2777
2789

وابستگی ام داشت به جمشید زیاد میشد و اونم‌ به من وابسته میشد تو اون روزها اون دلخوشی من بود ...

روزهای بی معنا جلو میرفتن و هفته ها بود حتی پاهامون به حیاط نرسیده بود ...

پاییز رخت رنگی اشو داشت پهن میکرد ...

یجورایی اونجا موندن برامون عادت شده بود ...اطلاعات جـ....نگ‌ و درگیری تو مرز کشور و رعـ...ـب و و.: حـ...ـشت باب زبون ها بود ...

هیچ معلوم نبود قراره زنده بمونیم یا بدست عر...._اقی ها بمـ...._یریم ...

اقا محرم اخبار رو دنبا_ل میکرد ...

نگران فوتی کرد و گفت : معلوم نیست تااینجا هم بیان یا نه ...

استکان خالی چای رو روی میز گذاشتم ... شکمم از رو پیراهن دیگه پیدا بود ...

نگاهی به برجستگـ...ـیش کردم ....هیچ حدسی نمیتونستم بزنم که دختره یا پسر ...

محرم سرپا شد و از پشت مبل دستهاشو دور گر...دنم حلقه پیچید ...

خاله دستهاش لای میل بافتنی که اگه نمیبافت اعصابش اروم نمیگرفت میلـ...ـرزید ...

اقا محرم خودشو خم کرد ...دستشو روی شکمم کشید ...

_ میگن میشه فهمید دختره یا پسر ...

سرمُ تکون دادم ... 

_ فرقی نمیکنه ...

_ مگه میشه فرق نکنه ...دختر خوبه ...پسر هم خوبه ...

اروم دستهاشو بالا برد ...

موقع برداشتن دستهاش دستشو روی سیـ.ـ..._نه ام کشید ...

خودشو جمع و جور کرد اما حالش منقلب شد میشد از چشم هاش فهمید ...

خاله زیر لب الله اکبر گفت ....تر....سم از این بود که خاله یهو بلایی سر محرم بیاره ‌‌‌...

اقا محرم رفت تو اتاقش ...

خاله عصبی دندون هاشو بهم فشرد ...

_ مرتیکه کـ...ـفتار صفت ...

عمدا دستشو میز...نه بهت ...

با اندوه گفتم : خاله بعد از بدنیا اومدن این بجه باید ز...نش بشم اونوقت چی ؟‌

_ تا اونموقع یکاری میکنم ...اگه نشد بخدا خـ...._ونشو میریزم .‌.

_ چند وقت گذشته اینجا راه فر....ار نداره ...اون میدونه ما موندنی هستیم‌...

خاله ا_هی سر داد ...

ثریا اومد سمتم و گفت: اقا محرم کارتون دارن ...

دسته مبل رو چسبیدم و بلند شدم ...

لابد میخواست از ارزوهاش بازم بگه ...گوشمو پر کرده بود از رویاهاش ...

درب اتاقش باز بود و رفتم داخل ...

پشت بهم بود تا فهمید رفتم به سمتم چرخید ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم متوجه ام که شد بسمتم چرخید ...

جلو اومد درب رو بست و گفت : اون بیرون هزارتا چشم میبینن ...

نمیتونم اونجور که میخوام نگاهت کنم ...

دورم میچرخید و میگفت ...

از استر..س ناخن هامو میکندم ...

پشت سرم ایستاد ...انقدر جلو بود که زانوهاش بهم میخورد ...

دستهاشو از پشت سر روی شکمم پیچید و اروم نوازش کرد ...

ز..نمم وقتی حا_مله میشد همینطور جذاب بود ... 

دکتر میگفت را_بطه داشتن قدغن چون احتمال سـ...ـ.ـ_قط داشت اما راه دیگه ای بود ...

اروم دستشو پشتم برد ...

همه جات دلبرن ...

نمیشه نگاهشون نکرد ...

مثل یه هلو هسته جدا ...

سر...خ و سفید ...

لبمو به دندون گرفتم‌...

دستشو روی پام کشید ...

_ خیلی خوبه که انقدر سفتی ...

محـ...کم و تحـ..🌱 ر..._یک کننده ...

تمام تـ...._نم خـ....یس عر...ق بود ...

چرخید اومد روبروم ...

با اخم گفت: چرا ساکتی؟ نمیخوای چیزی بگی ؟‌

صدام لکنت داشت ... 

_ اقا محرم شما گفتین تا عقد کنیم ...

انگشتش رو روی لـ.بهام گزاشت مانع ادامه حرفم شد ...

_ هیس ...حق داری ...مجـ...بورم ...

حیف ..حیف ...

سرشو جلو اورد چشم هامو بستم و هزاربار ارزوی مر...گ کردم ...

خیــ....سی لــ..بهاشو روی بازی گر....دنم کشید ...

_ بزار یذره اروم بگیرم ...

دارم دیونه میشم‌...

نفس هام تند شدن و قلبم داشت پر سرعت میزد ...

با انگشت بازومو لـ...مس کرد ...

_ میخوام برات یه کمد لباس خواب بخـ....رم ...باید برم خارج اما با این وضع جـ....نگ نمیشه ...

همینجا خیاط هست برات سفارش میدم...

سرمو فقط میتونستم تکون بدم ...

به پایین تـ....نه ام اشاره کرد ...

_ نمیشه ندید گرفت ...

زبونمو از بس گا...ز گرفته بودم طعم تلخ خ گلومو پر کرده بود ...

موهامو نوازش کرد و گفت : تو دوست داری من چطور باشم ...

چی بپوشم ...

تعارف نکن بگو ...

مهم سلیقه توست ...

مهم اینکه تو خوشت بیاد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

محرم با موهام بازی کرد و گفت: تو تمام عمرم فکر میکردم فقط مهلقاست که میتونه اونطور برام جذاب باشه اما تو بیشتر از اون جذابی ...

تک سرفه ای کردم ..‌. 

_ اقا محرم میشه برم ...یکم حالت تهوع دارم ...

عصبی صداشو بالا برد ...

_ لهـ...نت به ویار حاملگـ.ـی ‌...برو ...

با تر...س وارد سرویس بهداشتی اتاقش شدم....

واقعا هم دلم میجوشید نه از حاملگـ...ـی و ویارش از محرم دلم میجوشید ...

بالا که اوردم اروم شدم ...

مشـ...تی اب به صورتم کو...بیدم‌...

بی صدا پشت درب بسته اشک هام میریخت ....

گفتنش اسون بود من چطور میتونستم‌ تحمل کنم که ز..نش بشم ...چطور میتونستم باهاش هم بسـ....تر بشم ...

حتی نگاه کردن بهش برام عذ_اب اوربود .کاش اون ماه ها طولانی جلو میرفت ...

لبهام میلـ...رزیدن و چونه ام تکون میخورد ...

اون مرد جذابی بود اما برای من نه ...

نگران به درب ضر...به زد ...

_ بهتری ؟‌

اشکهامو پاک کردم‌...

_ الان میام ...

پشت درب منتظرم بود تا بیرون رفتم ...

لبخندی زد ...

_ راحت شدی ...بیا بشین رو تخـ...ت بزار ارومت کنم ...

 با عجله گفتم : نه خوبم ارومم ...

انگار عصبی شد با خـ...._شم گفت: بیا بشین ...

مثل ادم های مریض بود ...

لبه تخـ...ـت نشستم ...

از پشت سر زیپ پیراهنمو پایین میکشید ...

خدایا داشت چیکار میکرد ...

دلم میخواست فر...یاد بزنم خاله رو صدا کنم کمک‌ بخوام اما صدام جایی نمیرسید و کاری نمیتونست بکنه .‌‌...

خاله رو حتی نمیزاشتن قدمی از قدم برداره ...

پیراهنم از رو شونه هام پایین انداخت ...

دستشو روی نوار لباس ز...یرم میکشید و پشتمو لمـ....س میکرد ... بند لباس زیرم رو از رو شونه هام روی بازوم هل داد ....

یه روغن ریخت کف دستش و شونه هامو ماسا...ژ میداد ...

اروم و با احتیاط ...

اروم گر...دنم و کتفمو میما_لید و گفت: بزار یکم اروم بشی ...

دلم اروم شد که قصد دیگه ای نداره ...

دستهاش پر قدرت بود و هر تکونش برام هزارتا د_رد بود ...

داشتم میسو...ختم داشتم دق میکردم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نیم ساعت تمام ماسا...ژم داد و گفت: بهتر شد حالت ؟‌

_ خیلی خوبم ...

عجله داشتم برای بیرون رفتن ...

_ خسته شدی اقا محرم بزار برم ...

_ نگو اقا محرم ...بگو محرم ...

تو اگه قرار باشه صدام نزنی پس کی بگه محرم ...

_ چشم‌...

_ بزار وقتش برسه ....قول میدم ساعت ها تمام تـ...ـنتو اینطور روغن بزنم تا خستگیهات در بیاد ...

مهلقا خیلی دوست داست ...

همیشه میگفت من ماسا_ژش بدم ...

_ خدا بیامرزدش ...کاش زنده بود ... 

_نه همون بهتر که مر...د ...

اگه زنده بود الان تو نبودی ...

خودشو جلو کشید ...

با گوشه سر نگاه کردم ...باز چیکار میخواست بکنه ...

_ اقا محرم لباستون روغنی میشه ...

_ بزار بشه ...

لبهاشو روی گوشم گذاشت نفس هاش دا_غ بودن ...

_ همه دنیا فدای سرت ...نمیشه ازت دل کند دیگه چیکار کنم ...

موهامو از کش بیرون اورد و دورم ریخت ...

حداقل سرشونه هام رو پوشوند ...

_ خیلی موهات قشنگن ‌..پشتمو بو....سید و اروم لباسهامو برگردوند سر جاش و زیپ رو بالا کشید ...

تا مرز ایست قلبی رفتم و برگشتم ...

با لبخندی گفت : برو یکم استراحت کن ...

بیرون اتاق که رفتم حس ضعف گرفتم ...دلم میلـ...ـرزید ...

یه لیوان ابمیوه رو سر کشیدم ...از شـ...ـدت عصبانیت پر خوری میکردم ...

درب یخچال رو باز کردم‌....هر چیزی میدیدم میخوردم ....

خاله میفهمید چه فشاری روی منه ...

با محبت دستهامو گرفت و گفت : بیا بریم ببین جمشید چطور بازی میکنه ...

میدید که مثل بید میلر...زم‌...

با گریه رفتم تو بغـ..ـلش ....اون اغـ..ـوش خیلی برام واجب بود ‌...

دلتنگ قبادم بودم ...

دلتنگ صداش و بودنش ...

خاله موهامو شونه میز..د و برام میبافت ...

چقدر قباد با لذ_ت این کار رو میکرد ...

همیشه که موهامو میبافت بعد از تموم شدن موهامو بالا میگرفت ...

پشت گر...دنمو ...

با شـ...ـیطنت نگاهش میکردم و میگفتم : نکـ.ـن میگن پشت گر..دن کسی رو ببو...سی قهر قرو میشه ...

_ بشو ...قهرتم دوست دارم .

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792