وابستگی ام داشت به جمشید زیاد میشد و اونم به من وابسته میشد تو اون روزها اون دلخوشی من بود ...
روزهای بی معنا جلو میرفتن و هفته ها بود حتی پاهامون به حیاط نرسیده بود ...
پاییز رخت رنگی اشو داشت پهن میکرد ...
یجورایی اونجا موندن برامون عادت شده بود ...اطلاعات جـ....نگ و درگیری تو مرز کشور و رعـ...ـب و و.: حـ...ـشت باب زبون ها بود ...
هیچ معلوم نبود قراره زنده بمونیم یا بدست عر...._اقی ها بمـ...._یریم ...
اقا محرم اخبار رو دنبا_ل میکرد ...
نگران فوتی کرد و گفت : معلوم نیست تااینجا هم بیان یا نه ...
استکان خالی چای رو روی میز گذاشتم ... شکمم از رو پیراهن دیگه پیدا بود ...
نگاهی به برجستگـ...ـیش کردم ....هیچ حدسی نمیتونستم بزنم که دختره یا پسر ...
محرم سرپا شد و از پشت مبل دستهاشو دور گر...دنم حلقه پیچید ...
خاله دستهاش لای میل بافتنی که اگه نمیبافت اعصابش اروم نمیگرفت میلـ...ـرزید ...
اقا محرم خودشو خم کرد ...دستشو روی شکمم کشید ...
_ میگن میشه فهمید دختره یا پسر ...
سرمُ تکون دادم ...
_ فرقی نمیکنه ...
_ مگه میشه فرق نکنه ...دختر خوبه ...پسر هم خوبه ...
اروم دستهاشو بالا برد ...
موقع برداشتن دستهاش دستشو روی سیـ.ـ..._نه ام کشید ...
خودشو جمع و جور کرد اما حالش منقلب شد میشد از چشم هاش فهمید ...
خاله زیر لب الله اکبر گفت ....تر....سم از این بود که خاله یهو بلایی سر محرم بیاره ...
اقا محرم رفت تو اتاقش ...
خاله عصبی دندون هاشو بهم فشرد ...
_ مرتیکه کـ...ـفتار صفت ...
عمدا دستشو میز...نه بهت ...
با اندوه گفتم : خاله بعد از بدنیا اومدن این بجه باید ز...نش بشم اونوقت چی ؟
_ تا اونموقع یکاری میکنم ...اگه نشد بخدا خـ...._ونشو میریزم ..
_ چند وقت گذشته اینجا راه فر....ار نداره ...اون میدونه ما موندنی هستیم...
خاله ا_هی سر داد ...
ثریا اومد سمتم و گفت: اقا محرم کارتون دارن ...
دسته مبل رو چسبیدم و بلند شدم ...
لابد میخواست از ارزوهاش بازم بگه ...گوشمو پر کرده بود از رویاهاش ...
درب اتاقش باز بود و رفتم داخل ...
پشت بهم بود تا فهمید رفتم به سمتم چرخید ...
🍁🍁🍁