینجا چرا اومدی؟
به اون خونه اشاره کردم...
_ یکم دیگه صبوری کن خاله ...
خاله به اجـ..ـبار ساکت شد ...
زنگ رو فشردم ...
قلبم تند میزد و دیگه تحمل نداشتم ...
باید اونشب خودم جمشید رو بغـ.ـل میگرفتم و میخوابوندم ...
🍁🍁🍁