2777
2789

اونشب اولین شبی بود که من تو عمارت سحر کردم‌...

با صدای داد و بیداد و فریاد مرغ و خروس ها بیدار شدم‌...

از لونه فرار کرده بودن و داشتن میدویدن ...

پنجره باز بود و چندتا پریدن داخل ...

از ترس شروع کردم به جیغ زدن و خاله از ترس از خواب پرید ...

مرغ ها تو اتاق میچرخیدن و پرهاشون میریخت ...

من ترسی از مرغ نداشتم‌از اون اومدن یهویشون ترسیدم ...

خاله مرغ هارو گرفتوو همونطور که بیرون مینداخت گفت : خدایا توبه این چه مدل صبح بخیر گفتن ...

سلطان معذرت خواهی کرد و گفت : روباه اومده بوده تو حصار ببخشید ...

چیزی نگفتم‌و برای رفتن به توالت اماده شدم‌...

خاله نگاهمکردو گفت :میری توالت انقدر موهاتو مرتب میکنی ؟‌.

چیزی نگفتم و بیرون رفتم ...

حیاط بهم‌ریخته بود و داشتن مرتب میکردن...

با دیدن من دست به سینه می ایستادن و سلام میکردن ...

منم سلام کردم و رفتم تو توالت چقدر استرس داشت جلو اون همه خدمه بودن ...

بیرون که اومدم‌با حوله روبروم ایستاده بودن ...دست و صورتمو شستم و تشکر کردم‌‌..

دختر جونی بود و گفت : خاک بر سرم شما نباید تشکر کنی ...

با اخم گفتم‌ : چرا زحمت کشیدی حوله به این تمیزی اوردی ...

_ به گاو هم خدمت کنی یه اه میگه ...ما که ادمیم‌...

لبخند رو لبهاش نشست و به سمت حیاط رفتم ...

چرخی زدم و موهامو به رقص باد در اوردم‌...همونطورکه عمارت رو نگاه میکردم‌...قباد رو تو ایوان دیدم‌...

دستهاشو دوباره از پشت قلاب کرده بود و نگاهم‌میکرد ...

با سرم سلام کردم و اوتم‌با سر سلام داد ...

چه دامادی چه عروسی ...خیره بهش بودم‌...

اون شوهر من بود یا عزراییل من ...

داخل اتاقش رفت و مجمه های بزرگ عسل و کره و نان و غیره به سمت اتاقش رفت ...

بدو بدو میرفتن و چقدر ازش حساب میبردن ...

پشت سرشون بالا رفتم‌ ...

با خودم گفتم بزار یکم حرف بزنم شاید تونستم بفهمم منو چرا اورده...

اون منو عقد نکرده که زنش بشم‌...اون منو برای کاری دیگه اورده ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بالای پله ها که رسیدم صدای خانم بزرگ منو مانع کرد و گفت : کجا سرتو انداختی پایین میری اینجا طو..یله پدرت نیست، اینجا عمارت ....برای راه رفتن هم باید از من اجازه بگیری ....

لـ..ـبه نرده رو تو دست گرفتم و محـ..ـکم فشـ...ـردم...

قباد از صدای خانم بزرگ بیرون اومد ...نگاهم کرد و گفت : چی شده ؟

خانم بزرگ به سمتش رفت و گفت: بدو بدو میاد بالا از کی اجازه گرفته ؟

قباد به صورت گـ..ـر گرفته من نگاه کرد کافی بود یه بشکن بز..نن تا اشک هام فـ..ـرو بریزه ...

اروم گفت : از من اجازه گرفته تو عمارت رفت و امد کنه ...کسی مانعش نشه و همونطور که میرفت داخل اشاره کرد منم برم‌...

خانم بزرگ گونه هاش سـ..ـر...خ شد و جلوتر از من رفت داخل و زیر لـ..ـب گفت: جـ...ـا_دوگر ...

پشت سرش رفتم‌ داخل ...

چه سفره رنگی پهن بود ...اشاره کرد بنشینم و من با فاصله ازش نشستم ....

تکه ای نون خورد و گفت : قراره از شهر برامون بار بیاد موقع تحویل عبدی رو خبر کن ....

با دستش نون رو به سمت من هـ..ـل داد...دستهام میلـ...ـرزید و با هزاربار تو دلم اروم باش اروم باش یه تیکه نون کندم ...

به کره و عسل اشاره کرد و گفت :

خانم بزرگ کره و عسل برات ضرر داره شما پنیر بی نمک بخوری بهتره ...

_ وا مگه من چمه پسر ...از صدتا ز..ن جوونترم و سرحال تر ...

الان اگه بخوام میتونم بجه بیارم‌...

قباد جدی نگاهش کرد و گفت : بار گندم میاد امروز سرم شلوغ انبار کنیم تا زمستون مردم گرسنه نمونن و رو کسی چا* نکـ...ـ.ـشن ‌..

زیر چشمی به من نگاه کرد ...

خودمو گم‌ نکردم و عادی رفتار میکردم ...

یکم صبحانه خورده بودم که مادر قباد اومد داخل و سلام کرد ...میخواستم به احترامش بلند بشم‌ که دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت: سفره حرمت داره بشین ...

خانم بزرگ رو به سلطان که جلو درب ایستاده بود گفت : از امروز برای عروس تو اتاقش غذا ببر ...

قباد بدون معطلی گفت: چرا اتاقش همینجا تو اتاق غذا خوری با ما غذا میخوره ‌... 

_ اخه ...

قباد خرفشو بر..ید و گفت: اخه نداره ...

همونطور که بلند میشد گفت: سواد داری تو صبحانت تموم شد بیا اتاق من ...تا من میرم انبار تو فاکتورهای اهالی رو که برامون محصـ...ـول فرستادن رو اماده کن ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم‌بزرگ‌لقمه رو نجویده قورت داد و گفت : به این اجنبی نباید به این زودی اعتماد کرد ...

قباد چپ‌چپ‌نگاهش کرد و بیرون رفت ...

خانم‌بزرگ‌نونو تو سفره کوبید و گفت " تو رو ننه ات زاییدنی شانس زاییده ...

پسره رو جادو کرده ...

به مادر قباد با اخم‌نگاه کرد ک گفت ،د لال مونی گرفتی پسرتو سر عقل بیار ....

_ چشم خانم بزرگ‌...

_ بلندشید از جلو چشم هام برید اشتهامو کور میکنید ‌‌...

اون لحظه چرا میخواستم به خانم بزرگ‌ زهر چشم نشون بدم نمیدونم ....با خونسردی لقمه ای گرفتم و گفتم : سلطان اتاق خان کجاست ؟ منو ببر اونجاو...بعد برای خاله ام صبحانه ببر ...

سلطان جلوتر راه افتاد و همونطور که بیرون میرفتم ریز ریز به چهره متعجب خانم بزرگ میخندیدم ...

سلطان ته راهرو ایستاد و گفت " اینجاست ...

خودش برگشت و من چندبار نفس عمیق کشیدم و به درب زدم ...

صدای شفافش به گوشم رسید و گفت " بیا ...

اروم وارد شدم ...

یه اتاق بزرگ بود و دلباز ...

یه تخت قشنگ گوشه اتاق بود و اون روی تخت میخوابید ...

اولین بار بود که تخت رو از نزدیک میدیدم ...

دلم میخواست روش دراز بکشم‌...

خیره به تخت بودم که گفت : بیا جلوتر ...

پشت میز نشسته بود ...بالای سرش ایستادم ...

سرش تو برگه ها بود و من خیره بهش ...چقدر با دقت کار میکردد...حس جالبی بود وقتی عقد کرده اش بودم و اون محرمترین محرم به من بود ...

سرشو بالا گرفت و دید که من نگاهش میکنم ...

با عجله نگاهمو ازش دزدیدم و گفت : سواد داری ؟‌

_ بله ...

بیا بشین ...

کجا مینشستم و گفتم : کجا بشینم ...

خودش بلند شد و گفت : بشین اینا رو رونویسی کن و بعد وارد اون دفتر کن‌...

چشمی گفتم و به سمت کمدش رفت ...نمیتونسنم ازش چشم بردارم و مدام نگاهش میکردم ...

لباسشو از تنش در اورد و یه پیراهن دیگه تنش کرد ...

یهو منو دید که بهش خیره موندم و گفت : چی رو نگاه میکنی ؟‌

خجالت زده سرمو پایین انداختم ووگفتم " هیچی ...

جلوتر اومد و گفت : به کارت برس ...

💜💜💜💜💜





آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بیرون که رفت نفس راحتی کشیدم و گفتم : خدایا خودت کمکم کن ...

خیلی طول نکشید و نوشتم تموم که شد بلند شدم تو اتاقش چرخی زدم و مطمئن شدم که نمیاد همه جارو دقیق نگاه کردم‌...

دم ظهر بود که برگشتم پایین ...خاله اقدس جلو اتاق نشسته بود و گفت " دختر کجایی من اینجا تک و تنها موندم ...

رفتم داخل اتاق و گفتم : خاله یسر برو خونه ببین چطورن ‌...مامان اینا خوبن یا نه ...بعد یچیزی مینویسم بده به رحمان و بیا ...

خاله سواد نداشت و گفتم : سفارش قباد بوده زود باش ....خاله اماده شد و برای رحمان نوشتم‌...

رحمان من شک دارم ...قباد میدونه من کی هستم و میخواد از طریق من به شماها برسه ... محموله گندم میاد مبادا دست درازی کنی ....خودش دنبال اون محموله است ....

خاله کاغذ رو تو لباس زیرش گذاشت و همونطور که بیرون میرفت گفتم : تا شب نشده برگرد خاله ...

دلشوره داشتم و مدام راه میرفتم ...

صداهای بیرون هم نمیتونست منو اروم‌کنه ...

با صدای سلطان به خودم اومدم‌...

از جا پریدم و گفت : خانم وقت شام شده همه منتظرتونن ...

به بیرون نگاه کردم هواروبه تاریکی بود و گفتم : کی شب شد ؟‌

_ قباد خان هم اومدن ...

هنوز کلمه ای از دهنم بیرون نیومده بود که قباد تو چهارچوب در دیدم ...

به سلطان اشاره کرد و گفت : برو بگو اماده بشه منم میام ...

سلطان چشمی گفت و بیرون رفت ...

لباسمو مرتب کردم و دست و پامو گم کرده بودم‌...

جلوتر اومد و گفت : برای شام نیومدی ؟ 

_ حواسم نبود ....سلام‌...

_ علیک سلام‌...سفره رو جمع کردن اگه گرسنه ات شد باید خودت بری غذا برداری تا یاد بگیری با نظم باشی ...

_ اینجا زندانه قباد خان ؟‌

_ نه اینجا عمارت قباد خان ..دنبال مجرم ها میگرده و پیداشون می کنه گردنشون رو خورد میکنه ...

اب دهنمو قورت دادم وگفتم : کی رو فرسنادین اماده کنه ...دلشوره اومده بود سراغم ...

به من خیره بوددو گفت : یه نفر که میخواد امشب رو تا صبح تو اتاق من صبح کنه ...

چشم هامو ریز کردم و گفتم : کی ؟‌

ریز خندید و گفت : شب بخیر ...

بیرون رفت وومن با کنجکاوی دنبالش رفتم ...

قدم هامو کند کردم تا ازش فاصله بگیرم ...

سلطان روبروش ایستاد و گفت : اقا اماده است برید تو اتاقتون هستن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سلطان رو به قباد گفت : اقا رفتن تو اتاقتون بفرماید ...

سلطان روبروش جرأت نمیکرد سرشو بالا بگیره ....کنجکاو شدم و اروم اونجا موندم...

فاصله من تا پنجره اتاقش که به رو ایوان بود خیلی کم بود ....اروم نگاه کردم چیزی مشخص نبود ....

کی تو اتاقش بود .... یچیزی مثل خره داشت تنمو میخورد ...

سلطان پایین میرفت که بدو بدو خودمو بهش رسوندم و گفتم " سلطان ...

به سمت من چرخید و گفت : بله خانم ؟‌

نفس نفس میزدم یکم نفس گرفتم و گفتم : کی رو بر دی اتاق قباد خان ،؟

سلطان تو صورتم نگاه کرددو گفت : اجازه ندارم در مورد مسایل قباد خان با کسی صحبت کنم ...ببخشیدی گفت و از کنارم رفت ...

حس قشنگی نبود و به سمت اتاقم راه افتادم‌...

نمیتونستم اروم بگیرم خاله اقدس هم هنوز نیومده بود ...

از حیاط به اتاقش خیره شدم ...

برق ها که خاموش شد ...یهو انگار یکی بهم گفت اون تو یه دختر هست ...

براش زن صیغه ای بردن ...

دلم رو چنگ‌میزدن ..من که هنوز زنش نبودم و اصلا معلوم نبود قراره چی به سرم بیاد ‌...

صدای سرفه های ارباب از اتاق میومد ...

گاهی چنان سرفه میکرد که حسمیکردم داره خفه میشه ..

اروم به درب زدم و رفتم داخل ...

داشت اب میخورد و با دیدنم گفت : عروس تویی ...از وقتی اومدی عمارت ندیدمت ..

روی بالشت ها لم داده بود ...

لبخندی زدم و گفنم : چرا نمیگین براتون گل ختمی دم کنن ...تمام خلط های ریه هاتون رو خوب می‌کنه ...

چشم هاشو ریز کرد و گفت : همه ارزشونه من بمیرم ...انگار نه انگار اینجا دارم خفه میشم‌...

جلوتر رفتم و گفتم‌" ارباب چرا شما اینجایی تو اتاق های بالا نیستین ؟ .

به بیرون اشاره کرد و گفت میخوام همه جارو بهتر ببینم ...

اشاره کرد بنشینم و گفت : قباد خوابید؟‌

شونه هامو بالاددادم و با حالت ترسی که تو نگاام بود گفتم : نمیدونم ...

_ کی پس قراره برای شما عروسی بگیرین ؟‌

_ نمیدونم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ارباب با صدای بلند سلطان رو صدا زد و مراعات نمیکرد که شبه و همه خوابیدن ...

سلطان بدو بدو اومد و گفت : بله ارباب ...

_ مادرم خوابیده ؟

_ بله خانم بزرگ خیلی وقته خواب هستن ...

_ برو بیرون ...

سلطان متعجب نگاام میکرد و وقتی رفت ارباب گفت : صبح تکلیفتون رو روشن میکنم‌...

اون دختره رو باز فرستادن تو اتاق قباد ...

حرفش مثل چنگی بود که گلومو میفشرد و بلند شدم و با اشاره دستش بیرون رفنم ...

اشک هام میریخت چرا گریه میکردم باید برای من بی تفاووت بود ولی انگار یچیزی بود که ازارم میداد...

با صدای خاله بیدار شدم ....افتاب وسط اسمون بود و خاله اومدخ بود...

به سینی صبحانه ام اشاره کرد و گفت : باز برات فرستادن داخل اتاقت ...

بی تفاووت گفتم : مهم نیست این واقعیت که من هیچ وقت از اونا نمیشم‌...

خاله موهامو نوازش کرد و گفت : مهربان خیلی سلام رسوند و خونه پدرت مونده ...

همه بهت سلام رسوندن ...

دلم براشون تنگ‌میشد و چاره ای نبودد...

روزهای من اونجا میگذشت و داشت یک مدت میگذشت و هیچ خبری از ازدواج من نبود ...

هر وقت میدیدمشون کسی چیزی نمیگفت ....

دخترایی که میرفتن تو اتاق قباد رو با چشم هام میدیدم ...

خاله اقدس شده بود چشم و گوش من و داشت بهم یاد میداد چطور رفتار کنم....

فصل محصولات بود و قباد رو روزها نمیدیدم‌...

بازم داشتن هر چی مردم بیچاره جمع میکردن رو نصفشو میگرفتن ...

خاله گاهی از خونمون برام خبر میاورد و من بیشتر از قبل دلتنگشون میشدم‌...

لباس عروسمو نفربه اماده کرده بود و خیلی وقت بود گوشه اتاق خاک میخورد ...

موهامو بافتم و پشت سرم انداختم ...

عصر بود و روزهای رو به سرمای پاییر ....

صدای سلطان میومد که میگفت ؛زود باشین قباد خان امشب مهمون دارن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سلطان روبروم ایستاد و گفت " قباد خان امر کردن اماده بشین ...

_ برای جی ؟‌

نگاهی به کمد انداخت و گفت " مهموناشون از ده دیکه ای میان ...

از دوستهاشون هستن ....شما هم زن قباد خانی باید کنارش باشی...

قباد نمیزاشت هیچ چیزی از عمارتش بیرون درز کنه و کسی نمیدونست که حتی قباد هنوز یه تار موی منم ندیده ...

اهی کشیدم و گفتم‌: اون کمد پر لباس کاش جاش ...

با دیدن خانم بزرگ زبونم بند اومد ...

عصاش جلوتر از خودش بود و گفت : یه لباس درست بپوش ....اونایی که میان پسر جاری منه ...

سالهاست نیومدن اینجا و الان برای سر سلامتی و چشم روشنی تو دارن میان ...

این جاری خیلی دوست داشت میتونست جای من بود ...

اینجا رو میخواستن اما پدرشوهرم اینجا رو به شوهرم داد چون من هم خودم دختر ثروتمندی بودم‌...

به خودت برس ...طلاهاتو اویز خودت میکنی ...

یجوری جلوشون رفتار میکنی که از پر قو هم انگار زیرت نرمتره ....

نتونستم جلوی زبونمو بگیرم و کفتم : خانم بزرگ یک ماه گذشته منو اوردین اینجا که نگهم دارین ..

چرا منو نمیفرستین خونه پدرم‌..

به لباط عروس اشاره کردم و گفتم : اونجا داره خاک جی رو میخوره ؟‌

خانم بزرگ پشتشو بهم کرد ووگفت " اصل کار دل قباد من کاره ای نیستم‌...

دست من بود پست میفرستادم با الاغ میفرستادمت خونه اقات ..

اما این پسره نه میخوادت نه میتونه نخوادت...

نمیدونم جی تو اون سرشه که تو اینجایی و هر شب یه زن تو اتاقشه ...

از روی خاله خجالت کشیدم‌...

خاله اقدس میدونست و به روم‌نمیاورد ...

خاتم‌بزرگ دستشو تکون داد و گفت " زودتر اماده شو ...

اشک هامو پاک کردم و گفتم‌: چشم ...

یه پیراهن مخمل خاله تنم کرد و گفت " صبوری کن ...کاش میدونستم درد اون قباد خان چیه ...مثل الماسی و ایتجا یی بهت دست هم نزده تو محرمشی ...

لبخند الکی زدم و گفنم : خاله بهت میگم‌..

بزار اینا برن این مهمونای عزیز شده برن بهت میگم‌من گرفتار چی شدم‌...

نه میتونم دم بزنم‌نه راه فرار دارم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله ناراحت بود و نمیدونست از چی حرف میزنم ...

سلطان بالا سرم بود و مدام چک میکرد که اماده شدن من طبق اونا باشه و رسوماتشون انجام بشه ...

موهامو بالای سرم جمع کردن و توش سنجاق زدن ...

دیگه باید میرسیدن وخانم بزرگ گفت: برید تو سالن بالا کنار قباد خان تا اونا رسیدن صداتون بزنم‌...

رو به خاله گفتم " شما استراحت کن ...

بالا رفتم اروم درب زدم و رفتم داخل ...

روی مبل نشسته بود و داشت نگاهم میکرد ...اروم‌سلام کردم و گفت : بشین ...

سرمای بدی بینمون تو اتاق جریان داشت ...

یکم با فاصله ازش نشستم‌...

ناخن هاشو مرتب و تمیز میکرد و گفت " اماده شدی ؟‌

حرف تو گلوم بود و اگه نمیگفتم خفه ام میکرد ...

با ترس و لرز گفتم : چرا خواستین من باشم‌...اون دخترایی که هرشب تو اتاقتونن رو دعوت میکردین ...

دستشو جلو اورد و برخلاف تصورم دستمو گرفت ...

منو به سمت خودش کشید و همونطورکه سرشو کنار گردنم میبرد 

..

اروم اروم گردنمو بوسید ...دستش دورم پیچیده شده بود و داشت تنمو به اتیش میکشید ...

لبهام میلرزید و اروم گفتم " قباد خان ...؟؟؟

مهلت نداد حرفمو بزنم و محکمتر منو به خودش چسبوند و گفت : عطر قشنگی داره تنت ...

اولین بار بود اون حس و حال رو تجربه میکردم ...همونطور بی دلیل تو چشم هام خیره شد و گفت : مثل انارهای باغ بالایی هستی ...همه رنگ‌کبود و اب دار ...

خنده قشنگی رو لبهام نشست و اروم گوشه لبمو بوسید ..‌

چشم هامو بستم و اون حس رو داشتم تجربه میکردم‌...من عاشقش بودم‌...من کی اونطور بهش علاقه داشتم که اون بوسه وجودمو میسوزوند ....

دستی تو گره موهام برد و اروم بازش کرد و گفت : دوستدارم اینموهای مشکی همیشه دورت باشه ‌...

با صدای سرفه کسی ازم فاصله گرفت و گفت : به به زنعمو ؟‌.

زنی مسن بود و چشم های ریزی داشت به ما خیره بود و ابروی نازکشو بالا داده بود و گفت : تا با چشم هام نمیدیدم باورم نمیشد ...

پس راسته قباد خان هم دل باخته و شیفته شده ...

قباد جلو رفت و خم شد دستشو بوسید و گفت : چه بی صدا اومدین ....

_ خواستم مچ گیری کنم ولی انگار اتیش و لعاب این دختر داشت میسوزوندت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

پس اون زن زنعمو قباد بود ..

پیر زن براندازم کرد و گفت : چه چشم هایی چه برقی میزنه ...

قباد سرشوبالا گرفت و به چشم هام خیره شد و گفت : خیلی قشنگن ...

همه چیز رومیتونم فراموش کنم جزاون چشم هارو ...

لبخند الکی زدم و قباد رو به زنعمو گفت : کی رسیدین ،؟

_ تازه ...سلطان داره تشک نرم برام پهن میکنه ...

دستشو جلو اورد ...گردنبند تو گردنم و جلو برد و گفت " سلیقه خانم بزرگ ؟

قباد سکوت کرده بود و گفتم : بله ...

_ قشنگه ...

به شکمم دقیق نگاه کرد و گفت : خبری از بچه نیست ؟

قباد اخمی کرد و گفت " زنعمو خسته راهی تا شما یه گلویی تازه کنید من هم میام پیشتون ..

زنعمو داشت میرفت که چرخید نگاهم کرد و گفت : تحسینت میگنم قباد خان ...

فکر میکردم حرمسرات تمومی نداره و هر شب یکی تو اتاقته ...

یادمه شونزده سالت بود دوتا دختر برات صیغه کرده بودم اونشب با خودم گقتم اصلا میتونی اونا رو تامین کنی ...

ریز ریز خرید و گفت : فرداش دیدم دخترا پاره و خونی راهی شدن ...

از همون روز فهمیدم چه جونوری هستی ...

میخندید و ازمون دور میشد ....حرفهاش داشت تو قلبم خنجری فرو میکرد ...

دور که شدم دست قبادرو پس زدم و گفتم : برای چی داری با من بازی میکنی ،‌

عصبی بودم و دیگه تحمل نداشتم ...

نگاهم نمیکرد و گفت : اون زن برای فضولی اومده ...دیدم داره از لای در ما رو میپاد نخواستم چیزی بفهمه ...

دوبار نفس عمیق کشیدم و گفتم : منو طلاق بده منو پس بفرست خونه پدرم ...هر روز داری وجودمو سوهان میکشی ...

من چطوز میتونم ایننجا باشم و ببینم که ...

نتونستم ادامه بدم و سرمو پایین انداختم ...

روبروم بود و گفت : نمیتونی جی ؟ 

سکوت کزدم و گفت : یه مدت زنعمو رو تحمل کن ...

بیرون میرفت که گفت : بدون چادر جلو مهمونا نباش ...

از حرفش جاخوردم خانم بزرگ با اون سن و سال چادر سر نمیکرد و گفتم : چرا باید چادر سر کنم وقتی زنای عمارت ازادن 

به سمتم پرخید و گفت : 

چون زیبایی تو رو اونا ندارن ...

از حرفش جا خوردم و رفتنشو تماشا میکردم ...

اون چی میگفت داشت با من چیکار میکرد ...

دلم میخواست سرش فریاد بزنم که من بودم که زدم تو سرت...

، 💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

کاش جرئتشو داشتم و میگفتم من بودم که زدمت ولی نمیتونستم ...

سلطان برام چادر اورد د همونطور که روی سرم مینداخت گفت : قباد خان منتطرتونه ...

دنبال سلطان راه افتادم‌...تو اتاق میهمان های خاص بودن ...

یه اتاق چهل متری با لوسترهای سنگین ...

فرش های قرمز سرتا سر اتاق بود و دور تا دور رو مبل های مخمل قرمز پوشونده بود ...

با ورودم ...خانم بزرگ نگاهم کرد و گفت ، عروس خان اومد ...

به کنار قباد اشاره کزد و گفت :دلبستگی های ما هر روز بیشتر میشه ...از روزی که مرجان اومده به عمارت ما نفس اومده ...

متعجب با گوشه چشم نگاهش کردم ...کنار قباد نشستم ...قلیون میکشید و با ابهت نشسته بود ...

به چادرم زیر چشمی نگاه کرد و گفت " برازنده اته ...

منم اروم گفتم : ممنون ...

دود قلیونشو به سمت من فوت کرد و گفت : دلم نمیخواد تو چشم ها باشی ...

خودشو جابجا کرد و همونطور که بهم نزدیکتر میشد ...

دستشو دور شونه ام انداخت ...

اون خبر نداشت ولی دل خودم که میدونست چطور دارم اذیت میشم ...

بازومو فشرد و رو به سلطان گفت : برامون چای بیار ...

زنعمو با خانم بزرگ مثل دشمن های خونی بودن و طوری بهم نگاه میکردن که انگار قراره هر لحظه خون هم رو بخورن ...

قباد از همهمه حرفهای تکراری زنها استفاده کرد و گفت : حالم بهم میخوره از این نقابهای الکی که تو ظاهر با هم خوبن ...

بهترین فرصت بود و گفتم : اگه اجازه بدی سحر که شد برم دیدن خانواده ام مدتهاست ندیدمشون ...

با گوشه چشم نگاهم کرد و گفت : اگه قرار بود خونه اقات بمونی نباید شوهر میکردی ...

_ دلتنگشونم ...

_ دلتنگی رو بزار کنار ...دل سرد شدم و سرمو پایین انداختم ...

قباد با دسته قلیون به دستم زد و گفت : لبخند بزن ...

صورتت با لبخند قشنگتره ...

_ چرا داری اینکارو رو میکنی ؟ 

صورتشو جلوتر اورد و گفت : چیکار میکنم مرجان ...؟؟

تو چشم هاش خیره شدم و گفتم : 

خوبه که اسمم میدونی ...

_ من خودم انتخابت کردم مگه میشه ندونم کی هستی ...

یعنی چی میشه ؟؟؟؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
تموم شده؟خودت نوشتی؟چجوریاست!

عزیزم این رمان و دوستم داره مینویسه دیروز که بهش گفتم گفت در حال نوشتن پارت دو هستش منم گفتم بزارم سرگرم شیم💛

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز