مصی از تو کابینت کاسه چینی گلسرخ رو بیرون اورد و براش ابگوشت پر دمبه ریخت و جلوش گذاشت کسی نمیتونست درست و حسابی بخوره همه خجالت میکشیدن من که وایستاده بودم و خشکم زده بود همایون و اون همه خشکی کجا و برادر تنی و این همه خاکی بودن کجا...با مشت کوبید رو پیاز و رو به عمه ها گفت:به به چه خانم هایی چه سعادتی نصیب من شد بفرمایید شما تپلو هارو میبینم اشتهام باز میشه...تازه چشمش به من افتاد قاشق تو دهنش موند و غذاشو نجویده قورت داد و گفت سلام لیدی چه خانمی؟!
من که خشکم زده بود ولی مصی گفت هادی خان این دختر منه ده بوده خیلی وقته اومده پیش ما...هادی ابرو بابا انداخت و با اشتها ناهارش رو خورد در اخر دست عمه هارو بوسید که اونا چادر رو صورت کشیدن و با خجالت گفتن خاک تو سرمون شوهرامون بفهمن به دار میکشنمون بابا که ظاهرا با اخلاق شوخ هادی آشناییت داشت خندید و گفت خیلی خوش اومدی هادی خان چایی در خدمت باشیم؟ هادی لای نون دوسه تا قاشق پر گوشت کوبیده گذاشت و گفت:اینم واسه عصرم میبینمتون وای مصی جون مرحبا به این دستپختت خانم های تپلی خداحافظ میبوسمتون عمه ها زیر چادر داشتن از خنده غش میکردن...مثل برق و باد اومد ما رو خندوند و رفت...مصی با خنده گفت تپلوها بیاید غذاتون رو بخورید دیگه رفت...عمه از خنده اشکش اومد و گفت:چه پسری بود خوشبحال زنش اصلا پیر نمیشه... مصی به فکر فرو رفت و گفت: چرا زنش نیومده بود نکنه جدا شدن...باقر پایین تخت بابا همونطور که دراز میکشید گفت:ناهارمون که کوفتمون شد حداقل بزارید یه چرت بزنیم..
هادی چقدر روحیه هممون رو عوض کرد هوا رو به تاریکی بود و باقر و عمه فریبا رفتن و لیست خریدشون رو تهیه کنن...عمه گلثوم نگاهش به من بود که لباسهارو برش میزدم و با دست کوک میزدم رو به بابا گفت: خداروشکر که لبهاتون میخنده این دختر لیاقت خوشبختی رو داشت حتم دارم علی میاد دنبالش ولی خام حرفهاش نشید اینجا شهره ده نیست ایشالا یه شوهر خوب قسمتش میشه هنوز سنی نداره..مصی بشقاب تخمه و اجیل رو نزدیک عمه کشید و گفت: بخور گلثوم فکرشم نکن اصلا میخوام ترشی بندازمش...کاش بچه هاتم میاوردی..
-نمیشد که خودشون شوهر و زن دارن زیاد نمیمونم که فردا نیاد دنبالمون پس فردا میاد دنبالمون(منظورش شوهرش بود)...صدای باز شدن در باغ منو از جا کند و گفتم من میبینم کیه پالتو رو تنم کردم و پله هارو پرواز کردم ماشین همایون بود با دیدن ماشین ها همونجا نزدیک در پارک کرد پیاده که شد لبخند شیرینی بهم زد و گفت: چی از این قشنگتر که اولین کسی که میاد جلو در تو باشی...منم به روش لبخند زدم و گفتم:خوش اومدی منتظرت بودم..
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃