پس اون زن زنعمو قباد بود ..
پیر زن براندازم کرد و گفت : چه چشم هایی چه برقی میزنه ...
قباد سرشوبالا گرفت و به چشم هام خیره شد و گفت : خیلی قشنگن ...
همه چیز رومیتونم فراموش کنم جزاون چشم هارو ...
لبخند الکی زدم و قباد رو به زنعمو گفت : کی رسیدین ،؟
_ تازه ...سلطان داره تشک نرم برام پهن میکنه ...
دستشو جلو اورد ...گردنبند تو گردنم و جلو برد و گفت " سلیقه خانم بزرگ ؟
قباد سکوت کرده بود و گفتم : بله ...
_ قشنگه ...
به شکمم دقیق نگاه کرد و گفت : خبری از بچه نیست ؟
قباد اخمی کرد و گفت " زنعمو خسته راهی تا شما یه گلویی تازه کنید من هم میام پیشتون ..
زنعمو داشت میرفت که چرخید نگاهم کرد و گفت : تحسینت میگنم قباد خان ...
فکر میکردم حرمسرات تمومی نداره و هر شب یکی تو اتاقته ...
یادمه شونزده سالت بود دوتا دختر برات صیغه کرده بودم اونشب با خودم گقتم اصلا میتونی اونا رو تامین کنی ...
ریز ریز خرید و گفت : فرداش دیدم دخترا پاره و خونی راهی شدن ...
از همون روز فهمیدم چه جونوری هستی ...
میخندید و ازمون دور میشد ....حرفهاش داشت تو قلبم خنجری فرو میکرد ...
دور که شدم دست قبادرو پس زدم و گفتم : برای چی داری با من بازی میکنی ،
عصبی بودم و دیگه تحمل نداشتم ...
نگاهم نمیکرد و گفت : اون زن برای فضولی اومده ...دیدم داره از لای در ما رو میپاد نخواستم چیزی بفهمه ...
دوبار نفس عمیق کشیدم و گفتم : منو طلاق بده منو پس بفرست خونه پدرم ...هر روز داری وجودمو سوهان میکشی ...
من چطوز میتونم ایننجا باشم و ببینم که ...
نتونستم ادامه بدم و سرمو پایین انداختم ...
روبروم بود و گفت : نمیتونی جی ؟
سکوت کزدم و گفت : یه مدت زنعمو رو تحمل کن ...
بیرون میرفت که گفت : بدون چادر جلو مهمونا نباش ...
از حرفش جاخوردم خانم بزرگ با اون سن و سال چادر سر نمیکرد و گفتم : چرا باید چادر سر کنم وقتی زنای عمارت ازادن
به سمتم پرخید و گفت :
چون زیبایی تو رو اونا ندارن ...
از حرفش جا خوردم و رفتنشو تماشا میکردم ...
اون چی میگفت داشت با من چیکار میکرد ...
دلم میخواست سرش فریاد بزنم که من بودم که زدم تو سرت...
، 💜💜💜💜💜