اقا محرم خیلی حـ...ونسرد بود برعکس من که انگار روی اتیش بودم ...
_ تو گفتی هر کاری میکنی بخاطر پسرت ؟
_ الانم میگم ...
_ من وقتی شنیدم قبلا شوهر داشتی اونم اون ار....باب مغرور بی کله که جز خودش کسی رو نمیبینه اتیش گرفتم ...تو باید برای من میشدی ...
من میخواستم برای همیشه داشته باشمت ...
یهو دوتا بجه از کنارت اومد بیرون من هزاربار شبی رو با تو که تصور میکردم د..ست نخوزده ای...
با اینکه چطور قراره تو اتاق من .....
اما تو اونی نبودی که تصور کردم اما باز میخواستمت ...اما یهو صبح بیدار شدم و دیدم عقد شدی ...
حتی نیومدی خداحافظی کنی ...
جریانات اون زن و دشـ...منیش با شما رو همه میگفتن....
پس یه وعده برای رسوندش به پسرش کافی بود تا بشه چشم من تو اون عمارت ...
من اونشب اونا رو فرستادم تا پسرات رو بیارن ...تا دا_غ بزارم رو دل اون ار.._باب و تو رو بدست بیارم ...
اگه اون زن دخالت نمیکرد کسی نمیمـ...رد اما دخالت کرد ...
چشم هام سویی نداشت چی میشنیدم ...
تمام مدت میگفتم اون زنعمو پشت همه چیز بوده اما ادمی شیـ.ر خا..م خورده است و غافل از این بودم که از کسی که توقع نداری قراره خـ.ـ..._نج...ر بخوری ...
به چه گنـ.اهی به چه دلیلی ...
اقا محرم صداش میلـ....رزید و گفت : همه چیز اونطور پیش رفت که من میخوام ...
پسرتو رو چشم هام نگه داشتم ...
مرجان خـ.طایی کنی کسایی پیش پسرتن که تکـ...ه تکـ..ه اش میـ...کـ..نن ...
اون دستهای تپلشو برات میارن ...
دستهامو روی گوش هام گزاشتم ...
_ نگو تو رو خدا نگو ...
جاش منو تکـ.ه تـ.که کـ.ن ...
اشکهام میریخت و انگار ملاقاتی با عزرائیل داشتم...
اروم سرمو نوازش کرد ...
_ خدا نکنه تو بمیـ....ری منم مر....ده ام ...
مگه من میزارم تو بمیـ.ر...ی ...
مواظبش بودم میخواستم دوتاشون رو ببرم تا تو خیالت راحت باشه ...
تا با خیال راحت باهام بیای اما نشد ...
همون حقش بود که بمیـ.ـ.. ره زنیکه فضول ...
با چشم هایی کا کاسه خ بود بهش چشم دوختم ...
_ حالا من ازت یچیز میخوام ...
لبهاش تکون میخورد و تو گوشم نجوا میشد ...
_ میخوام طلا..._ق بگیری و با من بیای ...
میبرمت کنار جمشید میدمش بهت ...
🍁🍁🍁