حق با خاله بود اون چشم ها میخواست منو تو منجلاب گیر بده ...
خاله تور رو پشت سرم به سنجاق ها زد و گفت : قباد خان خیلی خوشبخت میشه که تو زنش شدی ...
من برم کمککنم ناهار مهمونا رو بدن ...
چقدر از عمارت میوه اوردن ...باور کن اقات روزهای ندیده اشو از امروز میبینه ...زنهافضولن میخواستن بیان تو رو ببینن من اجازه ندادم ...
حواست باشه چیزی از دستشون نخوری ...
^ خاله چقدر حساسی اخه ...
_ چیکار کنم دورت بگردم تو برام با ارزشی ...
خاله رفت و من نفس عمیقی کشیدم ...کاش رحمان بود تا باهاش حرف میزدم اون از درد من با خبر بود ...
صدای مامان منو به خودم اورد ساعت ها بود اونجا تنها نشسته بودم...
عاقد رو دیدم که اومد و رفت سمت مردها ...با اجازه اقام خطبه عقد رو جاری کرد و کسی نپرسید مرجان بله بگو ...
مرجان شد عقد قباد خان ...
برام ماشین فرستاده بودن و هیچ کسی برای بردنم جز راننده عبدی نیومده بود ...
اقام و مامان بغص کرده بودن و خاله گفت : من باهاش میرم ...
عبدی کلاهشو در اورد و گفت : فقط عجله کنید وقت تنگه ...دیر کنم خانم بزرگ منو مقصر میدونه ....
هدیه هاشون رو مامان بار ماشین زد و گفت : اقدس لباسهاشو براش جمع کردی ؟
_ اره گزاشتم تو ماشین ....
راستی راستی داشتم میرفتم و انگار باورم نمیشد ...
تاره فهمیدم از خونه پدر رفتن چقدر سخته ...
چقدر دلم برای اونجا هنوز نرفته تنگمیشد برای غر زدنای مامان ...دعو🌱اهاش با بابا و سرخوش بودن بابا ..
مامان صورتشو زیر چادرش مخفی کرده بود و گریه میکرد ...
همه گریه میکردن ...همه دلتنگ هم بودیم ...
همسایه ها تو کوچه جمع بودن و نگاام میکردن ...هیج کسی باورش نمیشد همینطور الکی من زن قباد خان شده بودم...
خاله و مهربان سوار ماشینم کردن و خاله تند تند اشک هامو پاک میکرد و گفت : چشم هات خراب میشه گریه نکن ...
چرخیدم و نگاهشون کردم ...اونا خانواده من بودن ..
رحمان سرشو از پنجره ماشین داخل اورد و گفت : خوشبخت باشی دختر عمو ....
دورتر و دورتر میشدیم و دیگه خونمون یه نقطه بود ....
خاله پابه پای من اشک میریخت و با هم ناراحت بودیم ...
💜💜💜💜💜