2777
2789

سلطان تخـ...م مر...غ های محلی رو تو کره ریخته بود و بوش میومد ...

نون تازه اول صبحی چقدر دلچسب بود ...

اقا محرم هنوز خواب بود سحر خیزی رو دوست نداشت انگار ...

حمید صبحانه میخورد و نگاهش میکردم ...

درست شبیه هم بودن ...

خانم بزرگ کلافه گفت : صدبار میگم برای من نمک بز..ن مگه میشه بدون نمک خورد ...

خاله تهمینه جواب داد ...

_ خانم بزرگ‌ پاهاتون ورم میکنه مجـ..بورن بخاطر خودتون ...

اما غـ..ر زدن هاش تمومی نداشت ...

خیلی گذشته بود که اقا محرم بیدار شد...خاله براش یه سینی مفصل صبحانه برد اتاقش ...

اومدن خاله طولانی شو لابد اونم به حرف گرفته بود ...

با خودم گفتم : حتما داره ازش تعریف میکنه ...و خنده ام گرفت ...

خاله با صورت شاد اومد سمت من ...

نگاهشم میخندید ...حدسم درست بود حسابی ازش تعریف شده بود...لابد هیـ.کل خاله رو به درخت چنار شباهت داده بود ...

خاله جلو اومد و گفت: مرجان جانم اقا محرم میخواد باهات حرف بزنه گفت اگه وقت داری بری اتاقش ...

خانم‌بزرگ‌ با ا..خـ.م گفت : چیکاد داره بگو این همه ادم هر کار داره به رحمان بگه ....

خاله چشمی گفت و رفت ...

ولی دلم یجوری بود ...نکنه به کسی چیزی میگفت و د...ردسر میساخت ...

انگار زمان هم داشت با من یاری میکرد ...

یکم مکث کردم و گفتم : خانم بزرگ برم ببینم اقا محرم شماره ای از اونجا که قباد رفته نداره یه حالش بپرسم ...دل نگرونم ...

_ اره قباد همیشه زنگ میزد برو ببین ادرس اونجا کجاست شماره ندارن ... 

خاله تهمینه چشمش به حمید بود و رفتم سمت اتاق اقا محرم ... 

خدمه داشت سینی خالی صبحانه رو جمع میکرد ...سلام کرد و مشغول کارش شد ...

اقا محرم موهاشو شونه زده و داشت کر...وا...تشو میبست ...

با دیدنم‌ به سمتم چرخید ...

_ چه صبح قشنگی داره اینجا نور خورشیدشم انگار فرق داره ...

خدمه بیرون میرفت و به عمد گفتم : اقا محرم اونجا که قباد خان رفته شماره تلفن نداره ؟

اقا محرم یکم فکر کرد ...

_ چرا داره اما نمیدونم الان اونجا هست یا نه ...

دیگه کسی نبود و گفتم‌: چیکارم داشتین که خاله رو فرستادین دنبا_لم ؟

ابروشو بالا داد ...

_ کارم خیلی مهمه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم ابروشو بالا داد یجور خاص نگاهم میکرد و گفت: کارم خیلی مهمه ...

بهش چشم دوختم و منتظر بودم‌...

کلاهشو روی سرش گذاشت و ادامه داد ...

_ باید یجایی باشیم که کسی نباشه در مورد پسرت جمشیده ...

یهو دستهام سست شدن جلوتر رفتم‌...

دستشو روی بینی اش گذاشت ...

_ هیس کسی نباید بفهمه ...حتی خاله ات ...مرجان اگه کسی بفهمه پسرت بیوفته در خـ..طر ...قلبم چنان تند میزد که انگار میخواست از دهنم بیرون بیاد ...

_ پسرم کجاست ..؟‌ چی میدونی ازش ؟‌ دستهام برای ا_لتماس به سمتش میرفت ...

به بیرون اشاره کرد ...

_ یجوری باید بریم بیرون این عمارت یه بهونه درست کن تنها باید باهات صحبت کنم ...

داشتم سکته میکردم حالم بهم ریخته بود ..

_ چطوری من نمیتونم جایی برم اجازه ندارم ... 

_ یه فکری کن راهی پیدا کن فرصت ندارم ...

دیوار رو چسبیدم انگار چشمم سیاهی میرفت ...اقا محرم دستمو چسبید و نگران خاله رو صدا میزد ...از شـ..دت اون هیحان آنی بدجور تپش قلب گرفته بودم ...

خاله و بقیه بالای سرم بودن عـ...رق سرو تـ...نمو میگرفت ...

خاله نگران گریه میکرد ... 

یه قلوپ اب خوردم و دم زدم ...

_ خوبم خاله گریه نکن ...

رحمان همه رو کنار زد و اقا محرم سفارش کرد بهم اب قند بدن ...

خانم بزرگ ا...هی سر داد ...

_ چند ماه این دختر خ جیگر شده باید اینجور ضعیف بشه ...رنگ به رو نداره خدا نگذره از اون پیرزن خرفت اخر عمری چه خدا لهـ..نتی برای خودش ساخت ....

خاله تهمینه سعی میکرد حمید رو بیرون نگه داره ...با دیدن من متوجه میشد و گریه میکرد ...

رحمان کنارم زانو زد ببرمت درمانگاه شهر ؟‌

با سر گفتم: نه ...نیازی نیست فقط ضعف کردم‌...

_ چیکار کنم اروم بگیری ؟

خانم بزرگ دستی روی شونه ام کشید ...

_ کاش قباد بود میبردش بیرون یه هوایی میخورد این عمارت براش حگـ.م زندونه ...

اقا محرم با عجله گفت : من هستم من میبرمش شما هم بیاین ...

_ من کجا بیام من پا ندارم‌...

رو به خاله چرخید ...

_ اقدس بیا این دختر رو ببرین بیرون ...

با اشاره با هم صحبت میکردن...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

با اشاره با هم صحبت میکردن که من متوجه نشم ...

نگرانم بودن و فکر میکردن از غصه خوردن و غمگین بودنمه که اونطور حالم بد شده ...

خواستن یکم دور باشم از اون جو و حس و حال عمارت ...

خاله کمک کرد عقب ماشین نشستم ...یه لیوان اب قند سرحالم کرده بود ....رحمان مخالف بود تو نبود قباد برم بیرون اما خانم بزرگ امر کرده بوود ...

اقا محرم راه افتاد و خاله از بدبختی هام میگفت و زنعمو رو نف.....رین میکرد ...

اقا محرم به سمت خونه پدرم رفت و به خاله گفت : شما برید یسر به خواهرتون بزنید ...

انگار صبح اون صحبت بینشون در مورد من بود که خاله چیزی نگفت و اروم بهش اشاره کرد مراقب من باشه ...

خاله که رفت دلم میجوشید ...

چزا قبول کرده بودم بیرون بیام ...چی به خاله گفته بود که خاله اونطور راحت ترکم کرد ....لبهام بهم چسبیده بود و نگاهش میکردم از ده خارج شد و کنار جاده کنار کشید ...

چندتا نفس بلند کشید.‌.. 

داشتم تا مرز مر....گ میرفتم حالم بدتر از شبی بود که پسرمو برده بودن ... 

اقا محرم به عقب چرخید ...

با محبت نگاهم کرد ...

_ بهتری مرجان ؟ 

با سر گفتم اره ..

_ نمیزارم دیگه غمی داشته باشی ...نمیزارم غصه بخوری...

با خودم گفتم بعد عروسی پسر عموت میبرمت عقدت میکنم میبرمت لندن ...میچرخـ.ونمت و کیف میکنی ...

شبها از پیاده روی لندن که بیایم ...

میگم اتاق هتل رو برامون اماده کنن اول یه دوش اب گرم یا به وان پر از اب گرم ...

تـ..._نت رو بسپاری به من و اروم اروم نوازشت کنم ...

حتی نمیزاشتم بفهمی د_رد چیه ...

عصبی گفتم : اقا محرم تمومش کن این چرت و پرت هاتو ...

برای این چیزها منو به این روز انداختی باید خجالت بکـ.شی از خودت ...

من خودم مر...ده ام هزارتا د_رد دارم شما داری بازیم میدی ...

انگشتشو روی لـ..بهام کشید ...

_ هیس غـ...ر میز...نی بیشتر میخوامتا ...

پسرت سالمه ...همینو میخوای بدونی ...

اونم‌ مثل این یکی راه میره ...و بدتر از همه برعکس این مثل بلبل حرف میزنه ...

اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم ...

خیره بودم بهش ... 

چشم هام انگار داشت از حدقه بیرون میزد ...

صدام میلـ.رزید و لـ.بهام میلر..زیدن ... 

فقط تونستم بگم ...

_ جمشیدم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم نفس هاش تند بود و گقت : پسرت سالم و سلامته ...

مرجان همین الان بهت بگم‌ اگه به کسی چیزی بگی پسرتو میـ._کـ.._شن و حنا....زه اشو برات میفرستن ...

_ نه ...تو رو خدا بگو کجاست ؟ 

هر چیزی بخوای بهت میدم ...فقط بگو کجاست ؟ چطور فهمیدی کجاست تو دیدیش ؟ 

_ اروم باش ...

_ ارومم خیلی ارومم ...

یکم مکث کرد و ادامه داد ...

_ دیدمش هر روز میبینمش ...

خیره بودم به لبهاش ...

_ اگه میخوای ببینیش باید تا_وانشم بدی ...

_ هرچی باشه ...

یهو زدم زیر خنده ...

_ خدا رو شکر پس سالمه پس زنده است فکر میکردم اون زنعمو از خدا بی خبر بلایی سرش بیاره ...

اقا محرم جاش رو بگو بعدش قباد میدونه چیکارشون کنه ... 

_ نه نه ...قرار نبود قباد بفهمه ...

_ شما نمیدونی اوم زن چقدر پلیده فقط قباد میتونه ادمش کنه...

جدی شد و گفت : گفتم نه ...

اگه میخوای اینطور کنی اصلا نمیکم ...

با عجله اب دهنمو قورت دادم ...

_ نه بگو اقا محرم هرچی شما صلاح بدونی ..

از خوشحالی اشک هام میریخت ...

با پشت دست پاکشون کردم ...

_ شما امروز دنیا رو به من دادین ...شما امروز منو به بهشت خدا بردین ...

دستمو بین دست گرفت من یخ بودم و اون گرم ...

_ توام منو با هر نگاهت به بهشت میبری ...پسرت تهران هم جاش امنه هم حالش خوبه اما برای اینکه ببینیش باید یکاری کنی ...

_ هر کاری باشه ...شما فقط بگو ...

_ اون پیرزن الان ای.. را_ن نیست خودم فرستادمش تر...کیه از اونجا میره پیش برادر و پسرش ...

_ زنعمو رو چطور دیدین ؟ چطور راضی شد پسرمو بده به شما ...چرا زودتر نگفتی اقا محرم‌...

_ اون پسرتو به من نداد ... 

_ پس چیکار کرد ...؟‌

یهو دوباره دلم لر....زید چرا همه چیز رو شفاف نمیگفت ...

_ تو فقط بگو که میخوای پسرتو ببینی یا نه ؟‌

_ معلومه که میخوام مگه میشه نخوام ...

_ پس خوب گوش بده ...اولا یه کلمه به کسی نمیگی ...مرجان جون پسرت تو مـ...شت منه اگه بگی اگه زرنگ‌ بازی در بیاری حنا....زشو میارن عمارت برات ...

دستمو روی دهنم چـ...نگ‌ زدم...

_ خدا نکنه...

خدا نکنه ...بخدا لال میشم ...کور میشم ...کر میشم‌...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم خیلی حـ...ونسرد بود برعکس من که انگار روی اتیش بودم ...

_ تو گفتی هر کاری میکنی بخاطر پسرت ؟‌

_ الانم میگم ...

_ من وقتی شنیدم قبلا شوهر داشتی اونم اون ار....باب مغرور بی کله که جز خودش کسی رو نمیبینه اتیش گرفتم ...تو باید برای من میشدی ...

من میخواستم‌ برای همیشه داشته باشمت ...

یهو دوتا بجه از کنارت اومد بیرون من هزاربار شبی رو با تو که تصور میکردم د..ست نخوزده ای...

با اینکه چطور قراره تو اتاق من .....

اما تو اونی نبودی که تصور کردم اما باز میخواستمت ...اما یهو صبح بیدار شدم و دیدم عقد شدی ...

حتی نیومدی خداحافظی کنی ...

جریانات اون زن و دشـ...منیش با شما رو همه میگفتن‌....

پس یه وعده برای رسوندش به پسرش کافی بود تا بشه چشم من تو اون عمارت ...

من اونشب اونا رو فرستادم تا پسرات رو بیارن ...تا دا_غ بزارم رو دل اون ار.._باب و تو رو بدست بیارم ...

اگه اون زن دخالت نمیکرد کسی نمیمـ...رد اما دخالت کرد ...

چشم هام سویی نداشت چی میشنیدم ...

تمام مدت میگفتم اون زنعمو پشت همه چیز بوده اما ادمی شیـ.ر خا..م خورده است و غافل از این بودم که از کسی که توقع نداری قراره خـ.ـ..._نج...ر بخوری ...

به چه گنـ.اهی به چه دلیلی ...

اقا محرم صداش میلـ....رزید و گفت : همه چیز اونطور پیش رفت که من میخوام ...

پسرتو رو چشم هام نگه داشتم ...

مرجان خـ.طایی کنی کسایی پیش پسرتن که تکـ...ه تکـ..ه اش میـ...کـ..نن ...

اون دستهای تپلشو برات میارن ...

دستهامو روی گوش هام گزاشتم ...

_ نگو تو رو خدا نگو ...

جاش منو تکـ.ه تـ.که کـ.ن ...

اشکهام میریخت و انگار ملاقاتی با عزرائیل داشتم‌...

اروم سرمو نوازش کرد ...

_ خدا نکنه تو بمیـ....ری منم مر....ده ام ...

مگه من میزارم تو بمیـ.ر...ی ...

مواظبش بودم میخواستم دوتاشون رو ببرم تا تو خیالت راحت باشه ...

تا با خیال راحت باهام بیای اما نشد ...

همون حقش بود که بمیـ.ـ.. ره زنیکه فضول ...

با چشم هایی کا کاسه خ بود بهش چشم دوختم ...

_ حالا من ازت یچیز میخوام ...

لبهاش تکون میخورد و تو گوشم نجوا میشد ...

_ میخوام طلا..._ق بگیری و با من بیای ...

میبرمت کنار جمشید میدمش بهت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم با خوشحالی میگفت : میبرمت پیش جمشید اونجا زندگی میکنیم سه تایی ...

مثل پسرای خودم نگهش میدارم ...

کسی هم نمیفهمه تا ازت بگیردش ...

حمید بمونه برای قباد ...

جمشید هم برای تو ...

تو هم برای من ...تا ابد ...

هزار بار تو گوشم انعکاس داشت تو برای من ...

از من چی میخواست ...

با ذوق گفت : میبرمت پیش جمشیدت ...

_ پسرم ...

_اره پسرت ...

یهو چهره جدی گرفت و ادامه داد ...

_ حواست باشه مرجان قدمی اشتباه برداری با جون پسرت بازی کردی ...

من چیزی برای از دست دادن ندارم ...

اگه بخوای به قباد بگی یا هر کسی جون پسرتو ازش گرفتی ...

من با کسی شوخی ندارم ...

با کسی هم کاری ندارم ...

ده روز فرصت داری تا جدا بشی و بیای ادرس رو که بلدی ...

مرجان من اب از سرم گزشته همین الانم خ اون ز..ن گـ...ردن منه کاری نکن اون طفـ..ل معصوم رو مر...ده ببینی ...

ده روز دیگه باید تو خونه من باشی ...منم این ده روز پسرتو مثل قبل میگم نگه دارن اما اگه غروب روز دهم نیای ...

دستشو روی سرم گزاشت...

_ به سرت قسم اگه نیای یا کاری کنی میگم بگـ.ـ....شنش ...

تو صندلی اون ماشین کوفتی فـ....رو رفتم‌....

نه صدام در میشد نه پلک میزدم‌...

چی به من گذشت فقط خدا میدونه و بس ...

اقا محرم برگشت روی صندلیش حالم اونم ناراحت میکرد ...

اون چه ادم مریضی بود اون چیکار کرده بوود ...

بابت چی پسرم رو برده بود گلبهار رو گـ....شته بود اون قا* گلبهار بود ...

دستهاش به خ اون الوده بود ...

هیچ چیزی نمیتونست ارومم کنه ...

همه چیز رو تار میدیدم‌...

خاله جلو نشست و مدام حالمو میپرسید و من خیره بودم به بیرون ...

حرف های اقا محرم مثل دفتری تو سرم ورق میخورد و جلو میرفت ...

اون قا* بود و پسرم دستش بود...

اون ادم مریضی بود ...

اون بخاطر چی اونطور به من ستم کرده بود ...

دیگه دلم نمیخواست حتی نفس بکـ...شم‌...

دلم میخواست بمــ....یرم و دیگه زنده نباشم‌...

کاش دنیا تموم میشد ...

اما دنیا ادامه داشت تا ببینه و حس کنه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ماشین وارد عمارت شد ...

رحمان چشم انتظار بود و نگران جلو اومد درب ماشین رو که باز کرد چون بهش تکیه کرده بودم یهو افتادم ...

رحمان نگهم داشت و گفت : مرجان چت شده ؟‌

اقا محرم خوب میدونست چم شده ...فکر میکردم تمام تـ...نم از کار افتاده و لـ...مسه ...نه حرکتی نه حرفی ...

روی دستهای رحمان رفتم اتاق بالا و روی تخـ..ت افتادم‌...

صداها رو نمیشنیدم و چشم‌هام بسته شو ...چه خواب قشنگی بود در عالم‌خواب ...

قباد خان موهامو نوازش کنان گفت : خیلی وقته اومدم اما خوابیدی پس کو اون انتظارت برای برگشتنم ...

لبخند تلخی رو لبهام نشست ...

_ میخندی ...بیدار شو میخوام چشم هاتو ببینم و بعد بخوابم‌...

اما فقط نگاهش میکردم‌...

دستشو کنار صورتم کشید خواب نبود اون بیداری بود ...

قباد اومده بود ...

چشمم به پنجره افتاد هوا تاریک بود ...

سرم د_رد میکرد و خودمو بالا کشیدم به دیوار کنار تخت تکیه کردم ...

قباد جلوتر اومد با اخم گفت : چی شده انقدر داغونی ؟

اون بغض داشت خـ.فه ام میکرد و گفتم : بخاطر تو ...

_ من؟

_ دلم تنگ‌ میشه وقتی نیستی ...طاقت ندارم نباشی ...

_ دیگه جایی بدون تو نمیرم ...

دستهامو به ز...ور به صورتش رسوندم و لمس کردم ...

_ همیشه همینجا بمون ... 

تمام اون روز تو ذهنم تجلی شد ...

اشک هام میریخت و دلم رو چنـ....گ میزدن ...

چیکار میتونستم بکنم ...به کی میگفتم ...

اگه بلایی سر پسرم میومد ...جیگرم داشت میسوخت ...

با صدای درب سلطان اجازه ورود گرفت ...

قباد از تخت پایین رفت و اجازه داد ...

درب که باز شد همه اومده بودن ...خاله و اقا محرم جلوتر اومدن داخل ...

از اینکه روسری سرم نبود قباد خورده نگرفت و نگرانم بود ...

اقا محرم لبه تخـ.ت نشست و گفت : خداروشکر اومدق قباد خان ...

مرجان مارو سکته داد ...

قباد سکوت کرده بود و همه تعریف میکردن ...

خانم‌بزرگ نگران نگاهم میکرد و سراغ حمید رو گرفتم‌...

از اون مرد میترسیدم پسرم با اون تو یه عمارت بودن ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نگران سراغ پسرمو گرفتم ...

خاله اروم گفت : خوابیده پیش تهمینه خانم ...

نفس راحتی کشیدم و بر..یده گفتم : خاله بیارش اینجا پیش خودم ...

نگاهای محرم رو میدیدم‌...

قباد دستشو روی دستم گزاشت و گفت : نگران چی هستی مرجان ...

چشم های محرم به دست قباد خیره بود ...مبادا بلایی سر جمشیدم میاورد ...

دستمو عقب کشیدم و گفتم : نگران نیستم ...

اقا محرم بلند شد و گفت : بزارین استراحت کنه من میرم بخوابم مراقب خودت باش مرجان ...

بیرون که میرفت نفس هام به شماره میوفتاد ...

باید ا..لتماسش میکردم باید به دست و پاهاش میوفتادم تا پسرمو بهم بره ...

اونشب شب مر._گ من بود ...

قباد خسته از راه خیلی وقت بود خواب بود و فکر و خیال راحتم‌ نمیزاشت ...

نمیدونم چطور خودمو رسوندم تو اتاق اقا محرم به دیر خوابیدن عادت داشت ...

مشتاق نگاهم کرد ...روی تشک لم داده بود و د_ود سیگارش رو فوت میگرد ...

نگاهم کنان گفت : خواب میبینم مرجان اینجاست ..؟

درب رو بستم تا کسی نیاد و رسوا نشم‌...به دست و پاش افتادم صدای خـ....فه هق هق هام داشت منو میـ.ـکـ..ـشت و گفتم: به من ر...حم کن اقا محرم ...

پسرم رو بهم بده ...

طلا میخوای پو...ل میخوای بهت میدم اما پسرمو بهم بده ...

اونو بهم برگردون من یه مادرم دارم دق میکنم ...

دستشو روی شونه ام گزاشت ...

_ تنها خداسته من تویی ...

بخاطر بجه هات از خودت نمیخوای بگذری ...

تو صورتش نگاه کردم ...

_ قباد طلا.._قم نمیده ...

_ یه فکری کن راًضیش کن اگه دلت میخواد پسرتو ببینی ...

_ دلم میخواد اما دستم کوتاه ...

_ من فردا میرم و فقط ده روز بهت فرصت دادم مرجان ...

روز دهم اگه اومدی یه تخـ.ـت پر از گل برات چیدم اگه نیومدی حنا....زه پر پر برات میفرستم ...

ا...لتماس کردن هم فایده نداشت ....

اون بهم رحم‌ نمیکرد اون دیوانه شده بود...

برگشتم تو اتاق ...

حمید اروم خواب بود ...

چی از دستم بر میومد چیکار میکردم که پسرم رو سالم ببینم ...

از اینکه زنده بود خوشحال بودم ...

بین غم حداقل یه دلخوشی باهام بود ...

اینکه نفس میکشه اینکه بلایی سرش نیومده ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خودشید بالا اومد اما من پلک رو هم نزاشتم‌...

قباد بیدار که شد تا چشمش به من افتاد گفت : بیدار شدی؟ 

_ اره ...

دستهاشو برام باز کرد ...

_ دیشب خیلی خسته بودم ...نمیخوای بیای اون لپتو ببو...سم...

دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما نمیشد ...خـ.ـطر پسرم بیشتر واجب بود ...

بهونه اوردم و گفتم : میخوام حمام کنم‌ بعد میام یچیز میخورم مراقب حمید باش ...

به سمت حمام رفتم‌...اونجا میتونستم تنها گریه کنم و نا..له کنم ...

اب جوش و روی تـ...ـنم میریختم میسو...ختم اما سو...زش دلم بیشتر بود ...

بیرون که رفتم گرما قر...مزم کرده بود بهترین بهونه بود برای چشم‌ های قر...مزم ....

خاله لبخند زنان اومد نزدیکم ...

_ داشتم میومدم پی ات چقدر طولانی رفتی حموم ...

_ حمید کجاست ؟ 

_ تو اتاق بالا صبحونه میخورن اقا محرم هم میخواد بره ...

_ باشه ...

وارد اتاق که شدم سلام کردم ...

اقا محرم سرشم بالا نیاورد نگاهم کنه ...

تقریبا همه خورده بودن ...یه لقمه نون خالی تو دهنم فـ...ـرو کردم ...

مزه اش رو نمیفهمیدم ...مزه اش برام تلخ بود ...

اونا حرف میزدن و من سرم پایین بود ...

اقا محرم برای رفتن عزم گرفت ...

یهو بند دلم پا_ره شد ...

کجا میرفت ...

نگاهمو بهش دوختم ...تمام نگاهم ا_لتماس بود و خواهش ...

اقا محرم به من نگاه کرد و گفت : شما هم بیاید خونه فقیرانه من برای شماست ...

دستهام میلـ.ـرزید و تمینونستم کنترلش کنم ...

با قباد خان دست داد و لپ حمید رو کشید ...

کجا میرفت وقتی پسرم پیشش بود ...با نگاهش بهم فهموند چاره ای ندارم و اتاق رو ترک کرد...

هر قدمی که دور میشد فشاری به من وارد میشد ...

خانم بزرگ از پشت پنجره رفتنشو نگاه میکرد و اقا محرم با طوفانی که اومده بود و بپا کرده بود داشت میرفت ...

کاش هیچ وقت نمیومد و هیچ وقت نمیدیدمش ...

اما اون قسمتی از زندگی من بود ...

قسمتی از تقدیر من ...

پاهام رو قدرت دادم و سرپا شدم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

پاهام رو قدرت دادم و خودمو تو ایوان رسوندم ...

اقا محرم با قباد به سمت ماشینش میرفت ...

زبونم قفل شده بود و یهو فـ...ـریاد زدم ...

_ اقا محرم ...

اول از همه متعجب قباد به عقب چرخید ...صدامو دنبا_ل کرد و منو پیدا کزد ...

اقا محرم حـ...ـونسرد نگاهم کرد ...

پله هارو پایین رفتم ...خودمو جمع و جور کردم و گفتم : کاش بیشتر میموندین بیماری نزاشت ازتون مهمون نوازی کنم ...

اقا محرم اخمی کرد ...

_ نگو مرجان به من خیلی خوش گذشت ...ده روز دیگه خیلی کار دارم باید برم ...

خونه رو نو نوار کنم کت و شلوار بدوزم ...

قباد با خنده گفت : نکنه میخوای داماد بشی ؟

اقا رحمان بلند بلند قهقه زد ...

کاش میتونستم اون دهنشو پر از خ کنم ...

_ دقیقا همینه میخوام ازدواج کنم ...

_ مبارک پیشاپیش مبارک حتما برای تبریک میایم ...

_ رو چشم هام جا دارین ...

به راهش اشاره کرد ...

_ بانو اجازه میفرمایی برم ؟ 

نه نمیخواستم بره ‌... 

یکم مکث کردم ...

_ اقا محرم دستم از همه دنیا کوتاه پسرم نیست ...دلم میخواد یکبار دیگه ببینمش ...

فقط یکبار دیگه ...

فوتی کرد و گفت: خدا بزرگه مرجان ...اگه باور داشته باشی بغل میگیریش و دیگه غصه نمیخوری ...

اون چه باری بود که باید تنها به دوش میکشیدم ...

لبخند تلخی زدم و اقا محرم از جلو چشم هام دور میشد و میرفت ...

اون میرفت و ارامش منم میبرد ...

خاک از زیر لاستیک ماشینش بلند شد و رفت ...

نتونستم جلوشو بگیرم اما رفت ...

قباد کنارم ایستاد ...

انگشت هاشو بین انگشت هام گزاشت ...

اروم‌ گفت : چقدر گل انداختی ...

من تو دلم غوغا بود ...

قباد محکم انگشتم رو فشرد ...

_ مرجانم ؟‌

چقدر قشنگ‌ گفت مرجانم ...دلم ضعف رفت برای اون مرجان گفتنش ...

سرمو بالا گرفنم نگاهش کردم‌...

مرجانم ...

من مرجان اون بودم ...

اما میخواست تموم بشه ...

باید تموم میشد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

شب اول بود از اون ده شب ...

خواب بودم و تو خواب دیدم پسرمو تو گـ....ـونی اوردم تکه تکه شده بود ...

با صدای حـ.ـ...ـیع خودم تو خواب از جا پر...یدم‌...

نفس هام به شماره افتاده بود ...

تو خواب اقا محرم میخندید و من داشتم میمردم از اون مر..._گ بجه ام ...

قباد نگران چراغ رو روشن کرد ...

_ خواب دیدی چی شده ؟‌

اونم تر.._سیده بود ...

اب دهنمو به ز._ور قورت دادم ...

_ جمشید مر._ده ...

قباد جلو اومد تا تونست صدامو گوش بده ...

_ جمشید من میمیـ.ـ..ـره من با_ید برم ...

دیوانه شده بودم دست خودم نبود ...

تو برزخی افتاده بودم که نمیشد جلو رفت نه عقب...

رسما همه نگرانم‌ بودن ...

همه میدیدن دارم ذره ذره اب میشم ...

خاله دعا گرفته بود زیر بالشتم تو لباسم سنجاق میکرد اما فایده نداشت ...

روز سوم از روز دهم بود ...

مرجان شده بود یه مریض روانی ...

چشمم فقط به درب بود ...

خاله با گریه موهامو شانه زد ...

و گفت : دورت بگردم چشمت زدن ...معلوم نیست دعا خورت کردن ...

کاش میمر...دم تو اینطور نمیشدی ....

خدا منو مر...گ بده موهای سفید لابه لای موهات چیکار داره ...

تو همون سه روز موهام سفید شده بود...

موهای مشکی مثل شبم مثل جو گندمی شد ...

خانم بزرگ نگران گفت : گفتم یه گو....سفند خ بریزن ...

با هم پچ پج میکردن میشنیدم اما واکنشی نمیتونستم داشته باشم ...

خانم بزرگ اروم گفت : جـ.ـ...ـنی شده ...لابد یجا بسم الله نگفته رفته ...

خاله جواب داد ...

_ خانم بزرگ دخترم داره اب میشه ...

_ قباد غم پسرش کم بود سه روزه اونم اب و غذا نخورده ...میدونی که مرجان جون و دلشه ...

_ چیکار کنم دعا هم‌گرفتم‌...

_ نکنه کسی دشمنی کرده ...

_ نمیدونم خانم بزرگ فقط خدا میدونه ...

_ از دق پسرشه شوخی نیست ماه هاست نیست ...بجه طفـ....ـلک رو حتما تا الان تلف کردن...

یهو فر....یاد ز...دم ...

_ جمشید من نمر....ده ‌..

جمشید زنده است ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

یهو فر...یاد زدم جمشید من زنده است ..‌مثل یه بید میلـ..ـرزیدم و اشک میریختم ...

قباد خودشو تو اتاق رسوند ...سرمو به سیـ..ـنه اش فشـ..ـرد و گفت : گریه نکن‌...اره جمشید سالمه ...

هیچی نگو ...با خـ.ـ.ـشم به خاله و خانم‌ بزرگ نگاه کرد تا برن و تنهامون بزارن ...

قباد پشتمو نوازش کرد ...

_ چیکار کنم که اروم بگیری؟ چیکار کنم تا دلت سبک بشه ‌‌‌...

مرجان بلایی سرت بیاد من میمیـ...رم ...

بگو چیکار کنم ...سه روزه دادی اینجا غصه میخوری غصه چی رو میخوری ...

سرمو ازش جدا کردم و نگاهش کردم ...

_ میخوای کمکم کنی ؟‌

مشتاق یا سر گفت : اره ...

_ طلا._قم بده ...

قباد خشکش زد و عقب رفت ...

دوباره تکرار کردم‌...

_ طلا._قم بده میخوام برم‌...من اینجا بمونم میمیـ...ـرم‌...

قباو خیره بود به صورتم ...

خندید و گفت : مرجان هزیون میگی ...

_ نه ...خواهش میکنم‌‌... 

دستشو جلو اورد پس ردم ...

_ من اگه اینجا بمونم جلو چشم هات میمیـ...ـرم‌...

_ باشه ...میریم خونه شهر اونجا میمونیم ...

میگم رحمان اینجا باشه ...

تا خوب بشی اونجا میمونیم‌...

لبهام میلـ...ـرزید و شوری طعم تلخ اشک رو لبهام بود ...

_ نمیخوام‌...تو رو نمیخوام‌...

حرفم جسمش که هیچ روحشم از._ار داد ...

_ مرجان میدونم سخته برای منم سخته ‌‌‌اما چاره ای نیست ‌... 

_ هست ...چاره داره ...

_ چه چاره ای ؟ 

_ طلا.._قم بده ...

قباد کلافه از هزیون هام گفت : دکتر خبر میکنم ...

بازوشو محـ.ـکم گرفتم ...

_ دکتر نمیخوام ...به من گوش بده قباد ...اگه میخوای نمیــ..ـرم اگه میخوای جلو چشم هات اب نشم‌...

طلا._قم بده ...

موهامو ببین این سه روزه فردا بلای بدتری سرم میاد ...

قباد نمیدونست چی به سرم اومده ...

با چشم هایی که میدیدم د_رد داره دستهاشو کنار صورتم گراشت ...سرمو جلو کشید ..

_ مرجان تو برای من مثل نفسی مثل هوا ...

چطور میتونم طلا_قت بدم‌....ازم بخواه جونمو میرم برات ...

برو خونه پدرت از من دور بمون اما برای من بمون ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد با صدایی که توش لر..زه بود گفت : برو خونه پدرت هر جا بگی میزارم بری اما حرف طلا...ق رو نزن ...

خودت خوب میدونی جوری وصلی به جونم‌ که نمیتونم اگه بخوامم ازت جدا بمونم ...

منم همونطور میخواستمش اونقدر قوی و محـ.کم‌...منم نمیتونستم بدون اون بمونم ...

منم نمیتونستم ازش دل بکنم ...

اما فقط حرف منو زنی میفهمه که مادره ...

زنی که خودش بچه بدنیا اورده و طعم مادر بودن رو چشیده ...

بخاطر بچه هر مادری حتی پا روی خودش میزاره ...تر...سم از اقا محرمی بود که به راحتی سبب مر..._گ کسی شده بود ...

پس گـ..._شتن پسر من یه براش کاری نداشت ...

اشکهام رو پاک کردم‌...

باید دل میکندم بخاطر پسرم ...

شاید یه روزی همه چیز درست میشد شاید یه روزی میرسید که دیگه جدایی مفهموم نداشت اما تا اون روز چاره ای جز سو...ختن نبود ...

تو چشم های مردی خیره شدم که کنارش ارامش و خوشبختی رو با تموم پستی و بلندی هاش حس کرده بودم ...

دستمو کنار صورتش گزاشتم ...ته ریشش دستمو میسو..ز..وند ...لبخند تلخی بود که زدم و گفتم : طلاقم بده قباد ...

قباد کلافه از من کنار رفت و بیرون حتی نچرخید نگاهم کنه ...

اون زیر بار نمیرفت ...

به این سادگی ها قبول نمیکرد ...

باید جدی تر کاری میکردم‌...

روز چهارم میرسید به اصرار خاله چند قاشق غذا تو دهنم ریخت ...

با اخم گفت: بسه خودتو جمع و جور کن ...

تا کی قراره اینطور زانوی غم بغل بگیری ...

یه نگاه کن چی به روز خودت اوردی کنار چشمت چروک شده ...

مگه چند سا..لته که داری خودتو از الان پیر میکنی ؟

به روبرو خیره بودم‌...

_ از درون پنجاه سا..لمه ...شاید هم هفتاد ...به اندازه یه زن دنیا دیده د_رد کشیدم ...

_ تو فقط مادر جمشید نیستی که اینطور داری خودتو زجـ...ر میدی ...

تو حمید رو داری از همه مهمتر زن قباد خانی ...اون مرد چه گـ...ـناهی کرده تا میاد یه اب خوش از گلوش پایین بره زـ.هرش میکنی ...

به خودت بیا ...

_ خاله باید طلا_قم بده ...میخوام برم‌.

خاله چشم هاش درشت شد و گفت : کجا میخوای بری ؟ 

دهنتو اب بکش طلا_ق چیه ...

تو زده به سرت غلط نکنم سرت جایی خورده ...

خواب زده شدی ....

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله محکم پشتمو نیشگون گرفت ...

_ خودتو جمع و جور کن من قباد نیستم نازتو بکـ.ـشم ...لنگه دمپایی رو میارم با فلفل میریزم تو اون دهنت از بس میز..نم که بفهمی اخرین بارته چرت و پرت بار میکنی ...

_ خاله ...اگه یه روزی من اینجا نباشم‌...قول میدی چشم از حمید برنداری ...؟

خاله شو....که بود از من و سکوت کرد ...

لبخند تلخی زدم تکه گوشتی تو دهنم گزاشتم ...

_ از قباد خیالم راحته ...اون مر...ده تحمل میکنه ...چشم های خانم بزرگ مراقبشه ...

یه مدت هم بگذره براش ز...ن میگیرن نمیزارن بی همدم بمونه ...

خاله پشت دست خودش زد ...

_ مرجان تو رو به اون ایه های قران قسمت میدم تـ...نم رو نلـ...رزون ...

بلند شو بیا بیرون چند روزه تو این اتاقی ...

خاله به بیرون هلم داد...

قباد تو ایوان کنار خانم بزرگ و مادرش نشسته بود ...

تنها کسی که حریف من بود همون خاله اقدس بود ...

خانم بزرگ صلواتی فرستاد و گفت: خدارو شکر اومدی مرجان ...

بیا دخترم...سلطان برو اسپند دود کن ...

قباد کنار کشید تا بنشینم اما من برخلاف تصور همه کنار تهمینه خانم جای گرفتم ...

دستی به موهای حمید کشیدم و گفتم : خانم بزرگ ازت یه خواسته دارم ؟‌

دستشو روی سیـ....نه اش گذاشت ...

صدای النگو هاش اومد و گفت : جانم بگو ...

مکثم یکم طولانی بود ... 

به زبون اوردن اون کلمات از جونم کنده میشد ...هر کلمه اش به تکه از جونمو میکند ...

_ خانم بزرگ شما بزرگ عمارتی ... 

حامی زنها بودی ...من خواسته ای دارم که قباد خان قبول نمیکنه ...

_ جانم تو بگو من قبول میکنم ...

برای اینکه بشی همون مرجان سابق هرکاری میکنم‌....

لبخندی به روش ردم ...

_ پس طلا...ق منو از قباد خان بگیرید ...

خانم بزرگ هیییی کشید ...

لـ.ـب پایینشو گا...ز گرفت ...

_ خا..ک بر سر من ...

قباد توقع نداشت دوباره بگم و سرشو بین دست گرفت ...

کلافه بود و خسته ار من ...

از زنی که داشت خسته اش میکرد ... 

از عمارتی که توش ارامش نبود ...

خانم بزرگ به قباد نگاه انداخت ...

اولویت اون همیشه قباد بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اولویت خانم بزرگ همیشه قباد بود و مشخص بود حتی رفاه خودشم نیست تو دنیا اون فقط به قباد فکر میکرد و گفت : مرجان بزار دکتر خبر کنیم ....قر..._صی شربتی بده تسکین بگیری ...

پوزخندی زدم‌...

_ قر..._ص برای چی ...

من میکم قباد خان رو نمیخوام میخوام برم شما میگی قر..._ص ...

من میخوام از اینجا برم ...

_ کجا بری ...تو مال اینجایی پسرت اینجاست ...

جواب هام همه پوچ بود و بی خود ...

_ پسرم اینجا تو رفاه کنار شما جوری بزرگ‌ میشه مثل پدرش یه مرد کامل ...

خاله کنارم از بس استرس داشت ناخن هاشو تو دست خودش فـ.ـرو میکرد ...

کسی دیگه چیزی نگفت ...

قباد بلند شد و بیرون رفت ...

نمیخواست اونجا بمونه و ببینم چطور نگاه میکنه ...

روز چهارمم تموم میشد و هر ثانیه که جلو میرفت هزاربار بیشتر دلم میلر....زید ...

وقتی که داشتم نیمه شده بود ...

تو اتاق خاله خوابیدم ...

کسی بهم خرده نمیگرفت چون میگفتن بیماری روانی شدم‌...

تو فکر بودن که یه دکتر پیدا کنن که بتونه منو معالجه کنه ...

میشنیدم تو پچ پچ های خدمه که میگفتن دارم دیوانه میشم‌...

قباد خواب بود ...

اروم بالا سرش ایستارم و به صورتش نگاه کردم ...

دلم برای اون تنگ میشد برای تمام روزهایی که گذشته بود ...

قبلا جدایی رو تجربه کرده بودم اما اونبار از سر لجبازی و عصبانیت بود ...

اونبار بعدش میدونستم دلم رو هیچ وقت به کسی نمیدم ...

اما اینبار میخواستم گرفتار بشم ...

تصور اینکه حتی مردی کنارم باشه برام حالت تهوع میاورد ...

اروم خـ.ـم شدم ...

 دلم میسو...خت برای خودم و اون ...

اشکهامو پاک کردم که روی صورتش نریزه ...

لبهامو خیلی اروم روی گونه اش فشردم ...

انقدر بو...سه ام اروم و سرد بود که حتی حسش هم نکرد...

نفس عمیقی کشیدم..روسری امو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هق هام خـ...فه بشه ...

روز ششم و هفتم و هشتم هم‌ تموم شد ...

هر چی بدخلقی میکردم همه فقط میخواستن ارومم کنن ... 

میخواستن یجوری ساکتم کنن...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز