2777
2789

خاله چادر رو به قدری جلو کشیده بود که جلوی چشم هامو نمیدیدم‌...

لگن مسی رو پر اب کرد و گفت: میگن خورشید اقبالت طلوع کنه حکایت امروز توست ...

بیا جلو موهاتو بشورم‌...یوقت شپش لای موهات نباشه ..‌

با اخم گفتم : حالا من کی شپش داشتم ‌...

خاله روی سرم اب ریخت و همینطور که گریه میکرد گفت : حیف که داری میری من تو رو خیلی دوست داشتم ...از همه خواهر زاده هام بیشتر ‌..

میری راه دور ...

سرمو بالا گرفتم دیدمش و گفتم : خاله کدوم راه دور ..‌اینجا تا عمارت راهی نیست ....کاش میشد نرم ... دلم شورمیزنه ...

چرا من و مهربان انقدر یهویی شوهر کردیم‌...دخترای دیگه یه ماه نشون میمونن ...یکسال عقد کرده ‌..

من امروز نشون فردا عقد و پس فردا هم لابد میفرستنم تو اتاق قباد ...

خاله سرمو صابون زد و گفت : زن همین دیگه نه پس توقع داشتی یکسال اونجا نامزد بمونی ....همین امشب باید به صدنفر دستمال نشون بدی ...

دلم گرفت و کاش به خاله میگفتم اون قباد خان الکی نیست که منو خواسته شاید میخواد فردا جنازه امو براتون بفرسته ...

خاله بی رحمی تمام تنمو کیسه کشید و گفت : بزار برق بزنی ...

و من تمام مدت به فکر قباد بودم ...

مهربان و نفریه تند تند موهامو خشک کردن و نفریه میخواست موهامو بپیچه که گفتم : بزار باز بمونه ...

نوک موهام حالت داشت و بالاش صاف بود ...

یه تاج سنگی بالای سرم فیکس کرد و آنقدر گیره و سنجاق هاشو محکم تو سرم فرو میکرد که مشخص بود داره تلافی زبون درازی منو در میاره ...

یه پیراهن ساتن سفید بود که دامنش کلوش بود و تا زیر زانوهام میرسید ...

یقه اش بسته بود و استین هاش تنگ و تا روی مچ دستم بود ...

خاله جوراب پاره مامان رو دستم کرد و با دقت دونه دونه النگوهامو دستم کرد ...

کم مونده بود تا ارنجم برسه ...دور گلومو بست و گفت : اینا امانتن تا اونجا سالم برسون ...

نفریه کارش تموم شده بود و یه چایی خورد و گفت : خیلی خوشگل شدی ...

مهربان با محبت به صورتم دست کشید و گفت : مثل ماه شدی ...

مامان و خاله با بغض نگاهم میکردن و من اجازه نداشتم خودمو ببینم ولی میدونستم هزاران تغییر کردم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

حق با خاله بود اون چشم ها میخواست منو تو منجلاب گیر بده ...

خاله تور رو پشت سرم به سنجاق ها زد و گفت : قباد خان خیلی خوشبخت میشه که تو زنش شدی ...

من برم کمک‌کنم ناهار مهمونا رو بدن ...

چقدر از عمارت میوه اوردن ...باور کن اقات روزهای ندیده اشو از امروز میبینه ...زنهافضولن میخواستن بیان تو رو ببینن من اجازه ندادم ..‌.

حواست باشه چیزی از دستشون نخوری ...

^ خاله چقدر حساسی اخه ...

_ چیکار کنم دورت بگردم تو برام با ارزشی ...

خاله رفت و من نفس عمیقی کشیدم ...کاش رحمان بود تا باهاش حرف میزدم اون از درد من با خبر بود ...

صدای مامان منو به خودم اورد ساعت ها بود اونجا تنها نشسته بودم‌...

عاقد رو دیدم که اومد و رفت سمت مردها ...با اجازه اقام خطبه عقد رو جاری کرد و کسی نپرسید مرجان بله بگو ...

مرجان شد عقد قباد خان ...

برام ماشین فرستاده بودن و هیچ کسی برای بردنم جز راننده عبدی نیومده بود ...

اقام و مامان بغص کرده بودن و خاله گفت : من باهاش میرم ...

عبدی کلاهشو در اورد و گفت : فقط عجله کنید وقت تنگه ...دیر کنم خانم بزرگ منو مقصر میدونه ....

هدیه هاشون رو مامان بار ماشین زد و گفت : اقدس لباسهاشو براش جمع کردی ؟‌

_ اره گزاشتم تو ماشین ....

راستی راستی داشتم میرفتم و انگار باورم نمیشد ...

تاره فهمیدم از خونه پدر رفتن چقدر سخته ...

چقدر دلم برای اونجا هنوز نرفته تنگ‌میشد برای غر زدنای مامان ...دعو🌱اهاش با بابا و سرخوش بودن بابا ‌..

مامان صورتشو زیر چادرش مخفی کرده بود و گریه میکرد ...

همه گریه میکردن ...همه دلتنگ هم بودیم ...

همسایه ها تو کوچه جمع بودن و نگاام میکردن ...هیج کسی باورش نمیشد همینطور الکی من زن قباد خان شده بودم‌...

خاله و مهربان سوار ماشینم کردن و خاله تند تند اشک هامو پاک میکرد و گفت : چشم هات خراب میشه گریه نکن ...

چرخیدم و نگاهشون کردم ...اونا خانواده من بودن ‌..

رحمان سرشو از پنجره ماشین داخل اورد و گفت : خوشبخت باشی دختر عمو ....

دورتر و دورتر میشدیم و دیگه خونمون یه نقطه بود ....

خاله پابه پای من اشک میریخت و با هم ناراحت بودیم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

راه تا عمارت برای من راه بلندی بود که انتهای تلخی به همراه داشت ...

جلو درب عمارت ساز و دوهُل میزدن و و چراغ های رنگی بسته بودن ...

عبدی از ایینه نگاه کرد و گفت " دخترم سفید بخت باشی ...

شما و خانواده ات به ما امان دادید اونشب اگه پدرت نبود ما مرده بودیم ...

قباد خان ادم نمک نشناسی نیست برای تشکرو تصویه حساب تو رو عقد کرده ...

جلو درب نگه داشت و گفت " به اهالی عمارت اعتماد نکن ...

خاله حرفشو تایید کرد و ادامه داد ...قباد خان مرد لایقی بهش تکیه کن و باهاش رو راست باش ...

ماشین رو داخل برد و همه ماشین رو دوره کردن ...

اونجا در اصل عروسی بود و چقدر بچه های قد و نیم قد با پاچون (پیراهن دخترونه چین دار )

می‌رقصیدند ...

گوسفند و گوساله رو جلوی ماشین نگه داشته بودن و میخواستن قربونیش کنن ...

از زیر چادر توری همه چی رو میدیدم‌...

صدای خانم بزرگ بود که میگفت : برید کنار عروس رو بیارید بالا ...

مادر قباد جلو اومد سلام کرد صورتش مثل دلشروشن بود و میخندید ...

دستمو گرفت و اززیر چادر صورتمو نگاه کرد و گفت : خانم شدی ...بیا چشم قشنگم ...بیا دریا خانم چشم هات مثل دریاست ...

خاله دنبالم پیاده شد و گفت : خانم من اومدم تا مرجان تنها نباشه ...

_ خوش اومدی به خدمتکارا گفت : خاله عروس رو راهنمایی کن تو اتاق بالا پزیرایش کنین ...

دستمو گرفته بود و همونطور که باهام قدم برمیداشت گفت : خوشبخت باشی عزیزم‌...

دستهاش گرم بود و تنم رو گرم‌میکرد ...

خانم‌بزرگ بالای ایوان ایستاده بود ...با عصاش و اونطور کت و دامن که تنش بود مشخص بود چه ابوهتی داره ...

خبری ازقباد نبود و خانم بزرگ روی سرم نقل میپاچید ...

میتونم قسم بخورم به عمد نقل رو روی سرم میکوبید ...

جلو رفتم دستشو جلو آورد و گفت : اومدی خوش اقبال ...

کاش جرأتشو داشتم دستشو گاز میگرفتم‌....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دستشو بوسیدم و گفت : خوش اقبال رو ببرین تو اتاقش ببینه قراره کجا زندگی کنه ...

به خدمتکارش اشاره کرد و گفت : مجمه های طلا رو تحویل بگیر و بیار اتاق من ...

با تعجب نگاهش کردم اونا هدیه ها و پیشکشهای من بودن چرا میخواستن پس بگیرنشون ...

یه اتاق بزرگ روبروم بود خدمتکار کلید رو از نخی که دور گردنش انداخته بود در اورد و گفت : از دیّشب همه جارو برق انداختم ...

درب رو باز کرد و گفت : بفرماید من سلطانم چیزی خواستین صدام کنین ...

خاله اقدس پشت سرم بود ...سرشو خم کرد داخل رو دیدی زد و گفت : چه اتاقی ...

کفش هامو در اوردم و داخل رفتم ...چادر رو از رو سرم برداشتم و نگاهی کردم‌...

اتاق با یه پرده مخمل دو تیکه شده بود و تهش کمد و رختخواب بود و یه صندوق بزرگ و این سمت دوتا صندلی و یه میز بود ...

فرش زیر پام خاف هاش بلند بود و حس قشنگی داشت روش قدم برداشتن ...

یه اینه و شمعدان روی طاقجه بود و قران رو باز گذاشته بودم و لاش یه شاخه گل محمدی خشک بود ...

خاله سوتی زد و گفت : قشنگه ...اینجا اتاق قباد خان ؟

سلطان اروم‌گفت : نخیر اتاق قباد خان بالاست اینحا رو برای مرجان خانم‌اماده کردیم ...

خاله با تهجب نگاهش کرد و گفت : عروس داماد اتاق جدا دارن ؟‌

سلطان شونه هاشو بالا داد و گفت : من در جریان نیستم‌...اینجا خبری از اضافه حرف زدن و اضافه شنیدن نیست ..‌

بی اهمییت بهش درب کمد رو باز کردم خالی بود و گفتم‌: لباسهامو بیارین بچیننین ...

سلطان چشمی گفت و داشت بیرون میرفت که گفت " از خانم بزرگ اجازه بگیرم‌میارم ...

بهم برخورد از اینکه بدون اجاره اون پیر زن خبیس نمیتونست کاری انجام بده ...

پرده های ضخیم رو کنار زدم و به حیاط نگاه میکردم ....

خاله اروم سلام کرد و گفتم : خاله الان حوصله مسخره بازی ندارم ...

چه سلامی ‌..این عمارت به این بزرگی اینم از خوش امد گویی ‌..

معلوم نیست خودش کجاست برای من خدمتکار فرستاده ...

مردی خودت بیا ...خیر سرت امروز عقدت شدم‌...

به قول مامان بد اقبالی از همین امروز با منه ...

 💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله اقدس گفت : مرجان جان به من نگاه کن ...

با دلخوری گفتم : دارم به این حیاط بزرگ عمارت نگاه میکنم‌...

اون همه سبد میوه و پلو برای صدها نفر و اونوقت من باید اینجا بمونم ...میدونی خاله هیچ کسی نپرسید عروس بله داد یا نه ...

دلم‌میخواست عاقد بگه عروس خانم اجازه میدی عقدت کنم‌...منم با خوشحالی بگم بله ...

ولی قدرت و پول قباد خان همه جا حرف اول رو میزنه ...

صدای سرفه خاله کلافه ام کرد و به سمت خاله چرخیدم و گفتم : بگو برات اب بیارن‌...ولی حرفم نصفه موند و به قباد که پشت سرم ایستاده بود و از پشت سردستهاشو تو هم قلاب کرده بود خیره شدم ...

خاله اروم بیرون رفت و زیر لب گفت : اخرش تو با این زبونت سرتو به باد میدی...

تا شونه هاش میرسیدم‌...در مقابلش خیلی کوچیک هم نبودم‌...

تو صورتم نگاه میکرد ووگفت : خوش اومدی ...

خجالت زده سرمو پایین انداختم وگفتم : سلام ...

جلوتر اومد از پشت پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت : چیزی لازم داری بگو ...

_ نه ...وای داشتم از شدت خجالت و استرس میمردم‌...

_ خدمتکار میخوای ؟.

نگاهم نمیکرد و یهو گفتم‌: اگه شما اجازه بدی یکی بیارم ...

_ یکی رو بیار ...

_ ممنون ...

انقدر اروم‌گفتم که خودم‌به زور شنیدم و گفت : اتاقت هر چیزی خواست به سلطان بگو ...بیرون نیا...

_ چرا ؟‌

به سمت من چرخید و گفت : سوال نپرسیدم ...سوال نپرس ...

از اون همه خشونت بدم‌اومد و گفتم‌: من به اسارت اومدم یا برای عروس شون ؟

یه قدم جلوتر اومد.....نفسم بالا نمیومد و ازش ترسیدم‌...

یه حس عحیبی داشتم‌...تو صورتم خیره بود و گفت : خودت باید انتخاب کنی اسارت یا خانمی ...

سکوت کردم‌...

دستشو جلو اورد موهامو بالا گرفت و تار تار ولش کرد و گفت : اینجا عمارت ...باید با قوانینش کنار بیای ...

تنیلی نکن ...درد و دل نکن ...غیبت نکن ..به کسی هم اعتماد نکن ...

اروم‌گفتم‌: من نمیخوام اینجا بمونم ...

_ چی ؟ بلندتر بگو 

بغض کرده بودم‌....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ازش یه ترس عجیبی تو ت🌱نم بود و گفتم‌: اجازه بده برگردم خونه اقام‌...

خندید از ته دلش خندید و اون چهره غضب ناکش یکم ارومتر شد و گفت : اینجا خونه بازی بچگی هات نیست ...

امروز شدی عقد شده من ...این همه سال انتطار کشیدم و با خودم کلنجار رفتم که هیچ وقت ازدواج نمیکنم اما نشد ....

اوازه ازدواج‌من همه جا پیچیده ...

سرمو بالا گرفتم‌نگاهش کردم و گفتم : برای چی منو خواستی ؟‌

تو چشم هام خیره شد و گفت : خودت چی فکر میکنی ؟

اب دهنمو قورت دادم و گفتم : عاشقم شدی ....

سرشو جلو تر اورد ...بازدم نفس هاش به صورتم میخورد و گفت : نه ...

_ ....سکوت کردم و ادامه دااد ...دروغ نمیگم ...

عاشقی در کار نیست ...من زن ندارم ولی یه دختر تو رختخوابم هر شب رو صبح میکنه ...

ابروهامو تو هم گره زدم و گفتم‌: گناه میکنی ؟

_ نه محرمیت میخونن ...ولی تو رو نخواستم صی🌱غه کنم ...تو باید رسمی میشدی ...

_ برای تو رختخوابت بودن ...

یه قدم عقب رفت و گفت : برای اینجا موندن ...

نتونستم دیگه چیزی بگم‌...

همونطور که عقب عقب میرفت گفت: خدمتکارت اومد هر جیزی خواستی بگو ...

تو چهارچوب بود که گفتم‌: امشب هم یه دختر تو رختخوابته ؟‌

به سمتم‌نچرخید و بیرون رفت ...

از عصبانیت پارج و لگن مسی روی طاقجه رو روی زمین انداختم ک گفتم : داره بازیم میده ...اون میدونه من کی هستم‌...

اشک هام میریخت ...

خاله بدو بدو اومد داخل و گفت : خاک برسرم جیکار میکنی؟ 

دستمو روی سرم گزاشتم و گفتم : داره بازیم میده ...

_ کی ...

نتونستم بگم‌...خودمو جمع و جور کردم و کفتم : برام یه خدمتکار پیدا کن خاله ...

_ برای چی ؟‌

_ قباد خان گفت میتونم خدمتکار خودمو داشته باشم ...

_ دور سرت بگردم خودم هستم ...من که تنهام بزار اینجا بمونم ...کی بهتر از من هم خوبتو میخوام هم بهم اعتماد داری ...

_ خاله تو چرا باید خدمتکار من باشی ...

_ من تو اون خونه از تنهایی پوسیدم ...اینجا مفت میخورم و میگردم...

خاله تونست خنده رو لبهام بیاره و گفتم‌: باشه بمون ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .



تو اون اتاق موندم ...

سلطان یه سینی خوردنی اورد و گفت : خانم‌ اگه میخواین استحمام کنین حموم رو اماده کنم‌...؟‌

_ نه صبح حموم بودم‌...مهموناتون کی میرن ؟‌

_ دیگه کم‌کم باید برن ...

نفریه رو میشناسی خانم ؟

_ بله میشناسم ...کی اون زن وراج رو نشناسه ...

_ میاد برای اندازه زدن شما که لباس عروستو بدوزه ...

_ عروس لباس عروس ...ریز ریز خندیدم و گفتم‌: خالم اقدس خانم قراره پیش من بمونه ...

دقیق به خاله نگاه کرد و گفت : خانم بزرگ اجازه دادن ...

گوشهام‌سوت کشید و کفتم : قباد اجازه داده ...

زبونش کوتاه شد و گفت : چشم‌..

_ یه اتاق نزدیک خودم بهش بده ...دم دستم باشه همیشه ...

_ اونم چشم‌....شما قبلا تو عمارت بودی خانم ...دختر عمارتی بزرگ شده ای ؟

_ چرا میپرسی ؟

_ صحبت کردنت ...رفتارت ...اون غرورت خیلی به خانم‌بزرگ شبیه ...

با تعجب خودمو تو ایینه دیدم دلم‌نمیخواست شبیه اون پیر زن بشم‌...

دلم نمیخواست مغرور بشم‌...

با دست اشاره کردم بیرون بره و هنوز نرفته بود که گفتم: لباسهامو اوردی ؟‌

_ الان میارم خانم ...

سلطان رفت و به سینی نگاه کردم‌...

همه چیز توش بود ...

عصر بود ولی گوشت و مرغ و سبزیجات و همه چی بود ...

یه تیکه گوشت زیر دندونم گزاشتم و گفتم : خاله بیا بخور ...

خاله دراز کشید و کفت : اجازه بده تا کسی نیومده یکم بخوابم ...

خندیدم و گفتم : ببین کی قراره خدمتکار من بشه ...بخواب ...

رفتم از اوت سمت پرده براش پتو اوردم و روش انداختم‌...هوا تاریک میشد و من منتظر بودم یکی بیاد برای بردن من بیرون ....اما حتی برای شام نیومدن دنبالم و برام شام‌اورون ...

سلطان و یه نفر دیگه لباسهامو چیدن و رفتن ...

نفریه اندازه هامو گرفت و رفت و من و خاله تنها موندیم و شام خوردیم‌...

برای خودم رختخواب پهن کردم و گفتم خاله دلم برای مامان تنگ شد ...

الان اونجا جخبره ؟‌

_ بخواب دختر خونه بدبخت بی ☘️چاره ها چخبره ...همه خبرها اینجاست ...

تو عمارت اربابی ...

از بس خوردم دارم میتر کم‌...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز